Tuesday, February 19, 2008

میهمان اثر آلبر کامو - ترجمه اززری اصفهانی


"L'Hote"

مهمان[1]

آلبرکامو

ترجمه از زری اصفهانی

توضیح : داستان مهمان یکی از زیباترین و درعین حال فلسفی ترین داستان های کامو است تیتر داستان ( لو ت ) درزبان فرانسه هم به معنای مهمان است و هم میزبان و انتخاب آن از طرف کامو به وضعیت فرانسویهایی که در الجزایر بدنیا آمده وساکن آنجا بودند اشاره میکند . داستان درمورد برخورد بین یک معلم الجزایری – فرانسوی و یک عرب در آغاز قیام الجزایر است . داستان بیان تم های مهم اعتقادی کامو ( به عنوان یک اگزیستانسیالیست ) است از جمله این تم ها ، که دراین داستان به زیبایی هرچه تمام تر مورد بحث قرارمیگیرد . آزادی ، ارزش زندگی آدمی ، مسئولیت ، سختی انتخاب اخلاقی و قضاوت درعمل دیگران و دیگر تم های اگزیستانیسالیسم است .ازطرف دیگر تصویری اززندگی مردم استعمارشده ورابطه آنها با استعمارگران را نشان میدهد. قهرمان داستان ، مدیر مدرسه شخصیتی شبیه خود کامو است . همچنان که کامو یک فرانسوی – الجزایری بود و با افکاری شبیه درو

مدیر مدرسه داشت دو نفری را که بسمت او از تپه بالا می آمدند نگاه میکرد. یکی روی اسب بود و دیگری پیاده. آنها هنوز سربا لایی مدرسه را که دربالای تپه ساخته شده بود پشت سرنگذاشته بودند . تقلا کنان جلو می آمدند وبه آهستگی درمیان برفی که درمیان سنگ ها و درسطح بلند وصاف فلات[2] انباشته شده بود و جلوی پیشرفت آنها را میگرفت پیش می رفتند. اسب گاهگاه سرمیخورد .

بدون اینکه هنوز چیزی بشنود میتوانست بخار تنفس اسب را که از بینی اش درهوا منتشر میشد ببیند. حداقل یکی از مردها منطقه را میشناخت.

آنها درامتداد کوره راه با وجودیکه از چندروز پیش درزیر لایه ای از برف سفید کثیف نا پدید شده بود جلو می آمدند. مدیرمدرسه حساب کرد که نیمساعت طول خواهد کشید که آنها به بالای تپه برسند . هوا سرد بود. بداخل مدرسه برگشت که یک ژاکت با خودش بردارد.

عرض کلاس را که خالی ویخ زده بود طی کرد . برروی تخته سیاه چهار رودخانه فرانسه ، یک نقاشی که با چهار گچ رنگی مختلف کشیده شده بود، درسه روز گذشته به سمت دهانه مبدا خود جاری بودند . بطورناگهانی برف باریده بود . آنهم در میانه اکتبر و بعداز هشت ماه خشکسالی بدون هیچ بارانی. برف باعث شده بود که آمدن 20 دانش آموز( کمتر یا بیشتر) که در دهکده های پراکند ه در فلات زندگی میکردند به مدرسه متوقف شود .

اگر هوا خوب میشد برمیگشتند. درو[3] تنها یک اتاق را که محل زندگیش بود و چسبیده به کلاس درس و رو به سمت شرق فلات بود گرم نگاه میداشت .

پنجره اتاق او هم مثل پنجره های کلاس درس به سمت جنوب باز میشد.

درآن سمت مدرسه درچند کیلومتری نقطه ای بود که فلات به سمت جنوب شیب میخورد.

درهوای صاف میشد توده بنفش ردیف کوه ها را درجایی که شکاف پنجره به صحرا باز میشد دید.

کمی گرم شد و به پنجره ای که ابتدا آن دومرد را از آن دیده بود بازگشت

آنها دیگر دیده نمی شدند. .پس باید سربالایی را پشت سر گذاشته باشند. آسمان چندان تاریک نبود چون درطول شب از بارش ایستاده بود.

صبح با نور تیره ای که با بالا رفتن سقف ابرها با ترس و تردید روشن ترمیشد باز شده بود طوریکه در ساعت 2 بعد ازظهر به نظر میرسید که تازه روز به سختی آغاز میشد.

اما بازهم این بهتر از آن سه روزبود که برف سنگین درمیان تاریکی غلیظ با با د های شدید پراکنده که دو تخته در کلاس درس را بصدا درمیآورد ، فرو می ریخت .

درو ساعات زیادی را در اتاق میگذراند وفقط وقتی آنرا ترک میکرد که به انباری برای دانه داد ن به مرغ ها یا برای برداشتن کمی ذغال سنگ میرفت . خوشبختانه کامیون " تا جید " که نزدیکترین دهکده به شما ل بود لوازم مورد احتیاج اورا دو روز قبل از کولاک آورده بود . و بعد از 48 ساعت باز برمیگشت

به علاوه او اینقدرذخیره داشت که یک محاصره را تاب بیاورد . چون اتاق کوچک پر شده بود از کیسه های گندمی که فرمانداری در آنجا گذاشته بود تا به عنوان ذخیره به دانش آموزانی که خانواده شان از خشکسالی رنج می بردند داده شود.

درحقیقت تمام آنها قربانی ( خشکسالی ) بودند چون همه شان فقیر بودند.

درو هرروز یک جیره از گندم به بچه ها میداد. او میدانست که آنها این جیره را دراین روزها ی بد ( برفی ) از دست داده بودند ( به خاطر نیامدن بچه ها به مدرسه ) . شاید یکی از پدرها امروز بعد ازظهر می آمد و و او میتوانست گندم را برای آنها بفرستد.

تنها مساله ، نجات آنها تا خرمن بعدی بود. هم اکنون کشتی های پراز گندم از فرانسه وارد میشدند و بدترین شرایط گذشته بود.

اما به سختی میشد آن فقر را فراموش کرد ، آن لشگر ارواح خشن را که در آفتاب سرگردان بودند . فلات ، ماه بعد ازماه تا حد خاکستر شدن میسوخت.

زمین ذره ذره چروک میخورد و به معنای واقعی کلمه تفته میشد. هرسنگی درزیر پا می ترکید و به خاک بدل میشد.

و سپس گوسفندان هزارهزار می مردند و حتی تعدادی ازمردم هم اینجا و آنجا بدون اینکه کسی خبرداربشود مرده بودند.

برخلاف اینهمه فقر ، او که تقریبا همچون یک راهب درمدرسه دورافتاده اش زندگی میکرد ازدارایی کمی که داشت و آن زندگی خشن راضی بود. و با دیوارهای سفید رنگ رفته ، مبل باریک ، قفسه های رنگ نکرده ، چاه آب و توشه هفتگی آب و غذایش احساس یک لرد را داشت .و ناگهان این برف بدون اعلام قبلی و بدون پیش بینی هیچ بارانی باریده بود . آن منطقه همیشه به این صورت بود ، خشن برای زندگی کردن ، حتی بدون آدمهایی که آنها هم مشکلی را حل نمی کردند.

.اما درو اینجا به دنیا آمده بود و هرجای دیگری احساس درتبعید بودن میکرد

از کلاس بیرون رفت ووارد ایوانی که جلوی مدرسه بود شد. دو مرد اینک درنیمه راه سربالایی بودند . مردی را که سوار اسب بود شناخت . بلدوچی ژاندارم پیری بود که مدت ها بود اورا میشناخت

بلدوچی [4] انتهای یک طناب را که عربی در پشت سرش با دستهای بسته و سرپائین به آن وصل بود نگاه داشته بود.

ژاندارم به نشانه سلا م دستی بسوی درو تکان داد که او جوابش را نداد

درفکر عربی که دشاشه [5] آبیرنگ فرسوده ای را بتن داشت فرو رفته بود.

پاهایش در صندل بود اما با جوراب های پشمی کلفت پوشیده شده بود سرش با یک سربند باریک و کوتاه [6] پوشیده شده بود. آنها داشتند میرسیدند. بلدوچی داشت اسب اش را به عقب نگاه میداشت برای اینکه به عرب نزند و گروه به آهستگی پیش می آمدند.

با صدایی که به گوش برسد بلدوچی فریاد زد " یک ساعت طول کشید که سه کیلومتر از ا ل عامرتا اینجا بیاییم . درو جوابی نداد . کوتاه و چهار شانه بود در ژاکت کلفتش آنها را که داشتند بالا می آمدند تماشا میکرد. حالا برای اولین بار عرب سرش را بلند کرد. درو هنگامی که آنها به تراس رسیدند گفت : "سلام بیائید تو و گرم شوید" بلدوچی با درد از اسب اش بزیر آمد بدون اینکه بگذارد طناب از دستش دربرود. از زیر سبیل سیخ سیخ اش به مدیر مدرسه لبخند زد . چشمان سیاه ریزش به طرزی عمیق در زیر پیشانی آفتاب سوخته اش فرو رفته بود و دهانش با چین های عمیقی احاطه شده بود که اورا آدمی زحمتکش و هشیار نشان میداد. درو افسار اسب را گرفت و آنرا به سمت انباری برد

و به سوی دو مرد که اکنون درمدرسه منتظر او بودند برگشت . آنها را به اتا قش راهنمایی کرد گفت " من الان کلاس را گرم میکنم"

وقتی که دوباره به اتاق برگشت گفت " آنجا راحت تراست"

بلدوچی رو ی مبل نشسته بود. طنابی را که اورا به عرب گره کرده بود باز کرده بود . عرب کنار اجاق چمبا تمه زده بود .

دستهای مرد عرب اما هنوز بسته بودند. سربندش روی سرش به عقب رفته بود. داشت به پنجره نگاه میکرد . درو اول به لبهای خیلی کلفت او توجه کرد . که پهن و تقریبا شبیه به لبهای سیاهان بودند ولی بینی اش صاف بود چشم هایش سیاه بودند و درزیر پوست سو خته اش که دراثر هوای سرد تقریبا بی رنگ شده بود تمام چهره اش یک حالت نا آرام و شورشی داشت که درو را وقتی که او صورتش را به سمت او چرخاند و مستقیم در چشم هایش نگاه کرد ، گرفت . مدیر مدرسه گفت " به اتاق دیگربروید" و من کمی چای نعناع برایتان درست میکنم. بلدوچی گفت" متشکرم" " چه کارسختی است چقدر درآرزوی باز نشستگی هستم " و به زندانی اش به عربی گفت " بیا دیگر " عرب به آهستگی برخاست و درحالیکه مچ های بسته اش را درجلویش گرفته بود به کلاس درس رفت. .

دروهمراه با چای یک صندلی آورد ، اما بلدوچی هم اکنون در نزدیکترین میزو صندلی دانش آموزی فرو رفته بود و عرب دربرابر محل درس معلم چمباتمه زده بود و رویش به طرف بخاری بود که بین میز و پنجره قرارداده شده بود. وقتی که لیوان چای را به طرف زندانی گرفت ، مکث کرد به دستهای بسته او نگاه کرد و گفت " شاید باید دستش را باز کنی" . بلدوچی گفت " بله حتما" آنکاربرای مسافرت بود.

و شروع کرد که بلند شود اما درو ، لیوان را روی زمین قرارداد و کنار عرب روی زانو نشست . بدون اینکه چیزی بگوید. عرب اورا با چشم های تبدارش نگاه کرد . وقتی دستهایش آزاد شدند مچ های متورمش را به هم مالید . لیوان چای را برداشت و مایع سوزان را با جرعه های کوچک با سرعت نوشید
درو گفت " خوب " و شما به کجا میروید
؟"

بلدوچی سبیلش را از چای بیرون کشید " اینجا پسرم"

" دانش آموزان عجیب ! و شب را اینجا میگذرانید؟"

نه من برمیگردم به" ال عامر" و شما این فرد را به" تینگوئیت" خواهید برد .

دراداره مرکزی پلیس منتظر ش هستند

بلدوچی داشت با لبخند ی دوستانه به درو نگاه میکرد

مدیرمدرسه پرسید" داستان چیست؟" " داری چاخان میکنی ؟"

نه پسر م این یک دستوراست .

دستور؟ من ........ نیستم . درو مکث کرد نمیخواست که کرسیکان[7] پیر را برنجاند

منظورم این است که این کار من نیست

. " چه ؟ معنی این حرف چیست؟ " "درزمان جنگ مردم هرکاری را باید انجام بدهند"

"پس من صبرمیکنم تا جنگ را اعلام کنند"

بلدوچی لند و لند کرد " بسیار خوب ، دستورات برجاست و به تو هم مربوط میشود. اوضاع مغشوش شده است . صحبت هایی از یک شورش شنیده میشود

ما دریک نوع بسیج هستیم "

درنگاه درو هنوز لجاجت بود.

بلدوچی گفت " گوش کن پسر" من ترا دوست دارم و تو باید این را بفهمی . تنها 12 نفر ازما در ال عامر جود دارد که درهمه منطقه مربوط به یک بخش کوچک گشت بدهند. و من باید با عجله برگردم. به من گفته شده که این فرد را به تو تحویل دهم و بدون درنگ برگردم. اورا آنجا نمی شد نگاه داشت . دهکده اش داشت شروع به طغیان میکرد. آنها میخواستند اورا برگردانند. تو باید اورا فردا به تینگوئیت ببری قبل از اینکه شب برسد.

بیست کیلومتر نباید ترا که آدم گردن کلفتی هستی بهم بریزد. بعد از آن همه چیز تمام میشود تو برمیگردی پیش دانش آموزانت و زندگی راحت ات."

درپشت دیوار صدای خرناس و سم به زمین کوبیدن اسب را میشد شنید . درو داشت به بیرون پنجره نگاه میکرد . هوا داشت صاف میشد و نور برروی فلات برفی بیشتر میشد . وقتی که همه برف ها آب میشدند خورشید دوباره فاتح میشد و بازهم صحرا های سنگی را میسوزاند . برای روزها بازهم آسمان ثابت لایتغیر روشنایی خشکش را برروی زمین وسیع متروک ، جایی که هیچ چیز ارتباطی با انسان نداشت جاری میساخت.

به سمت بلدوچی برگشت و گفت " حالا با اینهمه او چه کرده است ؟" وقبل از اینکه ژاندارم دهانش را باز کند ، پرسید" آیا فرانسه صحبت میکند؟ "

" نه ، نه حتی یک کلمه " " ما برای یکماه دنبا لش بودیم ، اما قایمش کرده بودند ، پسرعمویش را کشته است" .

" آیا برضد ماست ؟ "

" نه فکر نمی کنم، اما هیچوقت نمیتوانی مطمئن باشی" .

"چرا اورا کشته است ؟ "

"دریک دعوای فامیلی ."

"به نظرمیرسد که یکی گندم دیگری را تصاحب کرده بود چندان روشن نیست . بطورخلاصه او پسرعمویش را با یک داس کشته است "

میدانی مثل یک گوسفند ، پخ..
بلدوچی با ژستی کشیدن یک چاقورا روی گلویش نشان داد.

و توجه مرد عرب را جلب کرد که با نوعی تشویش و هیجان به او مینگریست احساس خشمی ناگهانی نسبت به مرد به درو دست داد . خشم نسبت به همه انسانها با کینه ورزیهای فاسد شان ، نفرت خستگی ناپذیر شان ، شهوت خونخوار یشان

اما صدای کتری از روی اجاق بلند شد . او چای بیشتری به بلدوچی تعارف کرد . کمی درنگ کرد و دوباره به مرد عرب هم چای تعارف کرد .که برای باردوم چای را با ولع نوشید. بازوانش را که بالا برده بود باعث شد که دشاشه اش باز شود و مدیر مدرسه سینه لاغر و عضلانی اش را دید. بلدوچی گفت " ممنونم پسرم" و حالا من میروم . او بلند شد و بسمت مرد عرب رفت درحالیکه طناب کوچکی را از جیب اش درمیآورد . درو با خشکی پرسید " چکار داری میکنی ؟ " بلدوچی بدون اینکه به اوتوجه کند طناب را نشانش داد

" زحمت نکش"

ژاندارم پیر درنگ کرد : " البته بستگی به تصمیم خودت دارد " آیا سلاح داری ؟ "

" من تفنگ شکاری ام را دارم"

کجا ؟
"درصندوق" .

باید آنرا کنار تخت ات بگذاری

"چرا؟ من دلیلی برای ترسیدن ندارم "

"تو دیوانه ای پسر. اگر بلوایی بشود هیچکس سالم نمی ماند . همه ما دریک قایق هستیم. "

" من از خودم دفاع میکنم. وقت دارم که ببینم که آنها دارند می آیند. "

بلدوچی شروع کرد به خندیدن و ناگهان سبیلش دندانهای سفیدش را پوشاند.

"تو وقت داری ؟ خیلی خوب این چیزی بود که من داشتم میگفتم. تو همیشه یک مقدار عوضی بوده ای . به همین دلیل من ترا دوست دارم . پسرمن همینجوری بود."درهمان حال رولور خودش را درآورد و آنرا روی میز گذاشت .

"این را نگهدار . ازاینجا تا ال عامر من به دوتا سلاح نیازی ندارم ." رولور دربرابر رنگ سیاه میز درخشید. وقتیکه ژاندارم به سوی او برگشت مدیرمدرسه بوی چرم و اسب استشمام کرد .

درو بناگهان گفت " بلدوچی گوش کن !"

"هرذره از این قضیه حال مرا بهم میزند و بیش از هرچیز ی این نفر تو دراینجا ولی من اورا تحویل نمی دهم . جنگ بله ، اگر مجبور باشم می جنگم و لی اینکار را نمی کنم ."

ژاندارم پیر دربرابرش ایستاد و با نگاهی سخت و جدی به او نگریست .

به آهستگی گفت " تو یک احمق شده ای ، منهم اینکاررا دوست ندارم ، تو هیچوقت به این عادت نمی کنی که یک طناب را به یک آدم ببندی حتی بعد از سالها که آنرا انجام داده ای وتو حتی شرمزده هم میشوی بله شرمزده .اما تو نمیتوانی ولشان کنی که براه خودشان بروند"

درو دوباره گفت " من تحویلش نمی دهم"

"این یک دستوراست پسر م و من آنرا تکرار میکنم"

" بسیار خوب ، چیزی را که بتو گفتم به آنها بگو ، من تحویلش نمی دهم "

بلدوچی بشکلی واضح تلاش کرد که عکس العملی نشان دهد . به مرد عرب و به درو نگاه کرد درآخرتصمیمش را گرفت :

" نه من به آنها هیچ چیز نخواهم گفت ، اگر میخواهی مارا ازکاربرکنارکنی بفرما! من برعلیه تو کاری نمی کنم . من دستور داشتم که زندانی را بیاورم و این دستور را انجام دادم و تو فقط این کاغذ را برای من امضاء کن !"

" احتیاجی به امضاء نیست .من انکارنخواهم کرد که تو اورا پیش من گذاشتی "

" با من بداخلاقی نکن . من میدانم که توحقیقت را خواهی گفت ، تو از همین منطقه هستی و تو یک مرد هستی اما تو باید امضاء کنی . این قانون است ! "

درو کشویش را گشود ویک دوات مربعی جوهر بنفش درآورد با جعبه چوبی قرمر جاقلمی و یک قلم مخصوص خط نویسی که برای سرمشق خوش نویسی بچه ها ی مدرسه استفاده میکرد و کاغذرا امضاء کرد . ژاندارم به دقت کاغذ را تا کرد و آنرا در کیف جیبی اش قرارد اد . و بعد بسمت در حرکت کرد

درو گفت " می بینم که داری میروی"

بلدوچی گفت " لازم نیست که مودب باشی تو به من توهین کرد ی "

و به مرد عرب که بدو ن حرکت در همان نقطه نشسته بود نگاه کرد و با ناراحتی و عصبانیت بینی اش را بالا کشید و بسمت در رفت.

" خدا حافظ پسر"

در ، پشت سرش بسته شد . بلدوچی بلافاصله پشت پنجره ظاهر شد وبعد ناپدید شد . صدای قدم هایش دربرف خفه میشد .

اسب درطرف دیگر دیوارسم به زمین کوبید . و چندین مرغ از ترس با ل و پر زدند.

یک لحظه بعد بلدوچی دربیرون پنجره ظاهر شد که افسار اسب را بدست داشت و اورا با خود می برد . او بدون اینکه به اطراف بچرخد به سمت بلندی کوچک رفت و با اسب که اورا دنبال میکرد از تیررس نگاه ناپدید شد . صدای سنگ بزرگی که به زمین میخورد را میشد شنید.

درو به سمت زندانی بازگشت که بدون اینکه تکان بخورد چشم هایش را به او دوخته بود

به عربی گفت " همین جا با ش " و به سمت اتاق خواب رفت . وقتی داشت ازدرمیگذشت فکردیگری کرد ، به طرف میز رفت ، رولور را برداشت و درجیب اش فروکرد. و بدون اینکه به عقب نگاه کند به اتاقش رفت.

برای مدتی روی مبلش لمید وآسمان را تماشا کرد که بتدریج بسته میشد به سکوت گوش کرد . این سکوتی بود که درروزهای اولش دراین اینجا ، روزهای بعد از جنگ برایش دردناک بود .

در شهر کوچکی که درپائین تپه ، در محلی که بلندی های فلات را از صحر ا جدا میکرد قرارد اشت ، درخواست یک شغل داده بود. درآنجا دیوارهای سنگی ، سبز و سیاه به سمت شمال ، صورتی و گلی به سمت جنوب ، مرز تابستان جاودانی را مشخص میکرد ند .

ولی او برای شغلی درقسمت شمالی تر درنظر گرفته شده بود ، برروی خود فلات. درآغاز ، تنهایی و سکوت برایش سخت بود . برروی این زمین های بی آب و علف که تنها ساکنا نش سنگ ها بودند ، جا به جا شیارها یی دیده میشدند که نشان میدادند که کشت وزرعی درکار بوده است ، اما آن شیارها برای بدست آوردن نوع مخصوصی ازسنگ ساختمانی کنده شده بودند.تنها علت شخم زدن در اینجا این بود که سنگ درو کنند . در جایی دیگر لایه های نازک خاک در گودال ها جمع شده بود که آنها را برای غنی کردن خاک باغچه های دهکده میبردند .

.چیزی که بود سه چهارم منطقه با صخره های برهنه پوشانده شده بود . شهرها بیرون آمده ، رشد کرده و بعد ناپدید شده بودند . آدمها می آمدند ، به همدیگر عشق میورزیدند یا به سختی با هم می جنگیدند و بعد می مردند.

هیچکس دراین بیابان ، نه او و نه مهمانش اهمیتی نداشتند . و حتی خارج از این صحرا هم هیچکس ازآنهایی که درو میشنا ختشان نتوانسته بودند که زندگی واقعی داشته باشند.

وقتی که بلند شد ، هیچ صدایی از کلاس درس بیرون نمی آمد. از لذتی که به او دست داد وقتی که فکر کرد که عرب ممکن است فرار کرده باشد و او مانده باشد بدون اینکه مجبور باشد تصمیمی بگیرد تعجب کرد . اما زندانی آنجا بود. او با سختی پاهایش را بین اجاق و میز درازکرده بود. با چشم های باز به سقف خیره شده بود . دراین وضعیت لب های کلفتش بطور خاص قابل توجه بود .

با اخم به او نگاه کرد و گفت " بیا " عرب بلند شد و به دنبالش رفت .

در اتاق خواب مدیرمدرسه به یک صندلی اشاره کرد که نزدیک میز درزیر پنجره قرار داشت . عرب نشست بدون اینکه چشم هایش را ازچهره درو بردارد " گرسنه ای؟ "

عرب گفت " بله"

درو میز را برای دو نفر آماده کرد . روغن و آرد برداشت . خمیر کیکی را درست کرد و آنرا در ماهی تابه گذاشت و اجاق کوچک را که با کپسول گاز کار میکرد روشن کرد . به انباری رفت تا پنیر و تخم مرغ و خرما وشیر غلیظ شده بیاورد. وقتی کیک آماده شد آنرا نزدیک پنجره گذاشت که سرد بشود کمی شیر غلیظ و آب را مخلوط کرد و آنرا گرم کرد و با تخم مرغ ها نیمرو درست کرد . دریک حرکت دستش به رولور که درجیب راستش گذاشته بود خورد . ظرف را پائین گذاشت ، به کلاس درس رفت و رولور را در کشوی میز گذاشت . وقتی که به اتاق برگشت شب رسیده بود.

چراغ را روشن کرد و به عرب تعارف کرد " بخور" عرب قطعه ای از کیک را برداشت با ولع به طرف دها نش برد و لی بزودی متوقف شد و پرسید " و شما ؟" " بعد از تو ، من هم خواهم خورد"

لب های کلفتش کمی بازشد . عرب مکث کرد و بعد با اطمینان به کیک گاز زد . غذا صرف شد .

عرب به مدیرمدرسه نگاه کرد ." آیا تو قاضی هستی ؟"

" نه من فقط ترا تا فردا نگاه میدارم"

" تو چرا با من غذا میخوری ؟"

" من گرسنه ام"

عرب سکوت کرد . درو بلند شد و رفت بیرون . یک تخت تاشو از انباری آورد . آنرا بین میز و اجاق قرارداد . عمود بر تخت خودش . از یک چمدان بزرگ که در گوشه ای بصورت ایستاده قرار گرفته بود و به عنوان قفسه از آن برای کاغذ ها استفاده میشد دو عدد پتو برداشت و آنها را روی تخت پیک نیکی قرار داد. و سپس ایستاد . احساس کرد که بیفایده است و روی تخت اش نشست . چیز دیگر ی نمانده بود که انجام دهد و یا آماده کند. باید به این مرد نگاه میکرد .

به او نگاه کرد . تلاش کرد که چهره او را درحالیکه از نفرت و انتقام درحال انفجار است مجسم کند . نتوانست . او نتوانست چیزی به جز چشم های درخشان و سیاه و دهان حیوانی اورا ببیند.

"چرا او را کشتی ؟" با صدایی صحبت کرد که لحن خصومت آمیزش خود ش را متعجب کرد .

عرب نگاهش را دزدید ." او فرار کرد . من بدنبالش دویدم"

. چشم هایش را دوباره به طرف درو برگرداند. چشم هایش سرشار از پرسشی غم انگیز بودند : " حالا آنها با من چه خواهند کرد؟"

" آیا میترسی ؟ "

عرب بینی اش را بالا کشید و به سمت دیگر نگاه کرد

" آیا پشیمان هستی ؟ "

عرب با دهان باز به او خیره شده بود . معلوم بود که نفهمیده است.

احساس دلخوری در درو بیشتر شد درهمان حا ل احسا س کرد که برخوردش ناشیانه بوده است و متوجه هیکل بزرگ خودش که بین زاویه دو تخت جمع شده بود گردید.

با بی صبری گفت " آنجا دراز بکش ، آن تخت تست"

عرب هچ حرکتی نکرد . درو را صدا کرد . " به من بگو".

مدیر مدرسه به او نگاه کرد

" آیا ژاندارم فردا برمیگردد؟"

" من نمیدانم"

"آیا تو با ما خواهی بود"

" نمیدانم ، برای چه ؟"

زندانی برخاست و روی پتو ها دراز کشید ، پاهایش به سمت پنجره بود. نورلامپ الکتریکی مستقیم در چشم هایش می تابید و او چشم هایش را درهمان دم بست .

درو درحالی که نزدیک تخت ایستاده بود دوباره پرسید : "چرا ؟"

. عرب چشم هایش را درزیر نور کورکننده باز کرد و به اونگاه کرد ، سعی کرد که مژه نزند و گفت

" با ما بیا "

درنیمه شب درو هنوز بیدار بود .بعد از اینکه لباس هایش را کاملا درآورد ه بود به بستر رفته بود. او معمولا برهنه می خوابید. اما وقتی که ناگهان متوجه شد که لباس برتن ندارد ، تردید کرد . احساس نا امنی بسراغش آمد و وسوسه شد که لباس هایش را بپوشد اما بعد شانه هایش را بالا انداخت . بهرحال او بچه نبود و اگر لازم میشد میتوانست دشمن اش را دونیمه کند. از روی تخت اش میتوانست او را ببیند که روی پشتش دراز کشیده بود هنوز بیحرکت بود و چشم هایش درزیر نور شدید بسته بودند. وقتیکه درو ، چراغ را خاموش کرد به نظر رسید که تاریکی در یک آن لخته بست و ( متراکم ) شد .

ذره ذره شب، در پنجره جائی که آسمان بی ستاره به آرامی حرکت میکرد به زندگی برگشت. کمی بعد مدیرمدرسه بهرصورت دراز کشید . عرب هیج حرکتی نمی کرد ولی چشم هایش به نظر میرسد که باز باشد. باد نرمی دراطراف مدرسه پرسه میزد که شاید میتوانست ابرها را با خودش ببرد و آفتاب دوباره ظاهر شود .

درطول شب باد بیشتر شد . مرغ ها کمی پرو با ل زدند و سپس ساکت شدند . عرب روی پهلویش غلتید . پشت اش به درو بود .درو فکر کرد صدای ناله اوراشنیده است .سپس صدای نفس کشیدن مهمانش را شنید که سنگین تر ومنظم ترمیشد.

به صدای تنفسی که آنهمه به او نزدیک بود گوش میکرد ودرشگفت بود بدون اینکه بتواند به خواب برود . حضور او دراتاقی که بمدت یک سال به تنهایی درآن خفته بود اذیتش میکرد. و بیشتر این مساله برایش آزاد دهند بود که یک نوع برخورد برادرانه را نسبت به او برخودش تحمیل کرده بود. آن احساس برادری را که او میشناخت و لی از پذیرفتنش در وضعیت موجود خودداری میکرد.

مردانی که دریک اتاق شریک میشوند ، سربازان یا زندانیان یک نوع اتحاد عجیبی را بین خودشان می پرورانند . آنطورکه زره ها و لباس هایشان را دورمیگذارند ( به معنای احساس امنیت داشتن ) و با هم برادرمیشوند فارغ از اختلافاتشان ، این در جامعه های قدیمی ، درخستگی و در رویا وجود داشت . اما درو خودش را تکان دارد . اواین نوع فکرکردن را دوست نمیداشت و مهم این بود که بخوابد .

با این حال کمی بعد وقتی که عرب به آرامی تکان خورد ، مدیر مدرسه هنوز خواب نبود. وقتی که زندانی حرکت دوم را کرد او بلند نفس کشید و هشیار شد . عرب داشت روی بازوهایش به آهستگی بلند میشد و با حرکت یک خوابگرد روی بستر نشست . او بدون حرکت صبرکرد، بدون اینکه سرش را بسوی درو برگرداند . گویی که بدقت گوش میکرد . درو تکان نخورد تازه متوجه شد که رولور درکشوی میز است . بهتربود که بسرعت اقدام کند.

ولی بازهم به نظارت برزندانی ادامه داد که او با همان حرکت کوچک و لغزنده پایش را روی زمین نهاد ، دوباره صبرکرد و سپس به آهستگی شروع کرد که بایستد. درومیخواست صدایش کند که عرب شروع به راه رفتن کرد بشکلی کاملا طبیعی اما به صورت حیرت انگیزی بی سرو صدا .

او داشت به طرف دری درانتهای اتاق که به بداخل انباری باز میشد میرفت . کلون دررا با احتیاط برداشت و بیرون رفت . دررا بدون اینکه کاملا ببندد پشت سرش هل دارد . درو حرکتی نکرد . او تنها به یک چیز فکر میکرد:

"دارد فرا ر میکند"

"چه خلاصی خوبی !"

با ز با د قت گوش کرد . مرغ ها پرو بال نزدند ، مهمان باید روی فلات می بود . صدای ضعیف ریزش آب به گوشش خورد و نمیدانست که چیست تا وقتیکه دوباره عرب درچارچوب در ظاهر شد ، دررا بدقت بست و بدون هیچ صدایی به بسترش برگشت. و سپس درو پشتش را به او کرد و خوابش برد . هنوز تا کمی بعد به نظرش میرسید که ازعمق خواب صدای قدم های دزدانه ای را دراطراف مدرسه میشنود . با خودش تکرار کرد " دارم خواب می بینم " و بخواب فرو رفت.

وقتی که بیدارشد ، آسمان صاف بود . پنجره نیمه باز هوایی سرد و تازه را بدرون آورده بود . عرب خواب بود . درزیر پتو قوز کرده بود و دهانش باز بود . و کاملا راحت به نظرمیرسید. اما وقتی درو اورا تکان داد به طر زوحشتناکی با چشم های گشاد به درو خیره شد به شکلی که انگار هرگز اور ا ندیده است . و چنان حالت ترسیده ای داشت که درو یک قدم به عقب گذاشت . " نترس ، من هستم" . " تو باید غذا بخوری" عرب سرش را تکان داد و گفت بله . آرامش به چهره اش برگشت اما حالت چهره اش خالی و خسته بود.

قهوه آماده بود . آنها قهوه را درحالیکه باهم روی تخت تاشو نشسته بودند وبه قطعات کیک گاز میزدند نوشیدند . بعد از آن درو عرب را برد زیر انباری و بشکه آبیرا که با آن شستشو میکرد نشانش داد . خودش به اتاق برگشت . پتو ها و تخت را بست و تخت خودش و اتا ق را مرتب کرد و ازمیان کلاس درس به تراس رفت . خورشید داشت درآسمان آبی طلوع میکرد . یک نور درخشان و نرم فلات صحرایی را شستشو میداد. در کناره آن ، برف در قسمت هایی درحال آب شدن بود. سنگ ها داشتند ظاهر میشدند . مدیر مدرسه درحالیکه درلبه بلندی قوزکرده بود به سطح گسترده صحرا می نگریست .

او به بلدوچی فکر کرد . اورا اذیت کرده بود چون او را به راهی کشانده بود که نمیخواست درآن شرکت کند . او هنوز میتوانست خداحافظی ژاندرم را بشنود و بدون اینکه بداند چرا به شکل عجیبی احساس تهی بودن و آسیب پذیر بودن کرد . درآن لحظه در طرف دیگر مدرسه ، زندانی سرفه کرد . درو برخلاف خواسته خودش به او گوش کرد و بعد عصبانی شد . سنگریزه ای را پرتاب کرد که درهوا قبل از اینکه درون برف فرو رود صوت کشید .

جنایت احمقانه آن مرد او را بهم ریخته بود اما تحویل دادن او برخلاف شرافتش (و اعتقادش) بود. فکر کردن به این موضوع تحقیرش میکرد. به خودش فحش داد و به مردمش که این عرب را برای او فرستاده بودند و به عرب که جرات کرده بود کسی را بکشد بی آنکه آمادگی فراررا داشته باشد .

بلند شد ، دریک دایره برروی ایوان شروع به قدم زدن کرد. بی حرکت ایستاد وسپس بداخل مدرسه بازگشت.

عرب به کف سمنتی انباری تکیه داده بود . داشت با دو انگشتش دندان هایش را می شست . درو به او نگاه کرد و گفت " بیا" جلوتر از زندانی به اتاق برگشت . یک کت شکاری روی ژا کتش پوشید و کفش اش را به پا کرد . ایستاد و منتظر شد تا عرب سربندش را بگذارد و صندل هایش را بپوشد . آنها به کلاس درس رفتند و مدیرمدرسه به راه خروج اشاره کرد . " بفرما"

مرد تکان نخورد .

درو گفت " من با تو می آیم" .

عرب خارج شد . درو به اتاق برگشت و یک بسته بیسکوئیت ، خرما و شکر درست کرد . قبل از اینکه خارج شود . لحظه ای جلوی میزش درنگ کرد و بعد از آستانه درگذشت و دررا قفل کرد .

به سمت شرق نگریست و گفت " راه ازآن طرف است " . زندانی به دنبا لش رفت اما با فاصله کوتاهی پشت سراو .

درو قدم هایش را کند کرد و اطراف مدرسه را بررسی کرد . فکر کرد صدای آهسته ای را پشت سرش شنیده است . هیچکس آنجا نبود. عرب به او نگاه کرد . به نظر میرسید که منظورش را نفهمیده است .

درو گفت " بیا دیگر"

یک ساعتی راه رفتند و درکنار لبه تیز یک سنگ آهکی استراحت کردند . برف داشت آب میشد ، تند تر و تند تر و خورشید گودال های پرشده از آب را دریک آن مینوشید و فلات را که بتدریج خشک میشد و مثل هوا ارتعاش پیدا میکرد پاک میکرد .

. وقتیکه دوباره به قدم زدن پرداختند زمین زیر پایشان زنگ میزد. گاه گاه پرنده ای فضای پیش رویشان را با فریادی از شعف اشغال میکرد

. درو در نور تازه صبحدم عمیقا نفس می کشید. احساسی از یکنوع جذبه و خلسه دربرابر زمین گسترده آشنا که حالا تقریبا بطورکامل درزیر گنبد آبی آسمان به رنگ زرد درآمده بود داشت.

بازیک ساعتی به سمت پائین و بطرف جنوب راه رفتند . به سطح بلندی رسیدند که از صخره های خرد شده درست شده بود . از آنجا به بعد ، فلات به سمت پائین شیب دار میشد. ازیک طرف به سمت شرق و بسوی جلگه ای کوتاه که چند درخت دوکی شکل درآن وجود داشت میرفت و درسمت جنوب بسوی صخره هایی که از زمین بیرون زده بودند و چشم اندازی نامنظم و بهم ریخته ایجاد کرده بودند.

درو، دو مسیر را بررسی کرد . چیزی به غیر از آسمان درافق نبود. هیچ انسانی دیده نمی شد. به سمت عرب برگشت که داشت با چشم های خالی نگاهش میکرد . پاکت را به سمت او گرفت. و گفت " بگیر"! د ر پاکت ، خرما ، نان و قند بود. "تو میتوانی تا دورروزبا اینها سرکنی ، بیا اینهم 1000 فرانک است" عرب به پاکت و پول نگاه کرد اما دستهایش را که روی سینه اش گذاشته بود بهمان صورت نگاه داشت طوری که انگار نمیدانست با آنچه که به او داده میشد چه باید بکند. مدیر مدرسه گفت " حالا نگاه کن" درحالیکه به مسیر شرقی نگاه میکرد ." آنجا راه تینگویت است . دوساعت راه تا آنجاست . در تینگوئت تو میتوانی اداره پلیس را پیدا کنی . آنها منتظر تو هستند. عرب به سمت شرق نگاه کرد هنوز پاکت و پول را روی سینه اش نگاه داشته بود . درو آرنج اورا گرفت و با کمی خشونت بسمت جنوب برش گرداند . در پائین بلندی یی که آنها ایستاده بودند جاده باریکی دیده میشد.

" آن راهی است که فلات را قطع میکند " اگر یک روزدراین مسیر بروی به چرا گاه گوسفندان میرسی و اولین چادر نشین هار ا می یابی . آنها ترا می برند و طبق قانونشان به تو پناه میدهند " .

عرب حالا به سمت درو برگشته بود ویک نوع هراس ناگهانی در حالت صورتش دیده میشد. او گفت " گوش کن" درو سرش را تکان داد " نه ساکت باش ، حالا من ترا ترک میکنم " او پشتش را به مرد عرب کرد ، دو قدم بزرگ درمسیر مدرسه برداشت . با تردید به مردعرب که بیحرکت ایستاده بود نگاه کرد دوباره شروع به رفتن کرد.

برای چند لحظه هیچ چیزی به جز صدای قدم های خودش را که برروی زمین سرد منعکس میشد نشنید و سرش را برنگرداند. یک لحظه بعد بهرحال برگشت . عرب هنوز آنجا بود برروی لبه تپه ، بازوانش دردوطرفش آویخته بود و داشت به مدیر مدرسه نگاه میکرد . درو احساس کرد که چیزی درگلویش بالا می آمد . اما با بی حوصلگی فحش داد.

بصورتی مبهم و بی معنی دست تکان داد و دوباره به رفتن ادامه داد. مقداری از راه را رفته بود که ایستاد و نگاه کرد . دیگر هیچکس برروی تپه نبود.

درو مکث کرد . خورشید الان تقریبا در وسط آسمان بود و شروع به تابیدن بر سراو کرده بود. مدیرمدرسه برروی جای پا ها یش برگشت . درابتدا بصورتی نامطمئن وبعد با قطعیت . وقتی که به تپه کوچک رسید خیس عرق شده بود

با بیشترین سرعتی که میتوانست ازآن بالا رفت و بربالای تپه درحالیکه نفس نفس میزد ایستاد. میدان سنگی درسمت جنوب دربرابر آسمان آبی ، تیز ایستاده بود اما در جلگه به سمت شرق گرمای بخارآلودی برمیخاست . ودر آن هوای شرجی رقیق ، درو ، با قلبی سنگین عرب را دید که به کندی برروی جاده بسمت زندان میرفت.

مدیر مدرسه کمی بعد درحالیکه نزدیک پنجره کلاس درس ایستاده بود . داشت نور صافی را که تمام سطح فلات را شستشو میداد تماشا میکرد اما به سختی میتوانست آنرا ببیند. درپشت سراو برروی تخته سیاه درمیان رودخانه های مواج فرانسه ، کلمات ناشیانه ای با گچ ، بشکل نا منظمی خواند ه میشد . " تو برادرمارا تحویل دادی . بهایش را خواهی پرداخت" . درو به آسمان نگاه کرد به فلات و درزیر آن به زمین های نامرئی که به سمت دریا کشیده میشدند. دراین چشم اندازگسترده ای که تا به این حد آنرا دوست میداشت ، تنها بود.

.....................................................


[1] کلمه لوته درفرانسه هم به معنای مهمان و هم به معنای میزبان می آید و کامو به عمد این کلمه را بکار برده است !

[2] plateau منطقه مرتفع و صاف

[3] Daru نام مدیرمدرسه ( مدرسه فقط 20 دانش آموز داشته است و بنابراین او خودش همه کاره بوده است

[4] بلدوچی سوار اسب بوده است و طناب به مرد عرب که دستهایش را هم بسته بوده وصل میشده

[5] لباس بلند عربی jellaba

[6] - به نظر میرسد که چیزی شبیه عمامه باشد cheche

[7] Corsican از اهالی جزیره کورسیکا که از جزایر بزرگ دریای مدیترانه است و تحت کنترل فرانسه ، محل تولد و تبعید ناپلئون بنا پارت بوده است

Friday, February 15, 2008

روز 24بهمن، سالمرگ فروغ فرخزاد- سیمین بهبهانی




سیمین بههبهانی
روز ۲۴بهمن، سالمرگ فروغ فرخزاد
سیمین بهبهانی


سیمین بهبهانی - پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱٣٨۶ [۲۰۰٨.۰۲.۱۴ ]
سال ۱٣٣٣ در یک دکه کفاشی در خیابان اسلامبول نشسته بودم و کفشی را‏ ‎ ‎ به پا می آزمودم. زن جوانی وارد ‏شد که گیسوانش را از پشت با بندی بسته بود و ‎ ‎ ابروانش را چون کمانی کشیده. نگاهش گرداگرد مغازه چرخید ‏و روی چهره من ثابت ماند ‎ . ‎ آنگاه بی آنکه بگوید چه می خواهد از دکه خارج شد. سیما و نگاهش در ذهنم ثابت ‏مانده ‎ ‎ بود. آیا خودش بود؟ عکسی از او در جایی دیده بودم. شاید او هم عکسی از من در مجموعه ‎ ‎ سه تار ‏شکسته( ۱٣٣۰) دیده بودم. شاید او هم با خود گفته بود: "آیا خودش بود؟ ‎ " ‎ قطعاً هر دو خودمانم بودیم، و حالا ‏من خودم هستم با زندگی و او خودش با ‎ ‎ جاودانگی ‎ . ‎
مدتی گذشت و آن چهره و آن نگاه به همان صورت در ذهنم باقی ماند و گاه ‎ ‎ به گاه از زیر نقاب بیرون می آمد ‏و نگاهم می کرد، شعرهایش را که در گوشه و کنار ‎ ‎ مجلات چاپ می شد می خواندم. شاید او هم شعرهای مرا ‏در گوشه و کنار می خواند ‎ . ‎
در آن زمان کمابیش هر دو شهرتی داشتیم در حد جوانی و ناپختگی مان ‎ . ‎ اماآغاز انفجار آوازه مان دو نقطه ‏بود که با هم چندان فاصله یی نداشت. فروغ با شعر "گنه کردم، گناهی پر ز لذت" یکباره بر سر زبان ها افتاد ‏و من با شعر "نغمه روسپی" شهرت تازه یی به دست آوردم. "گنه کردم" شعری بود گویای لحظه ها ی ‏عاشقانه و شیرین ‎ ‎ کامیابی که با زبانی صریح و بی پروا بیان شده بود. این شعر با عکسی از ‎ ‎ فروغ ‎ ‎ زیر عنوان ‏شاعره ی بی پروا در مجله ‎ ‎ روشنفکر ‎ ‎ چاپ شد و چنین پایان می گرفت ‎ : ‎ خداوندا، چه می دانم چه کردمدر آن خلوتگه تاریک و خاموش
در صفحه مقابل عکسی از خانم ‎ ‎ پروین دولت ‎ ‎ آبادی ‎ ‎ چاپ شده بود با شعری مستور و محتاط و در عین حال ‏آراسته و بی نقص ‎ . ‎ این دو شعر از دو بانوی شاعر، هر یک مغایر دیگری می نمود. شاید به همین علت، بی ‎ ‎ پروایی آن لحظه های عاشقانه در شعر فروغ بیش از آنچه باید حیرت برانگیخت. مجله دست ‎ ‎ به دست می ‏گشت و محتوای آن شعر نقل مجالس می شد. در همان اوان شعری هم از من در ‎ ‎ مجله ‎ ‎ امید ایران ‎ ‎ منتشر شد، ‏گویای لحظه های کوتاهی از ‎ ‎ زندگی زنی که خودفروشی می کرد و پایان غم انگیز آن بر ادعانامه علیه فقر و ‏فساد ‎ ‎ جامعه امضا می گذاشت ‎ : ‎ لب من، ای لب نیرنگ فروشبر غمم پرده یی از راز بکش ‎ ! ‎ تا مرا چند درم بیش دهندخنده کن، بوسه بزن، ناز بکش ‎ ! ‎
به این ترتیب، فروغ ‎ ‎ نیز ادعانامه دیگری ‎ ‎ را امضا کرده بود و آن علیه تداوم نابرابری حقوق قانونی و عرفی ‏زن و مرد بود ‎ . ‎
در طول هزار سال ادبیات ما تنها چند زن شاعر دیده می شوند که شعر‏ ‎ ‎ سروده اند و تنها یک تن از آنان به نام ‎ ‎ مهستی ‎ ‎ از عواطف ‎ ‎ جسمی خود پرده برداشته است که به چند رباعی منحصر می شود. جامعه تا زمان فروغ ‏چنین ‎ ‎ جسارتی را تحمل نمی کرد ‎ . ‎ ژاله قائم مقامی ‎ ‎ در زمان حیات ‎ ‎ خود سروده های خود را پنهان کرد و ‏بسیاری از آن ها را از میان برد. پس از مرگش و ‎ ‎ مدتی پس از مرگ فروغ، پژمان بختیاری، پسر ژاله، دست ‏به انتشار باقی مانده آثار ‎ ‎ جسارت آمیز مادر زد. فروغ بر بی پروایی خود آنقدر ابرام ورزیده بود تا راه را ‏برای ‎ ‎ ابراز عواطف دیگر زنان گشوده باشد ‎ . ‎
به زودی شایع شد که شعر فروغ را تحریم و خود اورا تکفیر کرده اند و ‎ ‎ شایع شد که مجموعه ی اسیر ‏‏(۱٣٣۴) اوراگروهی در خیابان برروی هم انباشته و آتش زده ‎ ‎ اند. با این همه اوهمچنان با اشتیاق فراوان حس ‏خورا درشغر می ریخت و این برایش ‎ ‎ تقریبا به نوعی مبارزه و مقاومت بدل شده بود ‎ . ‎
روزگار می گذشت. اودرراهی قدم گذاشته بود من درراهی دیگر. او صرفا ‎ ‎ لحظه هایی از عشق را که بیانش ‏پیش از آن تنها برای مردان مجاز بود باز می گفت و من ‎ ‎ فحایعی را که با فقر ونابرابری در سطوح مختلف ‏جامعه به بار می آمد آشکارمی کردم ‎ . ‎ چندی نگذشت که همه ما متوجه شدیم که فروغ برای اعلام اعتراض ‏خود علیه جامعه ی سنتی ‎ ‎ مردسالار بهای گرانی پرداخته است. شاید کسانی هم بودند که از آب گل آلود ماهی ‏می ‎ ‎ گرفتند وباساختن داستان های کتبی و شفاهی بازاربگومگوهای شبانه را گرم نگاه می ‎ ‎ داشتند ‎ . ‎
فروغ همسر پرویزشاپور بود. مردی خوش ذوق که بعدها عبارت و جمله های ‎ ‎ بسیار کوتاه او با نام ابداعی ی ‏کاری کلماتور سال ها ورد زبان ها شد.فروغ از پرویز ‎ ‎ شاپور پسری داشت که در آن هنگام سه چهار ساله بود ‏و می رفت که به زودی بزرگ شود و ‎ ‎ حرمت های مردانه ی خود را در خوشنامی ی سنتی ی خانواده جست ‏و جو کند. شنیدیم که ‎ ‎ میان شاپور و فروغ جدایی افتاده و پسر را پدر زیر نظارت و حضانت گرفته است ‎ . ‎
پچپچه های موذیانه و جدایی ی همسر و فرزند برای فروغ آسان نبود. زن ‎ ‎ جوانی که گناهی جز اعتراض علیه ‏سنت های پوسیده با زبان شعر نداشت به بیمارستان ‎ ‎ افتاد. در این هنگام بیش از چند ماه از انتشار مجموعه ی ‏اسیر نگذشته بود. من جز آن ‎ ‎ ملاقات چند لحظه یی در کفاشی دیدار دیگری با فروغ نداشتم. با شنیدن خبر ‏بیماریش ‎ ‎ نسخه یی از کتابش را خریدم و ظرف چند ساعت آن را خواندم. هنوز خواندن آن شعرها به ‎ ‎ پایان ‏نرسیده بود که حس کردم گلویم از غصه ورم کرده و اشکم، در تمام مدت مطالعه، از ‎ ‎ جریان باز نایستاده است. ‏آن زمان فکر می کردم همه چیز برای شاعر این شعرها، با این ‎ ‎ همه احساس ظریف، پایان یافته است. به من ‏گفته بودند فروغ در وضع روحی بسیار بدی به ‎ ‎ سر می برد. به همین سبب برای آن کشتزار عظیم شعر که ‏هنوز کاملاً بارور نشده به سوی ‎ ‎ خزان می رفت دریغ می خوردم. خوشبختانه فروغ پس از یک ماه بیمارستان ‏را ترک گفت و ‎ ‎ دوباره به شیوه یی تازه تر و پر توان تر به نوشتن و سرودن پرداخت، مشتاق دیدارش شده ‎ ‎ بودم. برای نخستین بار در خانه ی دوست مشترک با ذوقی به نام فروز یاسایی دیدارش ‎ ‎ کردم. این دوست هر ‏هفته یک جلسه ی ادبی ترتیب می داد که من و لعبت والا و فروغ و‏ ‎ ‎ چند شاعر جوان دیگر در آن جمع می ‏شدیم و شعرهامان را می خواندیم. این جلسات دو سه ‎ ‎ ماهی بیشتر دوام نیافت. بعد از آن او را در مجامع ‏فرهنگی یا در خانه ی خانم فخری ‎ ‎ ناصری، که خودش خوش ذوق و خانه اش غالباً محل اجتماع اهل ادب و ‏هنر می شد، ملاقات ‎ ‎ می کردم. فروغ به تنهایی خود و ساده گویی های کژاندیشان خو گرفته بود، اما هرگز ‏دست ‎ ‎ از سماجت و ابرام در راهی که پیش گرفته بود بر نمی داشت و در همه ی شعرهایش زنانگی ‎ ‎ و سخن ‏‏"تنانه" به صورت آشکار و با تصویرهای تازه و رنگین بیان می شد. البته از میان ‎ ‎ اهل شعر طرفداران و ‏مدافعان سرسختی هم داشت ‎ . ‎
فروغ هر چه بیشتر به توفیق دست می یافت تندخو تر و پرخاشجوتر می شد، تا جایی که صراحت لهجه و ‏صداقت ستودنی ی او به خشونت شگفت انگیزی بدل شده بود که ‎ ‎ غالباً دل دوستان را می آزرد و این از آن ‏اندام کوچک و آن طبع حساس بعید می ‎ ‎ نمود ‎ . ‎
یک شب در محفلی در خانه ی خانم پروین صوفی، بی هیچ محمل، چنان مرا ‎ ‎ آزرد که خنجری را در سینه ‏احساس کردم و تصمیم گرفتم که دیگر نبینمش ‎ . ‎
با این همه شش ماه بعد در جلسه یی که به دعوت انجمن فرهنگی ایران و ‎ ‎ آمریکا تشکیل شده بود با او روبه رو ‏شدم. تا آنجا که به خاطر دارم در این جلسه نادر ‎ ‎ نادرپور، رضا سید حسینی، مهدی اخوان ثالث، بیژن مفید، ‏منوچهر آتشی، رضا براهنی، یدالله رویایی، فتح الله مجتبایی و همسر آمریکایی اش که شاعر بود با چند تن ‏دیگر ‎ ‎ حضور داشتند. آقای بشارت یا بشارتی هم که گرداننده جلسه و انجمن بود حضور داشت ‎ . ‎ قرار بود ‏جلسات شعرخوانی ترتیب داده شود. با تعجب دیدم که فروغ به حضور من و یکی دو ‎ ‎ تن دیگر در آن جلسه ‏اعتراض ‎ ‎ می کند، به این بهانه که "اینان نوپرداز نیستند". فروغ ‎ ‎ در آن روزگار یکی دو سالی بود که چارپاره ‏ها را کنار گذاشته و سرودن به شیوه ی ‎ ‎ نیمایی را آغاز کرده بود. همان روزها غزل "شراب نور" که ‏تصویرهای بسیار تازه ای ‎ ‎ داشت، از من در روزنامه ی آژنگ به چاپ رسیده و فرهنگ فرهی، شرحی بسیار ‏تشویق آمیز ‎ ‎ بر آن نوشته بود. چند تن از حاضران به آن غزل اشاره کردند تا گواهی برای نو بودن‏ ‎ ‎ کار من ‏ارائه کنند. دریغ که فروغ نمی پذیرفت و مرتباً برای حذف من لجاج می ‎ ‎ ورزید ‎ . ‎
فروغ فرخزاد
پاسخ من سکوت کامل بود و البته غوغای موافق و مخالف که همه جوان ‎ ‎ بودند به آسمان رسیده بود و نیازی به ‏سخن گفتن من حس نمی شد. سرانجام موافقت ها و ‎ ‎ مخالفت ها به این نتیجه رسید که نخستین جلسه ی عمومی ‏که در تالار سخنرانی انجمن ‎ ‎ برپا می شود، شب شعرخوانی من باشد. آنچه می نویسم یاد گذشته هاست تا نیاگاه ‏میل تهی ‎ ‎ شدن از رقابت ها و همچشمی های روزگار جوانی را سیراب کرده باشم. و دریغ که وقتی به ‎ ‎ بی ‏نیازی و بلندنظری و اغماض می رسیم؛ که دیگر آن شور و هیجان در ما نمانده و ‎ ‎ روزگار غبار نقره بر ‏سرمان افشانده است. شبی که قرار بود شعر بخوانم فروغ کمی دیر ‎ ‎ آمد. جای نشستن نبود. کسی برخاست و او ‏بر جایش نشست من پشت میکروفون بودم و نادرپور ‎ ‎ هم معرف من بود و کنارم نشسته. فروغ به دو سه شعرم ‏گوش داد و آرام جلسه را ترک گفت ‎ . ‎ اگر تجربه و مهربانی و گشاده دلی امروزین را می داشتم، می بایست از ‏پشت تریبون ‎ ‎ ورودش را خوشامد می گفتم و شعرش را که ستودنی بود می ستودم و راهی برای توافق می ‎ ‎ گشودم، و صمیمانه بگویم که نداشتم ‎ . ‎
باز "چراغ های رابطه تاریک" ماند. آن طور که می شنیدم فروغ با آن ‎ ‎ زبان قاطع و صریح و صادق که غالباً ‏خوشایند ابنای روزگار نیست، بسیاری از اطرافیان ‎ ‎ را پراکنده بود. خوشبختانه "گلستانی" رنگین و شادی ‏بخش و موافقت آموز در سر راهش ‎ ‎ دمید و گمان دارم که آسودگی خاطر فروغ و تغییر آشکار در محتوای ‏شعر او از این هنگام ‎ ‎ پدید آمد(۱) نسیم عشقی وزیده بود. نمی گویم که این نسیم می توانست هر بی مایه ی ‎ ‎ نامستعدی را به شاعری ارزشمند بدل کند. این عشق کیمیا نبود که از مس طلا بسازد. اما ‎ ‎ برای وجود مستعد و ‏حساس و مشتاقی چون فروغ فرصتی مغتنم بود، دست کم آسایشی و فراغتی ‎ ‎ تا شکفتگی حیرت انگیزی را ‏موجب شود. تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد بی ‎ ‎ گمان حاصل این آشنایی ست. فروغ مثنوی " ‏عاشقانه" ی خود را در آغاز پیدایش همین ‎ ‎ آشنایی سرود، تا آنجا که می گوید ‎ : ‎ پیش از اینت گر که در خود داشتمهر کسی را تو نمی انگاشتم ‎ ‎
سفرهایی که فروغ به انگلیس و اروپا کرد او را در جریان های ادبی ‎ ‎ روزآمد جهان قرار داد. شعر فروغ ‏دیگر شعر لجاج بر سر آشکار کردن عواطف جسمی و ‎ ‎ پنهانی نبود. از آن پس شعاعی از تفکر و چون و چرا ‏و تفحص در احوال جامعه و روزگار ‎ ‎ بر شعر فروغ تابید و او از هزارتوهای درون خود راهی بر آشنایی ی ‏آفاق گسترده تر، می ‎ ‎ گشود. این آشنایی موهبت تازه تری نیز به ارمغان آورد و آن آگاهی فروغ از دنیا سینما ‎ ‎ و ‏فیلم و عکس بود. فیلم "خانه سیاه است" از زندگی جذامیان و اوضاع جذامخانه و عواطف ‎ ‎ زنده ی این مردگان ‏رانده از جامعه، ساخته ی همین روزگار است که جایزه ی بین المللی‏ ‎ ‎ ارزنده یی را نصیب فروغ کرد. تأثیر ‏این آگاهی در شعرهای دو کتاب آخر فروغ کاملاً ‎ ‎ آشکار است. در شعرها غالباً انگار که چند صحنه ی فیلم ‏برداری را می بینیم که دوربین ‎ ‎ به تصادف از آن صحنه ها فیلم گرفته و آن فیلم ها را بی آن که به ارتباط ‏منطقی آن‏ ‎ ‎ بیندیشد کنار هم چیده است. به عنوان مثال شعر" در غروب ابدی" را مرور می کنیم ‎ . ‎ در بند اول صحبت از غروب است ‎ . ‎ در بند دوم از لزوم سخن گفتن و جفت شدن دل با ظلمت ‎ . ‎ در بند سوم سخن از فراموشی و افتادن سیب و شکستن دانه های تخم کتان ‎ ‎ زیر منقار قناری و گل باقالا و.‏ ‎ .. ‎ در بند چهارم سخن از مستی و شرم آلودگی ی نگاه ‎ . ‎ در بند پنجم مکالمه یی درونی از چشمه و خاک و نان و بازی و کوچه ی پر ‎ ‎ از عطر اقاقی و خلاء کوچه ‎ . ‎ و سرانجام در سیزدهمین بند، شعر چنین پایان می گیرد ‎ : ‎‎ ‎ جام، یا بستر، یا تنهایی، یا خواب ‎ ‎ برویم ‎ ... ‎
این شعر مجموعه یی از سیاله های زیبای مغز است که هیچکدام به یکدیگر‏ ‎ ‎ مرتبط نیستند، حتی تداعی هم در ‏آن ها راه ندارد. در واقع شما به نمایشگاهی وارد می ‎ ‎ شوید که مجموعه یی از تابلوهای مختلف در برابر ‏چشمانتان قرار دارد و هر یک محتوای ‎ ‎ خاص خود را تقدیمتان می کند ‎ . ‎
فروغ در اکثر شعرهای تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ‎ ‎ دغدغه ی پیوستگی سطرها و انسجام ‏کل واحد شعر و ترتیب دادن فرم و ساختار را رها کرده ‎ ‎ است. در عوض شعرش به حضور حادثه های پی در ‏پی و نامنتظر بدل شده است و همین راز ‎ ‎ جاذبه ی کم نظیر آن است که خواننده را در یک منظومه ی نسبتاً بلند، ‏بی خستگی به ‎ ‎ دنبال خود می کشد، گیرم که در پایان، خواننده از خود می پرسد "برای چه به اینجا ‎ ‎ رسیدم؟ ‎ " ‎ شعر فروغ ساده و روان است. او با زبان بی تکلف روزانه سخن می گوید ‎ . ‎ از این روی نقطه ی ابهامی در ‏سطرهایش باقی نمی ماند که خواننده نیازمند دوباره ‎ ‎ خواندن باشد و دوباره خوانی این اشعار صرفاً به ‏ضرورت درک لذت بیشتر است ‎ . ‎
خصوصیت دیگر شعر فروغ، احساس قوی و تصویرهای تازه و رنگین است. نور و ‎ ‎ چراغ و آب و آتش و ‏پرنده و ماهی و فلس رنگین و فواره و بادکنک و حباب کف صابون و ‎ ‎ عطر مزارع و شکفتن و رستن و ابر و ‏آسمان و آفتاب و بسیاری دیگر از مظاهر معمول ‎ ‎ طبیعت در شعر فروغ مقامی ارجمند دارند و آن را رنگین و ‏پرغوغا و پرتحرک می ‎ ‎ کنند ‎ . ‎
فروغ در بحبوحه ی جوانی، در اوج توفیق در شعر و در رفاه نسبی و آرامش ‎ ‎ ذهنی بود که روزگار، شکفتگی ‏و پختگی و درخشش او را چشم نداشت و در بعد از ظهر یک ‎ ‎ روز زمستانی در تصادفی نامنتظر از خودرو به ‏خیابان پرتاب شد و عالمی را داغدار خود ‎ ‎ کرد. آن کس که با او بود نقل می کرد که در آخرین نفس گفته بود: ‏آه، خدا! خبر مرگش ‎ ‎ را باور نمی کردم. تا چند ماه پس از مرگش شعری نسرودم. انگار که لال شده بودم. شاید ‎ ‎ کسی که مرا به شاعری برمی انگیخت او بود که از جنس من بود و با نیرویی شگفت انگیز ‎ ‎ مرا به سرودن و ‏آزمایش نیرو وامی داشت ‎ . ‎
سرانجام مطمئن شدم که او زنده است، برای همیشه زنده است و آنچه سروده ‎ ‎ کافی ست تا نامش مسیر تاریخ ‏را و آینده را همچنان مداوم بپیماید. تنها همان هنگام ‎ ‎ بود که دوباره نوشتن را آغاز کردم. پس اگر هنوز می ‏نویسم به پاس آن است که این فرصت ‎ ‎ را یافته ام که شعر را به گونه های تازه تر و تازه تر بیازمایم. چه فرق ‏می کند، هر ‎ ‎ یک از ما به اندازه ی فرصت و امکان خود روزگار را می سازیم و در آن اثر می گذاریم ‎ . ‎ پروین ‏یا فروغ یا من یا دیگران، یا این نسل جوان پرشور پرتکاپو که ادامه ی ما و ‎ ‎ آینده ی شعرند، هر یک فریادی ‏بوده و خواهیم بود علیه ظلم و خفقان و تباهی ‎ . ‎
منبع: مدرسه فمینیست
ی

Thursday, February 14, 2008

در سوگ عارفی بزرگ*عبدالعلي معصومي


در سوگ عارفی بزرگ*
عبدالعلي معصومي

به روز واقعه تابوت ما ز سرو كنيد
كه مرده ايم به داغ بلند بالايي

در سوگ عارفي بزرگ, انساني وارسته و «راستباز» و هنرمندي دردآشنا و صاحبدل گردآمديم.
استاد يدالله طاهرزاده در نيمروز 7بهمن 86 به جاودانگان پيوست و دريا ـ دريا دلهاي شيفتة پاكي و پاكباختگي را به غم نشاند. شهر كرمانشاه و ايرانزمين, عزيزنگيني را از كف داد كه مبشّر رحمت و مظهر عشق و وفا و گشادهنظري و دلسوزي و مردمدوستي بود.
استاد از دودمان پيشگامان تجدّد در ايران بود. نياي پدري او حاج ملاطاهر, از بانيان اقتصاد نوين ايران و از پيشقدمان راهاندازي بانك و گشايش باب تجارت با اروپا و ژاپن بود. نياي مادري او, نصيرالاطِبّا, فيلسوف و طبيب بود و به او «افلاطون زمان» نام داده بودند. پسر بزرگ نصيرالاطبّا ـ دكتر اسماعيلخان معاضدالملك ـ نمايندة برگزيدة مردم كرمانشاه و نايب رئيس دورة دوم مجلس شوراي ملي, در سالهاي آغازين انقلاب مشروطه بود و کارگزار مقام وزارت خارجه. او زماني كه رئيس معارف كرمانشاهان بود, خدمات ارزندهيي در زمينة امور فرهنگي و سياسي در آن سامان انجام داد. باني مدرسة دخترانه در كرمانشاه بود و مدرسة دخترانة «معاضد» در اين شهر به نام او باقي است. تنگانديشان تلاشهاي ارزندة فرهنگي و سياسي او را برنتافتند و در آشوبهاي پايان جنگ اول جهاني او را با همدستی استعمار، ناجوانمردانه، تروركردند. ميراثداران آنها هم پس از انقلاب 57 تلاش كردند تا نام مدرسة معاضد را تغيير دهند, اما, مخالفتهاي مردم شهر اين تلاشها را ناكام گذاشت. يكي از فرزندان دكتر معاضدالملك, مهندس محمود معاضد, در زمان وزارتش در صنايع و معادن ايران, باني كارخانههايي مانند كارخانة قند و شكر بود. او از نخستين كساني بود كه با آلمانها قراردادي براي تاٌسيس كارخانة ذوب آهن در ايران منعقدكرد. هم او, كارخانة آب و برق در كرمانشاه بهراهانداخت و نخستين تصفيهخانة آب آن شهر به همّت و پايمردي او به راه افتاد. پسر ديگر دكتر معاضدالملك, دكتر محمود معاضد, به هنگامي كه وزير بهداري بود, در تاٌسيس دانشكده ها و مراکز آموزش پزشكي درايران بسيار فعال بود. اين دو برادر كه از وزيران رضاشاه بودند, پس از واقعة به توپ بسته شدن مسجد گوهرشاد در مشهد, از وزارت استعفادادند و روانة ديار غربت شدند. ابتدا در آمريكا و سپس در انگلستان اقامت گزيدند. آن دو, پس از سرنگوني نظام سلطنتي در سال 57, در سنين بالاي نودسالگي به ايران بازگشتند, اما به هنگام ورود به ايران به جرم تصدّي پست وزارت در زمان رضاشاه زنداني شدند و مدتي در زندان ماندند تا با پادرمياني مهندس بازرگان آزاد شدند. دكتر معاضد در اثر فشارهاي زندان سكته كرد و اندكي بعد درگذشت.
يكي ديگر از داييهاي استاد طاهرزاده, دكتر داوود معاضد, بنيانگذار بيمارستان جديد در كرمانشاه بود. فرزندش هوشنگ معاضد, «نويسندة شورشي» روزنامه هاي كرمانشاه بود. شيرين معاضد, دختر هوشنگ معاضد در سالهاي اوج مبارزة مسلحانه در آغاز دهة 50 به سازمان چريكهاي فدايي پيوست و در مبارزه با ديكتاتوري شاه در راه تحقّق آرمان آزادي ايرانزمين به شهادت رسيد. دکتر سعيد و دکتر علی اکبر معاضد سالها در خراسان و خوزستان از خادمان مردم آن ديار بودند. دايی ديگر استاد، پروفسور مصطفی معاضد، زبان شناس و مترجم زبردستی بود.
دايي ديگر استاد طاهرزاده حبيب الله حافظي ـ مظلوم عليشاه ـ از عارفان نامدار غرب ايران بود. او كه از قطبهاي صوفيان آن سامان به شمار مي رفت, در موسيقي و ادبيات نامبردار بود . هم او بود كه نخستين بار بذر عشق به موسيقي را در دل استاد طاهرزاده كاشت و باروركرد.
او پير و مراد استاد طاهرزاده بود. استاد عشقي پايان ناپذير به او داشت و هرگاه نام او به زبانش جاري مي شد, قطرات اشك بر گونه هايش جاري مي شد. بنا به وصيت استاد، او را در درون مزار دايي بزرگوارش به خاک سپردند.
استاد طاهرزاده با دكتر فريدون حافظي, از موسيقي دانان نامدار ايران در مكتب پير و مرادشان حبيب الله حافظي درس نوازندگي آموختند و هر دو در اين هنر از نامداران شدند.
استاد طاهرزاده بعدها در مكتب استاد نيِ داوود, شاگرد بلندنام درويش خان هنر نوازندگي تار را به كمال رساند و از فرهيختگان و نامبرداران اين هنر شد. اما, با وجودي كه در هنرِ نوازندگيِ تار استادی ممتاز بود, به رغم درخواستهاي مكرر ادارة «فرهنگ و هنر» و راديو تلويزيون زمان شاه و شيخ, هرگز حاضر نشد در هيچ برنامة تلويزيوني و در هيچ كنسرتي شركت كند.
درمكتب موسيقي استاد, فرزندان بَرومندش, منوچهر و حميدرضا نام آور شدند. جاودانه ياد منوچهر طاهرزاده, پدر موسيقي مدرن عرفاني و موسيقي سالم سنتي ايران پس از سالها زندان و شكنجه و آزارهاي بي امان در رژيم مردمكشان حاكم بر سرزمين اهورايي ما, سرانجام سر در راه آزادي ايرانزمين نهاد و به جاودانگان پيوست. وي آخرين بار در اواخر دوران رياست جمهوری خاتمی دستگيرشد و بيش از هفت ماه در زندان ديزلآباد کرمانشاه در زير شديدترين شکنجه ها و آزارها قرارگرفت و در اثر همان شکنجه های وحشيانه اندکی پس از آزادی از زندان به جاودانگان راه آزادی ايران زمين پيوست. پاسداران ظلمت و تباهی در شب آخرين دستگيری منوچهر, بسياری از آثار او و پدر بزرگوارش, استاد يدالله طاهرزاده, را به يغما بردند. دكتر حميدرضا طاهرزاده, فرزند ديگر استاد که خود استاد ارزنده و صاحب سبک موسيقي ايران است هنرش را دستماية آزادي ايرانزمين نهاد, كه استادِ زنده نام تا آخرين لحظة حياتِ پربارش چشم به راه آزادي آن بود.
استاد يدالله طاهرزاده تا هنگامي ناي سخن گفتن داشت, بارها و بارها, به فرزند هنرمند و پاكبازش, كه او را هميشه «حميدجان» خطاب مي كرد و از جان بيشترش دوست داشت, گفته بود: حميدجان راهي را كه انتخاب كردي راه نيكان است و هرگز به بازپس نگاه نكن و نگو كه چه و چهها در اين راه ازدست دادم, به جلو نگاه كن و پيش برو و هرگز در پيشروي در اين راه پرافتخار شك و ترديد به خود راه نده. اين راهي است كه آرزوهاي پنهان در دلهاي دردمند مردم را تحقّق مي بخشد.
استاد, شيفتة آزادي مردم دربند ايران بود و جز به بهروزي و رهايي و آسايش آنها نميانديشيد. از اين رو، نه تنها با ظلم و بيداد ذرهيي همراهي و همگامي نكرد. بلكه با آن, همواره, سر ستيز داشت.
در هفته هاي پيش از پيروزي انقلاب 57, كه حساب و كتابي در كار نبود, چند تن از سركردگان طرفدار خميني, با همدستي نزديکان آخوند فلسفي, با مديران چند ادارة در کرمانشاه تبانی كردند و به بهانة انتقال انبارهاي غله و قند و شكر و چاي و دخانيات به شهرهاي پيرامون كرمانشاه, درصدد برآمدند, ذخيره هاي گندم سيلو و انبارهاي قند و شكر و دخانيات چپاول كنند. استاد طاهرزاده كه در آن زمان رئيس ادارة دخانيات كرمانشاه بود به اين توطئه پي برد و جوانهاي شهر را گردآورد و به نگهباني سيلو و انبارهاي قند و شكر و دخانيات گماشت تا از غارت انبارهاي عمومي جلوگيري كنند. طرّاحان اين چپاول, براي اجراي طرحشان چند صد ميليون تومان به استاد پيشنهاد كردند تا از سر راه آنها كنار برود. اما استاد حاضر به قبول آن نشد و طرح ناكام ماند. پس از پيروزي انقلاب, استاد طاهرزاده كليدهاي انبارها را به آيت الله جليلي, نمايندة خميني در كرمانشاه كه مرد خوشنامي بود, سپرد. آقای جليلي استاد را در پست خود ابقا کرد و وی را به خاطر اين اقدام ملی ترفيع مقام داد. اما, دو هفته بعد, طرّاحان چپاول با حكم يكي از كميته هاي «امام» در تهران استاد طاهرزاده را به جرم واهی غارت اموال دولتي دستگير كردند! ماٌموران جنايتپيشه كميته كرمانشاه, همان شب دستگيري ايشان رئيس بهداري و چند تن از رئيسان ديگر ادارات دولتي را تيرباران كردند. اما, استاد طاهرزاده چند روز پس از دستگيري با تلاش آيتالله جليلي از زندان آزاد شد و در همان روز آزادي از همة پستهاي دولتي استعفا داد. از آن پس, تمام وقت و انرژي خود را در دو زمينه صرف كرد: يكي, تفسير قرآن كه نزديك به سي سالِ پاياني عمر بارورش در آن راه صرف شد و ديگر, گردآوري و تنظيم و شرح اشعار ضدارتجاعيِ شاعران ايران. اما, با كمال تاٌسف, نتوانست آنها را به پايان برساند و هر دو تحقيق ارزندة استاد ناتمام ماند.
استاد طاهرزاده شيفتة شعر, به ويژه شعر حافظ بود. ديوان حافظِ جلدچرميِ كوچكي, در تمام ساعات فراغت و بيداري, در كنارش بود و در سفر و حَضَر آن را همراه ميبرد و مدام از شَهد شعرهاي شورآفرين حافظ سرمست مي شد. با اين كه هر غزل رند شيراز را, گاه, صدها بار خوانده بود, باز, در هرمرورِ دوباره در آن نكته هاي نُوي مي يافت و سرشار از لذتِ يافتن مي شد. هرچه از چشمة نوش شعر حافظ بيشتر مي نوشيد تشته تر مي شد. «سير نمي شوم ز تو ـ نيست جز اين گناه من». زندگي بي روشناي خورشيد شعر و هنر براي استاد زنده نام, بس تنگ و تاريك مي نمود.
در هر گفتگو, در هر مكالمه تلفني, شعرهاي مناسب و درخور كلام, روان تر از نفس كشيدن, بر زبانش جاري مي شد؛ چه جانانه و دلپذير. و همواره در دلِ زندة شعرهايي كه از زبانش مي جوشيد, تحقق رؤيايي را مي ديد كه سراسر وجودش را بي تاب كرده بود:
«از دلِ رفته نشان مي آيد ـ بوي آن جان جهان مي آيد
نعره و غلغلة آن مستان ـ آشكارا و نهان مي آيد
گوهر از هر طرفي مي تابد ـ پاي كوبان سوي جان مي آيد
وقتي اين شعر را كه منوچهر نازنينش آن را به آواز خوانده بود ـ «در ميان بيدلان امشب دلی پيدا شده» که از آهنگهای خود استاد بودـ زمزمه مي كرد, اشك امانش نمي داد. هميشه مي گفت: منوچهر همدل و همدرد و دوست و همراه من بود. رفتن او كمرم را شكست. شنيدن نام منوچهر همان بود و جوشش چشمة اشك از ديدگانش همان.
استاد طاهرزاده نه تنها به شعر و ادب پارسی عشق می ورزيد و شعر حافظ مونس و همدم هميشگيش بود, در سرودن شعر, به ويژه غزل, ذوق و قريحه يی ستودنی داشت. آخرين غزل استاد با عنوان «در چارراه عمر, پريشان نشسته ام», مانند ديگر سروده های او از اميد و يقين به سپری شدنِ زمستان جور و ستم و طلوع بهاران آزادی ايران زمين سرشار است:
درچار راه عمر, پريشان نشسته ام
سر در بغل نهاده و حيران نشسته ام
آرام و رام گر چه مرا ديده ای ولی
چون زورقی شکسته به توفان نشسته ام
ما را گنه نبود و نباشد ولی چرا
يارب نکرده جرم به تاوان نشسته ام
زين مايه سرو و لاله و سوسن که سوختند
در سوگ باغ و راغ و گلستان نشسته ام
در آشکار ظلمت سرد است و انجماد
در يخ ولی به آتش پنهان نشسته ام
غوغای ديو فاتح و مست است و زين سبب
من در عزای مُلک سليمان نشسته ام
ويرانه کرد فقر و مِحَن پهنة وطن
زين روست گر که غمگِن و ويران نشسته ام
يارب به دست قهر برآور تو چاره را
چشم انتظار آتش رخشان نشسته ام
تا روح شب بسوزد بينم که بازهم
در انتظار صبح چه شادان نشسته ام
هرگز نبود و نيست «يدالله» نااميد
کاميد را هميشه نگهبان نشسته ام

غصه ها و آزارها و درد و رنجهاي كمرشكني كه پاسداران جنايتكار نظام آخوندي بر سر او و خانوادة داغدارش آواركردند, سرانجام استاد طاهرزاده, قيمتيترين نگينِ هنر و عشق و عاطفة ديار فرهاد كوهشكن را از پاي افكند. اما رنجوري تن, هرگز نتوانست آتش عشقي را كه سراسر وجودش را آتشفشان كرده بود, تا آخرين دم حيات, از جوش و تاب بيفكند. در دل بيقرار و آرامش, تا واپسين دم حيات, ازآتش عشق بزرگش به رهايي مردم دربند و مظاهر تابناك مقاومت آزاديستان و چشمة جوشان شعر و ادب ايرانزمين ذرهيي كاسته نشد.
بر تخت بيمارستان سنمتئو در ايتاليا كه استاد در آخرين آذرماه عمرش در آنجا بستري بود و از دردهايي كمرشكن رنج ميبرد از ياری و محبت بيدريغ دکتر نريمان اردلانی, که خود از دوستداران استاد بود, مدام قدردانی می کرد. چهرة دردمند, امّا خندان و دوستداشتنی، و رفتار مهرآميز و انسانيش, آنچنان گيرا و ستايشبرانگيز بود که همه کادر بيمارستان و دکتر معالج, مهرش را به دل گرفته و برای درمان و آسايش او در تب و تاب بودند. بر تخت بيمارستان نيز تا درد امانش ميداد و فرصتي فراهم ميشد به «حميدجان» ميگفت بيا شعر حفظ كنيم و با او در اين كار مسابقه ميداد. در آنجا نيز با خط زيبايي كه تا آخرين نوشتههايش از زيبايي آن كاسته نشد, با زبان شعر بيانِ حال مي كرد. ازجمله, بر صفحة سفيد ديوان كوچك حافظ كه با خود داشت اين شعر را با خطي زيبا نوشته بود:
تنِ آسوده چه داند كه دلِ خسته چه باشد
من گرفتار كمندم تو چه نالي كه سواري
به همراه اين توضيح: «به مناسبت حال و روزگار پاشكستگي, روي تخت بيمارستان ميلان. مدت 12 روز با حالات رنج و عذاب. مرحمتِ فرزند عزيزم حميدرضا جانم, 29 آذر 86».
يا اين دو بيت:
من رشتة مُحبت تو پاره مي كنم ـ شايد گره خورد به تو نزديكتر شوم
هر رشته گسست ميتوان بست ـ اما گرهيش در ميان هست
با اين توضيح: «با پاي شكسته و عمري 86 ساله در كنار رحمت و مرحمت فرزند عزيزم آقاي دكتر حميدرضا طاهرزاده در بيمارستان پاويا ـ 21 آذر 86».
دو شعر ديگر از رند شيراز به همراه توضيحي كوتاه:
«با حالت خوابيده روي تخت نشسته, با رنجي كه بيماري چو من داند:
ـ دورِ فلكي، يكسره، بر مِنهج عدل است
خوش باش كه ظالم نبرد راه به مقصود
ـ حديث عشق كه يزدان به جبرئيل نگفتي
من از گداي در پير ميفروش شنيدم
با پاي شكسته, قلب خسته و درد و رنج و اندوه ولي برخوردار از عواطف فرزند بزرگوارم آقاي دكتر حميدرضا طاهرزاده. به اميد لطف لايزال حق تعالي».
استاد طاهرزاده در آخرين ماههاي زندگيش كه سعادت ديدارش را داشتم و ساعتها و روزها در كنارش بودم, بارها و بارها, از عشقش به مجاهدين, به ويژه به مسعود و مريم رجوي, سخن مي گفت. در سفر پيشينش, اندكي پس از يورش نيروهاي پليس فرانسه به مقرّ شوراي ملي مقاومت در «اورسوراوآز» و دستگيري و سپس آزادي خانم رجوي, ورد زبانش اين شعر بود: «گريه شام و سحر شكر كه ضايع نگشت ـ قطره باران ما گوهر يكدانه شد». در آن سفر وقتي با فرزندش حميدرضا به «بنياد رضاييها» آمده بود, ويتريني كه عكسهاي شهيدان خاندان پرافتخار رضاييها در آن است, ميبوسيد و ميبوييد و ميگفت اينها سرمايههاي شرافت ايران هستند, بايد بر گِردشان طوافِ عشق كرد.
اما در اين سفر ـ آخرين سفرـ كه بيشتر با مجاهدين, به ويژه خانم رجوي, آشنا شد, مدام براي پيروزي فرزندان مبارزش دعا مي كرد و بارها مي گفت آرزو دارم سخنان مسعود را در ميدان آزادي بشنوم. شيفته كلام مسعود بود و از شنيدن آن سير نمي شد و مي گفت در كلام مسعود «آن»ي وجود دارد كه دل و روح را تسخير مي كند.
استاد طاهرزاده در آخرين تفاٌلش به ديوان خواجه شيراز, در شب عزيمت به ايران ـ23آذر86ـ در بيمارستان ميلان, اين غزل آمد كه زبان حال خود او بود. پزشگ معالج اصرار داشت كه بماند و معالجه را ادامه دهد و او بيتاب رفتن بود:
يارب آن آهوي مُشكين به خُتَن بازرسان
وان سَهي سروِ خرامان به چمن بازرسان
دل آزردة ما را به نسيمي بنواز
يعني آن جانِ ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند
يار مهروي مرا نيز به من بازرسان
ديده ها در طلب لعل يَماني خون شد
يارب آن كوكب رخشان به يمن بازرسان
آن كه بودي وطنش ديدة حافظ يارب
به مرادش ز غريبي به وطن بازرسان
بر تخت بيمارستان در ميلان چند بار كه سعادت شنيدن صدايش را داشتم باز هم, مكرر در مكرر, تاٌكيد داشت كه سلامش را به ياران برسانم و آرزومند شنيدن صداي مسعود در ميدان آزادي بود. پس از عزيمت به ايران نيز, در آخرين كلامي كه از دهان عطرِ عشق و مهر و عاطفهاَفشانش جاري شد و من افتخار شنيدن آن را داشتم, در پاسخ من كه گفتم آرزو داريم كه در كنار شما آزادي ايران را شاهد باشيم, گفت: «سلام مرا به ياران و عزيزان برسان. ان شاء الله آرزوهايتان تحقق بيابد».
بي ترديد ياد و نام دلبندِ اين بزرگمردِ فرهيختة عرصة هنر و ادب, همواره در دل شيفتگان آزادي و آبادي ايران زمين پايدار خواهد ماند.
و اما آخرين پيام او, كه بارها به بازماندگانِ رفتهگان مي گفت, اين بود:
بر آن گروه بخندد فلك كه بر بدني
كه روح دامن از او بركشيده ميگريند
همه مسافر و اين بس عجب كه طايفه يي
بر آن كه زود به مقصد رسيده ميگريند
سرانجام «روح، دامن از او برکشيد» و به جاودانگان پيوست و از درد و رنجهای کمرشکنی که در سه دهة آخرين عمر بر دل و جان داغدارش آوار شده بود, رَست و به رستگاری ابدی پيوست, اما داغ جانسوز از کف دادنش دلهای دوستداران و دلبستگانش را به غمی پايان ناپذير گرفتار کرد. هزاران تن از مردم شريف کرمانشاه در فقدانش گريستند و در سلسله مراسم بزرگداشت با شکوهش ياد اين انسان وارسته را که به او «پيغمبر شهر» لقب داده بودند, گرامی داشتند.
داغ از دست دادن استاد طاهرزاده, برای من كه هم مراد بود و هم پدری دلسوز، بسيار سنگين و جانکاه بود. شيفتة كلام و نگاه و قدم صدق و صفايش بودم. وقتی دهان می گشود و سلسله وار، ناب ترين شعرهای عرفانی از زبانش جاری می شد, دل از کف داده محو و مسحور کلامش میشدم. در سفر آخرينش که دو ماه به طول انجاميد، من اين سعادت را داشتم که بيشتر در خدمتش باشم و از دريای محبت و مهرش بهره گيرم. مي گفت تو مثل فرزند من هستی و چنين هم بود. پيوندی دو سويه يی که بينمان بود، درستي اين كلام را گواهي مي داد. مطالعاتی که همواره به آن مشغول بود اين افتخار را نصيب من کرد که کتابهای مرا هم که آب باريکه يی بيش نبودند با گشادهنظری يی که جزء جدايی ناپذير وجود نازنينش بود, رودی ببيند و همواره از ستايش آنها مرا غرق در شرمندگی کند.
استاد در اوج سخن گفتش از شعر و عرفان، بارها مرا به ياد استادم دکتر احمدعلی رجايی بخارايی که هرگز داغ ازکف دادنش مرا رهانکرد, میانداخت و با هر تداعیِ ياد آن بزرگمرد ادب و عرفان ايراني كه شيفتة حافظ بود، اين غزل حافظ را به يادم می آورد که درست چهل سال پيش، در کلاس درس دانشکده ادبيات مشهد، چه جانانه و دلپذير، برايمان شرح داده بود؛ غزلی که حافظ در قتل دوست و همدم و همرازش شاه ابواسحق اينجو، حاکم شيراز سروده که اميرمبارزالدين, خمينی آن دوران، او را در جواني به قتل رسانده بود. غزلی که بيان حالی است در سوگ از کف دادن مراد و پدر «راستباز» و نيک نهاد و بلندنظرم که هميشه ستارة پرفروغ خاطرة وجود نازنينش ـ که مانند يک قناری نغمهخوان ساده و پاک زيست و هرگز گَرد آزاری بر هيچ دلی ننشاند ـ دلم را نورانی خواهدکرد:
ياد باد آن که سرکوی توام منزل بود
ديده را روشني از خاك درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاك
بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود
دل چو از پير خِرد نقلِ معاني مي كرد
عشق مي گفت به شرح آنچه براو مشكل بود
آه از آن جور و تطاول كه درين دامگه است
آه از آن سوز و نيازي كه در آن محفل بود
در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز
چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود
دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم
خم مي ديدم خون در دل و پا در گِل بود
بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق
مفتي عقل درين مساٌله لايعقِل بود
راستي خاتم فيروزة بواسحاقي
خوش درخشيد ولي دولت مستعجِل بود
ديدي آن قهقهة كبك خرامان حافظ
كه ز سرپنجة شاهين قضا غافل بود؟

در نيمه شب نخستين شب سفر استاد, به خواست «حميدجان» از ديوان حافظ تفألی گرفتم, اين غزل آمد كه جانِ قدم و قلم و تمامي تلاشهاي وقفهناپذير سراسر عمر پربار استاد بود:
نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
و غزل «شاهد» آن هم اين غزل بود:
روز هجران و شب فُرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
آن همه ناز و تنعّم كه خزان مي فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
آن پريشاني شبهاي دراز و غم دل
همه در ساية گيسوي نگار آخر شد
بله, بي ترديد در ساية عزم و رزم نفسگير و وقفه ناپذير دلدادگان آزادي ايران زمين ـ اين زيباترين وطن ـ به زودي «نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد» و تابناك ترين آرزي استاد نيز تحقق خواهد يافت.
براي حميدجان و مادر و خواهرانش و همسر و فرزندان داغدارِ شقايق پَرپر منوچهرِ جاودانه ياد و ديگر عزيران به سوگ نشسته استاد و همه بي قرارانِ از كف دادن اين درّ بي بديل عرصه فرهنگ و هنر ايران زمين آرزوي صبر و پايداري مي كنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* در مراسم سوگ عارف وارسته و هميشه ماندگار, استاد يدالله طاهرزاده, خوانده شد.

Saturday, February 09, 2008

زنی که ساعت شش آمد


زنی که ساعت شش آمد

داستان کوتاه اثر گابریل گارسیا مارکز

ترجمۀ الکس. الف

21 ژانویۀ 2008

در بادبزنی رستوران باز شد. در آن موقع هیچ کس داخل رستوران خوزه نبود. ساعت هنوز ضربه ششم اش را تمام نکرده بود. مرد می دانست که مشتریهای همیشگی تا ساعت شش و نیم نخواهند آمد. مشتریها به قدری ثابت و یکسان بودند که هنوز ضربه های ساعت تمام نشده زنی، طبق معمول، در همان لحظه وارد شد و بدون این که چیزی بگوید، روی چارپایه نشست. سیگار روشن نشده ای هم گیر لبهایش بود.

خوزه، که دید زن نشسته است، گفت: " سلام، خانوم." و بعد به سر دیگر پیشخوان رفت و با یک دستمال خشک شروع کرد به گردگیری و تمیز کردن رویۀ هاشوری پیشخوان. هر وقت کسی وارد رستوران می شد خوزه همین کار را تکرار می کرد. حتی در مورد این زن هم که صاحب رستوران چاق و چله و سرخ روی به او علاقه داشت، همین طور بود: برای این زن هم نمایش هرروزۀ پرکاری و مضحک خودش را اجرا و تکرار می کرد.

مرد از آن سوی پیشخوان گفت: "امروز چی میخوای؟"

زن گفت: "اول میخوام به ات یاد بدم چطور یک جنتلمن باشی، یه آقا." زن در ته ردیف چارپایه ها نشسته بود؛ آرنجهایش را روی پیشخوان تکیه داده بود و سیگار خاموشش هم بین لبهایش بود. وقتی حرف می زد لبهایش را فشار می داد تا خوزه به سیگار روشن نشده توجه کند.

خوزه گفت: "متوجه نشدم."

زن گفت: " تو هنوز هم یاد نگرفته یی چطوری متوجه چیزی بشی."

مرد دستمال را گذاشت روی میز و رفت به سوی قفسۀ تیره رنگ که بوی قیر و گرد و خاک می داد و فورا ً با کبریت برگشت. زن روی پیشخوان خم شد تا سیگارش را با آتش میان دست های پرمو و یغور مرد بگیراند. خوزه به موهای پرپشت و زیبای او که با روغنی ارزان قیمت و غلیظ، چرب شده بود، نگاه کرد. به سرشانه های لختش در قسمت بالای سینه بند گلدارش نگاه کرد و وقتی که او سرش را با سیگار روشن شده در میان لبها بالا می آورد، آستانۀ غروب پستانهایش را نظاره کرد.

خوزه گفت: "امروز خوشگل شده ای خانوم."

زن گفت: "چرند نگو. خیال نکن این حرفت باعث می شه چیزی به ات بماسه."

خوزه گفت: " این منظورو نداشتم، خانوم. شرط می بندم که ناهار امروزت به ات نساخته."

زن اولین پک غلیظ را به سیگار زد و بازوهایش را چلیپا کرد؛ آرنج هایش همچنان روی پیشخوان و نگاه ثابتش از پشت پنجرۀ پهن رستوران به خیابان بود. چهره اش غمگین بود، غمی تلخ و ملال آور.

خوزه گفت: "برات یه کباب خوب درست می کنم."

زن گفت: "هنوز هم پول ندارم."

"تو سه ماهه که هیچی پول نداری و من هم همیشه برات یه چیز خوب درست می کنم."

زن، اندوهگین، و همان طور که به خیابان نگاه می کرد، گفت: "امروز فرق داره."

خوزه گفت: "همۀ روزها یه جورند. هر روز ساعت شیش تا زنگ میزنه، بعد تو میای تو و میگی هاروهور گرسنه امه،بعد هم من برات یه چیز باحال می پزم. تنها فرقش اینه که امروز نگفتی هار و هور گرسنه ای، جاش گفتی فرق داره."

زن گفت: "درسته." و رویش را برگرداند تا به مرد، که در آن سر پیشخوان بود و داشت درون یخچال را جستجو می کرد، نگاه کند. دو سه ثانیه ای او را زیر نظر گرفت و بعد به ساعت بالای قفسه نگاه کرد. سه دقیقه از شش گذشته بود. آن وقت گفت: "درسته خوزه، امروز فرق داره." آنوقت دود را بیرون داد و هیجانزده و قاطع ادامه داد: "امروز من ساعت شش نیومدم، برای همینه که امروز فرق داره، خوزه."

مرد نگاهی به ساعت کرد. گفت: "دستم قطع بشه، اگه عقربۀ این ساعت یه دقیقه عقب باشه."

زن گفت: "نه این جوری نیست. من امروز ساعت شش نیومدم."

خوزه گفت: "وقتی پاتو گذاشتی تو ساعت تازه زنگ شیشم رو زده بود."

خوزه به طرف زن رفت. صورت پفالودش را جلوی او گرفت، و همانطور که یکی از پلکهایش را با انگشت می کشید، گفت: "ها کن ببینم."

زن سرش را عقب انداخت. غباری از خستگی و اندوه او را آزرده، نرمخو، زیبا، و جدی کرده بود. گفت: "دست از خلبازی وردار خوزه، تو که می دونی شیش ماهه لب به مشروب نزده م."

خوزه گفت: "این حرفا واسه یکی دیگه خوبه، نه من. شرط می بندم دست کم یکی دو لیوان خورده یی."

زن گفت: "با یه دوستی یکی دوتا گیلاس انداخته ام بالا."

خوزه گفت: "آها، حالا می فهمم."

زن گفت: "چیزی نیست که تو بفهمی. من یه ربعه که اینجام."

مرد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: "خب، اگه این جوری دلت میخواد، باشه؛ یه ربعه که تو اینجایی؛ ولی آخه چه فرقی می کنه ده دقیقه این ور یا اون ور؟"

زن گفت: "فرق می کنه، خوزه." و بعد، خونسرد وبی خیال، بازوهایش را روی پیشخوان شیشه ای دراز کرد و گفت: "این طوری هم نیست که من این جوری میخوام. فقط این جوریه که من یه ربعه اینجام." و دوباره به ساعت نگاه کرد و حرفش را تصحیح کرد: "چی گفتم؟ یه ربع؟ نه- بیست دقیقه."

مرد گفت: "باشه، خانوم. حاضرم یه روز و یه شب هم روش بذارم به ات بدم که فقط تو رو خوشحال ببینم."

در تمام این مدت خوزه پشت پیشخوان این طرف و آن طرف می رفت، چیزی را از جایی بر می داشت و جای دیگری می گذاشت و چیزی را عوض و نقش همیشگی اش را بازی می کرد. بعد دوباره گفت: "می خوام تو رو خوشحال ببینم." و ناگهان ایستاد و رو به جایی کرد که زن آنجا بود و افزود: "می دونی تو رو خیلی دوست دارم؟"

زن، سرد، نگاهش کرد: "خووو..ب؟ چه کشفی خوزه! خیال می کنی اگه حتی یه ملیون پزو هم به ام بدی حاضر می شم با تو بیام؟"

خوزه گفت: "منظورم این نبود خانوم. باز هم می گم؛ شرط می بندم که ناهارت به ات نساخته."

زن گفت: "به اون دلیل نبود که گفتم." و صدایش کمی قرص شد: "هیچ زنی نمی تونه سنگینی تو رو حتی یک ملیون پزو هم به اش بدی تحمل کنه."

صورت خوزه گر گرفت. پشت به زن نمود و شروع کرد به گرد گیری بطری های قفسۀ مشروب و بدون این که سرش را برگرداند گفت:

"خانوم، امروز نمیشه با یه من عسل خوردت. به نظرم بهترین کار واسه ات اینه که کبابت رو بخوری و بری خونه بخوابی."

زن گفت: "گرسنه ام نیست." و دوباره ماند به تماشای خیابان و نگاه کردن رهگذران شهر که غروب رویش سایه می انداخت. یک لحظه سکوت سنگینی رستوران را پر کرد. و تنها صدای ور رفتن خوزه با چیزی در درون قفسه بود که آن سکوت را به صورتی آرام شکاند. یکباره زن نگاهش را از خیابان وا گرفت و با صدایی متفاوت، نرم و لطیف گفت:

"پپیللو، راست راستی منو دوست داری؟"

خوزه بی آن که نگاهش کند، خشک، گفت: "آره."

زن پرسید: "با این که اون حرف رو به ات زدم؟"

خوزه پرسید: "چی گفتی به ام مگه؟" هنوز نگاهش نمی کرد و آهنگ صدایش هم عوض نشده بود.

زن گفت: "همون یه میلیون پزو رو میگم."

خوزه گفت: "همون اول هم فراموشش کردم."

زن پرسید: "پس دوستم داری؟"

خوزه گفت: "آره."

سکوتی پیدا شد. خوزه مرتب می جنبید؛ رویش به طرف قفسه بود و به زن نگاه نمی کرد. زن بار دیگر دودی غلیظ از دهان بیرون و سینه هایش را به پیشخوان تکیه داد و، سپس، محتاط و موذیانه، لب گزان و جوری که انگار کلمات را بسیار آهسته و با احتیاط انتخاب می کند، پرسید:

"حتی اگه با من نخوابی؟"

و اینجا بود که خوزه برگشت، رو به او نگاه کرد و گفت:

"اون قدر دوستت دارم که باهات نخوابم." بعد به طرف او رفت؛ روبرویش ایستاد، ساعدهای نیرومندش را روی پیشخوان تکیه داد، زل زد توی صورت زن و گفت: "اون قدر دوستت دارم که هرشب مردی رو که با تو بخوابه می کشم."

زن انگار در لحظۀ اول بهتش زد. بعد با دقت به مرد نگاه کرد، گاه با تمسخر و گاه با دلسوزی. بعد لحظه ای دستخوش سکوتی کوتاه و نگران کننده شد و دست آخر قش قش زد زیر خنده و گفت: "تو حسودی، خوزه. احمقانه است؛ تو حسودی."

خوزه، درست مثل بچه ای که ناگهان همۀ اسرارش را لو داده باشد، باز از خجالتی آشکار و تقریبا ً خفت بار سرخ شد. گفت: "خانوم، امروز مثل این که تو چیزی رو نمی فهمی." و بعد شروع کرد به گرد گیری خودش و گفت: "این زندگی بی صفت خشنت کرده."

اما زن، اکنون، حالتش را تغییر داده بود. گفت: "خب، که این طور." و با نگاهی گیج و ستیزه جو که برق عجیبی هم داشت زل زد توی چشمهای مرد و ادامه داد: "پس تو حسود نیستی."

خوزه گفت: "یک جورایی چرا. اما نه اون جوری که تو فکر می کنی." آن وقت یقه اش را شل کرد، به گردگیری خودش ادامه داد و گلویش را با دستمال خشک کرد.

زن پرسید: "خوب؟"

خوزه گفت: "راستش اون قدر دوستت دارم که دلم نمیخواد تو اون کارو بکنی."

زن پرسید: "چی؟"

خوزه گفت: "همین رو می گم که هرروز با یه مرد میری."

زن پرسید: "راست راستی تو یکی رو می کشی تا نذاری با من بره؟"

خوزه گفت: "نه برای این که بخواد با تو بره، نه. برای این که با تو رفته."

زن گفت: "هردوش که یکی یه."

صحبت به جاهای هیجان انگیز کشیده بود. زن با صدایی نرم، آهسته و گیرا حرف می زد. سرش را در مقابل صورت آرام و سرزندۀ مرد تقریباً بالا تر گرفته بود. مرد همچنان بی حرکت ایستاده و گویی در اثر بخار حرفهای او جادو شده بود.

خوزه گفت: "درسته."

زن گفت: "پس، ..." و دستش را دراز کرد تا بازوی یغور مرد را نوازش کند. با دست دیگرش هم خاکستر سیگار را تکاند: "پس تو می تونی آدم بکشی؟"

خوزه، که صدایش لحنی تقریبا ً شورانگیز گرفته بود، گفت: "واسه چیزی که به ات گفتم، آره."

زن ناگهان به عمد خنده ای بی اختیار و آشکارا تمسخرآمیز سر داد و گفت: "واقعا ً که وحشتناکه خوزه، وحشتناکه!" و همچنان می خندید و می گفت: "خوزه، آدم می کشه. کی ممکنه بدونه که پشت صورت چاق مرد پاک و منزهی که هیچ وقت از من پول نمی خواد و هر روز برام یه کباب درست می کنه و باهام گپ می زنه و خوش وبش می کنه تا یکی رو تور بزنم، یه آدمکش پنهون شده. واقعا ً که وحشتناکه خوزه، تو منو می ترسونی!"

خوزه گیج و بفهمی نفهمی کمی برآشفته شده بود. شاید، وقتی که زن شروع به خندیدن کرده بود، احساس کرده بود که گول خورده است. گفت: "تو مستی، دیوونه. برو خونه بگیر یه کم بخواب. مثه این که اصلا ً دلت نمی خواد چیزی هم بخوری."

اما زن دیگر نمی خندید و باز جدی و فکور شده بود. خودش را روی پیشخوان انداخته، به آن تکیه داده بود. نگاهش خوزه را دنبال کرد که دور شد و در یخچال را بیهوده باز کرد و دوباره بست، بدون این که چیزی از درونش بردارد. بعد مرد به آن طرف پیشخوان رفت و زن همچنان او را نگاه می کرد. نگاهش می کرد که شیشۀ براق پیشخوان را دوباره برق می اندازد، درست مثل دفعۀ اول. آن گاه زن با لحن نرم و ظریفی که قبلا گفته بود "پپیللو، راست راستی منو دوست داری؟" گفت: "خوزه!"

مرد نگاهش نکرد.

"خوزه!"

خوزه گفت: "برو خونه بخواب. قبل از خوابیدن یه حموم بگیر تا بتونی بخوابی و مستی از کله ات بپره!"

زن گفت: "جدی می گم خوزه، مست نیستم."

خوزه گفت: " پس عقل از کله ات پریده."

زن گفت: "بیا این جا. باید باهات حرف بزنم."

مرد سکندری خوران به سویش رفت، نیمی کیفور و نیمی شکاک.

"بیا جلوتر."

مرد دوباره ایستاد مقابل زن. زن به طرفش خم شد. موهایش را چنگ زد و با حالت آشکارا محبت آمیز گفت: "اونی رو که اول گفتی بازم بگو."

خوزه پرسید: "منظورت چیه؟" رویش را، با این که موهایش در دست زن بود، گردانده بود و سعی می کرد از گوشۀ چشم او را نگاه کند.

زن گفت: "همون که گفتی اگه کسی با من بخوابه می کشیش."

خوزه گفت: "درسته خانوم، مردی رو که با تو خوابیده باشه می کشم."

زن رهایش کرد و انگار که پاسخ سوؤالش مثبت باشد، پرسید: "خب، پس اگه من یکی رو بکشم، تو پشتم وامیستی؛ درسته؟" بعد کلۀ گنده و خوک مانند مرد را با عشوه گری خشنی پس زد. مرد هیچ پاسخی نداد؛ فقط لبخند زد.

زن گفت: "جواب بده خوزه. اگه من یکی رو بکشم، ازم دفاع می کنی؟"

خوزه گفت: "بستگی داره. خودت می دونی که این به اون سادگی ها که میگی نیست."

زن گفت: "پلیس حرف هیچکی رو به اندازۀ حرف تو قبول نداره."

خوزه احساس افتخار و رضایت کرد. زن دوباره از روی پیشخوان به طرفش خم شد و گفت: "درست میگم خوزه؛ شرط می بندم که تا حالا توی زندگیت یه دروغ هم نگفته ای."

خوزه گفت: "با این حرفها به جایی نمی رسی."

زن گفت: "همین که گفتم. پلیس تو رو می شناسه و حرفهات رو قبول داره؛ احتیاجی هم نداره دو بار ازت بپرسه." خوزه، روبروی زن، روی پیشخوان با سر انگشتان ضرب گرفته بود و نمی دانست که چه بگوید. زن دوباره به بیرون به خیابان نگاه کرد. بعد باز به ساعت دیواری نگاه انداخت و لحن صدایش را ملایم کرد، انگار بخواهد، قبل از این که نخستین مشتری وارد شود، گفتگو را تمام کند؛ پرسید: "به خاطر من یه دروغ میگی؟ جدی میگم."

و این جا بود که خوزه دو باره نگاهی تند و عمیق به او کرد؛ انگار که فکر هولناکی از این گوشش تو آمده و گرومپ خورده باشد توی کله اش؛ بعد یک لحظه، گیج و مبهم، چرخیده باشد و آن وقت از آن دیگری زده باشد بیرون و رد گرمی از ترس به جا گذاشته باشد.

خوزه پرسید: "چه کاری دست خودت داده ای خانوم؟" بعد خم شد جلو، و بازوهایش را روی پیشخوان دوتا کرد. زن بوی تند ادرارمانند بخار دهانش را حس کرد، بویی که به خاطر فشار پیشخوان به شکم مرد تحمل ناپذیر شده بود.

خوزه پرسید: "این دیگه خیلی جدیه، چه کاری دست خودت داده ای، خانوم؟"

زن سرش را چند بار به چپ و راست انداخت و گفت: "هیچی. فقط داشتم حرف می زدم که خودمو سرگرم کنم." و بعد باز به او نگاه کرد و ادامه داد:

"می دونی که ممکنه لازم نباشه کسی رو بکشی؟"

خوزه ناراحت گفت: "من هیچ وقت به کشتن کسی فکر نکرده ام."

زن گفت: "مرد، نه. منظورم اینه که هیچکی با من تو رختخواب نمیره."

خوزه گفت: "آه. حالا داری رک و پوست کنده حرف می زنی. همیشه فکر می کردم که احتیاجی به گشتن و تور زدن کسی نداری. به ات قول می دم که اگه این کارو کاملا ً کنار بذاری، هرروز بزرگترین کبابی رو که دارم مجانی به ات می دم."

زن گفت: "قربانت خوزه. ولی به اون خاطر نمی گم. برای این می گم که من دیگه نمی تونم با کسی بخوابم."

خوزه گفت: "باز همه چیزو داری قاطی می کنی." و داشت تحملش تاق میشد.

زن گفت: "من چیزی رو قاطی نمی کنم." و دستش را به سوی صندلی دراز کرد؛ آن وقت خوزه داخل سینه بندش سینۀ صاف و پستانهای پژمرده اش را دید. زن ادامه داد: "فردا واسه همیشه میرم و قول میدم که دیگه برنمی گردم و مزاحمت نمی شم. به ات قول میدم که با هیچ کس نمی خوابم دیگه."

خوزه گفت: "این فکر دیگه از کجا به کله ات زد؟"

زن گفت: "همین یه دقه پیش به این نتیجه رسیدم. درست همین یه دقه پیش فهمیدم که این کار کثیفی یه."

خوزه دوباره دستمال را قاپید وشروع کرد به تمیز کردن شیشۀ جلوی او و بدون این که نگاهش کند گفت:

"درسته. اونجوری که تو این کارو می کنی کار کثیفی یه. اینو باید از مدتها قبل میدونستی."

زن گفت: "از خیلی وقت پیشها داشتم می فهمیدم، ولی همین یکی دو دقه قبل خوب فهمیدم. من از مردها بدم میاد."

خوزه تبسم کرد. سرش را بالا آورد تا او را نگاه کند. هنوز لبخندش بر لبش بود. اما زن را سر در گم و متوجه افکار خودش دید که شانه هایش را بالا کشیده، چهار پایه را به چرخش در آورده بود و با حالتی محزون و ساکت با او حرف می زد. خزانی زودرس چین هایی بر چهرۀ زن نقش زده بود. گفت:

"فکر نمی کنی که باید دست از سر زنی که یه مرد رو کشته بردارند، چون بعد از خوابیدن با مرده از اون و همۀ مردهای دیگه یی که باهاش خوابیده اند نفرت پیدا کرده؟"

خوزه، که تکان خورده و صدایش را رگه ای از دلسوزی تغییر داده بود، گفت: "دلیلی نداره این قدر دور بریم."

"اگه زنه به مرده بگه از اون که داره جلوش لباساشو تنش می کنه متنفره چون می بینه که تموم بعد از ظهر باهاش تو رختخواب لولیده و حالا نه صابون و نه لیف هیچکدوم دیگه نمی تونه بوی مَرده رو از تنش ببره، چی؟"

خوزه، که کمی بی خیال شده بود، در حالی که پیشخوان را برق می انداخت، گفت: "خانوم، این ها همه کنار میرن و هیچ دلیلی واسه کشتن اون نمی شن. ولش کن بره."

ولی زن به گفتن ادامه داد. صدایش جریانی یکنواخت، پیوسته و پرشور داشت:

"اما اگه زنه به مَرده بگه ازش متنفره و مَرده لباسش رو پرت کنه کنار و دوباره به زنه حمله کنه و باز ماچش کنه و ب .. ش، چی؟"

خوزه گفت: "هیچ آدم حسابی این کارو نمی کنه."

زن، که از نگرانی کلافه شده بود، پرسید: "اگه بکنه چی؟ اگه مرده آدم درستی نباشه و بکنه و بعدش زنه احساس کنه که اونقدر ازش متنفره که ممکنه بمیره و مطمئن باشه که تنها راه خلاصی اینه که یه چاقو بزنه تو شکم مرده، چی؟" خوزه گفت: "وحشتناکه؛ اما خوشبختانه آدمی پیدا نمی شه که اون کاری رو که تو میگی بکنه."

زن، که دیگر جانش به لبش رسیده بود، گفت: "خب، اگه کرد چی؟ خیال کن کرده."

خوزه گفت: "در هر حال به اون بدی هم که تو میگی نیست." و همچنان، بدون این که جایش را عوض کند، مشغول پاک کردن پیشخوان بود؛ از توجه اش به آن گفتگو نیز کم شده بود.

زن با بند انگشتان روی پیشخوان چند ضربه زد. حالا تأکید بیشتری داشت و حق به جانب شده بود. گفت:

"تو وحشی هستی خوزه. هیچ چی نمی فهمی." و محکم آستین مرد را در چنگ گرفت: "یا الله. بگو که زنه باید مرده رو بکشه!"

خوزه، که جانب او را می گرفت، آشتی کنان گفت: "باشه. خیلی ممکنه درست همون جوری باشه که تو میگی."

زن که همچنان آستین مرد رو چسبیده بود، پرسید: "مگه این دفاع از خود نیست؟"

بعد خوزه نگاهی سرد و مؤدبانه تحویل داد و گفت: "چرا می شه گفت." و بعد به او چشمکی زد حاکی از تفاهمی دوستانه، تفاهمی که در عین حال بیانگر ترس از قبول و شرکت در جرم بود. اما زن جدی بود و به او اعتنایی نمی کرد. پرسید: "یه دروغ برای دفاع از زنی که این کارو بکنه میگی؟"

خوزه گفت: "بستگی داره."

زن پرسید: "به چی بستگی داره؟"

خوزه گفت: "به زنه بستگی داره."

زن گفت: "خیال کن اون زنی یه که تو خیلی دوستش داری. نه واسه اینکه باهاش باشی، واسه این که، همونجوری که گفتی، خیلی عاشقشی."

خوزه، ملول و خونسرد، گفت: "باشه خانوم، هرچی تو بگی." و باز رفته بود و به ساعت نگاه کرده بود و دیده بود که دارد از شش و نیم می گذرد. فکرش این بود که تا یکی دو دقیقه دیگر مشتریها سر می رسند و رستوران پر می شود و شاید به همین خاطر بود که شروع کرد حسابی به برق انداختن شیشۀ پیشخوان؛ نگاهش نیز از پشت پنجره به خیابان بود. زن، ساکت، روی چهارپایه نشسته بود و با اندوهی که هرلحظه بیشتر می شد، متوجه حرکات مرد بود؛ طوری به مرد نگاه می کرد که گویی چراغی است رو به خاموشی که به مرد می نگرد. بعد چاپلوسانه و با لحنی حاکی از بندگی و بی هیچ واکنشی باز شروع کرد:

"خوزه!"

خوزه، بربر،غمگین و دلسوزانه، مثل ماده گاوی که به گوساله اش می نگرد، به او نگاه کرد؛ نه نگاهی به قصد گوش دادن به او، که به قصد دیدنش که ببیند او آنجاست و منتظر یک نگاه است، یک نگاه بیهوده و خالی از حمایت و همدلی. نگاهی مثل نگاه عروسک.

زن گفت: "من به تو گفتم که فردا میرم، و تو هیچی نگفتی."

خوزه گفت: "آره. به ام نگفتی کجا میری."

زن گفت: "همونجا. جایی که اصلا ً مردی نیست که بتونه با کسی بخوابه."

خوزه دوباره تبسم کرد. پرسید: "راستی داری میری؟" و انگار که تازه دارد متوجه حوادث و دور و بر خود می شود سعی کرد فورا ً حالت قیافه اش را تغییر دهد.

زن گفت: "به تو بستگی داره. اگه اونقدر بفهمی که بگی من چه وقت اومدم اینجا، فردا میرم و دیگه دور این کار نمی گردم. دوست داری؟"

خوزه محکم سری به علامت تأیید تکان داد و تبسم کرد. زن به طرفش خم شد و گفت: "اگه یه روز برگردم و همین موقع بیام اینجا و زنی رو روی این چهارپایه ببینم که با تو حرف میزنه حسودیم میشه."

خوزه گفت: "اگه برگشتی باید یه چیزی برام بیاری."

زن گفت: "قول میدم همه جا رو بگردم و یه خرس رام برات پیدا کنم و بیارم."

خوزه خندید و دستمال را در فضایی که آن دو را از هم جدا می کرد گرداند طوری که انگار دارد یک شیشۀ نامرئی را تمیز می کند؛ آنوقت زن هم با صمیمیت و کرشمه لبخند زد. بعد مرد رفت به طرف دیگر پیشخوان و شروع کرد به برق انداختن شیشۀ آن و بدون این که به زن نگاه کند، گفت: "بعد چی؟"

زن گفت: "واقعا ً هرکی ازت بپرسه، میگی که من ساعت یه ربع به شیش اومدم؟"

خوزه گفت: "برا چی؟" و هنوز هم نگاهش نمی کرد، انگار که درست و حسابی نفهمیده که زن چه گفته است.

زن گفت: "اونش مهم نیس. مهم اینه که همینو بگی."

بعد خوزه چشمش به اولین مشتری افتاد که از در بادبزنی رستوران وارد شد و رفت سر یک میز در گوشه ای نشست. خوزه به ساعت نگاه کرد؛ ساعت درست شش و نیم بود. آنوقت با حواس پرتی گفت: "باشه، خانوم. هرچی تو بگی. من همیشه هرکاری رو که تو بگی می کنم."

زن گفت: "خوب. پس حالا کباب منو درست کن."

و مرد گفت: "میخوام برات یه کباب خوب درست کنم، کباب خداحافظی."

زن گفت: "ممنون پپیللو." و در فکر فرو رفت. گویی وارد دنیایی زیر زمینی شده، دنیایی که مردمانش شکلهایی نامعلوم اند و از گل ساخته شده اند. نتوانست صدای گوشت خام را به هنگامی که درون روغن داغ می افتاد از آن سوی پیشخوان بشنود. صدای خشک سرخ شدن و جلز و ولز گوشت ران پیازپرورده را هم که بعد خوزه درون ماهیتابه برمی گرداند و بویش فضای رستوران را دم به دم پر می کرد، نشنید. همچنان مانده بود، و هر دم بیشتر غرق در تفکر می شد، تا این که سرش را بلند کرد و پلکی زد، انگار که بعد از یک لحظه مرگ به این دنیا باز گشته باشد. مرد را در کنار اجاق دید که شعلۀ شاد و خیزان آتش روشنش کرده بود، گفت:

"پپیللو."

"چی یه؟"

زن پرسید: "تو چه فکری؟"

خوزه گفت: "داشتم فکر می کردم میتونی یه جایی اون خرس کوچولوی کوکی رو پیداش کنی؟"

زن گفت: "بله که می تونم. اما چیزی که من از تو برای هدیۀ رفتنم میخوام اینه که همونی رو انجام بدی که ازت خواستم."

خوزه از پای اجاق برگشت و نگاهش کرد و گفت:

"چند بار به ات گفته ام؟ به جز بهترین کبابی که دارم چیز دیگه ای هم میخوای؟"

زن گفت: "آره."

خوزه پرسید: "چه چیز؟"

"یه ربع دیگه هم اضافه بر اون که خواستم."

خوزه کشید عقب و به ساعت نگاه کرد؛ بعد به مشتری، که هنوز ساکت و در گوشه ای منتظر بود، و دست آخر به گوشتی که داخل ماهیتابه سرخ می شد. بعد گفت: "خانوم، راستش نمی فهمم چی میگی."

زن گفت: "خل نشو خوزه؛ فقط یادت باشه که من از ساعت پنج و نیم اینجا بوده ام."



Monday, February 04, 2008

درباب آمدن ابلیس با هواپیمای ایرفرانس از نوفل لوشاتو به تهران


طنزاز زری اصفهانی

و آنگاه ابلیس را دیدند که درلباس شیخان درهواپیما یی اندر شد و ابلیس نیک میدانست که جز حق تعالی و چند تن از نزدیکانش هیچکس نداند که او که بوده و از کجا پیدا شده و نه گذشته اش برکسی معلوم آید و نه آینده اش . پس به آرامی برصندلی جلوس کرد و کاسه لیسان و چاپلوسان برگردش حلقه زدند...

خبرنگارانی از همه عالم دراطرافش بودند و ابلیس با چهره ای دژم ، زمخت و عبوس چون بخت النصر برجای نشسته بود و با هیچکس سخنی نمی گفت و اما دردرون خود شاد بود و به ریش جماعت همراه می خندید و بیاد آورد روزی را که خدای عزوجل اورابه گناه دوست نداشتن آدم ار بهشت براند و او پیمان بست که انتقام از نسل آدم بستاند و هرجا که اورود آسوده اش نگذارد و اینک فرصتی شگرف بود تا به وعده خود وفا کند و آنچنان دماری از روزگار بندگان خد ا درآورد که درهیچ کجا و هیچ حاکم جابری نکرده باشد . و پس آنگاه از جماعت چاکران کسی به نزدش آمد و اورا امام خویش خواند و پرسید که آیا او بعد از سالیان دوری از سرزمین موعود دربازگشت چه احساسی دارد ؟ و ابلیس ترشرو وبا چشمانی شربار و خشماگین پاسخ داد که <<هیچ>> و این تنها کلام او بود درتمام طول راه

.د رجامه شیخ گشت پنهان شیطان

تا بلکه بگیرد انتقام از انسان

پرسید کسی که شیخ احساس تو چیست

غرید که هیچ و کس ندانست چه سان

و کاسه لیسان و ابلیس بچه گان گفتند که کلامی بس متعالی بوده است و از جن و انس تا کنون کسی چنین مختصر و موجز احساساتش را شرح ننموده است . و آنگاه کلامش را شاعران و ادیبان بسیاری به تعبیر برنشستند و گفتند که هرحرف آن هزار معنا دارد وباید تمام لغاتی را که در زبان های عربی و پارسی با ها آغاز میشود و درخود یا و چ را مستتردارد بیابند و پس از تحقیق بسیار به کلمات هراس و هرمله و هرزه و هلاهل رسیدند و یاوه و یوغ و چرک و چلغوز و چرند و چادر و گفتند که از ترکیب همه اینها احساس شیخ بیرون آید و اما عارفی جهان بین بود که درمعنای هیچ بسیار جستجو کرد و گفت که خداوند گار درسینه ابلیسان قلب ننها ده است و ابلیس را هیج احساس نیست و چون بگوید که هیج معنا همان هیج باشد و لاغیر

و بندگان خدا فرش سرخ بگسترانده بودند و به طمع پیشبازی روح خدا ( نامی که ابلیس برخود نهاده بود) فوج فوج به قبرستان ( که اولین جایگاه جلوس ابلیس بود ) داخل شدند ورنج بسیار ببر د ند در آن روز که بخصوص برای قضای حاجت صفی بود بطول چند هزار . و نه هیچ غذایی بود برای رفع جوع و فاصله های زیادی را با پای پیاده پیمودند و ابلیس درقبرستان دروغ های بسیار بگفت .

و همانطور که خدواند عز ووجل درقرآن کریم فرموده بود آنانی که فریب ابلیس را خوردند به عذاب اند ر سازد . ابلیس بچگان درسرزمین موعود حاکم شدند وبسیار بکشتند و بسوزاندند و به زنجیر کشیدند و جنگ و ویرانی و درد و بلا و تباهی به ارمغان آورند و درتاریخ ها نگاشتند که اگر آن قوم ابلیس را درلباس شیخ و گرگ را درلباس میش شناخته بودند این چنین خواری و ذلت درنیفتاده بودند

درجامه هرشیخ ببین شیطانی

هشدار که بس گرگ شود چوپانی

چو ن چشم ببندی به حقایق بینی

درآتش مکر سوخته خلقانی

Thursday, January 31, 2008

در سوگ جگرسوزِ استاد یدالله طاهرزاده - ازدکتر مسعود عطایی


«« جاودان مَرد »»

داغ عزیز ِ رفته ات برده همه توان تو

مقصدِ بی نشان او خط زده بر نشان تو
هق هق گریه های تو مرحم غم نمی شود
رفتن ِ او سیه کند زندگی و جهان تو
دیدن ِ جای خالی اش می دَ رد از درون دلت
درد ِ چنین مصیبتی می جَود استخوان تو
اختر و مهر و ماه نو جلوه نمی کند دگر
سایه فکنده بر فلک ظلمتِ آسمان تو
جای امید زندگی جار زند شکستگی
چهره ی زرد و خسته ات دیدۀ ارغوان ِ تو
گر چه کمر شکن غمت ، لیک رفیق ِ نازنین !
با ر دگر جوان شود قامتِ ناتوان ِ تو
گرمی خنده بر لبت ، شادی ِ مهر در دلت
بجوشد عشق و عاشقی به قلب ِ مهربان تو
زنو صدای گرم تو بیفکند حزین ، طنین
دو صد ترانه بشکفد دوباره از دهان ِ تو
گل خزان ربوده ات همیشه جاودانه است
زناله ها و زخمه های ساز ِ جاودان ِ تو.

مسعود عطائی
28.01.08
در سوگ جگرسوزِ استاد یدالله طاهرزاده
برای دکتر حمیدرضا طاهرزاده که در سوک دلگیر پدری خداگونه به ماتم نشسته است
.

 
Copyright 2009 ادبیات