Saturday, February 09, 2008

زنی که ساعت شش آمد


زنی که ساعت شش آمد

داستان کوتاه اثر گابریل گارسیا مارکز

ترجمۀ الکس. الف

21 ژانویۀ 2008

در بادبزنی رستوران باز شد. در آن موقع هیچ کس داخل رستوران خوزه نبود. ساعت هنوز ضربه ششم اش را تمام نکرده بود. مرد می دانست که مشتریهای همیشگی تا ساعت شش و نیم نخواهند آمد. مشتریها به قدری ثابت و یکسان بودند که هنوز ضربه های ساعت تمام نشده زنی، طبق معمول، در همان لحظه وارد شد و بدون این که چیزی بگوید، روی چارپایه نشست. سیگار روشن نشده ای هم گیر لبهایش بود.

خوزه، که دید زن نشسته است، گفت: " سلام، خانوم." و بعد به سر دیگر پیشخوان رفت و با یک دستمال خشک شروع کرد به گردگیری و تمیز کردن رویۀ هاشوری پیشخوان. هر وقت کسی وارد رستوران می شد خوزه همین کار را تکرار می کرد. حتی در مورد این زن هم که صاحب رستوران چاق و چله و سرخ روی به او علاقه داشت، همین طور بود: برای این زن هم نمایش هرروزۀ پرکاری و مضحک خودش را اجرا و تکرار می کرد.

مرد از آن سوی پیشخوان گفت: "امروز چی میخوای؟"

زن گفت: "اول میخوام به ات یاد بدم چطور یک جنتلمن باشی، یه آقا." زن در ته ردیف چارپایه ها نشسته بود؛ آرنجهایش را روی پیشخوان تکیه داده بود و سیگار خاموشش هم بین لبهایش بود. وقتی حرف می زد لبهایش را فشار می داد تا خوزه به سیگار روشن نشده توجه کند.

خوزه گفت: "متوجه نشدم."

زن گفت: " تو هنوز هم یاد نگرفته یی چطوری متوجه چیزی بشی."

مرد دستمال را گذاشت روی میز و رفت به سوی قفسۀ تیره رنگ که بوی قیر و گرد و خاک می داد و فورا ً با کبریت برگشت. زن روی پیشخوان خم شد تا سیگارش را با آتش میان دست های پرمو و یغور مرد بگیراند. خوزه به موهای پرپشت و زیبای او که با روغنی ارزان قیمت و غلیظ، چرب شده بود، نگاه کرد. به سرشانه های لختش در قسمت بالای سینه بند گلدارش نگاه کرد و وقتی که او سرش را با سیگار روشن شده در میان لبها بالا می آورد، آستانۀ غروب پستانهایش را نظاره کرد.

خوزه گفت: "امروز خوشگل شده ای خانوم."

زن گفت: "چرند نگو. خیال نکن این حرفت باعث می شه چیزی به ات بماسه."

خوزه گفت: " این منظورو نداشتم، خانوم. شرط می بندم که ناهار امروزت به ات نساخته."

زن اولین پک غلیظ را به سیگار زد و بازوهایش را چلیپا کرد؛ آرنج هایش همچنان روی پیشخوان و نگاه ثابتش از پشت پنجرۀ پهن رستوران به خیابان بود. چهره اش غمگین بود، غمی تلخ و ملال آور.

خوزه گفت: "برات یه کباب خوب درست می کنم."

زن گفت: "هنوز هم پول ندارم."

"تو سه ماهه که هیچی پول نداری و من هم همیشه برات یه چیز خوب درست می کنم."

زن، اندوهگین، و همان طور که به خیابان نگاه می کرد، گفت: "امروز فرق داره."

خوزه گفت: "همۀ روزها یه جورند. هر روز ساعت شیش تا زنگ میزنه، بعد تو میای تو و میگی هاروهور گرسنه امه،بعد هم من برات یه چیز باحال می پزم. تنها فرقش اینه که امروز نگفتی هار و هور گرسنه ای، جاش گفتی فرق داره."

زن گفت: "درسته." و رویش را برگرداند تا به مرد، که در آن سر پیشخوان بود و داشت درون یخچال را جستجو می کرد، نگاه کند. دو سه ثانیه ای او را زیر نظر گرفت و بعد به ساعت بالای قفسه نگاه کرد. سه دقیقه از شش گذشته بود. آن وقت گفت: "درسته خوزه، امروز فرق داره." آنوقت دود را بیرون داد و هیجانزده و قاطع ادامه داد: "امروز من ساعت شش نیومدم، برای همینه که امروز فرق داره، خوزه."

مرد نگاهی به ساعت کرد. گفت: "دستم قطع بشه، اگه عقربۀ این ساعت یه دقیقه عقب باشه."

زن گفت: "نه این جوری نیست. من امروز ساعت شش نیومدم."

خوزه گفت: "وقتی پاتو گذاشتی تو ساعت تازه زنگ شیشم رو زده بود."

خوزه به طرف زن رفت. صورت پفالودش را جلوی او گرفت، و همانطور که یکی از پلکهایش را با انگشت می کشید، گفت: "ها کن ببینم."

زن سرش را عقب انداخت. غباری از خستگی و اندوه او را آزرده، نرمخو، زیبا، و جدی کرده بود. گفت: "دست از خلبازی وردار خوزه، تو که می دونی شیش ماهه لب به مشروب نزده م."

خوزه گفت: "این حرفا واسه یکی دیگه خوبه، نه من. شرط می بندم دست کم یکی دو لیوان خورده یی."

زن گفت: "با یه دوستی یکی دوتا گیلاس انداخته ام بالا."

خوزه گفت: "آها، حالا می فهمم."

زن گفت: "چیزی نیست که تو بفهمی. من یه ربعه که اینجام."

مرد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: "خب، اگه این جوری دلت میخواد، باشه؛ یه ربعه که تو اینجایی؛ ولی آخه چه فرقی می کنه ده دقیقه این ور یا اون ور؟"

زن گفت: "فرق می کنه، خوزه." و بعد، خونسرد وبی خیال، بازوهایش را روی پیشخوان شیشه ای دراز کرد و گفت: "این طوری هم نیست که من این جوری میخوام. فقط این جوریه که من یه ربعه اینجام." و دوباره به ساعت نگاه کرد و حرفش را تصحیح کرد: "چی گفتم؟ یه ربع؟ نه- بیست دقیقه."

مرد گفت: "باشه، خانوم. حاضرم یه روز و یه شب هم روش بذارم به ات بدم که فقط تو رو خوشحال ببینم."

در تمام این مدت خوزه پشت پیشخوان این طرف و آن طرف می رفت، چیزی را از جایی بر می داشت و جای دیگری می گذاشت و چیزی را عوض و نقش همیشگی اش را بازی می کرد. بعد دوباره گفت: "می خوام تو رو خوشحال ببینم." و ناگهان ایستاد و رو به جایی کرد که زن آنجا بود و افزود: "می دونی تو رو خیلی دوست دارم؟"

زن، سرد، نگاهش کرد: "خووو..ب؟ چه کشفی خوزه! خیال می کنی اگه حتی یه ملیون پزو هم به ام بدی حاضر می شم با تو بیام؟"

خوزه گفت: "منظورم این نبود خانوم. باز هم می گم؛ شرط می بندم که ناهارت به ات نساخته."

زن گفت: "به اون دلیل نبود که گفتم." و صدایش کمی قرص شد: "هیچ زنی نمی تونه سنگینی تو رو حتی یک ملیون پزو هم به اش بدی تحمل کنه."

صورت خوزه گر گرفت. پشت به زن نمود و شروع کرد به گرد گیری بطری های قفسۀ مشروب و بدون این که سرش را برگرداند گفت:

"خانوم، امروز نمیشه با یه من عسل خوردت. به نظرم بهترین کار واسه ات اینه که کبابت رو بخوری و بری خونه بخوابی."

زن گفت: "گرسنه ام نیست." و دوباره ماند به تماشای خیابان و نگاه کردن رهگذران شهر که غروب رویش سایه می انداخت. یک لحظه سکوت سنگینی رستوران را پر کرد. و تنها صدای ور رفتن خوزه با چیزی در درون قفسه بود که آن سکوت را به صورتی آرام شکاند. یکباره زن نگاهش را از خیابان وا گرفت و با صدایی متفاوت، نرم و لطیف گفت:

"پپیللو، راست راستی منو دوست داری؟"

خوزه بی آن که نگاهش کند، خشک، گفت: "آره."

زن پرسید: "با این که اون حرف رو به ات زدم؟"

خوزه پرسید: "چی گفتی به ام مگه؟" هنوز نگاهش نمی کرد و آهنگ صدایش هم عوض نشده بود.

زن گفت: "همون یه میلیون پزو رو میگم."

خوزه گفت: "همون اول هم فراموشش کردم."

زن پرسید: "پس دوستم داری؟"

خوزه گفت: "آره."

سکوتی پیدا شد. خوزه مرتب می جنبید؛ رویش به طرف قفسه بود و به زن نگاه نمی کرد. زن بار دیگر دودی غلیظ از دهان بیرون و سینه هایش را به پیشخوان تکیه داد و، سپس، محتاط و موذیانه، لب گزان و جوری که انگار کلمات را بسیار آهسته و با احتیاط انتخاب می کند، پرسید:

"حتی اگه با من نخوابی؟"

و اینجا بود که خوزه برگشت، رو به او نگاه کرد و گفت:

"اون قدر دوستت دارم که باهات نخوابم." بعد به طرف او رفت؛ روبرویش ایستاد، ساعدهای نیرومندش را روی پیشخوان تکیه داد، زل زد توی صورت زن و گفت: "اون قدر دوستت دارم که هرشب مردی رو که با تو بخوابه می کشم."

زن انگار در لحظۀ اول بهتش زد. بعد با دقت به مرد نگاه کرد، گاه با تمسخر و گاه با دلسوزی. بعد لحظه ای دستخوش سکوتی کوتاه و نگران کننده شد و دست آخر قش قش زد زیر خنده و گفت: "تو حسودی، خوزه. احمقانه است؛ تو حسودی."

خوزه، درست مثل بچه ای که ناگهان همۀ اسرارش را لو داده باشد، باز از خجالتی آشکار و تقریبا ً خفت بار سرخ شد. گفت: "خانوم، امروز مثل این که تو چیزی رو نمی فهمی." و بعد شروع کرد به گرد گیری خودش و گفت: "این زندگی بی صفت خشنت کرده."

اما زن، اکنون، حالتش را تغییر داده بود. گفت: "خب، که این طور." و با نگاهی گیج و ستیزه جو که برق عجیبی هم داشت زل زد توی چشمهای مرد و ادامه داد: "پس تو حسود نیستی."

خوزه گفت: "یک جورایی چرا. اما نه اون جوری که تو فکر می کنی." آن وقت یقه اش را شل کرد، به گردگیری خودش ادامه داد و گلویش را با دستمال خشک کرد.

زن پرسید: "خوب؟"

خوزه گفت: "راستش اون قدر دوستت دارم که دلم نمیخواد تو اون کارو بکنی."

زن پرسید: "چی؟"

خوزه گفت: "همین رو می گم که هرروز با یه مرد میری."

زن پرسید: "راست راستی تو یکی رو می کشی تا نذاری با من بره؟"

خوزه گفت: "نه برای این که بخواد با تو بره، نه. برای این که با تو رفته."

زن گفت: "هردوش که یکی یه."

صحبت به جاهای هیجان انگیز کشیده بود. زن با صدایی نرم، آهسته و گیرا حرف می زد. سرش را در مقابل صورت آرام و سرزندۀ مرد تقریباً بالا تر گرفته بود. مرد همچنان بی حرکت ایستاده و گویی در اثر بخار حرفهای او جادو شده بود.

خوزه گفت: "درسته."

زن گفت: "پس، ..." و دستش را دراز کرد تا بازوی یغور مرد را نوازش کند. با دست دیگرش هم خاکستر سیگار را تکاند: "پس تو می تونی آدم بکشی؟"

خوزه، که صدایش لحنی تقریبا ً شورانگیز گرفته بود، گفت: "واسه چیزی که به ات گفتم، آره."

زن ناگهان به عمد خنده ای بی اختیار و آشکارا تمسخرآمیز سر داد و گفت: "واقعا ً که وحشتناکه خوزه، وحشتناکه!" و همچنان می خندید و می گفت: "خوزه، آدم می کشه. کی ممکنه بدونه که پشت صورت چاق مرد پاک و منزهی که هیچ وقت از من پول نمی خواد و هر روز برام یه کباب درست می کنه و باهام گپ می زنه و خوش وبش می کنه تا یکی رو تور بزنم، یه آدمکش پنهون شده. واقعا ً که وحشتناکه خوزه، تو منو می ترسونی!"

خوزه گیج و بفهمی نفهمی کمی برآشفته شده بود. شاید، وقتی که زن شروع به خندیدن کرده بود، احساس کرده بود که گول خورده است. گفت: "تو مستی، دیوونه. برو خونه بگیر یه کم بخواب. مثه این که اصلا ً دلت نمی خواد چیزی هم بخوری."

اما زن دیگر نمی خندید و باز جدی و فکور شده بود. خودش را روی پیشخوان انداخته، به آن تکیه داده بود. نگاهش خوزه را دنبال کرد که دور شد و در یخچال را بیهوده باز کرد و دوباره بست، بدون این که چیزی از درونش بردارد. بعد مرد به آن طرف پیشخوان رفت و زن همچنان او را نگاه می کرد. نگاهش می کرد که شیشۀ براق پیشخوان را دوباره برق می اندازد، درست مثل دفعۀ اول. آن گاه زن با لحن نرم و ظریفی که قبلا گفته بود "پپیللو، راست راستی منو دوست داری؟" گفت: "خوزه!"

مرد نگاهش نکرد.

"خوزه!"

خوزه گفت: "برو خونه بخواب. قبل از خوابیدن یه حموم بگیر تا بتونی بخوابی و مستی از کله ات بپره!"

زن گفت: "جدی می گم خوزه، مست نیستم."

خوزه گفت: " پس عقل از کله ات پریده."

زن گفت: "بیا این جا. باید باهات حرف بزنم."

مرد سکندری خوران به سویش رفت، نیمی کیفور و نیمی شکاک.

"بیا جلوتر."

مرد دوباره ایستاد مقابل زن. زن به طرفش خم شد. موهایش را چنگ زد و با حالت آشکارا محبت آمیز گفت: "اونی رو که اول گفتی بازم بگو."

خوزه پرسید: "منظورت چیه؟" رویش را، با این که موهایش در دست زن بود، گردانده بود و سعی می کرد از گوشۀ چشم او را نگاه کند.

زن گفت: "همون که گفتی اگه کسی با من بخوابه می کشیش."

خوزه گفت: "درسته خانوم، مردی رو که با تو خوابیده باشه می کشم."

زن رهایش کرد و انگار که پاسخ سوؤالش مثبت باشد، پرسید: "خب، پس اگه من یکی رو بکشم، تو پشتم وامیستی؛ درسته؟" بعد کلۀ گنده و خوک مانند مرد را با عشوه گری خشنی پس زد. مرد هیچ پاسخی نداد؛ فقط لبخند زد.

زن گفت: "جواب بده خوزه. اگه من یکی رو بکشم، ازم دفاع می کنی؟"

خوزه گفت: "بستگی داره. خودت می دونی که این به اون سادگی ها که میگی نیست."

زن گفت: "پلیس حرف هیچکی رو به اندازۀ حرف تو قبول نداره."

خوزه احساس افتخار و رضایت کرد. زن دوباره از روی پیشخوان به طرفش خم شد و گفت: "درست میگم خوزه؛ شرط می بندم که تا حالا توی زندگیت یه دروغ هم نگفته ای."

خوزه گفت: "با این حرفها به جایی نمی رسی."

زن گفت: "همین که گفتم. پلیس تو رو می شناسه و حرفهات رو قبول داره؛ احتیاجی هم نداره دو بار ازت بپرسه." خوزه، روبروی زن، روی پیشخوان با سر انگشتان ضرب گرفته بود و نمی دانست که چه بگوید. زن دوباره به بیرون به خیابان نگاه کرد. بعد باز به ساعت دیواری نگاه انداخت و لحن صدایش را ملایم کرد، انگار بخواهد، قبل از این که نخستین مشتری وارد شود، گفتگو را تمام کند؛ پرسید: "به خاطر من یه دروغ میگی؟ جدی میگم."

و این جا بود که خوزه دو باره نگاهی تند و عمیق به او کرد؛ انگار که فکر هولناکی از این گوشش تو آمده و گرومپ خورده باشد توی کله اش؛ بعد یک لحظه، گیج و مبهم، چرخیده باشد و آن وقت از آن دیگری زده باشد بیرون و رد گرمی از ترس به جا گذاشته باشد.

خوزه پرسید: "چه کاری دست خودت داده ای خانوم؟" بعد خم شد جلو، و بازوهایش را روی پیشخوان دوتا کرد. زن بوی تند ادرارمانند بخار دهانش را حس کرد، بویی که به خاطر فشار پیشخوان به شکم مرد تحمل ناپذیر شده بود.

خوزه پرسید: "این دیگه خیلی جدیه، چه کاری دست خودت داده ای، خانوم؟"

زن سرش را چند بار به چپ و راست انداخت و گفت: "هیچی. فقط داشتم حرف می زدم که خودمو سرگرم کنم." و بعد باز به او نگاه کرد و ادامه داد:

"می دونی که ممکنه لازم نباشه کسی رو بکشی؟"

خوزه ناراحت گفت: "من هیچ وقت به کشتن کسی فکر نکرده ام."

زن گفت: "مرد، نه. منظورم اینه که هیچکی با من تو رختخواب نمیره."

خوزه گفت: "آه. حالا داری رک و پوست کنده حرف می زنی. همیشه فکر می کردم که احتیاجی به گشتن و تور زدن کسی نداری. به ات قول می دم که اگه این کارو کاملا ً کنار بذاری، هرروز بزرگترین کبابی رو که دارم مجانی به ات می دم."

زن گفت: "قربانت خوزه. ولی به اون خاطر نمی گم. برای این می گم که من دیگه نمی تونم با کسی بخوابم."

خوزه گفت: "باز همه چیزو داری قاطی می کنی." و داشت تحملش تاق میشد.

زن گفت: "من چیزی رو قاطی نمی کنم." و دستش را به سوی صندلی دراز کرد؛ آن وقت خوزه داخل سینه بندش سینۀ صاف و پستانهای پژمرده اش را دید. زن ادامه داد: "فردا واسه همیشه میرم و قول میدم که دیگه برنمی گردم و مزاحمت نمی شم. به ات قول میدم که با هیچ کس نمی خوابم دیگه."

خوزه گفت: "این فکر دیگه از کجا به کله ات زد؟"

زن گفت: "همین یه دقه پیش به این نتیجه رسیدم. درست همین یه دقه پیش فهمیدم که این کار کثیفی یه."

خوزه دوباره دستمال را قاپید وشروع کرد به تمیز کردن شیشۀ جلوی او و بدون این که نگاهش کند گفت:

"درسته. اونجوری که تو این کارو می کنی کار کثیفی یه. اینو باید از مدتها قبل میدونستی."

زن گفت: "از خیلی وقت پیشها داشتم می فهمیدم، ولی همین یکی دو دقه قبل خوب فهمیدم. من از مردها بدم میاد."

خوزه تبسم کرد. سرش را بالا آورد تا او را نگاه کند. هنوز لبخندش بر لبش بود. اما زن را سر در گم و متوجه افکار خودش دید که شانه هایش را بالا کشیده، چهار پایه را به چرخش در آورده بود و با حالتی محزون و ساکت با او حرف می زد. خزانی زودرس چین هایی بر چهرۀ زن نقش زده بود. گفت:

"فکر نمی کنی که باید دست از سر زنی که یه مرد رو کشته بردارند، چون بعد از خوابیدن با مرده از اون و همۀ مردهای دیگه یی که باهاش خوابیده اند نفرت پیدا کرده؟"

خوزه، که تکان خورده و صدایش را رگه ای از دلسوزی تغییر داده بود، گفت: "دلیلی نداره این قدر دور بریم."

"اگه زنه به مرده بگه از اون که داره جلوش لباساشو تنش می کنه متنفره چون می بینه که تموم بعد از ظهر باهاش تو رختخواب لولیده و حالا نه صابون و نه لیف هیچکدوم دیگه نمی تونه بوی مَرده رو از تنش ببره، چی؟"

خوزه، که کمی بی خیال شده بود، در حالی که پیشخوان را برق می انداخت، گفت: "خانوم، این ها همه کنار میرن و هیچ دلیلی واسه کشتن اون نمی شن. ولش کن بره."

ولی زن به گفتن ادامه داد. صدایش جریانی یکنواخت، پیوسته و پرشور داشت:

"اما اگه زنه به مَرده بگه ازش متنفره و مَرده لباسش رو پرت کنه کنار و دوباره به زنه حمله کنه و باز ماچش کنه و ب .. ش، چی؟"

خوزه گفت: "هیچ آدم حسابی این کارو نمی کنه."

زن، که از نگرانی کلافه شده بود، پرسید: "اگه بکنه چی؟ اگه مرده آدم درستی نباشه و بکنه و بعدش زنه احساس کنه که اونقدر ازش متنفره که ممکنه بمیره و مطمئن باشه که تنها راه خلاصی اینه که یه چاقو بزنه تو شکم مرده، چی؟" خوزه گفت: "وحشتناکه؛ اما خوشبختانه آدمی پیدا نمی شه که اون کاری رو که تو میگی بکنه."

زن، که دیگر جانش به لبش رسیده بود، گفت: "خب، اگه کرد چی؟ خیال کن کرده."

خوزه گفت: "در هر حال به اون بدی هم که تو میگی نیست." و همچنان، بدون این که جایش را عوض کند، مشغول پاک کردن پیشخوان بود؛ از توجه اش به آن گفتگو نیز کم شده بود.

زن با بند انگشتان روی پیشخوان چند ضربه زد. حالا تأکید بیشتری داشت و حق به جانب شده بود. گفت:

"تو وحشی هستی خوزه. هیچ چی نمی فهمی." و محکم آستین مرد را در چنگ گرفت: "یا الله. بگو که زنه باید مرده رو بکشه!"

خوزه، که جانب او را می گرفت، آشتی کنان گفت: "باشه. خیلی ممکنه درست همون جوری باشه که تو میگی."

زن که همچنان آستین مرد رو چسبیده بود، پرسید: "مگه این دفاع از خود نیست؟"

بعد خوزه نگاهی سرد و مؤدبانه تحویل داد و گفت: "چرا می شه گفت." و بعد به او چشمکی زد حاکی از تفاهمی دوستانه، تفاهمی که در عین حال بیانگر ترس از قبول و شرکت در جرم بود. اما زن جدی بود و به او اعتنایی نمی کرد. پرسید: "یه دروغ برای دفاع از زنی که این کارو بکنه میگی؟"

خوزه گفت: "بستگی داره."

زن پرسید: "به چی بستگی داره؟"

خوزه گفت: "به زنه بستگی داره."

زن گفت: "خیال کن اون زنی یه که تو خیلی دوستش داری. نه واسه اینکه باهاش باشی، واسه این که، همونجوری که گفتی، خیلی عاشقشی."

خوزه، ملول و خونسرد، گفت: "باشه خانوم، هرچی تو بگی." و باز رفته بود و به ساعت نگاه کرده بود و دیده بود که دارد از شش و نیم می گذرد. فکرش این بود که تا یکی دو دقیقه دیگر مشتریها سر می رسند و رستوران پر می شود و شاید به همین خاطر بود که شروع کرد حسابی به برق انداختن شیشۀ پیشخوان؛ نگاهش نیز از پشت پنجره به خیابان بود. زن، ساکت، روی چهارپایه نشسته بود و با اندوهی که هرلحظه بیشتر می شد، متوجه حرکات مرد بود؛ طوری به مرد نگاه می کرد که گویی چراغی است رو به خاموشی که به مرد می نگرد. بعد چاپلوسانه و با لحنی حاکی از بندگی و بی هیچ واکنشی باز شروع کرد:

"خوزه!"

خوزه، بربر،غمگین و دلسوزانه، مثل ماده گاوی که به گوساله اش می نگرد، به او نگاه کرد؛ نه نگاهی به قصد گوش دادن به او، که به قصد دیدنش که ببیند او آنجاست و منتظر یک نگاه است، یک نگاه بیهوده و خالی از حمایت و همدلی. نگاهی مثل نگاه عروسک.

زن گفت: "من به تو گفتم که فردا میرم، و تو هیچی نگفتی."

خوزه گفت: "آره. به ام نگفتی کجا میری."

زن گفت: "همونجا. جایی که اصلا ً مردی نیست که بتونه با کسی بخوابه."

خوزه دوباره تبسم کرد. پرسید: "راستی داری میری؟" و انگار که تازه دارد متوجه حوادث و دور و بر خود می شود سعی کرد فورا ً حالت قیافه اش را تغییر دهد.

زن گفت: "به تو بستگی داره. اگه اونقدر بفهمی که بگی من چه وقت اومدم اینجا، فردا میرم و دیگه دور این کار نمی گردم. دوست داری؟"

خوزه محکم سری به علامت تأیید تکان داد و تبسم کرد. زن به طرفش خم شد و گفت: "اگه یه روز برگردم و همین موقع بیام اینجا و زنی رو روی این چهارپایه ببینم که با تو حرف میزنه حسودیم میشه."

خوزه گفت: "اگه برگشتی باید یه چیزی برام بیاری."

زن گفت: "قول میدم همه جا رو بگردم و یه خرس رام برات پیدا کنم و بیارم."

خوزه خندید و دستمال را در فضایی که آن دو را از هم جدا می کرد گرداند طوری که انگار دارد یک شیشۀ نامرئی را تمیز می کند؛ آنوقت زن هم با صمیمیت و کرشمه لبخند زد. بعد مرد رفت به طرف دیگر پیشخوان و شروع کرد به برق انداختن شیشۀ آن و بدون این که به زن نگاه کند، گفت: "بعد چی؟"

زن گفت: "واقعا ً هرکی ازت بپرسه، میگی که من ساعت یه ربع به شیش اومدم؟"

خوزه گفت: "برا چی؟" و هنوز هم نگاهش نمی کرد، انگار که درست و حسابی نفهمیده که زن چه گفته است.

زن گفت: "اونش مهم نیس. مهم اینه که همینو بگی."

بعد خوزه چشمش به اولین مشتری افتاد که از در بادبزنی رستوران وارد شد و رفت سر یک میز در گوشه ای نشست. خوزه به ساعت نگاه کرد؛ ساعت درست شش و نیم بود. آنوقت با حواس پرتی گفت: "باشه، خانوم. هرچی تو بگی. من همیشه هرکاری رو که تو بگی می کنم."

زن گفت: "خوب. پس حالا کباب منو درست کن."

و مرد گفت: "میخوام برات یه کباب خوب درست کنم، کباب خداحافظی."

زن گفت: "ممنون پپیللو." و در فکر فرو رفت. گویی وارد دنیایی زیر زمینی شده، دنیایی که مردمانش شکلهایی نامعلوم اند و از گل ساخته شده اند. نتوانست صدای گوشت خام را به هنگامی که درون روغن داغ می افتاد از آن سوی پیشخوان بشنود. صدای خشک سرخ شدن و جلز و ولز گوشت ران پیازپرورده را هم که بعد خوزه درون ماهیتابه برمی گرداند و بویش فضای رستوران را دم به دم پر می کرد، نشنید. همچنان مانده بود، و هر دم بیشتر غرق در تفکر می شد، تا این که سرش را بلند کرد و پلکی زد، انگار که بعد از یک لحظه مرگ به این دنیا باز گشته باشد. مرد را در کنار اجاق دید که شعلۀ شاد و خیزان آتش روشنش کرده بود، گفت:

"پپیللو."

"چی یه؟"

زن پرسید: "تو چه فکری؟"

خوزه گفت: "داشتم فکر می کردم میتونی یه جایی اون خرس کوچولوی کوکی رو پیداش کنی؟"

زن گفت: "بله که می تونم. اما چیزی که من از تو برای هدیۀ رفتنم میخوام اینه که همونی رو انجام بدی که ازت خواستم."

خوزه از پای اجاق برگشت و نگاهش کرد و گفت:

"چند بار به ات گفته ام؟ به جز بهترین کبابی که دارم چیز دیگه ای هم میخوای؟"

زن گفت: "آره."

خوزه پرسید: "چه چیز؟"

"یه ربع دیگه هم اضافه بر اون که خواستم."

خوزه کشید عقب و به ساعت نگاه کرد؛ بعد به مشتری، که هنوز ساکت و در گوشه ای منتظر بود، و دست آخر به گوشتی که داخل ماهیتابه سرخ می شد. بعد گفت: "خانوم، راستش نمی فهمم چی میگی."

زن گفت: "خل نشو خوزه؛ فقط یادت باشه که من از ساعت پنج و نیم اینجا بوده ام."



Monday, February 04, 2008

درباب آمدن ابلیس با هواپیمای ایرفرانس از نوفل لوشاتو به تهران


طنزاز زری اصفهانی

و آنگاه ابلیس را دیدند که درلباس شیخان درهواپیما یی اندر شد و ابلیس نیک میدانست که جز حق تعالی و چند تن از نزدیکانش هیچکس نداند که او که بوده و از کجا پیدا شده و نه گذشته اش برکسی معلوم آید و نه آینده اش . پس به آرامی برصندلی جلوس کرد و کاسه لیسان و چاپلوسان برگردش حلقه زدند...

خبرنگارانی از همه عالم دراطرافش بودند و ابلیس با چهره ای دژم ، زمخت و عبوس چون بخت النصر برجای نشسته بود و با هیچکس سخنی نمی گفت و اما دردرون خود شاد بود و به ریش جماعت همراه می خندید و بیاد آورد روزی را که خدای عزوجل اورابه گناه دوست نداشتن آدم ار بهشت براند و او پیمان بست که انتقام از نسل آدم بستاند و هرجا که اورود آسوده اش نگذارد و اینک فرصتی شگرف بود تا به وعده خود وفا کند و آنچنان دماری از روزگار بندگان خد ا درآورد که درهیچ کجا و هیچ حاکم جابری نکرده باشد . و پس آنگاه از جماعت چاکران کسی به نزدش آمد و اورا امام خویش خواند و پرسید که آیا او بعد از سالیان دوری از سرزمین موعود دربازگشت چه احساسی دارد ؟ و ابلیس ترشرو وبا چشمانی شربار و خشماگین پاسخ داد که <<هیچ>> و این تنها کلام او بود درتمام طول راه

.د رجامه شیخ گشت پنهان شیطان

تا بلکه بگیرد انتقام از انسان

پرسید کسی که شیخ احساس تو چیست

غرید که هیچ و کس ندانست چه سان

و کاسه لیسان و ابلیس بچه گان گفتند که کلامی بس متعالی بوده است و از جن و انس تا کنون کسی چنین مختصر و موجز احساساتش را شرح ننموده است . و آنگاه کلامش را شاعران و ادیبان بسیاری به تعبیر برنشستند و گفتند که هرحرف آن هزار معنا دارد وباید تمام لغاتی را که در زبان های عربی و پارسی با ها آغاز میشود و درخود یا و چ را مستتردارد بیابند و پس از تحقیق بسیار به کلمات هراس و هرمله و هرزه و هلاهل رسیدند و یاوه و یوغ و چرک و چلغوز و چرند و چادر و گفتند که از ترکیب همه اینها احساس شیخ بیرون آید و اما عارفی جهان بین بود که درمعنای هیچ بسیار جستجو کرد و گفت که خداوند گار درسینه ابلیسان قلب ننها ده است و ابلیس را هیج احساس نیست و چون بگوید که هیج معنا همان هیج باشد و لاغیر

و بندگان خدا فرش سرخ بگسترانده بودند و به طمع پیشبازی روح خدا ( نامی که ابلیس برخود نهاده بود) فوج فوج به قبرستان ( که اولین جایگاه جلوس ابلیس بود ) داخل شدند ورنج بسیار ببر د ند در آن روز که بخصوص برای قضای حاجت صفی بود بطول چند هزار . و نه هیچ غذایی بود برای رفع جوع و فاصله های زیادی را با پای پیاده پیمودند و ابلیس درقبرستان دروغ های بسیار بگفت .

و همانطور که خدواند عز ووجل درقرآن کریم فرموده بود آنانی که فریب ابلیس را خوردند به عذاب اند ر سازد . ابلیس بچگان درسرزمین موعود حاکم شدند وبسیار بکشتند و بسوزاندند و به زنجیر کشیدند و جنگ و ویرانی و درد و بلا و تباهی به ارمغان آورند و درتاریخ ها نگاشتند که اگر آن قوم ابلیس را درلباس شیخ و گرگ را درلباس میش شناخته بودند این چنین خواری و ذلت درنیفتاده بودند

درجامه هرشیخ ببین شیطانی

هشدار که بس گرگ شود چوپانی

چو ن چشم ببندی به حقایق بینی

درآتش مکر سوخته خلقانی

Thursday, January 31, 2008

در سوگ جگرسوزِ استاد یدالله طاهرزاده - ازدکتر مسعود عطایی


«« جاودان مَرد »»

داغ عزیز ِ رفته ات برده همه توان تو

مقصدِ بی نشان او خط زده بر نشان تو
هق هق گریه های تو مرحم غم نمی شود
رفتن ِ او سیه کند زندگی و جهان تو
دیدن ِ جای خالی اش می دَ رد از درون دلت
درد ِ چنین مصیبتی می جَود استخوان تو
اختر و مهر و ماه نو جلوه نمی کند دگر
سایه فکنده بر فلک ظلمتِ آسمان تو
جای امید زندگی جار زند شکستگی
چهره ی زرد و خسته ات دیدۀ ارغوان ِ تو
گر چه کمر شکن غمت ، لیک رفیق ِ نازنین !
با ر دگر جوان شود قامتِ ناتوان ِ تو
گرمی خنده بر لبت ، شادی ِ مهر در دلت
بجوشد عشق و عاشقی به قلب ِ مهربان تو
زنو صدای گرم تو بیفکند حزین ، طنین
دو صد ترانه بشکفد دوباره از دهان ِ تو
گل خزان ربوده ات همیشه جاودانه است
زناله ها و زخمه های ساز ِ جاودان ِ تو.

مسعود عطائی
28.01.08
در سوگ جگرسوزِ استاد یدالله طاهرزاده
برای دکتر حمیدرضا طاهرزاده که در سوک دلگیر پدری خداگونه به ماتم نشسته است
.

Sunday, January 27, 2008

اطلاعيه ماهي‌هاي شمال-هادی خرسندی


گفت آن ماهي‌ي درياي خزر
کز پوتين و شيخ مي‌بايد حذر

رفته با نعلين، پوتين ساخته
بهر ما قلاب و تور انداخته

شيخ ميخواهد به او کادو دهد
تا که او توپ و تفنگ نو دهد

ما که ماهي‌هاي ريزيم و درشت
رنگ و وارنگيم از پهلو و پشت

سرخ و نارنجي، سفيد و سبز و زرد
دسته دسته جفت جفت و فرد فرد

ضمن بيرون دادن صدها حباب
ميکنيم اعلام از اعماق آب

نيست درياي خزر آکواريوم
تا به کس کادو دهد آخوند قم

کي تواند خورد روس نابکار
تخم ما را، در پرانتز (خاويار)

هم خليج فارس هم بحر خزر
مال ايراني بود از هر نظر
----------------------------
در تماسي که غواص اعزامي ما با ماهي سخنگو گرفت، نظر ايشان را درباره‌ي حقوق جمهوري‌هاي اطراف درياي مازندران پرسيد. ايشان با کمال تفاهم اين بيت را اضافه کردند:
هرچه کشور هست در اطراف ما --- سهمشان محفوظ در درياي ما
بعد هم پيغام دادند که "درياي ما" را با "انصاف ما" عوض کنيم که قافيه بهتر شود و معني رساتر.

Wednesday, January 23, 2008

هرچند پشت ميله اسيريم، عاشقيم

آن شب كه بي ستاره ترين ماه، در محاق...
تنها نشست روي صف سيم ها كلاغ

شب بسته بود پلك اتاقي كه روزها
مي شد شنيد از لبش آوازهاي داغ

هر روز پشت پنجره غوغای تازه بود
از آرزوي خفته در آواز آن اتاق...

آن شب كلاغ خيره به آن پنجره نشست
تنها به اين اميد كه روشن شود چراغ

شب‌تابهاي پچ پچه در گوش بيدها
گفتند: عاشقست! خبر را به گوش باغ...

و ... صبح روز بعد زني با قفس رسيد
قلاب كرد باز قفس را به كنج تاق

بعدا كسي نگفت كه آيا عجيب نيست
مرگ كلاغ و زرد قناري به اتفاق؟
...
هرچند پشت ميله اسيريم، عاشقيم
تو مثل آن قناری و من مثل آن کلاغ

***
غزل از وب لاگ مژگان بانو

Friday, January 11, 2008

به کوچه پا نگذاریم تا نفرمایند - جدا شوند زِ هم این دو تای غیرمجاز

از نجمه زارع که 23 سال داشت وقتي مرد
او یک مهندس الکترونیک بود و از محتوای غزل هایش پیداست که یک روشنفکر وفعال حقوق زنان هم بوده است

این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست
آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست
حتی نفس‌های مرا از من گرفتند
من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست
دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم
که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست
من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست
****************
: اين هم يک شعر ديگر از او

بعید نیست سرم را غزل به باد دهد
و آبروی مرا در محل به باد دهد
بعید نیست و بگذار هرچه می‌خواهد
قبیله‌ام به دروغ و دَغَل به باد دهد
زبان سرخ و سرِ سبز و چند نقطه، مرا
دوصد کنایه و ضرب‌المثل به باد دهد
قفس چه دوره‌ی سختی‌ست، می‌روم هرچند
مرا جسارت این راهِ‌حل به باد دهد
چه‌قدر نقشه کشیدم برای زندگیم
بعید نیست که آن را اجل به باد دهد

**********************
نوشته‌ام به دلِ شعرهای غیرمجاز
که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز
هوا بد است، بِکِش شیشه‌ی حسادت را
که دور باشد از این‌جا هوای غیرمجاز
به کوچه پا نگذاریم تا نفرمایند
جدا شوند زِ هم این دو تای غیرمجاز
دل است، من به تو تجویز می‌کنم ـ دیگر
مباد پُک بزنی بر دوای غیرمجاز
ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است
مرا ببر به همین سینمای غیرمجاز
تو ـ صحنه‌های رمانتیک و جمله‌های قشنگ
که حفظ کرده‌ای از فیلم‌های غیرمجاز
زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش
مباد دم بزنی از خدای غیرمجاز

Saturday, January 05, 2008

دکتر تریفولگا - اثر ژول ورن - ترجمه الکس .الف





Jules Gabriel Verne was born on February 8, 1828, in Nantes, France.
Jules Verne died in the city of Amines on March 24, 1905.

دوست عزیزم الکس ترجمه ای بسیار زیبا و خواندنی از ژول ورن برایم فرستاده است که حتما آنرا بخوانید

می گویند ژول ورن (۱۹۰۵ – ۱۸۲۸) پدر داستان‌های علمی - تخيلی است؛ اما «ورن» طنزهای سياسی-اجتماعی هم می نوشته که صورت داستان کوتاه يافته اند. داستانی را که در زير می‌خوانيد تراژدی و در عین حال طنزی گزنده است که از نظر شناخت شخصیت و افکار يکی از بزرگ‌ترين نويسندگان سده‌ی نوزدهم می تواند مورد توجه قرار گيرد. این داستان کوتاه وجه خاصی از اندیشۀ انتقادی ورن را به نمایش می‌گذارد.

به فشرده‌ترین صورت، ورن پرونده و پایان کار دانشورزان و دانشمندانی را که هدفی جز پول‌ ندارند، زیر دستشان گذاشته است. تکنیکی که ورن در این جا به کار برده از ویژگی شگفت‌انگیزی برخوردار است: مردن در زیر دست خود و به دست خویش.

تخیل ورن در اینجا به گونه ای است که به نویسنده و خواننده امکان می دهد در ابعاد گوناگون داستان خیالی و واقعیت ملموس و حتی در فضای آینده گام زند و به شناختی عمیق تر از همه چیز دست یازد.

در داستان زیر تمامی نام‌های جاها، واحدهای‌ انداره‌گیری و غیره ساختگی هستند. اما آنچه که حقیقی است، همه، انسانی و یا ضدانسانی است که همان پیام داستان است و همان گونه که خود می‌گوید هنوز در مورد طول و عرض جغرافیایی و، باید اضافه کرد، آغاز و انجام تاریخی آن نقطه‌ی پایان روشنی موجود نیست.

ترجمه‌ی فارسی حاضر از روی متن انگليسی صورت گرفته که آن را انتشارات فونیکس** در سال ۱۹۹۹ منتشر کرده است. تجديد چاپ اخير داستان‌های کوتاه ژول ورن نمايشگر اهميت آثار او، و در میان آن‌ها «دکتر تریفولگا»، است که پيام کلی آن همچنان مصداق دارد. به یک نکتۀ دیگر هم باید اشاره کنم: ورن هرگز فرصت بازنویسی و نگارش مجدد این داستان را نیافت. از همین رو زبان داستان تا حدی خشک و تصنعی می نماید.

در واقع اين داستان را در شرایطی ترجمه کردم که خود به شکلی دیگر در احساس درد قهرمان زن داستان سهیم بودم. در نگارش اين مختصر از مقدمه‌ی پيتر کاستلو*** بر چاپ انتشارات فونيکس سود جسته‌ام.

"دکتر تریفولگا"

اثر ژول ورن

ترجمۀ الکس الف.

1

فوش‌ش‌ش! باد؛ تند و توفانی می‌وزد.

فش‌ش‌ش! باران؛ تند و سنگین می‌بارد.

توفان و کولاک درخت‌های ساحل "وولسین" را خم می‌کند، خود را به اطراف کوه‌های "کریما" می‌کوبد و خشمگین می‌تازد. در سراسر طول ساحل، صخره‌هایی بلند کشیده شده است، صخره‌هایی که امواج بلند دریای پهناور "مگالوکریدا" آن‌ها را شسته و خورده‌اند.

فش! فوش!

در فرودست، در کنار لنگرگاه، شهرک لاکتروپ لانه کرده، خفته است: حدود یکصد خانه با حصارهایی سبزرنگ. حصارها، بی خیال و خونسرد، در برابر باد وحشی از خانه‌ها دفاع می‌کنند. چهار یا پنج خیابان پست و بلند، که در واقع بیش‌تر به دره‌ می‌مانند تا خیابان، در لا به لای تپه‌ها با خاکستر و مواد پرتاب شده از مخروط‌های فعال فراسوی شهر سنگفرش شده‌اند. آتش‌فشان دور نیست؛ به آن "وگلور" می‌گویند. روزها گاز گوگرد می‌دمد و شب‌ها، هر از گاه، فواره‌های عظیم آتش به بیرون می‌جهاند. وگلور چون چراغی دریایی با برد 150 "کرتز" بندرگاه لاکتروپ را به "کناره‌نوردان"، فلزان‌ها، ورلیش‌ها و بالانزها، که سینۀ کشتی‌هاشان آب‌های مگالوکریدا را می‌شکافد، نشان می‌دهد.

در سوی دیگر شهرک خرابه‌هایی ‌وجود دارد که قدمتشان به دورۀ "کریماریان" می‌رسد، و بعد هم حومۀ آن که بسیار شبیه به قصبات عربستان است؛ دیوارهایش سفید، سقف‌هایش گنبدی شکل، و بام‌هایش آفتاب‌سوخته. این‌ها، در واقع، چیزی نیستنند جز توده‌یی از سنگ‌های مکعب‌‌شکل که بی‌نظم در کنار هم قرار گرفته‌اند: تاس‌هایی حقیقی که گزند و زنگ زمانه هیچ اثری در تعدادشان نکرده است.

در میان این‌ها، "شش و چار" توجه را جلب می‌کند. "شش و چار" بنای عجیبی است که شش سوراخ در یک طرف و چهار سوراخ در طرف دیگر دارد. وجه تسمیۀ آن همین است.

برج ناقوس کلیسا بر شهر ناظر است: برج مکعب‌شکل "سن فیلفیلنا" که ناقوس‌های آن در جدارۀ دیوارها آویخته شده‌اند. این ناقوس‌ها را گاه توفان به جنبش در می‌آورد و این نشانۀ بدی است؛ مردم چون این صدا را می‌شنوند، به خود می‌لرزند.

چنین است لاکتروپ، و پس از آن مساکن پراکنده‌ی این ناحیه که، مثل خانه‌های بریتانی ، در میان بوته‌ها و خاربن‌ها قرار گرفته‌اند. ولی این بریتانی آن بریتانّی نیست. آیا در فرانسه است؟ نمی‌دانم. در اروپاست؟ نمی‌توان گفت. در هر حال، روی نقشه به دنبال لاکتروپ نگردید.

2

تق تق! ضربۀ محتاطی به در باریک شش و چار، در کنج خیابان "مسالیه" می‌خورد. اگر کلمۀ راحت در این جا مفهومی داشته باشد، شش و چار یکی از راحت‌ترین خانه‌های لاکتروپ است، یکی از ثروتمندترین خانه‌هاست- اگر به شکلی، و اصلا مهم نیست که به چه شکل، آدم بتواند چند ملیون فرتزی ثروت به هم برساند.

پارس وحشیانه‌یی، که بیش‌تر به غرش گرگ می‌ماند، به تق تق جواب می‌دهد؛ گویی که گرگی است که پاسخ می‌گوید. بعد پنجره‌ای در بالای در شش و چار باز می‌شود و صدای تندی می‌گوید: "خدایا، این مزاحم را ببر!"

دختر جوانی که مانتوی نازکی پوشیده و از باران می لرزد، می‌پرسد که آیا دکتر تریفولگا درخانه است.

"ممکنه باشه، ممکنه نباشه؛ بسته به شرایط."

"می‌خوام بیاد بالای سر پدرم؛ داره می‌میره."

"کجا داره می‌میره؟"

"توی وال کارنیون، چار کرتز اون طرف‌تر."

"اسمش؟"

"ورت کارتیف."

"همون ماهی‌نمکزن؟"

"بله. آخه دکتر تریفولگا ... ."

"دکتر تریفولگا خونه نیس!"

و پنجره شترق بسته می‌شود. فش فش باران و فوش فوش باد همچنان در هم می‌آمیزد و هیاهوی کرکننده‌ای دارد.

3

این دکتر تریفولگا باید آدمی سنگ‌دل و بی‌رحم بوده باشد، آدمی که به عیادت احدی نمی‌رفته مگر این که از قبل پولش را نقد می‌کرده است. سگ پیرش "هارزوف" که حیوان دورگه‌یی از دو نسل بولداگ و اسپانیایی بوده، باید رحم و عاطفۀ بیش‌تری از او می‌داشته. اما خانه‌یی که به آن شش و چار می‌گفتند تهیدستان را نپذیرفته و در را تنها به روی ثروتمندان گشوده بود. به‌علاوه، دکتر تریفولگا برای هر نوع بیماری حق ویزیت معینی داشت. این قدر برای تیفوئید، آن قدر برای غش و فلان قدر برای قلب‌درد، و همین طور الی آخر، از جمله یک دوجین دردها که خودش ساخته و پرداخته بود. از طرفی، ورت کارتیفِ ماهی‌نمکزن هم مرد تهی‌دست دون‌‌رتبه‌یی بود. در این صورت، چرا دکتر تریفولگا باید به خودش زحمت رفتن می‌داد، آن هم در چنان شبی؟

پس زیر لب غریده بود: "همین که باید به خاطرش از جا بلند شم مگه چیزی نیس؟" و درحال فکر کردن به رختخواب برگشته بود که "همین فقط ده فرتزر اجرت داره!"

هنوز بیست دقیقه نگذشته بود که دوباره صدای کوبۀ آهنی در بلند شده بود. دکتر علی‌رغم میل از رختخواب بیرون آمده، از پنجره به بیرون خم شده و فریاد زده بود: "کی یه؟"

"زن ورت کارتیفم!"

"ماهی‌نمکزن ِ وال کارنیون؟"

"بله. اگه نخواین بیاین، می‌میره!"

"خوب؛ بعدش تو بیوه می‌شی."

"این بیست فرتزره."

"بیست فرتزر برای رفتن به وال کارنیون؟ تا آن جا چار کرتز راهه! ممنون، برو پی کارت!" و پنجره را بسته بود: بیست فرتزر! چه پول زیادی! خطر زکام رو به خودت بخری، اون هم درست شبی که باید فرداش بری به "کیلترنو"، به عیادت ادزینگوف پول‌دار نقرسی که توی هر ویزیتش پنجاه فرتزر نقد می‌کنی! و با این خیال رضایت‌بخش که در سر داشت با خروپف بیش‌تری از دفعۀ قبل به خواب رفته بود.

فش فوش، و باز تق تق! تق تق! تق تق! این ضربه‌ها هم به صداهای تند باد و توفان افزوده شده بود. ضربه‌ها را دست مصمم‌تری به در می‌کوفت. دکتر خواب بود. بیدار شد؛ ولی با دلی ترسان. چون پنجره را باز کرد توفان مثل تیر به درون صفیر کشید.

"به خاطر ماهی‌نمکزن سر رسیدم."

"باز هم اون ماهی‌نمکزن بدبخت!"

"مادرش هستم."

"کاش مادرش و زنش و دخترش با خودش ور بپرند!"

"دچار حمله شده"

"ولش کن خودش دفاع کنه!"

پیرزن گفت: "یه خونه توی خیابون مسالیه به فرمانده دوتراپ فروخته‌یم که قسط اولش رو داده. اگه نیای نوه‌ام بی‌پدر می‌شه، عروسم بی‌شوهر، خودم بی‌پسر."

شنیدن صدای آن پیرزن با علم به این که باد آن شب خون را در رگ‌هایش منجمد و باران حتی به زیر پوست و تا مغز استخوانش نفوذ و خیسش کرده بود، وحشتناک و رقت‌بار بود.

تریفولگای بی‌رحم گفت: "غش کرده، هان؟ می‌شه 200 فرتزر!"

"ما فقط 120 فرتزر داریم."

"شب خوش!" و پنجره را بست. اما خوب که فکر کرد، دید 120 فرتزر برای یک ساعت و نیم راه به علاوۀ نیم ساعت معاینه، می‌شود دقیقه‌ای یک فرتزر. خوب، این پولی نبود ولی بی‌ارزش هم نبود. این بار به جای چپیدن توی رختخواب، توی کت والوتش رفت، درون پوتین‌های خزدارش لغزید، خودش را داخل بارانی-پالتوش پیچید، کلاه بارانیش را هم به سر گذاشت، شال گردنش را هم روی دست انداخت، اما چراغ را که در کنار ‌کتاب فهرست دارویی قرار داشت و صفحۀ 197 آن هم باز بود، خاموش نکرد؛ بعد در خانۀ شش و چار را کشید و باز کرد و در آستانۀ آن مکث کرد. پیرزن آن جا بود. با هشتاد سال سن و بدبختی به عصایش تکیه داده، روی آن خم شده بود. دکتر بی ملاحظه گفت: "صد وبیست فرتزر."

"این هم پول؛ خدا برات صد چندونش کنه."

"خدا! کی تا حالا رنگ پول اونو دیده؟"

دکتر برای سگش هارزوف سوتی کشید. فانوسی را به حیوان داد که به دندان بگیرد و حمل کند؛ و بعد راه را به سوی دریا به پیش گرفت. پیرزن هم به دنبال او.

4

چه شر و شر و کولاکی. توفان همۀ زنگ‌های کلیسای سنت فیلفیلنا را به جنبش آورده است. نشانه‌یی شوم! ولی دکتر تریفولگا آدمی خرافی نیست. به چیزی اعتقاد ندارد – حتی به علم خود، مگر به خاطر آنچه که نصیب جیبش می‌کند. چه هوایی و نیز چه راهی! ریگ و خاکستر؛ ریگ‌هایی که خزه‌های دریایی لیزشان کرده‌اند، و خاکسترهایی که جرق جرق صدای پس‌ریخته‌های آهنی می‌دهند. هیچ نوری نیست جز نور فانوس‌ هارزوف، آن هم ضعیف و لرزان. گه‌گاه ستونی از آتش از ووگلور فرا می‌غرد و سیاه‌رخ‌‌های بزرگ و مسخره‌یی در میان آن ظاهر می‌شود. در واقع هیچ کس نمی‌داند که در اعماق آن دهانه‌های رازناگشودنی چه چیزی هست. شاید ارواح دنیای دیگر که هنگام پیش آمدن خود را به صورت بخار و دود در می‌آورند.

دکتر و پیرزن پیچ و خم‌ خلیجک‌های ساحل را دنبال می‌کنند. دریای کبود با کف‌هایش به سپیدی می‌زند- نوعی سپیدی سوگوار! و چون یال‌های سپید و خشمگین امواج خود را به ساحل می‌کوبد، می‌درخشد، و تو گویی کرم‌های شبتاب خود را به بیرون می‌ریزد.

آن دو همچنان تا خم جاده، تا میان ریگ‌پشته‌ها، می‌روند- آن جا که نی‌ها و جاروساقه‌ها چون سرنیزه‌ها به هم برمی‌کوبند.

هارزف، سگ وفادار، خود را کنار صاحبش کشیده است و انگار که به او می‌گوید: "بیا، بیا! 120 فرتزر برای گاو صندوق! راه پول‌دار شدن همین است. تاکچلیپ دیگری به تاکستان ، خوراک دیگری به سفرۀ ما، و کبابی به ظرف من افزوده‌تر. بیا تا از بیماران پول‌دار مواظبت کنیم- مطابق جیب‌هایشان!"

پیرزن در آن نقطه می‌ایستد و با انگشتان لرزانش نور سرخی را در میان تاریکی نشان می‌دهد: خانۀ ورت کارتیف ماهی‌نمکزن آن جاست.

دکتر می‌گوید:"اونجا؟"

پیرزن می‌گوید:"بله."

سگ زوزه می‌کشد:"آئوووووو!"

انفجار ناگهانی وگلور که تا ته لرزیده است. بافه‌یی شعلۀ دودناک تا اوج آسمان می‌جهد و از میان ابرها با فشار می‌گذرد. دکتر تریفولگا روی زمین افتاده است؛ آشکارا فحاشی می‌کند، بلند می‌شود و به اطراف خود نگاه می‌کند.

پیرزن دیگر آن جا نیست. آیا زمین دهان باز کرده، او را بلعیده، و یا خود بر بال‌های مه نشسته، پرواز کرده است؟ سگ اما هنوز آن‌جاست و بر پاهای خود تکیه کرده، پوزه‌اش را گشوده است. فانوس خاموش شده است.

دکتر تریفولگا زیر لب می‌گوید: "با این حال ما می‌ریم." این مرد درستکار 120 فرتزر خود را گرفته است و حال باید دین خود را ادا کند.

5

فقط یک نقطه‌ی روشن در فاصله‌ی نیم کرتزی وجود دارد و آن چراغ خانۀ مرد محتضر، یا احتمالا ً مرده، است. شک نیست که آن خانۀ ماهی‌نمکزن است. پیرزن همان را نشان داده بود؛ غیر ممکن است که اشتباه باشد. دکتر تریفولگا در میان فوش فوش و زوزۀ باد و فش فش باران سیل‌آسا، در میان هیاهوی توفان، با قدم‌های شتابناک، شلپ شلپ پیش می‌رود و همچنان که جلوتر می‌رسد خانه، که در میان زمین‌های باز اطراف تک افتاده، نمایان‌تر می‌شود.

شباهت فراوان آن خانه با شش و چار لاکتروپ، خانۀ تریفولگا، بسیار آشکار است. همان طرح پنجره‌ها و همان در کوچک طاق‌ضربی. دکتر تریفولگا تا جایی که توفان به او اجازه می‌دهد تندتر گام برمی‌دارد. لای در باز است؛ وارد می‌شود، و باد ناگهان در را پشت سر او می‌بندد. سگش، هارزوف، بیرون می‌ماند و هر از گاه زوزه‌یی می‌کشد.

عجیب است! می‌توان گفت که دکتر به خانۀ خودش بازگشته است. با این حال او تعجبی نکرده است؛ مردد هم نیست. او در وال‌کارنیون است نه در لاکتروپ. ولی این که همان راهروی کوتاه کمانی‌شکل است؛ و آن هم همان پلکان چوبی با همان نرده‌های بلندش- نرده‌هایی که جای جای آن در اثر تماس مستمر دست ساییده شده است.

پایین می‌رود. به پای پله‌ها می‌رسد. از زیر در نور ضعیفی بیرون می‌زند، شبیه به شش و چار. آیا این‌ها خیالات است؟ در تاریکی اتاقش را باز می‌شناسد- مبل زرد رنگ؛ در طرف راست کمد چوب‌امرودی و در طرف چپ گاوصندوق حاشیه‌برنجی که می‌خواست داخلش 120 فرتزر را بگذارد. صندلی دسته‌دارش هم با آن بالشتک‌های چرمی آن‌جاست؛ آن هم میزش با پایه‌های مارپیچ که رویش، در کنار چراغ با شعله‌ی میرنده، کتاب دارو باز است: صفحۀ 197.

تریفولگا زیر لب می‌پرسد: "چه‌ام شده؟"

راستی او را چه شده؟ وحشت! مردمک‌های چشمش باز شده‌اند؛ جسمش نحیف و چروکیده شده؛ عرقی سرد بر پوستش نشسته، یخ کرده است، و موهایش سیخ ایستاده اند.

عجله کن! نفت لازم است! الان شعلۀ چراغ و مرد محتضر هر دو می‌میرند! این هم تخت‌خواب- تخت‌خواب خودش- با همان چارچوب و پشه‌بندش؛ نگاه کن همان طول و عرض را هم دارد و همان پرده‌های سنگین هم دورش را بسته‌اند. آخر می‌شود که این تشک تشک کاهی یک ماهی‌نمکزن بدبخت باشد؟ دکتر تریفولگا با دستی لرزان پرده را چنگ می‌زند، آن را کنار می‌کشد و داخل را نگاه می‌کند.

مرد محتضر، با سر باز، گویی که نفس آخر را کشیده باشد، بی‌حرکت مانده است. دکتر رویش خم می‌شود ... .

آه! عجب فریادی! چنان فریادی که از بیرون سگی با زوزه‌ای فراخاکی و غیردنیوی به آن پاسخ می‌دهد.

مرد محتضر ورت کارتیف ماهی‌نمکزن نیست، دکتر تریفولگاست! این اوست که هدف حمله قرار گرفته است- خود او! سکتۀ مغزی، دلمه شدن ناگهانی خون در حفره‌های مغز و فلج شدن بدن در سمت مخالف محل مصدوم.

بله؛ این اوست که برایش به دنبال دکتر فرستاده‌اند و 120 فرتزر برایش داده‌اند. او که از فرط سنگ‌دلی حاضر نشد به عیادت ماهی‌نمکزن برود- او که در حال مردن است.

دکتر تریفولگا مثل دیوانه‌ها شده و می‌داند که از دست رفته است. در هر لحظه علائم بیش‌تر می‌شود. نه تنها همۀ کارکردهای اندام‌ها مختل شده بل که شش‌ها و قلب نیز از کار افتاده‌اند. با این جال او هنوز هوشش را کاملا ً از دست نداده است. چه باید کرد؟ خون‌گیری! اگر تردید کند، دکتر تریفولگا خواهد مرد. در آن روزها هنوز خون‌گیری،حجامت، رسم بود؛ و در آن زمان نیز، مثل حالا، اهل درمان همۀ بیماران سکته‌ای را که هنوز وقت مرگشان نرسیده بود، این گونه درمان می‌کردند. اما تریفولگا اکنون چه می‌کند؟

تریفولگا کیف درما‌نش را قاپ می‌زند، نیشتر را بیرون می‌کشد و سیاه‌رگی را در بازوی المثنای خود می‌شکافد. خون جاری نمی‌شود. سینه‌اش را به شدت مالش می‌دهد- تنفس خودش آهسته‌تر می‌شود. پاهایش را با آجر داغ گرم می‌کند- پاهای خودش سرد می‌شود.

بعد المثنای او سینه‌ی خود را بالا و ناگهان نفس آخر را می‌کشد و پس می‌افتد. دکتر تریفولگا، علی‌رغم تمام آن علمی که دارد در زیر دست‌های خودش می‌میرد.

6

صبح روز بعد جسدی در خانۀ شش و چار پیدا ‌شد، جسد دکتر تریفولگا. آن را در درون تابوتی گذاشتند و با شکوه بسیار به گورستان لاکتروپ بردند، جایی که او خود بسیاری را به شیوه‌ای حرفه‌ای فرستاده بود.

اما هارزوف پیر: می‌گویند که تا امروز همچنان با فانوس روشن در اطراف ده می‌گردد و مثل سگی که گم‌شده زوزه می‌کشد. نمی‌دانم که راست است یا نه، ولی در ولسینیا چیزهای عجیبی اتفاق می‌افتد، مخصوصا‌ ً در همسایگی‌اش لاکتروپ.

باز آگاهتان ‌کنم: روی نقشه به دنبال این شهر نگردید. بهترین جغرافی‌دانان هنوز در مورد طول و عرض جغرافیایی آن به توافق نرسیده‌اند!


Saturday, December 29, 2007

يكي از اين روزها - داستان از گابريل گارسيا ماركز- ترجمه از الكس -الف

یکی از این روزها

گابریل گارسیا مارکز

ترجمۀ الکس. الف

دوشنبۀ گرم و بی باران سپیده زد. اورلیو اسکووار، دندانپزشک تجربی ِ سحرخیز، نیر ساعت شش از خواب بیدار شد. چند دندان مصنوعی که هنوز روی قالب گچی سوار بودند از درون قفسۀ شیشه ای برداشت، یک مشت ابزار هم گذاشت روی میز و انگار که بخواهد آنها را به نمایش بگذارد، به ترتیب اندازه ردیفشان کرد. پیراهن یقه آخوندی راه راه پوشیده بود و یقه اش را با سنجاق یقۀ طلایی محکم در زیر گلو بسته بود. شلواری بندرکابی به پا داشت با قامتی سیخ و استخوانی و نگاهی مثل نگاه آدم کر، که متوجه محیط اطراف نبود.

وقتی که چیزهای روی میز را مرتب کرد، متۀ دندان را به سوی صندلی جلو کشید؛ نشست و مشغول جلا زدن دندانهای مصنوعی شد، طوری که انگار به هرآنچه می کند نمی اندیشد. بی وقفه کار می کرد و دائم مته را با پا پمپ می زد، حتی زمانی که نیاز نبود.

پس از ساعت هشت اندکی دست از کار کشید و از پشت پنجره به آسمان نگاه کرد. بر بالای خرپشتۀ خانۀ مقابل دو قوش فکور دید که خود را در تابش خورشید خشک می کردند. بعد به کار ادامه داد. در این فکر بود که پیش از نهار آسمان دوباره خواهد بارید. اما صدای جیغ مانند پسر یازده ساله اش ناگهان رشتۀ تفکر و تمرکزش را قطع کرد:

"بابا"

"چی یه؟"

"شهردار میگه دندونشو می کشی یا نه."

"به اش بگو اینجا نیستم."

داشت همچنان دندان طلایی را جلا می داد. دندان را در فاصلۀ بازوی گشوده نگه داشته بود و با چشمهای نیمه بسته بازبینش می کرد. پسرش دوباره از داخل اتاق انتظار کوچک فریاد زد: "میگه تو هم هستی، چون صداتو میشنوه."

همچنان مشغول بازبینی دندان بود و تنها زمانی که کارش تمام شد و دندان را روی میز گذاشت، حاضر شد بگوید: "خب، خیلی بهتر."

دوباره مته را به کار انداخت. چند قطعه بریج از داخل قفسۀ کارهای نیمه تمام بیرون آورد و شروع کرد به جلا زدن.

"بابا"

"چی یه؟"

هنوز حالت چهره اش را عوض نکرده بود.

"میگه اگه دندونشو نکشی با گلوله می کشدت."

به هیچ عجله، خالی از دغدغه، با حرکتی بسیار آرام پمپ زدن به مته را متوقف کرد؛ مته را از صندلی اش دور و کشوی پایینی میزش را تا آخر باز کرد. تپانچه ای در آن بود. بعد گفت: "باشه؛ بگو بیاد منو بکشه."

صندلی را به طرف در برگرداند در حالی که دستش روی لبۀ کشوی میز بود. شهردار در آستانۀ در ظاهر شد. طرف چپ صورتش را تراشیده بود. اما طرف دیگر متورم و دردناک بود؛ ته ریش پنجروزه اش هم بجا. دندانپزشک تصویر شبهای رنجدیدۀ او را در چشمهای تکیده و تارش نظاره کرد. کشوی میز را با نوک انگشتان بست و به آرامی گفت:

"بشین"

شهردار سلام کرد: "صبح به خیر."

دندانپزشک پاسخ داد: "به خیر."

در آن مدت که وسایل می جوشید، شهردار سرش را روی جاسری صندلی تکیه داد و بهتر شد. نفسش سرد بود.

مطب دندانپزشک محقر بود: یک صندلی چوبی کهنه، پدالمته، و قفسۀ شیشه ای با بطریهای سرامیک داخلش. تنها پنجرۀ اتاق هم در مقابل صندلی بود با پرده ای به ارتفاع یک سر شانه. وقتی که شهردار احساس کرد دندانپزشک نزدیک می شود، پاشنه هایش را به هم چسباند و دهانش را باز کرد.

اورلیو اسکووار سر او را به طرف نور برگرداند و پس از معاینۀ دندان عفونی شده، دهانش را به نرمی با انگشتان بست:

"باید بدون بی حسی بکشم."

"چرا؟"

"چون دندونت آبسه کرده."

شهردار نگاهی به چشمهای او کرد و گفت: "بسیار خوب." و خنده ای زورکی تحویل داد. دندانپزشک آن را بی پاسخ گذاشت. لگن وسایل استرلیزه شده را روی میز قرار داد و بعد وسایل را با انبرکی خنک همچنان آرام و بی دغدغه، یکی یکی از داخل آب جوش بیرون آورد. تفدان را با نک پا جلو کشید و بعد برای شستن دست به سوی دستشویی رفت. تمام این کارها را بدون نگاه کردن به شهردار انجام داد. در عوض شهردار چشم از او بر نگرفته بود.

یکی از دندانهای عقل پایینی بود. دندانپزشک پاها را گشاد کرد و دندان را با یک فورسپس ِ داغ چسبید. شهردار دسته های صندلی را محکم در چنگ فشرد و پاهایش را با تمام توان چفت کرد. در کلیه هایش خلاء سردی احساس نمود، اما صدایی از او در نیامد. دندانپزشک نتها مچش را حرکت می داد. بعد بدون هیچ کینه و از روی نوعی دلسوزی تلخ، گفت:

"حالا وقتشه که بهای مرگ بیست نفر مردان ما رو بدی."

شهردار صدای خرچ را در استخوان آرواره حس کرد. چشم هایش پر از اشک شد. اما تا زمانی که دندان بیرون نیامد، نفس نکشید. بعد، از پشت اشکهایش دندان را دید. بقدری این دندان برای دردش بیگانه بود که نمی توانست شکنجۀ ناشی از پنج شب گذشته را بفهمد.

شهردار روی تفدان خم شد، دهانش را خالی وهن هن کنان دگمه های فرنچش را باز کرد. بعد دستش را دراز کرد تا از درون جیب شلوارش دستمالی بیرون آورد. دندانپزشک دستمال تمیزی به او داد و گفت:

"اشکهایت را خشک کن."

شهردار اشکهایش را خشک کرد. می لرزید. هنگامی که دندانپزشک مشغول شستن دستهایش بود سقف مخروب اتاق و تارهای گردگرفتۀ عنکبوتی را با تخمها و حشرات مرده بر آن نگاه می کرد. دندانپزشک بازگشت و دستهایش را خشک نمود و گفت:

"استراحت کن و آب نمک قرقره کن."

شهردار بلند شد و با سلام نظامی از او خداحافظی کرد و به طرف در رفت. پاهایش را می کشید، دکمه های فرنچش باز بود. گفت:

"صورت حساب را بفرست."

"برای خودت یا شهرداری؟"

شهردار بی آن که نگاهی به او بکند، در رابست و از پشت جام شیشه ای در گفت:

"هردو یه کرباسند."

Tuesday, December 18, 2007

رُزهای مصنوعی -داستان کوتاه اثر گابریل گارسیا مارکز


رُزهای مصنوعی

داستان کوتاه اثر گابریل گارسیا مارکز

ترجمۀ الکس. الف

مارکز در سال 1928 در آراکاتاکا، در کلمبیا، به دنیا آمد. در دانشگاه بوگاتا درس خواند و بعد گزارشگر روزنامۀ "ال اسپکتاتور" شد. در رم، پاریس، بارسلونا، کاراکاس و نیویورک نیز گزارشگر خارجی آن روزنامه بود. مارکز داستان‌های بلند و کوتاه زیادی نوشته است که تعدادی زیادی از آن‌ها نیز به فارسی ترجمه شده، از جمله یکصد سال تنهایی و ژنرال در هزارتوی خود. مارکز در سال 1982برندۀ جایزۀ ادبی نوبل شد.

داستان کوتاه زیر نمونه‌ای از قدرت قلم مارکز در خلق شخصیت‌های داستانی است: مادر بزرگ، زن نابینا، که در خانواده‌ای فقیر زندگی می‌کند، بیناتر از هر زن بینای دیگری است که خواننده می‌شناسد. توجه خارق‌العادۀ این زن نابینا به دقایق حوادث و تک تک لحظه‌های زندگی، آرامش، نکته‌سنجی و موقع‌شناسی او، در پایان داستان، نه تنها مینا، شخصیت دیگر داستان، بل‌که خواننده را نیز شگفتزده و او را وادار به ستایش او می‌کند.

تکنیک و زبان ساده‌ای که نویسنده به کار برده است نیز جالب توجه است: مادر بزرگ در سراسر داستان "زن نابینا" خوانده می‌شود، در حالی که حتی در ظلمت شب، یعنی هنگامی که فرد بینا توان دیدن ندارد، همه چیز را در می‌یابد و در واقع می‌بیند و می‌فهمد، چه از پشت دیوار اتاق و درهای بسته، زمانی که انسان تصور می‌کند کاملا ً از دیدرس دیگران محفوظ است، و چه هنگامی که کسی سر خم می‌کند تا سخنی را به نجوا در گوش دیگری بگوید. او در واقع از همه چیز به گونه ای شگفت انگیز آگاه است.


رزهای مصنوعی

تاریکای سحر بود. مینا کورمال کورمال لباس بی‌آستینش را که شب قبل کنار تخت آویخته بود، پیدا کرد و پوشید. داخل صندوق را به دنبال آستین‌های پیراهن گشت و در هم ریخت. بعد میخ‌های روی دیوار و پشت درها را با دست جستجو کرد. سعی می‌کرد صدایی در نیاورد تا مادر بزرگ نابینایش را، که در همان اتاق خوابیده بود، بیدار نکند. ولی وقتی که چشمهایش به تاریکی عادت کرد، متوجه شد که او بلند شده؛ آن وقت رفت توی آشپزخانه تا سراغ آستین‌هایش را از او بگیرد.
زن نابینا گفت: "توی حموم اند. دیروز بعد از ظهر شسته‌ام شون."
آستین‌ها توی حمام بودند، آویزان از بند با دوتا گیرۀ چوبی، و هنوز خیس بودند. مینا برگشت توی آشپزخانه وآستین‌ها را روی سنگ‌های جلوی بخاری دیواری پهن کرد. روبرویش زن نابینا داشت قهوه را به هم می‌زد. چشم‌های کورش روی لبۀ سنگی ایوان که جای ردیف گلدان‌های گیاهان دارویی بود، دوخته شده بود.
مینا گفت: " با وسایل من کاری نداشته باش؛ این روزها نمیشه به آسمون اعتماد کرد."
زن نابینا رویش را به طرف صدا برگرداند و گفت: "حواسم نبود که امروز جمعۀ اول است." و بعد نفسی عمیق کشید تا ببیند که قهوه حاضر شده یا نه؛ آن وقت قهوه‌جوش را از روی آتش برداشت و ادامه داد: "یه تکه کاغذ بگذار زیرشون؛ سنگای بخاری کثیف اند."
مینا انگشت اشاره‌اش را روی سنگ‌های بخاری کشید. کثیف بودند؛ ولی پوستۀ محکمی از گرد زغال روی چرکی را پوشانده بود که اگر آستین‌ها را به آن نمی‌مالیدند، کثیف نمی شد.
مینا گفت: "اگه کثیف بشن تقصیر توست."
زن نابینا، که برای خودش یک فنجان قهوه ریخته بود، گفت: "عصبانی هستی." و یک صندلی به طرف ایوان کشید و ادامه داد: "اگه آدم عصبانی باشه و بره مراسم عشا توهینه." و بعد نشست توی پاسیو، جلوی گل‌های رز، و مشغول خوردن قهوه‌ شد.

کمی بعد، وقتی که سومین زنگ فراخوان به صدا در آمد، مینا آستین‌ها را، که هنوز خیس بودند، از روی سنگ‌های بخاری برداشت و پوشید: اگر کسی با بازوان و سرشانه‌های لخت در مراسم شرکت می‌کرد، نان و شراب به او داده نمی‌شد. مینا دست و رویش را نشست. باقی‌ماندۀ ماتیک‌ لبش را با هوله پاک کرد، کتاب دعا را برداشت و توی اتاق شال و روسری کرد و رفت بیرون توی خیابان و یک ربع بعد برگشت.
زن نابینا گفت: " بعد از خواندن انجیل میری." و نشست مقابل رزها، توی پاسیو.
مینا مستقیم رفت توی توالت و گفت: "نمی‌تونم برم مراسم عشا. آستین‌های پیراهن ترند؛ لباسم هم همه‌اش چروکه." و احساس کرد که نگاه بینا و آگاهی دنبالش می‌کند.
زن نابینا هیجان‌زده گفت: "جمعۀ اوله و تو نمی‌خواهی بری عشا."
مینا، که از توالت بیرون آمده بود، برای خودش یک فنجان قهوه ریخت و نشست مقابل درگاه سفیدکاری‌شده، کنار زن نابینا. اما قهوه را نتوانست بخورد. زیر لب با بغضی خفه و فروخورده گفت: "تقصیر توست." غرق در اشک بود.
زن نابینا هیجان‌زده گفت: "داری گریه می‌کنی." بعد آبپاش حلبی را گذاشت کنار گلدان‌های مرزنگوش و رفت بیرون توی پاسیو و دوباره گفت: " گریه داری می‌کنی."
مینا قبل از این که خودش را جمع و جور کند فنجان را گذاشت روی زمین و گفت: "از عصبانیت گریه می‌کنم." و همان طور که از کنار مادربزرگش رد می‌شد، اضافه کرد: "باید بری اقرار کنی، واسه این که تو باعث شدی من نتونم توی مراسم عشای اولین جمعه شرکت کنم."
زن نابینا، بی‌حرکت، منتظر بود که مینا در اتاق خواب را ببندد. بعد تا ته ایوان رفت، مردد خم شد تا این که فنجان قهوۀ دست‌نخورده را پیدا کرد، و همان طور که قهوه را توی قهوه‌جوش سفالی برمی‌گرداند، ادامه داد: " خدا خودش می‌دونه که من دلم پاک و روشنه."
مادر مینا از اتاق خواب بیرون آمد و پرسید: "با کی داری حرف می‌زنی؟"
زن نابینا گفت: " با هیچ کی. قبلا ً که به ات گفته‌ام، دارم دیوونه می‌شم."

مینا، که در اتاقش تنها و راحت شده بود، دگمه‌های بالاتنه‌اش را باز کرد و سه کلید کوچک بیرون آورد. کلیدها را با سنجاق قفلی توی سینه‌اش بسته بود. با یکی از آن‌ها کشوی پایینی گنجه را باز کرد؛ یک صندوقچۀ چوبی در آورد و درش را با کلید دیگری گشود. داخل آن یک پاکت بود پر از نامه که کاغذهایشان رنگی بود. دستۀ نامه‌ها را با کش به هم بسته بود. همه را توی بالاتنه‌اش پنهان کرد؛ صندوقچه را سر جایش گذاشت و کشو را بست و قفل کرد. بعد رفت داخل توالت و نامه ها را درون توالت ریخت.
وقتی که مینا وارد آشپزخانه شد مادرش گفت: "خیال می‌کردم رفته‌ای کلیسا."
زن نابینا پرید وسط حرفش و گفت: "نتونست بره. من یادم رفته بود که امروز جمعۀ اوله، دیروز بعد از ظهر آستین‌های پیراهنش را شستم."
مینا منّ و من کنان گفت: "هنوز خیس‌اند."
زن نابینا گفت: "این روزها سخت باید کار کنم."
مینا گفت: "برای عید پاک باید صد و پنجاه دوجین گل تحویل بدم."

آفتاب دمیده بود و خیلی زود گرم شده بود. قبل از ساعت هفت مینا کارگاه گل‌‌سازی‌اش را در اتاق نشیمن بر پا کرده بود: یک زنبیل پر از جام گل و سیم، یک قوطی کاغذ کشی، دو تا قیچی، یک قرقره نخ، و یک قوطی چسب: رزهای مصنوعی می‌ساخت. چند لحظه بعد ترینیداد با یک جعبۀ مقوایی در زیر بغل از راه رسید و پرسید که چرا مینا به کلیسا نرفته است.
مینا گفت: "آستین لباس نداشتم."
ترینیداد گفت: "می‌تونستی از یکی بگیری." و یک صندلی کشید جلو و گذاشت کنار زنبیل جام‌های گل و نشست.
مینا گفت: "خیلی دیر کرده بودم." و یک گل رز را تمام کرد. بعد زنبیل را کشید نزدیک‌تر تا با قیچی جام‌های گل را چین و شکل بدهد. ترینیداد جعبۀ مقوایی را گذاشت روی زمین و برای کار به مینا ملحق شد.
مینا به جعبه نگاه کرد و پرسید: "کفش خریدی؟"
ترینیداد گفت: "توش موش مرده‌س."

چون ترینیداد در شکل دادن به جام گل ماهر بود، مینا مشغول درست کردن ساقه‌های سیمی شد، ساقه‌هایی که دورشان کاغذ سبز می‌پیچید. آن دو ساکت کار می‌کردند، بدون توجه به نور آفتاب که در اتاق پیشرفت می‌کرد. اتاق را با عکس‌های فامیلی و تصویرهای ساده و زیبا تزیین کرده بودند. وقتی که ساقه‌ها تمام شد، مینا رو به ترینیداد کرد. حالت صورت و نگاهش طوری بود که انگار در چیزی غیرمادی و معنوی پایان می‌یابد. ترینیداد با دقت و ظرافتی قابل تحسین و بدون این که لبۀ جام گل را تکان بدهد، چین می‌داد. زانوهایش را هم به هم چسبانده بود. مینا به کفش‌های مردانه‌اش نگاه کرد. ترینیداد بدون این که سرش را بلند کند، از زیر نگاه او در رفت؛ کمی پاهایش را عقب کشید و دست از کار برداشت، و گفت: " خوب موضوع چی یه؟"
مینا به طرفش خم شد و گفت: "رفت."
ترینیداد قیچی را ول کرد توی دامن: "نه!"
مینا تکرار کرد: "رفت."
ترینیداد، بدون این که چشم به هم بزند، نگاهش کرد. چروکی عمودی ابروهای پیوسته‌اش را از هم جدا کرده بود. پرسید: "و حالا؟"
مینا با صدایی استوار پاسخ داد: "حالا هیچی."
ترینیداد قبل از ساعت ده خدا حافظی کرد.
مینا فارغ از سنگینی خصوصیت و صمیمیت ترینیداد، لحظه‌ای او را متوقف کرد تا موش‌های مرده را در توالت بیاندازد. زن نابینا داشت شاخه‌های خشک و زاید گلدان رز را می‌چید.
مینا، همان طور که از کنارش رد می‌شد، گفت: "شرط می‌بندم که نمی‌دونی توی این جعبه چی یه." و بعد جعبه را تکان تکان داد.
زن نابینا دوباره خوب گوش کرد و گفت: "باز هم تکان بده." مینا جعبه را باز هم تکان داد، ولی زن نابینا بار سوم هم که نرمۀ گوشش را با انگشت جلو داده بود نتوانست بفهمد چه چیزی در درون جعبه است.
مینا گفت: "موش‌های مرده‌ی کلیسا‌ن که دیشب توی تله افتاده‌ن." و وقتی که برمی‌گشت، بدون این که حرفی بزند، از کنار زن نابینا رد شد. ولی زن نابینا او را دنبال کرد. توی اتاق نشیمن، مینا تنها کنار پنجره ایستاد و دنبال کارش را گرفت تا رزهای مصنوعی را تمام کند.
زن نابینا گفت: "مینا، اگه می‌خواهی خوش‌حال و شاد باشی حرف دلت را به غریبه‌ها نزن."
مینا بدون این که کلمه‌ای پاسخ دهد، به او نگاه کرد. زن نابینا جلویش درون صندلی نشست و سعی کرد در کار به او کمک کند، اما مینا نگذاشت.
زن نابینا گفت: "عصبانی هستی." و پرسید: " چرا به عشا نرفتی؟"
مینا گفت: " خودت از همه بهتر می‌دونی."
زن نابینا گفت: "اگه به خاطر خیس بودن آستین بود، دیگه لازم نبود که از خونه بیرون بری؛ معلومه یه نفر بیرون منتظرت بوده که تو رو یه کم ناراحت کرده."
مینا دست‌ها را جلوی چشم‌های مادربزرگش حرکت داد، طوری که انگار بخواهد شیشه‌ای نامرئی را تمیز کند، و گفت: "تو جادوگری!"
زن نابینا گفت: " امروز صبح دو دفعه رفتی توالت. هیچ وقت بیش‌تر از یک دفعه نمیری."
مینا همچنان مشغول درست کردن رزها بود.
زن نابینا گفت: "می‌ترسی به من بگی چه چیزی توی کشوی گنجه قایم کرده‌‌ای؟"
مینا، آرام، گل رزی را که در دست داشت در چهارچوب پنجره فرو کرد؛ کلیدها را از توی نیم‌تنه‌اش در آورد و گذاشت توی دست زن نابینا و خودش هم آن را بست و گفت: " برو با چشم‌های خودت ببین."
زن نابینا کلیدها را با نوک انگشت لمس کرد و آزمود؛ بعد گفت: "چشم‌های من که توی سوراخ توالت رو نمی‌بینه."
مینا سرش را بلند و احساس خاصی کرد: حس کرد که زن نابینا می‌داند که مینا به او نگاه می‌کند. گفت: " اگه کارهای من برات این قدر جالبه خودت رو بینداز توی سوراخ و ببین."
زن نابینا که می‌دید مینا کلامش را قطع کرده، حرف او را نادیده گرفت و گفت: "تو هرروز صبح زود بلند می‌شی، توی جات می‌شینی و نامه می‌نویسی."
مینا گفت: "تو که خودت چراغ رو خاموش می‌کنی."
و زن نابینا پاسخ داد: " و تو هم فورا‌ ً چراغ قوه رو روشن می‌کنی. من از روی نفس کشیدنت می‌فهمم که داری چیز می‌نویسی."
مینا کوشید آرام بماند. بدون این که سرش را بلند کند، گفت: "خوب، خیال کن که این جوری‌یه. کجاش این قدر جالبه؟"
زن نابینا گفت: " هیچ جاش. فقط همین که نذاشت امروز به مراسم دعای جمعۀ اول برسی."
مینا قرقرۀ نخ، قیچی، و یک مشت ساقه و رزهای ناتمام را بغل زد و همه را گذاشت توی زنبیل و صاف روبروی زن نابینا نشست و گفت: " خوب حالا دوست داری به‌ات بگم توی توالت رفتم چه کار کنم؟"
هردو ساکت منتظر ماندند تا این که مینا به سؤال خودش پاسخ داد: " رفتم ترکمون بزنم."
زن نابینا کلیدها را انداخت توی زنبیل و در حالی که توی آشپزخانه می‌رفت، زیر لب گفت: " خوب بهانه ای ‌یه. اگه تو همۀ عمرت این دفعۀ اولت بود که حرف زشت می‌زدی، قبول می‌کردم."
مادر مینا از ته راهرو می‌آمد؛ بغلش پر بود از گل‌های خاردار. پرسید: "چه خبره؟"
زن نابینا گفت: "من خل شده‌م. ولی ظاهرا ً تو هنوز به فکر نیفتاده‌ای من رو تا وقتی که کارم به پرت کردن سنگ نکشیده ببری دیوونه خونه."

Tuesday, October 23, 2007

امشب شاعرم





امشب شاعرم
شاعری بی شعر
مثل گیتار پسرم که ساکت کنار کتابهای درسی اش افتاده است
مثل ترجمه هایم از شعرهای لورکاکه به غارت رفته اند
امشب شاعرم
مثل این ضبط صوتی که دربرابر کامپیوترم درغبارها فراموش شده است
امشب شاعرم
وتنها شعر ی که میدانم
سکوت است

و عشق - دکترزری اصفهانی

برخیز و دستانت را به من بده

گرمای جهان زنجیره عشقهای ماست

و نبض زندگی

تلاطم طپش سرانگشتان ما

ارتعاش خون موج زنان میگذرد

با حس زندگی

ازآوندهای نرم اطلسی

تا نفس های نقره ماه

شب مواج و آرام است

وستارگان خاموش

وعشق درسرانگشتان من آواز میخواند

برخیز و دستانت را به من بده

عطرآگین و رها

Monday, October 16, 2006

مرغی سپید
از آب های ژرف
پربرکشیده است
از بال های صافش
مهتاب می چکد
*********
خفته است ماه
در شاخه های این درخت کوچک کاج
هوهوی یک پرنده
و نرمای باد
شب تکیه داده به آرامش
بر سایه های تار
**********
پائیز هم گذشت
بر برگ های زرد میگذرد باد
با پای خیس
و گرد نرم برف
آویز برگ های بید
************

Monday, September 04, 2006

عاشورا

عاشورا
زري اصفهاني

از كوچه ها و خيابان ها گذشت . پابرهنه بود. خسته و گرسنه وروي چهره اش آثار زخمهاي كهنه پيدا بود. با لباسي مندرس . چهره اي شكسته و غمي به سنگيني كوهها در نگاهش. آهسته آهسته قدم برميداشت و شانه هاي خميده اش گويي باري

سنگين را حمل ميكرد. تلخ و تنها بود. درگوشه اي از ميدان آزادي ايستاد . اجتماع مردم را ديد كه. نامي آشنا را فرياد ميكردند و با زاري و اشك آن نام را صدا ميكردند . لبخندي تلخ برلبانش نشست . برسرچهاراه دختركي گرسته ايستاده بود با لباسي ژنده . نگاه آشنايي به او انداخت و دستش را دراز كرد. مرد ولي هيچ چيز با خودش نداشت . قطره اي اشك در چشمانش حلقه بست . وقلبش فشرده شد. پرنده اي سرمازده در كناري افتاده بود و داشت جان ميداد .مرد خم شد پرنده را برداشت . هنوز نيم جاني داشت . و پرهايش خيس وخون آلود بود. پرنده را زير لباسش گذاشت تا شايد با گرماي تنش، دوباره جان بگيرد. هياهو در اطرافش بيشتر و بيشتر ميشد. دسته هاي سينه زنها و زنجير زنها اشك ريزان و گريان پيش مي آمدند .آن نام آشنا را دوباره شنيد. نامي كه همه جابود برلبان هركسي و هر كجا..
تنها و گرسنه و ژوليده بود. از كجا آمده بود . بياد مي آورد كه از راهي بسيار دور آمده بود. با يارانش . از معابر بسيار از شهرهاي دور و نزديك و خيابان ها و كوچه ها گذشته بود. بياد داشت كه سالبان سال رنج برده بود . جنگيده بود . شكنجه شده بود . و يارانش را كشته بودند. از جاده اي خونين مي آمد و در پشت سرش در جاي پا هاي برهنه اش رد خوني تا افق دوردست كشيده بود. برگشت و به اطرافش چشم دوخت . صفي طويل از گدايان را ديد . صفي طويل از روسپيان و صفي طويل از گرسنگان و معتادان را. دخمه هاي سياه چال ها. دارهاو طناب هاي آماده براي حلق آويز كردن انسانها.. مرداني ايستاده با گردن هايي بر افراشته و دستهاي مشت شده وقلب هايي خونفشان. .. دختركان كوچكي را ديد كه دربازار برده فروشان غمگين ايستاده بودند. مردان شجاعي را ديد كه بردار ها آونگ بودند. خانه هاي شكسته و ويران. مزارعي خشك . و اندوهي كه گويا سرپايان نداشت و در ديگر سو دسته هايي از گرگ ها كه صورتك انساني به چهره داشتند . كفتارهايي با عمامه هاي سپيد و سياه و لاشخوراني كه برروي سجاده ها سرخم كرده و با چشماني شيطاني كلمات واوراد را زمزمه ميكردند. قصاباني كه گوشت آدميان را ميفروختند و كلمات خدا را آذين دكان ها و كشتارگاه هايشان كرده بودند. آيه الله و حجت الله ه با شكم هايي پروار و با پنجه هايي خونين ديو هايي كه خدا را و انسان را در مسلخ ها هر روز سرمي بريدند و مارهايي عمامه دار كه در سوراخ هايشان هزاران مغز جوان را انبار كرده بودند و و خود را سخنگوي خدا و پيامبرش ميناميد ند و برمردم حكم ميراند ند..
دسته ها ميرسيدند . غوغا كنان . برسرزنان . مرثيه خوان. علم ها و كتل ها ي برافراشته و يك نام . كه برزبانها بود ويك فرياد. پسرك كوچكي با ترديد به او نزديك شد . جعبه سيگارش را بردوش هاي كوچك و ناتوانش حمل ميكرد . جعبه را به زمين گذاشت و سيگاري به او تعارف كرد . پسرك فهميد ه بود كه اوپولي ندارد و درخواستي نكرد. مرد به چشمان پسرك نگريست . لبخندي بر چهر ه لاغر كودك نقش بست. گويي كه دوستي ديرين را ديده است . و آنگاه در هجوم جمعيت گم شد. حالا همه اطرافش را آدمها گرفته بودند. نزديك ظهر بود و آقتاب برسرش مي تافت. ضجه ها و ناله ها ي سوگواران بيشتر شده بود. ظهر عاشورا بود. وآن نام آشنا را در فريادها بوضوح مي شنيد. قلبش فشرد.
پرنده در زيرلباسش تكاني خورد . گويا كه جان ميگرفت. گرماي يك اميد چهره اش را پركرد. به آرامي به ميان جمعيت رفت . جايي در ميانه باز كرد. برروي كرسي مرثيه خوان پريد و با تمام تواني كه برايش مانده بود فرياد كشيد گوش كنيد.: همه ساكت شدند . چشم ها به حيرت اورا مي نگريستند. اين مرد اندوهگين كيست با چنين هيبتي . پاي برهنه . چهره اي زخم دار و با لباسي ژوليده چه ميخواهد بگويد . اين مسافر از كجا آمده است ؟. و پيغامش چيست؟.
از ميان جمعيت كسي فرياد زد تو كيستي و چه ميخواهي ؟ و او به ياد آورد كه اين صدا را قرنهاي پيش نيز شنيده بود. صدا درگوشش زنگ ميزد . كيستي و چه ميخواهي؟. پرنده آرام آرام نفس ميزد و چهره مرد سرخي فلق صبحگاه را داشت.
فرياد زد : امت من گوش كنيد. به خداوندي خدا سوگند كه راهبران و حكمرانان شما از يزيديان اند. آنان به اسم خدا و به اسم رسول خدا شما را برده و بنده خود ساخته اند. اموال شما را دزديده اند . كودكان شما را در بازارها به حراج گذاشته اند . ذلت و خواري و بردگي را برشما روا داشته اند.سو گند به همان خدايي كه باورش داريد اينان خود يزيديان دورانند. علي ها و حسين ها بالا ي دارها ودر دخمه زندان هايند . اينا ن شياطين اند و نابود كنندگان حرث ونسل شما.
اي امت من برخيزيد و برعليه ظلم و بيداد اين جماعت قيام كنيد. اگر دين داريد بفرمان دين و اگر دين نداريد بنام آزادي براين قوم دين فروش بتازيد . جمعيت به گردش حلقه زدند . سكوتي سنگين حكمفرما شده بود. پسرك سيگار فروش به او نزديك شد و كنارش ايستاد . و او باز طپش قلب پرنده را در كنار قلبش حس كرد. فرياد كشيد. اي امت من زمان آن رسيده كه قيام كنيد و اين قبيله ظالم را كه بر نام خدا شوريد ه اند و به نام دين مردم را به بردگي كشاند ه ا ند از جايگاه خدا و پيامبرش بزير كشيد. اينان ميمونهايي بيش نيستند كه برمنابر رسول خدا بالا رفته اند و جزستم و گرسنگي و فقر و ذلت براي شما ارمغاني نياورد ه اند. اينان دشمنان خدا يند . عمامه هاي اين جماعت شما را نفريبد اين ها خود فريبكاراني بيش نيستند كه دين و دنياي شما را به سخره گرفته اند . نان شما را دزديده اند و فرزندانتان را سربريده اند و يا دربازارها به حراج گذاشته اند.
هجوم مردم بسويش بيشتر ميشد. پسرك سيگارفروش دست اورا گرفته بود و در دستهاي كوچكش مي فشرد. زن فقيري به سويش آمد و دربرابرش زاري كنان به زمين افتاد . اوراشناخته بودند .گرسنگان ، رنجبران و قربانيان صداي اورا مي شناختند و مي دانستند كه كيست و چه ميگويد. خود او بود . با نگاهي كه ژرفاي غم يك تاريخ را درخود داشت. او همچنان فرياد ميزد و پرنده آرام آرام جان ميگرفت. جمعيت اطرافش را پركرده بودند و زاري كنان بسويش مي آمدند.مردم از همه سو مي رسيدند . فرياد كنان صدايش ميكردند . به پايش مي افتادندو زخم هايش را بوسه باران ميكردند.
ناگهان هجوم جمعيت را عده اي شكافتند . گاز اشك آور چشم هاي پسرك سيگار فروش را سوزاند. و دست هاي مرد را دردستهاي كوچكش فشرد. پرنده هراسان به سينه مرد نوك ميزد. پاسدارها و بسيجي ها محاصره اش كردند. و از كرسي وعظ پايين اش كشيدند. پسرك روي زمين در غلطيد و لي باز برخاست و مرد را دنبال كرد. بسيجي ها و پاسدارها مرد را كتك زنان به پيش مي بردند و جمعيت را دور ميكردند. اينك درست به وسط ميدان آزادي رسيده بودند. . مرد يك بار ديگر برگشت و به توده هاي عزا دار مردم نگريست. چهره هايي آشنا ديدي . بسيار آشنا . درميان پاسداران و عمامه سران هم چهره هاي آشنايي را ميديد . يكبار ديگر سربرگرداند و رو به جمعيت فرياد زد اينان دشمنان خدايند . اينان همان قارونيان و فرعونيان اند كه به دروغ لباس دين پوشيده اند . ملت من اينان بجز ابليساني عمامه بسر نيستند اينان همان قوم اشقيا هستند و دين و دنياي شما را به نابودي كشانده اند. برخيزيد ، قيام كنيد و خود را از بردگي وفقر و ذلت رهايي بخشيد.
آفتاب ظهر مي تابيد. پاسدارها دهان مرد را بستند و اورا كشان كشان باخود بردند. عده ای ازمردم به دنبالشان حرکت کردند. پسرکوچک سیگار فروش درمیان آنها بود. که سعی میکرد خودش را به مرد غریب نزدیک کند. چند بار کتک خورد و به زمین افتاد و باز برخاست و خودش را به اورسانید. . مرد تلاش میکرد خودش را ازدست پاسدارها برهاند . پرنده به سرعت به سینه اش نوک میزد و میخواست پرواز کند. مرد دریک لحظه خودش را از چنگ ماموران نجات داد و شروع به دویدن کرد . پسرک با فریاد به دنبالش رفت . سعی میکرد که جلوتراز پاسدارها حرکت کند و خودش را به او برساند. هجوم جمعیت بیشتر شد . چند لحظه بیشتر طول نکشید. صدای گلوله ای درفضا پیچید . . مرد برزمین افتاده بود .
پرنده بال بال زنان و خونين از سينه مرد به بيرون پرواز كرد. . پسرك سيگار فروش گريه كنان فرياد زد كشتند . اورا كشتند. امام حسين را كشتند. پاسدارها و عمامه بسرها اورا كشتند. صداي دهل و سنج از دوردست مي آمد و كسي غمگنانه مرثيه اي را ميخواند
بازهم در ماتم روی حسین
باز هم در سوگ آن آلاله ایم
یادتان باشد حیات عشق را
وامدار خون سرخ لاله ایم
:""
درظهر عاشورا درميدان آزادي امام حسين در خون خود خفته بو
 
Copyright 2009 ادبیات