Monday, October 20, 2008

خاطرات تاج‌السلطنه، دختر ناصرالدین‌شاه (۷) اندر اخبار آن خیل به اندرون نشسته




خاطرات تاج‌السلطنه، دختر ناصرالدین‌شاه (۷) اندر اخبار آن خیل به اندرون نشسته



در بخش گذشته، با حرمسرای شاهی، محل زندگی تاج‌السلطنۀ کودک و همبازی‌ها و بازی‌های او و دلبستگی‌اش به موسیقی و آقاخان نوری، خواجۀ قدرتمند سرپرست حرمسرا، آشنا شدیم.در ادامۀ خاطرات، تاج‌السلطنه از عمارات حرمسرا می‌گوید و هشتاد زن و کنیز پدر تاجدارش؛ و خصوصیت هر یک و شیوۀ زندگی آنان را تصویر می‌کند؛ از اُغل‌بَگ خانم ترکمان می‌گوید، رئیس کنیزان و از امین‌اقدس که پس از مرگ سوگلی شاه، جیران‌خانم، در حرمسرا به مقام بالا رسید و سعادتِ دَدگی ببری‌خان، گربۀ عزیز ناصرالدین شاه، نصیبش شد؛ همان امین‌اقدسی که ملیجک برادرزاده‌اش بود که در این سرگذشت با او بیشتر آشنا خواهیم شد.تاج‌السلطنه آن‌گاه به توصیف ببری‌خان می‌پردازد؛ گربۀ زیبا و نازپروردۀ شاه. سپس از تنهایی و بی‌همدمی و بدبختی سلطان مقتدر می‌گوید که چگونه به معاشرت و عشق گربه‌ای پناه برده بوده.عمارات اطراف تقسیم شده بود در میان تمام خانم‌ها که منسوب به سلطان بودند و بعضی حیاط‌های داخل خارج هم داشت که در آن‌ها هم منزل داشتند. تقریباً اعلی‌حضرت پدر تاج‌دار من هشتاد زن و کنیز داشت. هرکدام ده الی بیست کُلفَت و مستخدم داشتند. عدۀ زن‌های حرمسرا به پانصد، بلکه شش‌صد نفر می‌رسید و همه‌روزه هم یا خانم‌ها یا کلفت‌ها و خدمه‌ها از اقوام و عشایر خود جماعتی را می‌پذیرفتند و هر روز، بالاستمرار، در حرمسرا تقریباً هشت‌صد نُه‌صد نفر زن موجود بود. تمام این خانم‌ها منزل و حقوق و اتباع، از کلفت و نوکر و تمام لوازم زندگانی در بیرون و اندرون، جداجدا داشتند و خیلی کم‌تر دیده می‌شد دو خانم باهم یک منزل داشته باشند؛ مگر زن‌های تازه که از دهات و اطراف اختیار می‌کردند و به‌دست خانم‌ها می‌سپردند که آداب و رسوم را قدری بفهمند، بعد منزل جداگانه به ایشان می‌دادند.از میان تمام این خانم‌ها، فقط هفت الی هشت نفر بودند که اولاد داشته، مابقی بدون اولاد بودند. کنیزهای سلطنتی تحت اختیار یک نفر رئیس، در یک حیاط جداگانه منزل می‌نمودند و این کنیزها تمام تُرکمن و کُرد بودند که در وَقَعۀ تُرکمان، اسیر آورده بودند؛ لیکن تمام خوش‌چهره و قشنگ بودند و به‌اضافۀ کنیزی، صیغه هم بودند و رئیس این‌ها هم تُرکمان بود و اُقُل‌بَگهخانم اسم داشت. خیلی زن کافی عالی تربیت‌شدۀ خیرخواهی بود و خیلی خوب این کنیزها را اداره نموده بود. مخارج و حقوق این کنیزها تمام در دست خود او بود و هر نفری مقداری برای مخارج اضافه، از دولت دریافت می‌داشتند.امین‌اقدس هم دستگاه جداگانه داشت و صندوق‌خانۀ کوچک سلطنتی پیش او بود. و او تَقَرُب یافته بود به‌واسطۀ برادرزاده‌ا‌ی که داشت، و این شخصۀ محترمه کُردِ گَروسی و از طایفۀ دهاقین و صحرانشینان بوده، و این خدمتگزار بوده است در پیش جیران که چندی قبل، پیش حضرت سلطان خیلی محترم و عزیزه بوده است. پس از مرگ جیران، دَدۀ گربه ـ مُلَقَب به ببری‌خان ـ می‌شود و پس از مرگ و مفقود شدن گربه، برادرزادۀ او که همبازی گربه بوده است، پیش حضرت سلطان تقربی یافته، کم‌کم به‌واسطۀ آن برادرزاده، این کنیز ترقی کرده، به مقامات عالیۀ بزرگ می‌رسد.حال لازم است دربارۀ این گربۀ عزیز که باعث ترقی خانوادۀ امین‌اقدس شد، شرحی برای شما بنویسم.این سلطان مقتدری که ما او را خوشبخت‌ترین مردمان عصر خودش می‌دانیم، اگر به‌نظر انصاف نگاه کنیم، فوق‌العاده بدبخت بوده است. زیرا این سلطان خود را مقیّد به دوست داشتن زن‌ها نموده و از این جنس، متعدد در حرمسرای خود جمع نموده بود. و به‌واسطۀ رَشک و حسدی که در خلقت زن‌ها ودیعۀ آسمانی است، این سلطانِ به‌این مقتدری نمی‌توانسته است عشق و میل خود را به زن یا اولاد خود در موقعِ بُروز و ظهور بیاورد، و به‌قدری خود را مغلوب نَفس و هوا و هوس ساخته و به‌قدری غرق در تنعمات دنیوی بوده است که اقتدارات سلطنتی را هم فراموش نموده بود.از آن‌جا که هر انسانی یک مخاطب و طرفِ صحبت و یک نفر دوست و مُحّب لازم دارد و این شخص البته باید بر سایرین سرکرده بشود، این سلطان مقتدر مقهور، به‌واسطۀ ملاحظۀ زن‌ها، این‌ حیوان را طرفِ عشق و محبت قرار داده، او را بر تمام خانوادۀ خود ممتاز می‌سازد. عکس این گربه را من در تمام عمارات سلطنتی دیده‌ام؛ گربۀ بُراقِ اَبلقی بوده با چشم‌های قشنگ و مَلوس. این گربه زینت داده می‌شده به انواع و اقسام چیزهای نفیسِ قیمتی، و پرورش داده می‌شده با غذاهای خیلی عالی، و مثل یک نفر انسان، مستخدم و مواجب‌بگیر و مواظبت‌‌کننده داشته، ازجمله همین امین‌اقدس ددۀ گربه بوده است.]
radiozamaneh

Friday, October 17, 2008

چند شعر - م - ساقی





م.ساقی

در بهاری دیگر

او با هزاران لبخند در چشم
و صدها ماه در گریبان
در امتداد پرواز پرندگان
رقص سپیدار و جاری جویبار را
در پهنه ی دشت و آغوش باغ زیست

او لبالب از آینده و عشق
از خیابانهای نمور و خواب آلود بی نسیم و نیلوفر عبور کرد
و عطر یاسها و اقاقیهای ازیاد رفته را
در لبخند روزانه ی خویش سرود

او با تبسم تابستانی خویش
در یادها گرم ایستاده است
و در بهاری دیگر
،در خاطره ای نزدیک
.طلوع خواهد کرد




...افسوس



واژه ها سوگوارترین اند

،نه کوچه را رهگذری
و نه سکوت را فریادی
پرنده ای حتی "پنجره" را نمی آوازد
!افسوس

9.10.2008


نماز جمعه

اینجا پروازی در نمی گیرد
،نه سپیدار دست می افشاند
و نه خورشید پای می کوبد

سالوس در سیاهی

!خدا را به جستجوست

Tuesday, October 14, 2008

مراسم اولین سالمرگ پاواروتی در اردن برگزار شد



مراسم اولین سالمرگ پاواروتی در اردن برگزار شد

شهر باستانی پترا در اردن میزبان ستارگان دنیای موسیقی پاپا و کلاسیک بود که به مناسبت اولین سالگرد درگذشت لوچانو پاواروتی، خواننده تنور ایتالیایی، گرد هم آمده بودند.
استینگ، آندره آ بوچلی، پلاسیدو دومینگو، خوزه کارراس و دیگر ستارگان موسیقی به افتخار و یاد این خواننده بزرگ که سال گذشته در ۷۱ سالگی در اثر سرطان درگذشت شنبه و یکشنبه گذشته در پناه دیوارهای گلگون پترا آواز سر دادند.
نیکولتا ماندووانی، بیوه پاواروتی، در مصاحبه با «رویترز» گفت: «شب بسیار خاصی بود. احساس می کنم در دنیای دیگری هستم. این که این رویا عاقبت به حقیقت پیوست عالی بود.»
روز شنبه گذشته خانواده و دوستان پاواروتی در مراسم سالگردی به یاد او در خارج از الخزانه پترا گرد هم آمدند. در کنار این مراسم، کنسرت و نمایشگاه و چند برنامه دیگر هم به یاد مردی برگزار شد که به افزایش محبوبیت اپرا در میان توده مردم کمک فراوان کرد.
این کنسرت در ابتدا قرار بود در مرکز شهر باستانی پترا برگزار شود که تقریبا دو هزار سال قبل ساخته شده است، اما بعدا با هدف کمک به حفظ آثار باستانی و محیط زیست به چادری بزرگ در همان نزدیکی منتقل شد.
پلاسیدو دومینگو و خوزه کارراس که پیشتر با پاواروتی گروه «سه تنور» بزرگ دنیا را تشکیل می دادند در کنسرت اعلام کردند که به رویای آن استاد فقید جامه عمل می پوشانند.
در چند سال گذشته باستان شناسان در مورد آهنگ سازان و موسیقی دان هایی که اصرار دارند در سایت های عظیم باستانی از دیوار چین تا بناهای مصری و یونانی برنامه اجرا کنند ابراز نگرانی کرده اند.
پلاسیدو دومینگو و خوزه کارراس که پیشتر با پاواروتی گروه «سه تنور» بزرگ دنیا را تشکیل می دادند در کنسرت اعلام کردند که دارند به رویای آن استاد فقید جامه عمل می پوشانند.
شاهزاده اردن، حیا، که همسر حاکم میلیاردر دبی، شیخ محمد بن راشد آل مکتوم، است خطاب به حضار این برنامه گفت که کنسرت نتیجه پیشنهاد پاواروتی به پدر فقید شاهزاده، شاه حسین اردنی، است.
تمام عایدات این کنسرت و برنامه توسط آژانس پناهندگان سازمان ملل و برنامه جهانی غذا در این سازمان برای اجرای پروژه های نوسازی در افغانستان و همین طور حفظ سایت باستانی پترا صرف خواهد شد.
آنتونیو گوترس، دبیر کمیسیون عالی پناهندگان سازمان ملل در این برنامه گفت سازمان متبوعش به این دلیل از این برنامه حمایت کرده است که پاواروتی نماد تسامح و بردباری در «جهانی شاهد افزایش تضادها و کشمکش ها» بود.
گوترس گفت: «پاواروتی افسانه زنده ای بود که به دیده شدن رنج و مصائب پناهندگان و نیازمندان کمک کرد. روح او حتی الان هم مردم را گرد هم می آورد.» اثر باستانی پترا که در فهرست آثار باستانی یونسکو قرار دارد در ۱۸۰
کیلومتری جنوب امان، پایتخت اردن، واقع است.

radiofarda

Monday, October 13, 2008

خانه محصص محقر نبود -مانا نيستاني

خانه محصص محقر نبود

مانا نيستاني - سه شنبه 23 مهر 1387 [2008.10.14]

محصص اعتقاد داشت که "کاريکاتور هنر رپرتاژ است" و آثار او جداً تجسم چنين باوري است. او روح زمانه را آن ‏طور که مي ديد به تصوير مي کشيد، در وقايع نگاري هاي صادقانه او، اين تنها قدرت و قدرتمدار نبودند که در قالب ‏شاهان و شاهزادگان قجر هجو مي شدند، کاسه ليسان و بندگان قدرت هم به هجو در مي آمدند، اينجا است که نيش طنز ‏محصص محدود به دامنه قدرت نمي ماند و ما مردمان را هم مي نواخت...‏

ardeshirmohases1.jpg

حدود يک ماه پيش از من خواسته شد مطلبي درباره اردشير محصص بنويسم بابت هفتاد سالگي اش. فشردگي کار و ‏تنگ بودن وقت را بهانه کردم و ننوشتم. حالا قلم برداشته ام که به خاطر مرگ او چيزي بنويسم. مگر نه اينکه ما مرده ‏بزرگان مان را عزيزتر مي داريم تا زنده شان را؟‏

بايد اعتراف کنم که علت اصلي قصور ماه قبل، چيزي وراي زمان اندک و کار زيادم بود. احساس مي کردم چنين متني ‏را بايد ستايشگران واقعي محصص بنويسند نه من که هيچگاه شيفته آثار او نبوده ام. در واقع اگر قرار بر انتخاب در ‏نسل قديم باشد با تمام احترامي که براي محصص قائل هستم، از لحاظ ايده و نگاه، کارتون هاي کامبيز درمبخش و از ‏حيث سبک اجرا، طراحي هاي استادانه داريوش رادپور را ترجيح مي دهم. دنياي محصص هميشه به نظرم زياد از حد ‏انتزاعي، شخصي و خاص آمده و خود او هم عمداً تلاشي براي مأنوس کردن ذهنيات اش نمي کرد. درست مثل کارهاي ‏ديويد لينچ؛ يا با فضاي ذهني و مؤلفه هاي بصري هنرمند، ارتباط برقرار مي کني و لذت مي بري يا خير..‏

با تمام اين اوصاف خوب مي دانم که به عنوان يک کارتونيست ايراني که انديشمندي را ارج مي نهد و کارتون را وراي ‏ابزار خنديدن و خنداندن، روشي براي واگويي ذهنيات هنرمند و بازتاب دنياي اطراف اش مي داند، عميقاً مديون اردشير ‏محصص هستم چرا که بي شک، او اولين کارتونيست ايراني بود که اين رسانه را از هرزگردي هاي متداول در سطح ‏وقايع، معطوف به اعماق ذهن کارتونيست کرد و رنگ و بويي شخصي و هنرمندانه به آن بخشيد. بسياري وجهه افسانه ‏اي محصص را حاصل تبليغات حلقه هاي روشنفکري دهه هاي چهل و پنجاه مي دانند. به نظر من، کسب اعتبار بين ‏روشنفکران يک نسل هم، کار هر کسي نيست و قابليت هاي انکارناپذيري مي خواهد که البته، محصص داشت.‏

ardeshirmohases2.jpg

‏ محصص نشان داد که کارتون ايراني مي تواند مانند سينما، تئاتر، شعر و داستان، محصولي روشنفکرانه و تأمل ‏برانگيز باشد و اين براي نخبگان آن دوره، که کارتون را فقط در قالب فکاهه هاي توفيق و امثالهم ديده بودند بديع و ‏شوق برانگيز بود، طبيعي است که محصص را از اين بابت بسيار ستودند و گاه، طريق افراط را پيمودند اما تقصير از ‏محصص نبود. سال ها بايد مي گذشت تا قضاوت ها به اعتدال مي نشست و نگاه هاي مدرنيستي و کم انعطاف دهه هاي ‏چهل و پنجاه در ستايش کارتون روشنفکرانه و مذمت آثار عام پسند، جاي خود را به امتزاج انديشه و لبخند، تفکر و ‏مخاطب باوري دهه هفتاد و هشتاد مي داد. ‏

محصص اعتقاد داشت که "کاريکاتور هنر رپرتاژ است" و آثار او جداً تجسم چنين باوري است. او روح زمانه را آن ‏طور که مي ديد به تصوير مي کشيد، در وقايع نگاري هاي صادقانه او، اين تنها قدرت و قدرتمدار نبودند که در قالب ‏شاهان و شاهزادگان قجر هجو مي شدند، کاسه ليسان و بندگان قدرت هم به هجو در مي آمدند، اينجا است که نيش طنز ‏محصص محدود به دامنه قدرت نمي ماند و ما مردمان را هم مي نواخت- اين خصيصه را يکي از روزنامه هاي عصر، ‏به "تمسخر مردم ايران" تعبير کرده است- استفاده آگاهانه او از مؤلفه هاي نقاشي قاجار و کاراکترها و فضاهاي ‏تاريخي، وراي علاقمندي به ريشه هاي هنر ايراني، بازتابنده نگاه پرسشگر و منتقدانه او به جامعه ايراني است که انگار ‏نهال هرز دردهاي تاريخي اش را آبياري کرده، به درختي بدل ساخته و در سايه اش لميده است. محصص، در بهترين ‏آثارش ريشه هاي اين درخت بي بار و ثمر را نشانه مي رود همانطور که بيضايي در نمايشنامه هاي اش و هدايت در ‏داستان هاي اش چنين مي کنند.‏

در بيشتر نوشته هايي که اين چند روز در رثاي محصص خوانده ام بر اين تأکيد شده است که او در "خانه محقرش" در ‏نيويورک، در تنهايي درگذشت. به باور من خانه واقعي محصص، جهان ذهني بي حد و حصر و ناميراي او است که ‏هيچ نسبتي با واژه "محقر" ندارد، نه چهارديواري کوچکي که کالبدش در آن آرام گرفت. روح اش شاد.‏

roozonline

Thursday, October 09, 2008

نویسنده فرانسوی برنده نوبل ادبیات ۲۰۰۸ شد




ژان ماری گوستاو لوکلزیو، رمان نویس برجسته فرانسوی، روز پنجشنبه در میان گمانه زنی های فراوان که از دیروز شدت گرفته بود، از سوی آکادمی سلطنتی سوئد به عنوان برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۰۸ اعلام شد. آکادمی سوئد که هر سال برنده این جایزه یک و نیم میلیون دلاری را تعیین می کند، آقای لوکلزیو را به دلیل رمان ها، مقالات و داستان هایش برای کودکان ستود. از سال ۱۹۸۵ که کلود سیمون، رمان نویس فرانسوی، نوبل ادبیات را دریافت کرد، این نخستین بار است که یک فرانسوی این افتخار را کسب می کند. در بیانیه آکادمی سلطنتی سوئد، ژان ماری گوستاو لوکلزیو به عنوان «نویسنده راه های نو، ماجراهای شاعرانه و شور و احساس، و کاشف انسانیت در فراسو و بطن تمدن حاکم» ستوده شده است. وی که در سال ۱۹۴۰ در نیس فرانسه متولد شد، از کودکی به نوشتن روی آورد و تاکنون حدود ۳۰ کتاب از جمله مجموعه داستان کوتاه، رمان و مجموعه مقالات منتشر کرده است. در سال ۱۹۹۴ یک بررسی که توسط مجله ادبی «لیر» فرانسه انجام شد، نشان داد که ۱۳ درصد خوانندگان فرانسوی، او را بزرگ ترین نویسنده زنده فرانسوی زبان می دانند. آقای لوکلزیو در سال ۱۹۶۳ به خاطر رمان «صورت جلسه» که اولین اثرش بود، جایزه ادبی معتبر «رنودو» را از آن خود کرد، اما بخش اعظم شهرت خود را مدیون سه رمان «بیابان»، «تب» و «دادخواست» است. در سال ۱۹۶۴ نیز ژان پل سارتر فرانسوی که از سوی آکادمی سلطنتی سوئد انتخاب شده بود، جایزه معتبر نوبل ادبیات را رد کرد. از آنجا که فهرست نامزدهای جایزه نوبل در هیچ رشته ای هرگز اعلام نمی شود، همیشه تا لحظه ای که منشی دائمی آکادمی، هاريس انگدال، نام برنده را بخواند، گمانه زنی ها ادامه پیدا می کند. روزنامه سوئدی زبان «اسونسکا داگ بلادت» پیشتر اشاره کرده بود که جایزه ادبیات امسال احتمالا به یک شاعر یا یک نویسنده آمریکایی اهدا خواهد شد و از فیلیپ راث، رمان نویس شهیر آمریکایی، و آدونیس، شاعر سوری نام برده بود. پس از اینکه هاریس انگدال هفته گذشته در مصاحبه با خبرگزاری « آسوشیتدپرس» گفت که ایالات متحده بیش از آن جداافتاده و از همه جا بی خبر است که بتواند با اروپا به عنوان مرکز ادبی جهان رقابت کند، عده ای به وجود تعصب ضدآمریکایی در آکادمی نوبل اشاره کردند. این افراد معتقد بودند وجود این جهت گیری از شانس نویسندگان آمریکایی چون فیلیپ راث، جویس کرول اوتس، و دان دلیلو می کاهد. از سال ۱۹۹۴ که کنزابورو اوئه، نویسنده ژاپنی، نوبل ادبیات را از آن خود کرد، نوبل ادبیات بیشتر به سوی اروپا گرایش داشته و ۹ نویسنده اروپایی برنده این جایزه شده اند، از جمله دوریس لسینگ انگلیسی که سال گذشته برنده جایزه شد. از میان آثار ژان ماری گوستاو لوکلزیو در ایران، رمان «بیابان» در سال ۱۳۸۴ توسط انتشارات کاروان منتشر شده است.

Friday, October 03, 2008

خزان آمد - م. سااقی


نه بوسه ای
نه لبخندی
...و نه حتی نگاهی



م.ساقی




خزان آمد

خزان آمد
خزان آمد

نخوانده میهمان آمد
درختان لخت و عریانند
پرستوها نمی رقصند
به هر برگی نظر گر بفکنی
بینی
بسان زورقی
اما نه در دریای پر مواج
روی خاک
بر خاشاک
(روی سنگها و ریگها و ماسه های تیره ی غمناک( نمناک
و باد
این سیلی بی رحم بی هنگام
بسان سرنشینی مست
زورق را
به هر سویی که دلخواه است می راند
به هر جایی که می خواهد می کوبد
،زمین این فرش رنگارنگ
،این گنجینه ی اعصار
کنون غمگین
خزان آمد
.نخوانده میهمان آمد

Thursday, October 02, 2008

سلمان رشدی: از نوشتن «آیات شیطانی» پشيمان نيستم

سلمان رشدی: از نوشتن «آیات شیطانی» پشيمان نيستم

سلمان رشدی، نويسنده کتاب «آيات شيطانی» بيست سال پس از انتشار اين کتاب و فتوای معروف آيت الله خمينی؛ روز چهارشنبه اعلام کرد که از نوشتن اين کتاب پشيمان نيست.
سلمان رشدی نويسنده بريتانيايی هندی الاصل که در گفت و گو با جيمز کلايو، روزنامه نگار استراليايی شرکت کرده بود گفت: بر عکس، از اين پشيمان است که چرا کتابی انتقادی در باره سئوالات اساسی مذهبی و فلسفی ننوشته است.
سلمان رشدی در اين مصاحبه که بر روی سايت اينترنتی «تايمز» منتشر شد، گفت: «سئوالی که همواره از خود می پرسم اين است: آيا ما فرمانروائيم يا قربانی؟ اين ما هستيم که تاريخ را می سازيم يا که تاريخ است که ما را می سازد؟ ما دنيا را می سازيم يا دنيا ما را؟»
رشدی ادامه می دهد: «اين که بدانيم ما سرنوشت خود را در دست داريم يا تنها قربانيان منفعلی هستيم، به نظر من، سئوال بزرگی است که من همواره سعی می کنم آن را مطرح سازم.»
وی می افزايد: «از اين زوايه نمی خواهم نويسنده ای باشم که چنين سئوالاتی را طرح نمی کند. به ويژه در کتاب آيات شيطانی؛ و در اين سبک گاه پيچيده، رسم آن است که چنين مطرح شود.»
اين اظهارات زمانی صورت می گيرد که چند روز پيش در لندن سه مرد در رابطه با آتش سوزی بنگاه انتشاراتی ای که کتاب جنجالی «جواهر مدينه» را منتشر کرده است، دستگير شدند.
اين کتاب درباره زندگی عايشه، جوان ترين همسر پيامبر اسلام و نوشته نويسنده آمريکايی، شری جونز است.
انتشار کتاب «آيات شيطانی»، نزديک به بيست سال پيش موجی از تظاهرات خشونت بار در کشورهای اسلامی را به همراه داشت.
آيت الله خمينی، رهبر انقلاب ايران در ۱۴ فوريه ۱۹۸۹ فتوای قتل سلمان رشدی، نويسنده کتاب را صادر کرد.
آيت الله خمينی در اين فتوا آورده بود: «به اطلاع مسلمانان غيور سراسر جهان می‌رسانم، مؤلف کتاب آيات شيطانی که عليه اسلام و پيامبر و قرآن، تنظيم شده است، همچنين ناشرين مطلع از محتوای آن، محکوم به اعدام می‌باشند. از مسلمانان غيور می‌خواهم تا در هر نقطه که آنان را يافتند، سريعاً آن ها را اعدام نمايند تا ديگر کسی جرأت نکند به مقدسات مسلمين توهين نمايد و هر کس که در اين راه کشته شود، شهيد است ان شاء‌الله.»
با اين فتوا سلمان رشدی مجبور شد يک دهه تحت حمايت پليس انگليس و مخفيانه زندگی کند.
در سال ۱۹۹۸ با اعلام دولت اصلاح طلب ايران مبنی بر اين که قصد ندارد فتوای آيت الله خمينی را به اجرا گذارد، زندگی مخفی سلمان رشدی نيز پايان يافت.
با اين حال در ژانويه سال ۲۰۰۵ آيت الله علی خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی در پيام حج خود، سلمان رشدی را يک بار ديگر «مرتد مهدور الدم» خواند و نگرانی هايی را در باره اجرای فتوای وی بر انگيخت.
سال گذشته ملکه اليزابت انگليس به پاس خدمات سلمان رشدی به ادبيات، به وی لقب شواليه داد که اين امر بحث هايی را در ايران برانگيخت و حتی برخی از مقامات مذهبی ايران فتوای آيت الله خمينی را همچنان «معتبر» خواندند
radiofarda

Tuesday, September 30, 2008

برخیزیم -برخیزیم -برخیزیم - اسماعیل وفا یغمایی




بر خيزيم
برخيزيم
بر خيزيم
برخيزيم پيش از آنكه در خويش توقف كنيم
چون تكه اى سنگ در جهل.
.

برخيزيم
برخيزيم
برخيزيم
برخيزيم در چرخش آسمانى نو
و قلب مان را در مدارى تازه به گردش در آوريم.


برخيزيم
برخيزيم
برخيزيم
برخيزيم پيش از انكه زمستان در دهانمان بارش آغاز كند
و پرندگان سكوت
چشماهامان را به آشيانه هاى تاريك برند.
بايد از غربت بگذرم
آنجا كه كنه ها بر پوست پير زمين آهك شده اند
بايد از تارهاى غبار آلوده بگذرم
و عنكبوتى سبز كه خون رؤياها را مى مكد
بايد از جمهورى خاكستر عبور كنم
از اقتدار ظروف مقتدر كثافت!
از هفت قلب منجمد!
و هفتاد پيشانى سنگى!
كه در آنها تابوت ها لبريز پرهاى جغدند.


بايد از هفت گرداب بگذرم!
گردابهاى پوچى
لبالب پنبه هاى آغشته به تنتوريد
و نطفه هاى سرد مرده.

گردابهاى تنهائى
با خاكستر سرد لبهاى خشكيده
و آنانكه عشق را عادت مى پندارند.
گردابهاى مرگ و قفلهاى بسته.

گردابهاى ابتذال
لبريز كرست هاى مستعمل
عطرهاى ارزانقيمت
فتق بندهاى چرك مرده
تسبيح
كاست هائى كه در آنها
صداى باد روده هاى ديكتاتنورها
در فواصل سخنرانى ها آرشيو شده است
پاكتهاى خالى ذرت بو داده
انبوه كلاهكهاى فلزى شيشه هاى نوشابه
و مدارك پايان تحصيل الاغها
از حوزه هاى اقتدار.

گردابهاى خيانت
با چرخه هاى زرداب
و سكه هاى زرد گه.

گردابهاى خون
با انبوه كلاههاى ناپلئون، سبيلهاى استالين
و گونى هاى افتخار و مدال
گردابهاى يأس.

بايد از ميان آوارهاى جهان بگذرم
پيش از آنكه عقاب از ميعادگاه بگذرد
و كليد طلوع خورشيد ذوب شود.

***
برويم
برويم ياران! برويم
برويم با صلح جنگاور و آزادى مسلح
برويم در امتداد دستها و دهانهاى فرو ريخته بر خاك
برويم از رگبار تير بار تا رگبار بهار
و كلمات روشن ارامش
در قاب دريچه هاى خوشبخت.


برويم
برويم ياران! برويم
برويم تا شعله و زندگى
آنجا كه باروت بر شاخسار منتشر تاريكش گل مى دهد
و پولاد پر مى گشايد
آنجا كه ذرات ما در اقيانوش شناور مى شود
و آنجا كه خاكستر خصم بر نمك فرو مى ريزد
برويم تا ماه مسلح.


آه !
چقدر زمان بر زمين متوقف بماند
چقدر زمان بر زمين متوقف بماند
چقدر زمان بر زمين متوقف بماند
چقدر لبخندها و پرتوهاى ستارگان بپوسند
چقدر گندم و رنگين كمان منتظر بمانند
چقدر زمين تاول بزند
و چقدر در انتظار تنفس بميريم.


در اين شب
خورشيدها در بيهودگى مى تابند
اگر چه شهرها بر جاست
و جهان چز تبلور گورها نيست.


برويم
برويم ياران! برويم
برويم تا صبح
تا نور
تا قدرت بى پايان انسان
و تا دهشت هاى آنسوى كلمات،
من از معناى سايه خواهم گفت
و تفسير مبهم موسيقى آب
برويم!
تا آنجا كه سايه هاى ستونهاى راز
چون نيزه هاى نگاهبانان ابديت
به هم مى پيوندد
برويم!.
***

Tuesday, September 16, 2008

چند سروده ی کوتاه -م.ساقی




چند سروده ی کوتاه

م.ساقی


شب است
ماه بر قامت آسمان بیدار است
،بادها و رودها
چون کولیان دوره گرد
دشتها را می گذرند
"و "زمین
همچنان در اسارت خویش
.شب است

ماه

به آسمان بنگر

به قامت صبور و آرام اش

،نه نیرنگی

.و نه برق شمشیری



رهایم کنید

رهایم کنید
رها
رهاتر از آسمان درشت تابستان
و آواز بی نیرنگ مرغان دریایی
رهاتر از آزادی
.و بازیگوشی شاد کودکان


باور کنید


باور کنید آقایان
باور کنید
من انسانی بیش نیستم
انسانی که دیگران را می گرید
انسانی که دیگران را می خندد
انسانی که دیگران را زندگی می کند

،انسانی که پایانش
"ویرانی "پنجره
و قتل عام "باغچه" خواهد بود
باور کنید آقایان
.باور کنید


14.09.2008

هله ای ملت ایران خیزش - شعر اسماعیل وفا - آهنگ مشایخی - ویدئو کلیپ زری اصفهانی

Saturday, September 13, 2008

شعرزیبای عقاب و کلاغ از دکتر پرویز خانلری


گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب
ديد كش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوي كشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ي نا چار كند
دارويي جويد و در كار كند
صبحگاهي ز پي چاره ي كار
گشت برباد سبك سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت
وان شبان ، بيم زده ، دل نگران
شد پي بره ي نوزاد دوان
كبك ، در دامن خار ي آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه كرد و رميد
دشت را خط غباري بكشيد
ليك صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير
زنده را فارغ و آزاد گذاشت
صيد هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صياد نبود
آشيان داشت بر آن دامن دشت
زاغكي زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از كف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سا ل ها زيسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلي دارم اگر بگشايي
بكنم آن چه تو مي فرمايي ››
گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم
تا كه هستيم هوا خواه تو ييم
بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟
دل ، چو در خدمت تو شاد كنم
ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››
اين همه گفت ولي با دل خويش
گفت و گويي دگر آورد به پيش
كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون
از نياز است چنين زار و زبون
ليك ناگه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود
دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترك جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب
كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب
راست است اين كه مرا تيز پر است
ليك پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت
گر چه از عمر ،‌دل سيري نيست
مرگ مي آيد و تدبيري نيست
من و اين شه پر و اين شوكت و جاه
عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته اي عمر دراز ؟
پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت
ليك هنگام دم باز پسين
چون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت بامن فرمود
كاين همان زاغ پليد است كه بود
عمر من نيز به يغما رفته است
يك گل از صد گل تو نشكفته است
چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟
رازي اين جاست،تو بگشا اين راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري
عهد كن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست
دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست
ز آسمان هيچ نياييد فرود
آخر از اين همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس از سيصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه برچرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير
بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر
باد را بيش گزندست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آيت مرگ بود ، پيك هلاك
ما از آن ، سال بسي يافته ايم
كز بلندي ،‌رخ برتافته ايم
زاغ را ميل كند دل به نشيب
عمر بسيارش ار گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمان ست
چاره ي رنج تو زان آسان ست
خيز و زين بيش ،‌ره چرخ مپوي
طعمه ي خويش بر افلاك مجوي
ناودان ، جايگهي سخت نكوست
به از آن كنج حياط و لب جوست
من كه صد نكته ي نيكو دانم
راه هر برزن و هر كو دانم
خانه ، اندر پس باغي دارم
وندر آن گوشه سراغي دارم
خوان گسترده الواني هست
خوردني هاي فراواني هست ››
****
آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ
گندزاري بود اندر پس باغ
بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جان
سوزش و كوري دو ديده از آن
آن دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه
گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست
لايق محضر اين مهمان ست
مي كنم شكر كه درويش نيم
خجل از ما حضر خويش نيم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بياموزد از او مهمان پند
****
عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش
حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر
سينه ي كبك و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه ي او
اينك افتاده بر اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند
بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماري دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاري ، ريش
گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش
يادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پيروزي و زيبايي و مهر
فر و آزادي و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
ديده بگشود به هر سو نگريست
ديد گردش اثري زين ها نيست
آن چه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرب و بيزاري بود
بال بر هم زد و بر جست ا زجا
گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا
سال ها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني
گند و مردار تو را ارزاني
گر در اوج فلكم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››
****
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

Monday, September 01, 2008

سگها و گرگها - مهدی اخوان ثالث

سگها و گرگها

1
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان


آواز سگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمناک است
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟
کنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش آيد
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهایمان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب


آواز گرگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد

Thursday, August 28, 2008

روزگاريست كه مي خواهند مرغان آزادي را كباب كنند -جواد شفايى . ايتاليا

روزگاريست كه مي خواهند مرغان آزادي را كباب كنند


رژيم جنايتكارآخوندى كه با خاصه خرجى هاى ميلياردى ازكيسه مردم ايران درگوشه وكنار اين دنيا بخصوص منطقه خاورميانه براى بقاى خودش بحران درست ميكند و درتنور مذاكرات دولت عراق وآمريكا كه براى خروج ويا ماندن سربازان آمريكايي بحث دارند كه البته تا اين لحظه به توافق كامل نرسيدند مى خواهد نان خودش را بچسباند وخرخودش رابا بخشي از دولت عراق كه مزدور رژيم ميباشند براند مي خواهد يكبار ديگر موى دماغ مجاهدين مستقردر اشرف شود.
عمامه بسران مستبدى كه تا مرفق دستشان به خون مرد م ميهنمان آلوده است وبعد ازسي سال هنوز چوبه ها وجراثقل هاى دار را درميادين براى نسق گرفتن به كار ميگيرند. اينبار ازفرصتى كه پيش آمده وبعد از حمايتي كه بيش از3 ميليون شيعيان عراقي از مجاهدين به عمل آوردند چنان سوخته كه هر طور شده اينبار مجاهدين مستقر در اشرف را كه مثل خارى در چشمش است وپايه ها وبنياد هاى اين رژيم جنايتكار را در عراق از هم دريده وماهيت آخوندهاي جنايتكار را كه دين و آئين مردم ايران را به صلابه كشيدند رو كرده ازسر خود دوركنند و يكبار ديگر زمان سرنگونى خودش را كه با شتاب وبدون ترمز در حركت است به عقب بيندازد.
اما واقعيت سرسختى وجود دارد كه مجاهدين ومقاومت ايران زائيده شرايط زود گذر وتابع منافع قدرتهاى منطقه ايي وبين المللي نيستند كه بازدوبند متوقف ويا متلاشى شوند آنها براى آزادى ودمكراسى بيش از چهل سال است كه مى رزمند ومقاومت ميكنند نگهبان اعتبارى وجود اين خلق درزنجيرند ومهره هاى شطرنج نيستند كه براحتى كيش ومات شوند.

اما اين روزها در رابطه با توطئه جديد رژيم جنايتكار آخوندى موجى ازخشم ودرد همراه با تعميق همبستگى ملي در ميان جامعه حاميان ودوستداران مقاومت ايران ايجاد شده است. واز طرفى هم فرصتى است كه مواضع افراد وجريانهايى كه سنگ حقوق بشر رابه سينه مى زنند درمعرض ديد داورى و تاريخي قرار داده است . بدون شك سرفصل هايى در تاريخ مبارزات هر فرد وجريانى وجود دارد كه ماهيت وعملكرد آن را بارز وافشا ميكند. اين هم بدون شك يكى از آنهاست.
روزگارغريبى است. روزگارى كه مي خواهند مرغان غزلخوان آزادى را به جرم سرودن ترانه آزادى بر شعله هاى فروزان كباب كنند.رژيم درعراق از هر كرانه هزاران خدعه و نيرنگ وفتنه وبلا عليه مجاهدين مستقر در اشرف را نشانه رفته است. وما بايد دست در دست هم با سر دادن سرود آزادى وبانگ همبستگى ملي سپرگردان اين توطئه هاي رذيلانه رژيم باشيم
و بدون شك روزى مردم وتاريخ ايران زمين دراين مورد قضاوت خواهند كرد.

جواد شفايى . ايتاليا

خواهر و برادر، بر دار -مینا انتظاری



خواهر و برادر، بر دار
مینا انتظاری


شراره های شصت و هفت!
(بخش - اول)
توی جابجایی های اواسط سال ۱۳۶۱ بود که برای اولین بار با "مریم محمدی بهمن آبادی" در بند تنبیهی زندان قزل حصار هم سلول می شدم. او در رابطه با تظاهرات معروف ۵ مهر سال ۶۰ در تهران دستگیر شده و پس از ماهها تحمل شکنجه های طاقت فرسا و بالا و پائین های بسیار، در یک قدمی مرگ، باصطلاح با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم شده بود. برادر بزرگترش "رضا" نیز چند ماه زودتر از او دستگیر و محکوم به زندان شده بود.

بدلیل کاراکتر و شخصیت شاد و صمیمی که مریم داشت بزودی از دوستان خیلی نزدیک هم شدیم. از چهره های شاخص و فراموش نشدنی زندان بود، گویی انواع شکنجه ها و فشارهای زندان هیچ تأثیر منفی در روحیات او نداشت و همچنان صدای خنده های از ته دل و دلنشین او- در هر بند و سلولی که بود - توجه همه را جلب میکرد. یکی از ویژه گیهای رفتاری او این بود که همیشه انرژی مثبت و شادی و شادابی در هاله روابط بیرونی و محیط پیرامونش منتشر میکرد... گاهی اوقات بیشتر از حالات چهره او که تمامآ شوخ طبعی و شیطنت بود خنده ام میگرفت تا موضوعی که راجع بهش صحبت می کردیم!

او که به همراه برادرش رضا از هواداران فعال بخش اجتماعی مجاهدین در بیرون زندان بود، در داخل زندان نیز از بچه های مقاوم بند بود. در حالیکه مدتها بدون حکم و در بلاتکلیفی و شرایط زیر اعدام بود، ولی همواره با مسائل زندان برخورد فعال میکرد و در شکل گیری روابط ومناسبات درونی زندانیان نقش مؤثر و کیفی داشت، ضمن اینکه عوامل رژیم و آنتنها (جاسوس های رژیم) نیز حساسیت خاصی روی او داشتند.

مریم تبحر خاصی در تراشیدن سنگ و خلق اشیای مینیاتوری و ظریف سنگی داشت. بعضی وقتها هفته ها روی یک قطعه ی سنگی کوچک کار میکرد. یکی از شاهکارهایش حک کردن تصویر گلی زیبا سربرافراشته از پشت سیمهای خاردار بود که با مهارت خاصی و تنها با یک سوزن روی تکه سنگی مشکی و کوچک با ظرافت تراشیده و پرداخته بود و با استفاده از یک نخ پلاستیکی که از پتوهای زندان کنده بود، گردنبندی زیبا و منحصر به فرد با آن ساخته بود. وقتی اواخر سال ۶۱ این گردنبند زیبا را با یکدنیا صمیمیت و مهربانی به من هدیه کرد، آنرا بعنوان یکی از با ارزشترین و دوست داشتنی ترین یادگاری های زندگیم تا آخرین روز و ساعت زندان تحت هر شرایطی بر گردن داشتم ولی افسوس...

اواخر سال ۶۲ یک روز حاج داوود رحمانی رئیس نابکار و بیرحم قزل حصار اسامی تعدادی از بچه ها منجمله مریم محمدی، سپیده زرگر، مریم گلزاده غفوری. .. و من را برای خارج شدن از بند خواند. با توجه به شرایط آن دوره ی زندان و ترکیب اسمها، اولین حدس مان این بود که نوبت مان رسیده و راهی شکنجه گاه "قبر یا قیامت" هستیم. البته کمی بعد متوجه شدیم که داستان چیز دیگری است... ظاهرآ در یک تجدید نظر کلی از طرف دادستانی و همزمان با "دهه زجر"، برخی احکام سنگین زندانیان شکسته شده بود و مثلآ حبس ابد به ۱۵ سال تقلیل یافته بود و حالا حاج رحمانی قرار بود که احکام جدید را ابلاغ کند. این وسط حکم آزادی مشروط من هم بواسطه پیگیری ها و اعمال نفوذ خاصی که از بیرون زندان شده بود صادر گردیده بود ولی همه اینها منوط به یک شرط ساده و لازم الاجرا بود؛ آنهم ابراز انزجار از "گروهک تروریستی منافقین!"... وقتی حاجی همه ما را بیرون از بند به خط کرده بود، قیافه اش واقعآ دیدنی بود. او در حالیکه با ناباوری برگه های احکام دادستانی را در دستش بُر میزد با غیض به تک تک ما نگاه می کرد و با غرولند می گفت "مسئولین باید دیوانه شده باشند.. شاید هم نمیدانند شماها در چه بندی هستید". حتی حاضر نشد که احکام جدید را به بچه ها ابلاغ کند، به من که رسید با حالتی که انگار جواب سئوالش را پیشاپیش می داند، پرسید: "حاضری مصاحبه کنی؟" و من ساده و صریح گفتم نه! و به این ترتیب ما را با نثار فحش و ناسزا راهی بندمان کرد و برگه های احکام جدید بچه ها وبرگه آزادی مرا هم به اوین پس فرستاد.

چند روز بعد همانطور که حدس زده بودیم مریم و سپیده و مهدخت و تعداد دیگری از بچه های بند را به شکنجه گاه معروف "قبر" فرستادند، جایی که پیش و پس از آنها نیز خیل بچه های مقاوم زندان را ماهها در میان تخته های چوبی قبر مانند، با چشم بند در سکوت مطلق و بطور مستمر در زیر فشارهای طاقت فرسای فیزیکی و روانی قرار می دادند تا شاید بشکنند... شیوه بدیعی از شکنجه که سبعیت و سفلگی سیستم سرکوب آخوندی را در عمق بیشتری به نمایش می گذاشت. در همان ایام "رضا محمدی بهمن آبادی" برادر بزرگتر مریم نیز با خیل زندانیان مقاوم از بندهای مردان به "قبرها" منتقل شده بود. سرانجام بعد از ماهها مقاومت و در پی تغییراتی که در کادر سرپرستی زندانهای مرکز رخ داد (خروج باند لاجوردی و استقرار نمایندگان منتظری)، در پائیز ۶۳ بچه های "قبرها" هرچند تکیده و خمیده ولی سربلند و پرغرور به بندهای عمومی برگشتند... من و مریم هم دوباره در بند ۴ قزل حصار به هم پیوستیم.

مریم که بخاطر شکنجه و فشارهای دوران بازجویی و شرایط تحلیل برنده بندهای تنبیهی، مشکلات فیزیکی خاصی را یدک می کشید، بخصوص بعد از ماهها در "قبر" ماندن، وقتی به بند عمومی برگشت دچار بیماریهای متعددی از جمله کمردردهای شدید و آرتروز حاد مفصلی شده بود؛ بطوریکه تا به آب دست می زد تمامی مفاصل دست و پای او دچار ورم و درد شدید می شد. به همین دلیل در هر فرصتی با جان و دل لباسها و وسایل شخصی او را، علیرغم اعتراض همیشگی اش، دزدکی برمی داشتم و می شستم. هر وقت هم که نوبت کارگری او در سلول خودمان و یا سلول دیگری در همان بند بود، با اشتیاق به جای او کارهای روزانه را انجام می دادم.

علیرغم همۀ این آلام و بالا و پائین شدن ها، مریم همچنان مثل گذشته شاد و با روحیه بود. آنقدر سر به سر بچه ها میگذاشت و شلوغی راه می انداخت که به شوخی "زلزله" خطابش می کردیم. با توجه به برنامه ی مطالعاتی که در زندان داشتیم، چند بار با شیطنت گفت بیا با هم کتابی بخونیم. گفتم: با تو نمی تونم تمرکز داشته باشم! گفت: پس با هم روزنامه بخونیم. گفتم: به شرطی که ساکت باشی و گوش کنی! با لحن معصومانه ایی گفت: باشه قول میدم! موقع خواندن مطالب روزنامه های موجود در بند به خصوص نطقهای پیش از دستور مجلس ارتجاع و افاضات آخوندهای به اصطلاح نماینده، به قدری با شیرین زبانی طنز ردیف می کرد که از ادامه مطالب باز می ماندیم و خنده مجال مان نمی داد.

اوایل تابستان ۶۴ بود که با خوشحالی خبر آزادی برادر دلبندش "رضا" را بعد از چهار سال تحمل حبس از خانواده اش شنید. اتفاقآ در یکی از روزهای ملاقات همان سال نام من و مریم در یک سری خوانده شد. ملاقاتها معمولآ ۲۰ نفره و به وسیله تلفن و از پشت شیشه بود و هر فرد در کابینی با شماره ی مشخص قرار می گرفت. بعد از ده دقیقه که گوشی تلفن کابین ها قطع و ملاقاتها تمام شده بود، ناگهان جوانی متین و موقر را در کنار مادرم در کابینم دیدم که با لبخند و اشاره سلام می کرد. من نیز با سر سلامی دادم. حدس زدم از خانواده بچه هایی است که می شناسم؛ هرچند که همه آن خانواده ها برای مان مثل خانواده خودمان بودند و انگار که سالهاست انها را از نزدیک می شناختیم. به فاصله چند ثانیه مریم مثل زلزله پرید توی کابینم و با شور و شوق خاصی گفت: ببین ببین این رضاست، برادرم، ببین چقدر ماهه و دوست داشتنی، الهی قربونش برم ... و همینجور شلوغ میکرد و قربون صدقه ی رضا می رفت؛ طوریکه هر سه نفر ما نتوانستیم جلوی خنده مان را بگیریم. من که محو ابراز احساسات و عواطف پاک این خواهر و برادر شده بودم، دلم می خواست که این ثانیه ها تبدیل به ساعتها می شد... در این لحظه رضا با حالت تعظیم سر فرود آورد؛ طوری که باعث شرمندگی ما شد... پاسدارهای نگهبان سالن ملاقات با داد و فریاد از آن طرف خانواده ها را از سالن بیرون می فرستادند و از این طرف زندانیان را... رضا در حالیکه دستهایش را بر شانه های دردمند مادرم می گذاشت، با حالات و نگاهش به ما اطمینان می داد همانگونه که ما دست دردست هم در مقابل رژیم در زندانها ایستادگی می کنیم، خانواده ها نیز دوشادوش هم، یاور و پشتیبان فرزندان و عزیزانشان می باشند. روز خاطره انگیزی بود، مریم تمام مدت از رضا و خصوصیات انسانی اش می گفت و اینکه عاشقانه او را دوست می داشت. آخر آنها تنها خواهر و برادر نبودند که همفکر و همراه و همرزم نیز بودند. رضا در زندگی فردی و خانوادگی نیز فردی موفق و محبوب بود، با اینکه فارغ التحصیل رشته مهندسی راه و ساختمان بود و امکانات شغلی بسیاری هم داشت، ولی تمام همّ و غمّ او آزادی مردم و میهنش از چنگال ارتجاع خونخوار بود. ماه های بعد نیز در روزهای ملاقات، رضا که بسیار مورد احترام خانواده ها بود، همواره یار و یاور مادرم بود و برای آمدن از تهران به زندان قزل حصار کرج و برگشت به خانه او را همراهی می کرد.

اواخر سال ۶۴ که دور جدید تنبیه ها شروع شد، مریم طبق معمول در اولین سری تنبیهی ها برای انتقال به اوین قرار داشت. جرم او طبعآ شاد بودن و روحیه بالا داشتن و روحیه بخشیدن به بچه ها بود؛ چیزی که اساسآ خوشایند پاسداران شب و گزمه های خفقان و خاموشی نبود. به هرحال باز هم در بند تنبیهی با مریم بودم و البته این بار در اوین پذیرایی بیشتری از ما می شد! حمله و هجوم مستمر به بندها و ضرب و شتم و آزار و اذیت زندانیان توسط پاسداران پلید زندان، روزمره بود.

بعد از مدتی گروهی از بچه ها - که مریم نیز در بین آنان بود - را برای تنبیه بیشتر ازاوین به انفرادی های زندان گوهردشت فرستادند. نهایتآ در پائیز سال ۶۶ همه زنان زندانی سیاسی در تهران بزرگ را به یک ساختمان سه طبقه در زندان اوین منتقل کردند. مریم به سالن یک (طبقه اول) که بندی بود با اتاقهای دربسته فرستاده شد. من هم به سالن سه که در طبقه سوم همان ساختمان واقع بود منتقل شدم.
واقعیت این بود که بعد از سالها اسارت در چنگ دشمن، زندانیان سیاسی دربند به طور عام و زندانیان مجاهد بطور خاص، فارغ از شرایط متحول بیرون از زندان و تغییرات داخل زندان، عمدتآ متحد و پشتیبان هم بودیم و علیرغم اینکه در تمام آن سالها، فاصله های فیزیکی و جدایی های ناخواسته و مکرر بخشی از زندگیمان شده بود و خیلی هم پوست کلفت و بردبارتر شده بودیم، ولی اتفاقآ بخاطر عمق روابط سیاسی و عاطفی و دوستی های صمیمانه هرچه بیشتری که نسبت به هم پیدا کرده بودیم، در این جور مواقع خیلی هم دل نازکتر و حساستر شده بودیم. به همین دلیل از هر طریق و بهر شکل به هر دری میزدیم و به هر سوراخی سر میکشیدیم تا از حال همدیگر خبر بگیریم و در صورت امکان تماس برقرار کنیم. بنابراین در شرایط جدید اوین هم با شیوه خاصی که به تجربه درآورده بودیم، در زمان محدودی که برای هواخوری داشتیم به دور از چشم پاسدارها و نگهبانان زندان، در حیاط هواخوری و از لابلای دیواره های یونولیت (عایقهای ضخیم پلاستیکی) حائل با پنجره های طبقه همکف، با بچه های سالن یک به سختی تماس می گرفتیم و اخبار بیرون از زندان و اتفاقات داخل بند را رد و بدل می کردیم. در یکی از تماس هایی که به همین طریق با مریم داشتم، خبر دستگیری مجدد برادرش رضا را شنیدم. وقتی علت دستگیریش را پرسیدم او با شیطنت همیشگی گفت: "میخواسته بره کربلا زیارت!" اشاره او به قصد رضا برای پیوستن به ارتش آزادیبخش ملی در نوار مرزی بود. متعاقبآ رضا به ۶ سال حبس محکوم و مجددآ در اوین در بندهای تنبیهی مردان قرار گرفت. خواهر و برادر بار دیگر در این سوی دیوارهای زندان در کنار هم قرار می گرفتند.

بهار ۶۷ نیز از راه رسید، در حالیکه مریم ماهها بود در بند تنبیهی و اتاقهای دربسته ی سالن یک اوین با کمترین امکانات زیستی، بدون هواخوری و هوای آزاد و نه حتی امکانی برای چند قدم راه رفتن در فضای باز، به همراه بسیاری دیگر از یارانش بسر می برد. مجاهدین سر به داری همچون فریبا دشتی، سوسن صالحی، تهمینه ستوده، فروزان عبدی، ناهید تحصیلی، رقیه اکبری، پروین حائری، مهدخت محمدیزاده، اعظم عطاری، اشرف فدایی، فرنگیس کیوانی، شکر محمدزاده، فریده رازبان، صنوبر قربانی و...

اواخر اردیبهشت ۶۷ به طور غیرمنتظره ای به دفتر زندان احضار شدم و فهمیدم که بعد از هفت سال حبس، نهایتآ اجازه خروج موقت من از زندان صادر شده است. البته بدون اینکه حتی فرصتی به من داده شود درجا مورد بازرسی بدنی قرار گرفتم و در اولین حرکت، پاسدار زن مسئول اینکار گردنبند سنگی یادگار مریم را که سالها در هر شرایطی همراه داشتم با خشونت از گردنم کشید و کند و مرا حسرت زده بر جای گذاشت... با این حال بهر کلکی بود و به بهانه تعویض لباس، به همراه یک پاسدار برای دقایقی به بند برگشتم و فرصت کوتاهی برای خداحافظی با بچه ها و عزیزان همبندم پیدا کردم... تمام بدنم میلرزید و اشک مجالم نمیداد. تنها چیزی که از آن دقایق به یادم مانده این است که بچه هایی را که کنارم بودند می بوسیدم و آرزوی دیدارشان را در بیرون زندان می کردم: مژگان سربی، مادر مهین (قریشی)، زهرا فلاحتی، فرح ... بچه ها با عقب راندن پاسدار بند کمکم کردند که خودم را به هواخوری برسانم. حالا بچه های سالن یک و سه هم متوجه موضوع شده بودند و هر کدام از لابلای کرکره ی پنجره های بند، با صدایی سرشار از محبت و هیجان فریاد میزدند و خداحافظی میکردند: مریم، ناهید، اعظم... صداهایی که بعد از سال ها همچنان در گوشم طنین انداز است.

مدت کوتاهی بعد از آنروز، در مرداد ماه، مریم و رضا این دو خواهر و برادر با وفا در آخرین پرواز نیز همسفر شدند و در حالیکه عاشقانه یکدیگر را دوست می داشتند در راه آرمان والایشان که آزادی مردم دربندشان بود، همراه با هزاران زندانی سیاسی بی دفاع دیگر سر به دار شدند.
در آن تابستان داغ و سوزان آنها شراره هایی بودند از اتشفشان خروش یک خلق در زنجیر که دیر یا زود گریبان همه جلادان و جناینکاران حاکم بر میهنمان ایران را خواهد گرفت.


مینا انتظاری
ایمیل:
mina.entezari@yahoo.com
وبلاگ: www.mina-entezari.blogspot.com

Wednesday, August 27, 2008

خاوران را دوست دارم - مرجان افتخاری

خاوران را دوست دارم
مرجان افتخاری

به مناسبت بيستمين سالگرد کشتار سراسری زندانيان سياسی تابستان 67 اين بار تصميم گرفتم مثل همبشه نباشم. ديگه دلم نميخواد از سرمايه و زشتی آن حرف بزنم. ديگه دلم نميخواد از سرمايه داری و ستم آن به کارگران، زنان و کودکان کار حرف بزنم. ديگه خسته شدم از بس از منافع و تضاد طبقاتی گفتم. پس کی ميشه که ديگه اين جنايتکارها و مفتخورها ما و چند ميليارد انسان را رها کنند. تا کی جنگ، تا کی اشغال، حمله نظامی و اوارگی مردم بی پناه. چقدر از گرسنگی و مرگ بچه ها تو آفريقا فرياد کنيم . وای که چه چهره زشتی داره اين اختاپوس هزار دست و پا. نفسم گرفت از بس فرياد نابود باد سر دادم. کم هم نيستند انهائی که بايد نابود بشن، برن وما را راحت بزارن. همه مردم روی اين گره خاکی را راحت بزارن تا خودشون تصميم بگيرند. چقدر از نظام سرمايه داري، بانک جهاني، مندليزاسيون و ان کميته حقوق بشرش حرف بزنم. کميته حقوق بشرش که معلوم نيست اصلا چه معنی و مفهومی برای بشر داره. حتما همان تعريفی را دارند که عمر ال بشير،رئبس جمهور سودان از بدبختي، آوارگی فلاکت، مريضي، گرسنگی و کشتاری که در دارفور به راه اندخته. چقدر تعداد اين ال بشير ها زياد شدند. در سوريه هم يک ال بشير ديگه هست که ادعای سوريه بزرگ را داره. هر چند وقت يکبار به حزب الله لبنان دستور ميده که کی را بکش و کجا را بمب گذاری کن. همه اين ال بشيرها با احمدی نژاد هم برادر دينی هستند. وای که ديگه دلم نمی خواد از مذهب، کراهت و واپس موندگی آن حرف بزنم. چقدر گفتند و نوشتند که دين افيونه. ولی يه زمانی افيون بود. حالا هيولا است، اصلا عجوزه است. چرا اين هيولا تو خاورميانه اينقدر ريشه داره؟ چرا اين همه فرقه و ادمکش از بن لادن، ملاعمر، خميني، خاتمي، احمدی نژاد انجا جمعند؟ چرا اين همه فرقه های تروريستی و عقب مانده تو اين منطقه جمعند؟ اخوان المسلمين، حزب الله، حماس، جهاد، فدائيان اسلام، سلافی. يعنی واقعا مردم اين منطقه تا اين حد عقب مونده اند؟ ديگه جوابی ندارم. ديگه خسته شدم از بس از رسوائی مذهب و اسلام نوشتم و حرف زدم. چقدر راجع به واپس موندگي، عقب موندگی و ارتجاعی بودن ان حرف بزنم. چقدر نفرت خودم را از سنگسار از اين بربريت محض نشان بدم. چند بار و چقدر در مورد حجاب اسلامی سرکوبهای ديگه سياسی و اجتماعی اسلام و حکومت نکبتبارش حرف بزنم. خسته شدم از بس قانون های ضد زن، زن ستيزی و وحشی گری اسلامی را تفسير کردم. ديگه نمی خوام از اسلام و حکومت اسلامی از چهره کريه هر دو انها حرف بزنم. ديگه دلم نمی خواد از جنگ هاش، قانون هاش، زندانهاش شکنجه هاش، اعدام هاش در ملاء عام روی چرثقيل، شلاق زدن کارگران حرف بزنم. چقدر از حکومت اسلامي، از سرکوب کارگران، دانشجويان زنان و کودکان بنويسم و فرياد بزنم؟ تا کی ما بايد خبر اعدام بشنويم؟ تا کی بايد فرياد" زندانی سياسی آزادی بايد گردد" را سر بديم؟ تا کی بايد نگران و پريشان انهائی که پشت ميله های زندان هستند باشيم؟ راستی چه تيتر زيبا و پر معنائی اين دانشجويان برای معرفی خودشون انتخاب کردند. " دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب". دقيقا همون چيزی که همه مردم ما به ان احتياج دارند، نه احتياج نيست نياز دارند. اخه نياز فراتر و عميق تر از احتياجه. همونطور که آزادی و برابری را دوست دارم خاوران را هم دوست دارم. درسته که اين جنايتکاران خاوران را درست کردند. درسته که اين غير بشرها ياران ما، عزيران ما را گروه گروه در تمام پهنه ايران اعدام کردند. اره اين رژيم اسلامی بود که درهای زندانها را بست و با خيال راحت مشغول کشتار شد. وای که چه جنايت و فاجعه ای بود کشتار هزارن هزار انسان. ان هم چه انسانهائی. همه ميدونيم که خمينی دستور اين جنايت را داد و همه سران اين رژيم در اين جنايت دست داشتند. من نميدونم چی شده که حالا گنجی و سازگاران که خودشون از برنامه ريزان و جنايتکاران بودند حالا فرياد وا مصيبت سر دادند. حالا چی شده که اين اکثريتی ها و توده ای ها خائن که سال 60 و 61 تا توان داشتند لو دادند، همکاری و جاسوسی برای اين رژيم کردند. حالا اينها هم مراسم سالگرد کشتار زندانيان ساسی سال 67 را برگزار ميکنند. پس انهائی که شما باعث دستگيری و اعدامشون در سال 60 و 61 شديد زندانی سياسی نبودند؟ خاوران را دوست دارم.چون سنبل خيلی از پيام ها است. سنبل يک تصميم گيری و انتخاب در شرايط سخته. سنبل جدال" بودن و نبودنه" خاوران فرياد سکوت مقاومت و ايستادگی در مقابل چوبه داره. خاوران را دوست دارم چون يارانم، رفقام، انجا آرميدند. ولی نه، انها انجا هم آروم نيستند، صدای انها، ايده های انسانی انها همه جا منعکسه. شکوفه های خاوران را بعد از 20 سال ميشه ديد، بو کرد و لمس کرد. حالا هزاران زن و مرد جوان برای ازادی و برابری دستهای مهربونشان را بهم داند. اره خاوران شکوفه داده، گل داده. دير نيست که آفتاب را هم بکاره. خاوران را دوست دارم.
Eftekhari_marjan@yahoo.com

مرجان افتخاری
26.08.2008

Friday, August 22, 2008

م- ساقی -آنان را دریابید

م- ساقی
آنان را دریابید


در میان آتش ها ایستاده اند
آنان که دستان پولادین خویش را
در جلادترین لحظه ها
شعله ور ساختند
و خشم سرخ و سرکششان
گزمگان پلشت را
گردن کج نکرد

آنان را دریابید
آی ی ی خشم طوفانی تان انقلاب فردا
آی ی ی حنجره هاتان فریاد
آی ی ی قربانیان شکسته در غربت

آنان همه چیزند
همه چیز
در تیره ترین زمان
و جلادترین لحظه ها
.آنان را دریابید

Wednesday, August 20, 2008

از دروازه عبور کن -اسماعیل وفا یغمائی


اسماعیل وفا یغمائی
چون جامه های کهن را به دور افکنی
وبا جامه و کفش و کلاه نو به بازار روی
به تو تبریک می گویند و کلاه از سر بر می گیرند
لبخند زنان
و چون اندیشه کهن را به دور افکنی
و کهنگی اش را اعلام کنی
رفیقانت به لعنتت بر می خیزند
برادرانت چوبه دارت رابر خاک بر می افرازند
پدرت گورت را حفر می کند
وغریو و هرای سی نسل از زندگان و مردگان
به مخالفت توبر می اید
و گرداگرد تو زرنیخ و آهک و سرکه و تیزاب
پاشیده می شود
و تازیانه های آتشین به گردش در می آید
با اینهمه و بی هیچ درنگ
از دروازه عبور کن
از دروازه عبور کن
از دروازه عبور کن
و زمان را در آغوش گیر
و آینده را
و روشنائی را
بیست اوت دو هزار و هشت ا

Tuesday, August 19, 2008

واژه‌های تلخ، مانده از سال‌های سوخته -- به بهانه 28 مرداد -ح مقدم ( بادبان )


این زانوی غم تو
از پشت آرزوهای از دست شده
با فرسنگها دریغ، مانده در حافظه‌ام

این زانوی تا ابد تبعید
زخم کهنه میهنی‌ است
که به قامت فریاد تو ایستاد

ای پیشوای ِ مادرزاد ِ آزادی
یاد تو را
در دشت‌های عمق تنهایی
به دیوار کهنه خاطرات نمی‌آویزم
آن را بدوش می‌کشم
تا سر برآورد روزی
از بستر ویرانه میهنم
و هر جا که صدایی بود و خاموش گشت

اجنبیان گفتند
درباریان آمدند
مرتجعین خواندند
اما تو هنوز و همیشه
در بادبان من
جاودانه‌ای

ح مقدم ( بادبان )

زخمی خون چکان تا هنگام التیام - مینا انتظاری




زخمی خون چکان تا هنگام التیام
مینا انتظاری

بیست سال پیش در همین ایام "کمسیون مرگ" در زندانهای سراسر کشور، به فرمان و فتوی خمینی تبهکار، دست اندرکار ارتکاب جنایتی بود که بشریت معاصر و تاریخچه جنبشهای اجتماعی نوین، هرگز معادل آنرا ندیده و تجربه نکرده بود. پدیده غریبی که به محض بروز اولین علائم و درز اولین اخبار آن، بطور خودجوش از جانب افکار عمومی و محافل سیاسی ایران، به عنوان "قتل عام زندانیان سیاسی" نام گرفت.

البته برای رژیم ارتجاعی که از روز اول به حاکمیت رسیدنش در فردای آن بهمن خونین، گام به گام همه مرزهای خیانت و جنایت را پشت سر میگذاشت و با عوامفریبی حیرت انگیزی تخم نفاق و فساد و تفرقه و تشنج در جامعه میکاشت و در مواجهه با مردم مشتاق آزادی و تهیدستان تشنه عدالت و شخصیتهای مستقل اجتماعی و جریانات مترقی سیاسی، رسمآ با زبان تهدید و ترور و با "آیه های غضب" و "شمشیر خون چکان ولایت" سخن میگفت، اساسآ هیچ حد و مرزی در شکنجه و کشتار و سنگدلی و سیاهکاری متصور نبود.

روندی که از فردای سی خرداد ۶۰ اوج بی سابقه ای گرفت و مردم جنگزده و خمینی گزیده و بخصوص نسل جوان و جلودار جامعه، بخاطر مقاومت و پایداریشان در برابر آخوندهای تازه بقدرت رسیده، آماج کشتارهای متعدد سراسری واقع شدند. تجربه بسیار تلخ و خونباری که نسل انقلاب را در ابعاد دهها هزار نفری به زنجیر و زندان کشید. بخش اعظم آن زنان و مردان برنا و دانا، در همان ابتدای دهه شصت بیرحمانه "تمام کش" شدند و بر خاک افتادند. خیل زندانیان بازمانده از آن موج کشتارهای پی در پی، بدرستی باور داشتند که عملآ در "صف اعدام" قرار دارند و سیاست رژیم هم بطور واقعی "زجرکش" کردن و یا "در خود فرو کشتن" آنان بود.

این چنین بود که از تابستان ۶۰ تا تابستان ۶۷ طی هفت سال ِ پرفراز و نشیب، هفت سال ِ پر رنج و خون، و هفت سال ِ مالامال از عشق و فدا، نسل انقلاب با همه شکستها و پیروزیهایش، با عزم و رزم، و با رشادت و شجاعت، حتی دست بسته و اسیر، حضور تاریخی و هویت سیاسی خودش را در برابر دیکتاتور دوران به ثبت رساند. این در حالی بود که رژیم حاکم با اِعمال انواع شکنحه های طاقت فرسای فیزیکی و روانی و کاربرد شیوه های بدیع درهم شکستن روح و روان زندانیان، از تمام ظرفیت تخریبی و طینت ضد بشری خود استفاده میکرد.

فضای زندان و زندانیان سیاسی در مقطع بهار و اوائل تابستان ۶۷ در واقع جلوه دیگری از شکست سنگین رژیم در برابر مقاومت نسل ما بود. جمع زندانیان بسیار منسجم تر، مقاومتر و با روحیه ایی بالاتر به نسبت هفت سالی که از سر گذرانده بودند بنظر میرسید. صف طولانی زندانیان و مقاومت ریشه دار اجتماعی، بن بست و معضل اصلی رژیم محسوب میشد. از سوی دیگر شکست خفت بار خمینی در جبهه جنگ خارجی نیز مزید بر علت شده و تمامیت رژیم را در موقعیت بسیار شکننده و ناپایداری قرار داده بود. شرایطی که در مجموع بطور اجتناب ناپذیری، در بطن خود خیزش و شورش مردم ستمدیده و زجرکشیده را بهمراه میداشت. درست در همین نقطه بود که خمینی با شامه ضد بشریش برای ابقای سلطه خود و حفظ ارتجاع متعفن موسوم به "اسلام عزیزش" فرمان قتل عام زندانیان سیاسی را به هدف نابودی دشمنان اصلیش صادر کرد.
البته در همین رابطه برخی با نیتهای مختلف با اشاره به حرکت ارتش آزادیبخش ملی به داخل خاک کشورشان ایران و عملیات "فروغ جاویدان"، به درجات مختلف از آن به عنوان عامل تحریک رژیم برای شروع آن کشتار بزرگ یاد میکنند. جدای از حقایق انکارناپذیری که تا کنون از درون و بیرون رژیم لو رفته و علنی شده، حتی خاطرات بیشتر زندانیان سابق و جان بدر برده دوران قتل عام، به صراحت گویای برنامه از قبل طراحی شده این جنایت بی سابقه بوده است.
با این حال حتی از دیدگاه خود رژیم هم که به آن رویداد نگاه کنیم، بارها و بارها در همان زمان گفته میشد: "منافقین و مزدوران استکبار جهانی با شکست سنگین در مرصاد عملآ نابود و مضمحل شدند". بنابراین رژیمی که "بقایای گروهک تروریستی منافقین" را هم در بیرون از زندان "نابود و مضمحل" کرده، قاعدتآ میبایست با خیال راحت زندانیان و اسیرانشان را آزاد میکرد. چرا که جنگ خارجی هم تمام شده بود و تهدید بیرونی یا "ستون پنجم" هم نداشت.
آیا جز این بود که پاشنه آشیل و تهدید اصلی و مبرم رژیم، مردم به جان آمده و مقاومت سازمانیافته و زندانیان مقاوم دربند بودند... راستی آیا بعد از نابودی چند باره "گروهکها" و "پاکسازی زندانها" ماشین کشتار رژیم متوقف شد و زندانها تخلیه شد؟ شاید بیربط نباشد یاداوری شود که بلافاصله بعد از اتمام جنگ خانمانسوز ایران و عراق، دولت وقت عراق فرمان آزادی زندانیان سیاسی اش را صادر کرد و خمینی فتوی قتل عام زندانیان سیاسی ایران را اجرا کرد.

ویژه گیهای منحصر بفرد قتل عام تابستان ۶۷، بطور کیفی آن را از دیگر جنایات مشابه و معاصر، متمایز میکند. مقدم بر هر چیز، آن کشتار بزرگ یک جنایت بدقت سازمانیافته و از قبل طراحی شده بود. خود ما در زندان شاهد بودیم که چطور در اواخر سال ۶۶ مسئولین و عوامل دادستانی و اطلاعات در زندانها، مقدمات اجرایی و طبقه بندی اولیه آنرا به اجرا گذاشتند در حالیکه ما خبر نداشتیم چه خوابی برایمان دیده اند.

طبعآ هدف و خواست اصلی رژیم از این پروژه سیاه، نابودی کامل زندانیان سیاسی موجود در زندانها و پاک کردن "صورت مسئله" زندانهای سیاسی ایران بود. چرا که طی هفت سال سرکوب مستمر دریافته بود که علیرغم همه نشیب و فرازها، موضوع زندانیان سیاسی و مقاومت آنان همچنان "مسئله" حل ناشدنی و بن بست استراتژیک رژیم میباشد. شاید لازم به توضیح نباشد که زندانیان سیاسی در آن زمان کسانی بودند که از موج کشتارهای سالیان جان بدر برده بودند و در همین سیستم قضایی یا "کشتارگاه" رژیم، جرمشان در حد اعدام تشخیص داده نشده و محکوم به حبس و زندان گردیده بودند. این در حالی بود که در مقطع تابستان ۶۷ بیشتر آنان بخش اعظم و چه بسا تمام مدت محکومیت شان را هم سپری کرده بودند.

یکی دیگر از وجوه تمایز قتل عام ۶۷ با دیگر کشتارهای دسته جمعی، سیاست سکوت سنگین و سانسور مطلق و حرکت با چراغ خاموش رژیم بود. در موارد و مقاطع قبلی معمولآ رژیم پیش و یا پس از هر کشتاری اقدام به فضاسازی و تشدید جو تهدید و ترور و ایجاد رعب و وحشت در سطح جامعه و بخصوص در داخل زندانها میکرد و در این رابطه با به نمایش گذاشتن پیکرهای سوراخ سوراخ شده و یا جسدهای آویخته بر دار و یا انتقال بدنهای مجروح بچه های شکنجه شده به داخل بندهای عمومی... خون و جنون مرگبار و ترسناکش را هرچه بیشتر به رخ میکشید. ضمن اینکه هیچ ابایی هم نداشت که صدای رگبار مسلسل جوخه های تیرباران و تک تیرهای خلاص، بطور مستمر در پشت دیوار بندها شنیده شود چرا که دقیقآ میدانست زندانیان در هر لحظه و با هر شلیک همراه با یاران بر خاک افتاده شان تا اعماق وجود میسوختند...

اینبار اما پروژه کشتار بزرگ با مخفی کاری تمام و حتی توطئه و تاکتیک "فریب"، چه در سطح زندانها و داخل بندها و چه در سطح جامعه و حتی لایه های پائین تر حکومتی آغاز میشود. با صدور فتوی جلاد قرن بلافاصله "کمیسیون مرگ" در تهران و شهرستانها شکل میگیرد و تحت عنوان "هیئت عفو" در زندانها مستقر میشوند و بطور روزانه و پیگیر، زندانیان سیاسی را روانه سالن های مرگ میکنند. شیوه جابجای و دسته بندی و تقسیم زندانیان و پراکندن آنان در سلولهای انفرادی و تلاش در بی اطلاع نگاه داشتن آنان از سرنوشت یکدیگر و پروسه ای که در محضر این "هیئت" طی میشود در نوع خود بی سابقه بوده است. پدیده ای که در هیچ دوره ای بچه های زندانی آنرا ندیده و تجربه نکرده بودند.
برای استتار کامل و پنهان نگاه داشتن آن جنایت هولناک در حین وقوع، تمامی سیستم و ماشین کشتار رژیم "آب بندی" میشود و تمامی ملاقاتهای زندانیان با خانواده شان و کانالهای ارتباطی یکطرفه شان با بیرون مثل رادیو و تلویزیون و روزنامه های حکومتی نیز قطع میشود. حتی پاسداران و مامورین سرسپرده رژیم هم برای جلوگیری از درز اتفاقی خبر، حق خروج از زندان را نداشتند.

گذشته از شیوه بدیع طراحی و اجرایی آن جنایت سیاه، حتی توجیه قانونی و روند حقوقی-قضایی آن نیز واقعآ منحصر بفرد و بی سابقه بوده است. تا قبل از آن قتل عام، معمولآ وقتی فردی توسط رژیم دستگیر میشد و به زندان منتقل میگردید، تحت هر شرایطی و بهر بهانه ای و با هر توجیه قانونی و آخوندی، بالاخره اتهام و جرم و پرونده ایی در رابطه با اعمال یا افکار فرد مذکور در بیرون زندان، برایش جور میکردند و او را باصطلاح محاکمه و محکوم به حبس یا مرگ می نمودند. بگذریم که هیچکدام از آن مراحل کوچکترین سنخیتی با موازین جهانی حقوق بشر نداشت.

اما در پروسه "قتل عام" عمومآ نه صحبت از جرم جدید زندانی در داخل یا خارج زندان بوده است و نه پرونده جدیدی در کار بوده است. همه بحث بر سر "هویت سیاسی" و اندیشه و اعتقادات فرد زندانی دور میزند. زندانیان سیاسی دانه به دانه و تک به تک در برابر کمیسیون مرگ به صریحترین و وقیحانه ترین شکل مورد "تفتیش عقاید" قرار میگیرند و عملآ آنان را بر سر دو راهی مرگ یا تسلیم قرار میدهند. این پروسه برای بسیاری با یک برخورد و یک سوال تمام میشود و راهی سالن مرگ و طنابهای دار میشوند و برای بسیاری دیگر بعد از چندین برخورد و سوال و جوابهای مختلف به همان سرنوشت ختم میشود.
همگی قربانیان آن جنایت هولناک قبل از هر چیز بخاطر داشتن اندیشه و افکاری مغایر با حاکمان پلید، و پای بندی و وفاداری شان به آرمانهای انسانی-اعتقادی و پرنسیبهای سیاسی، سر بر دار شدند. اتفاقآ بدلیل همین سابقه پایداری و پای بندی در طی هفت سال زندان، بیشتر زندانیان پیشاپیش تکلیفشان در برابر کمیسیون مرگ روشن بود.
پر واضح است که قتل عام تابستان ۶۷ تفاوت کیفی دارد با کشتارهای کور و بی حساب و کتاب و یا حتی سرکوبهای خونین سیاسی مثلآ به رگبار بستن یک تظاهرات بزرگ و یا نابودی فیزیکی افراد یک محله یا شهر، و یا یک قوم و قبیله، از زن و مرد و پیر و جوان...

جانفشانان فاجعه ملی تابستان ۶۷ صرفنظر از کمیّت چندین هزار نفری شان در زندانهای سراسر کشور، به واقع گلهای سرسبد جامعه و دست چینی از نسل انقلاب بودند. آنها براستی فرزندان رشید خلق و کیفی ترین افراد سیاسی و روشنفکر و مقاوم داخل کشور را شامل میشدند.

سبعیت و بربریت حاکم برکل پروسه آن کشتاربزرگ نیز اگر بیسابقه نباشد واقعآ کم نظیر است. از شیوه به دار کشیدن زندانیان دست بسته و بی پناه به عنوان زجرآورترین شکل اعدام، تا قتل افراد بشدت بیمار و یا دچار مشکلات حاد فیزیکی مثل قطع نخاعی یا فلج مادرزاد، و تا حلق آویز دختران و زنانی که طی هفت سال زندان در شکنجه گاههایی همچون "واحد مسکونی" و "قبر یا قیامت" و "گاودانی" و سلولهای انفرادی... بارها و بارها تا یکقدمی مرگ پیش رفته بودند و تا فراسوی طاقت انسانی زجر و رنج کشیده بودند.

"قتل عام ۶۷" از آنجا که بطور خاص و در قدم اول با هدف نابودی زندانیان مجاهد خلق در مرداد ماه آغاز شد و طبق فرمان خمینی تقریبآ تمامی زندانیان زن و مرد مجاهد (بجز عده معدودی که خوشبختانه جان بدر بردند) را در زندانهای سراسر کشور به دار کشیدند، یک "نسل کشی" سیاسی-تشکیلاتی نیز محسوب میشود. بطور مثال در مقطع قتل عام، در بندهای زنان زندان اوین که شامل سه سالن در سه طبقه یک ساختمان میشد، تمامی زندانیان مجاهد سالن یک و همچنین سالن سه اوین و بخش بزرگی از بچه های سالن دو، در جریان آن نسل کشی جاودانه شدند.

البته در پروسه قتل عام دامنه کشتار بعد از مجاهدین به دیگر زندانیان نیز گسترش یافت و چند صد نفر از زندانیان شریف وابسته به گروههای مختلف چپ از بندهای مردان نیز سر بر دار شدند. یاد همگی شان یاد باد!

لازم می بینم در همین جا از عزیزانی یاد کنم که هفت سال افتخار همبندی و سعادت همراهی با آنان را در زندانهای اوین و قزل حصار داشتم و هنوز بعد از بیست سال، تمامی لحظات و خاطرات و یادمانده های دوران با آنان بودن، برایم معنا و مفهوم سرشار و شگرفی از زندگی انسانی و آرمانی دارند. مجاهدین دلاوری که زندگیشان سراسر عشق و رنج و فدا بود و سرانجام در آن تابستان داغ و سوزان، سرفراز بر فراز دارها شدند.

حاکمیت پلید آخوندی در هیئت کریه خمینی، از روز اول هیچ ارمغانی جز بدبختی و نکبت و نفرت و جنگ و جنایت برای مردم ایران نداشت. بدترین اَشکال خشونت و خونریزی و خیانت را بر خلق ایران روا داشت و بسیاری داغهای گران بر دل، و زخمهای خون چکان بر روح و پیکر جامعه مصیبت زده و نسل سوخته ما بر جای گذاشت.

البته زخم عمیق و خون چکان کشتار تابستان ۶۷ تا روز به زیر کشیده شدن حکومت جلادان، افشاگر و رسوا کننده آن جانیان خواهد بود. این زخم کهنه وقتی التیام خواهد یافت که تمامی دست اندرکاران آن جنایت بیسابقه در دادگاه بین المللی و در پیشگاه افکار عمومی ایران و جهان بعنوان "جنایتکاران علیه بشریت" در معرض حسابرسی و قضاوت تاریخی قرار بگیرند و تمامی حقایق و ابعاد و زوایای ناگفته آن "قتل عام" و "نسل کشی" ضد بشری روشن و آشکار شود.

بعنوان یک شهروند ایرانی و عضوی از جامعه بشری، برای تکمیل این پرونده تاریخی و حقوق بشری، شایسته است هر آنکس که خبری دارد با امانتداری و بدون تعصب و تنگ نظری فردی یا گروهی، بگوید و بنویسد و به نمایش بگذارد؛ و آنانی که بی خبر هستند با دید تحقیقی و جدیت سیاسی و مسئولیت انسانی، بشنوند و بخوانند و دنبال کنند... و البته بازتاب دهند تا گرد و غبار فراموشی و تحریف، یک تاریخجه پر از رنج و شکنج، خون و فدا، و دلاوری و پایداری را مکدر نکنند. باشد تا زمینه تکرار چنین جنایاتی از بین برود و فرزندان و نسلهای بعد از ما بیشتر و بهتر بدانند که "آزادی" چه گوهر والا و گران بهایی برای خلق ما بوده است و عاشقان آزادی و حقوق بشر تا کجا فدا و نثار کرده اند.

مینا انتظاری
ایمیل:
mina.entezari@yahoo.com
وبلاگ: www.mina-entezari.blogspot.com

Sunday, August 17, 2008

می دمد آفتاب م ساقی



می رسد سوار
می رسد سواری از راههای دور
از جاده های آینه و آفتاب

،"و "شبنم
آنرا در سپیده دم و گلهای شبدر
تکرار خواهد کرد

می دمد آفتاب
آری
با شعله های گندمگونش
و روزهای نقل و شادی و لبخند
به خانه باز خواهند گشت

اگر چه در سفریم
اگر چه منتظریم

می رسد سوار
.می دمد آفتاب


Thursday, August 14, 2008

پرنده میگوید : دکترزری اصفهانی



پرنده ای که روی شاخه افرا دوباره میخواند
میگوید :
که هر جوانه طلوعی است
که با بشارت انبوه شاخه می روید
و حس سبز زندگی آرام میدمد درباغ
اگرچه قطره های یخ زده اشک ها هنوز
به گونه های برگهای سوزنی کاج مانده است
وبال های کبوترها زخمی است
و آن عقابهای جوان
در شکاف های کوه به زنجیرند
پرنده میگوید
حضور هربهار جلوه رستاخیز است
و هر ترانه یک دریچه به باغ است
و این سکوت مضطرب از دشت میرود روزی
و خاک برمی خیزد
زخواب دیرپای زمستانی
که هرپرنده مژده یک پروازاست
و هرشکوفه مژده یک آغاز
پرنده میگوید:........

Wednesday, August 13, 2008

شب خدا حافظی - خاطرات زندان ( مهدی یعقوبی ( میلاد )




شب خداحافظی

زنگ در را که زدندمادرم گفت: برو در روباز کن
من ازحیاط خانه دوان دوان بطرف در رفتم.وقتی در را باز کردم دیدم سه نفر نره غول که دونفرشان لباس سپاه به تن داشتند به من واق واق نگاه میکنند.سپس یکی از آنها که لباس شخصی بتن داشت گفت:باید باما بیای پنج دقیقه میخوایم باتو صحبت کنیم
من که میدانستم پنج دقیقه مساوی با اعدامم خواهد بود فکری بسرم زد :با ید هر طوری شده فرار کنم .احتمالا لو رفته بودم و خودم هم نمی دانستم که از کجا خوردم .تازه بیش از چند ماهی نگذشته بود که دوران زندانم را گذرانده بودم و بعد از اتمام محکومیت آنهم به علت بیماری شدید آزادم کردند.چرا که زندانیان را پس از اتمام محکومیت برای مدت نامعلوم نگه میداشتند.گفتم :
میشه یه لحظه به مادرم بگم
:میشه میتونی به اون بگی میخوایم چند لحظه باهات صحبت کنیم
من هم در را باز گذاشتم و دوباره در حالی که اطراف را می پاییدم به طرف مادرم رفتم . چند پاسدار بر فراز دیوارهااطراف خانه رامحاصره کرده بودند راه فرار نداشتم به مادرم گفتم که با آنها جر وبحث نکند تا مبادا به داخل خانه بیایند وتفتیش کنند اشکی بگونه اش نشست مرابه آغوش کشید ومن به طرف درخروجی منزل به راه افتادم.وقتی سوارماشین شدم بعد ازچند لحظه که براه افتادیم چشم بندی به من زدند وبا توپ و تشر گفتند:سرت رو بنداز پایین
من هم مانند گنجشکی که به دام افتاده باشد سرم را پایین انداختم .نمی خواستند کسی مرا ببیند. فکر میکردم چه اتفاقی افتاده است .هزار جورخیال به سرم میزد باید منتظر میماندم. در راه آنها بافرهنگ لومپنی مرا دست می انداختند و قهقهه میزدند .ومن دردلم آواز میخواندم
هر که در جان ودلش قطره ای خون آزادیخواهیست
هرکه درراه خلق خود هردم آماده جانفشانیست
بعد از نیم ساعت مرا به مقرسپاه پاسداران درست جایی که نمی خواستم تحویل دادند.دو پاسدار که زندانبان سابقم بودند مرا تحویل گرفتندومن درحالی که چشم بند به چشم داشتم آنها را از صدایشان شناختم در راه هلم میدادند وتف به سروصورتم می انداختند
:گوربه گور شده گمون میکردیم آدم شدی
من که میخواستم از قضایا سردر بیاورم سکوت میکردم بعد از چند لحظه مرا در حالی که عنتر خطابم میکردندروی صندلی نشاندندویکی پرسید :اسمت چیست؟
مهدی
درست حدس زده بودم بازجوی شکنجه گر تقی همکلاس دوران دبیرستانی ام بود مرتبا به گوشم سیلی میزد ومن چند بار بیهوش شدم ابتدا از جریان در گیری در خانه ای تیمی که مرا در منزل بغلی دستگیر کرده بودند سئوال کرد وبعد از جریان آجر پرتاب کردن به ماشین سپاه و...من درجواب گفتم این سئوالها مربوط به گذشته است ودردستگیری اول پاسخش رادادم .بعد از چند ساعت مرا به اتاق دیگری بردند یعنی اتاق شکنجه ،خدا وردی معاون لاجوردی که مخصوصا او را به بابل اعزام کرده بودندبه یکی از شکنجه گران دستور داد که چشم بندم را باز کنند وقتی چشم بندم را باز کردند .جواد * رادیدم.بمن گفت که او را میشناسم گفتم که باهم درگذشته در یک بند بودیم.سپس خداوردی در حالی که دندانهایش را بهم می سایید رو بمن کرد وگفت
:خوب توضیح بده
:منظورت چیست
:بگو شما
:منظورتان چیست
:در باره ارتباطات ،تشکیلات ،سلاح:،تیم عملیاتی
در همین اثنا جواد وارد گود شد ودر حالی که کاملا چهره اش پریده به نظر میرسید روبمن کرد
:مهدی مسئول استان را دستگیر کردند و همه چیز را گفته است
من که انتظارش را نداشتم یک دفعه فریاد زدم
:گرفتند که گرفتند تو چرا براشون خوش رقصی میکنی
سرش را به زمین انداخت و دو زاری اش افتاد که نباید پا جلوتر بگذاردو روابط را لو دهد. اما خداوردی که زودتر جریان را فهمیده بود .با عربده گفت
:جواد را ببرید بیرون ،اکنون به این سگ پدر درسی میدهم که تا دنیا دنیا ست فراموشش نشود
بعد دو تن از شکنجه گران که در چپ و راستم ایستاده بودند پایم راروی تخت شکنجه بستند .وشروع به شلاق زدن کردند.وقتی که شلاق به کف پایم میخورد درد تامغز استخوانم سوت میکشیدو من خوب میدانستم که اگر دهان باز کنم اعدام خواهم شد چرا که در دستگیری نخست و 15 ماه زندان کوچکترین مدرکی از من نداشتند واکنون که بار دوم به چنگشان افتادم .آنها تلاش میکردند که از قضایا سردر بیاورند.شلا ق پی در پی با رگباری از فحش فرود می آمد ومن باید تحمل میکردم .بعد از نیم ساعتی مرا به سلولی انفرادی انداختند.دوران بلاتکلیفی برای من دوران سختی بود و اصولا سرتاسر دوران زندان ،من مثل گروگان در دست سگان هار بودم چرا که لو نرفته بودم وهر زمان امکان داشت که با دستگیرهای جدید پرونده ام روی میزشان قرار بگیرد .در سلول انفرادی مثل گذشته هر صبح بعد از بیداری شروع به ورزش میکردم وبعد از کمی استراحت ساعتی را سرود میخواندم وبعد از ظهریکی دو ساعتی
میخوابیدم وسپس به جریان دستگیری می اندیشیدم .زندانبانان بیشتر از افراد روستایی بودند افرادی که مسئولان زندان آنها را عمدا انتخاب کرده بودند تا راحت تر جنایاتشان را دنبال کنند.البته سلول انفرادی سخت است آنهم در دوران بلا تکلیفی،میشداز دوزاویه برخورد کرد یا تن به یاس ودلمردگی داد وبه آرمانها پشت پا زد، که اصلا خیالش رانمی کردم ویا با برنامه ریزی صحیح انگیزه ها ی انقلابی ام را صیقل میزدم.زندانبانان معمولا نیمه های شب بامکانیزمهای مختلف سعی میکردند روحیه ام رابشکنند.گاه نیمه های شب بیدارم میکردم وبا چشم بسته مرا از راهروها عبور میدادندو در گوشی به من میگفتند که میخواهیم اعدامت کنیم .و باز هم مشت ولگد وشلاق، خوشبختانه جواد بعد از مقاومتم سرنخ دستش آمد و اطلاعات رالو نداد فقط گفته بود که مدت کوتاهی مرابه تشکیلات وصل کرده است ودرست میگفت من وجعفر که بااسلحه دستگیر شده بود وبعد از مدت کوتاهی اعدامش کردند به او وصل بودیم.اما آنها دنبال اطلاعات بیشتری بودند.پس ازیک هفته کتابهایی از دستغیب رادر سلول انفرادی به من دادند .کتابها بیشتر شبیه به کتابهای جوک بودندو برای خنده، خودم گاها کتابهایی را که درسن پانزده یا شانزده سالگی دوست میداشتم منجمله کتابهای برتولت برشت ،ماکسیم گورگی وعلی دشتی ،شاملوو...رادر ذهنم مرور میکردم و بعد از سالها از یاد آوری آنها لذت میبردم
ادامه دارد
جواد*اسم مستعار است .اورا در کشتارهای دهشتناک سال 67 اعدام کردند
مهدی یعقوبیmilladمیلاد


http://millad59.blogspot.com/

Wednesday, July 30, 2008

بمانی - شعرو آهنگ از همای

شعر گیلکی است وترجمه اش درانتهای صفحه است
بمانی بمانی بمانی بمانی
تو تی جا سر نیشتا نتانی بمانی

صب که تی چومان واکونی بمانی
بجار سرانا را کونی بمانی

تی دختره کان دوخانی
بجار سرانا دوانی

بجار کار کییا سیر کود بمانی
تی دختره کانا پیر کود بمانی

پول تی را آوارا کود بمانی
چول تی را بیچارا کود بمانی

بمانی بمانی بمانی بمانی
تو تی جا سر نیشتا نتانی بمانی

شعر و آهنگ از همای
ترجمه:
بمانی بمانی بمانی بمانی
تو نمی توانی سر جای خود بنشینی و آرام بگیری

از صبح که چشم هایت را باز می کنی
در شالیزار ها راه می روی

دخترهایت را صدا میزنی
و به شالیزار روانه می کنی

(دستمزد)شالیکاری چه کسی را سیر کرد بمانی؟
دختر هایت را پیر کرد بمانی

پول آواره ات کرد بمانی
گل(گل شالیزار)بیچاره ات کرد بمانی

بمانی بمانی بمانی بمانی
تو نمی توانی سر جای خود بنشینی وآرام بگیری
برگرفته از وب لاگ همای مستان

Tuesday, July 29, 2008

یک غزل نو - از وب لاگ زمستان است -وقتی از التهاب سرشاری ؛ به سرت می زند که بگریزی



وقتی از التهاب سرشاری ؛ به سرت می زند که بگریزی
بشکنی اضطراب آینه را با زمین و زمانه بستیزی
گوشه ای می گزینی و خاموش ؛ سایه ات را به قهر می رانی
ناگهان بی دلیل می خندی ؛ گاه بی وقفه اشک می ریزی
هی به اصرار از تخیل خویش - میله می سازی و پرنده و ...آه
یا قدم می زنی خیابان را زیر باران و باد پائیزی
استحاله دوباره می شوی از ؛ ذکرهای مدام مولانا
رقص پنهان کیمیا خاتون ؛ اعترافات شمس تبریزی
دود سیگارهای پی در پی می کند وهم خلسه را افزون
به خودت هی مدام می گویی : چه قدر از حضور لبریزی
به خودت فکر می کنی که چرا ! بودنت را دوباره می سنجی
از همین شعر دار می بافی و خودت را به آن می آویزی

تا چند قطره قطره در گذرم
م.ساقی

می خواهم
آخرین سروده ی امروز را بسرایم
می خواهم
درهم بکوبم این همه دیوار و برج و بارو را

می خواهم آشنا کنم این دل ناهموار را
با خنده های آنسوی پنجره

می خواهم تا صفای سبزه زاران
و نسیم کوهساران
بهار را جستجو کنم

می خواهم بیاشامم از سپیده دم صبح
طراوت و شادی ها را

و بر گونه های خود بچسبانم
گلهای مخملین بوسه های تو را

می خواهم شوری بپا کنم
شوری سراسر و یگانه و لبالب
شوری از جنس آدمیانی نو
و جهانی به وسعت فرداها

می خواهم
آخرین سروده ی امروز را بسرایم

می خواهم
به سامان برسانم این عشق ناتمام را

می خواهم بپایان ببرم این غم نانجیب را

می خواهم در کوچه های شهر
چون کولیان دشتهای دور
برقص درآیم و غوغا بپاکنم

تا چند قطره قطره در گذریم
تا چند چکه چکه فرو ریزیم
تا چند ذره ذره آب شویم

تا چند سکوت و اشک
تا چند طناب دار
چو مار
چنبر زند بر گردن پیر و جوان خلق
تا چند رنج و شکنج و گرسنگی
تا چند سنگسار

تا چند در کوچه های بی نور و چراغ
روشنایی و نور آرزو کنیم

رنج است این سپیده ناتمام
درد است این سکوت بی فریاد

این مزرعه ی اِدبار ناروشن
دیرزمانی است
تشنه ی باران است

برخیز
برخیز
برخیز
برخیز و تندر خشم ناب شو
کوبنده و خروشان

شور و شرر و فریاد شو
بنام نامی ایران

برخیز ای مانند من منتظر براه
بشکف ای ناشکفته بر دفترم
بال بگشای ای پرنده ی آزادی

.برخیز

بیست و هفتم خرداد 1378

چند دوبیتی از : حبیب الله بخشوده


چند دوبیتی تازه از : حبیب الله بخشوده
۱
نه سنگم تا قیامت بد بمانم
نه بارانم که پشت سد بمانم
نمی دانم چه هستم هر چه هستم
دلم اینجا نمی خواهد بمانم

۲
من از اول سفالی ساده بودم
میان آب و گل افتاده بودم
به طاهر می رسد اجداد روحم
که درویشی دوبیتی زاده بودم

۳

غزل خوب است از آن بهتر دوبیتی
رفیق اول و آخر دوبیتی
برایم خانه ی سبزی بسازید
دوبیتی در دوبیتی در دوبیتی

۴

گره از روسری را باز کردی
شبی افسونگری را باز کردی
بر ابرو سرکه بر لب ها شکر خند
دری بستی دری را باز کردی

۵
به هر در می زنم مشتم شکسته
اشارات سرانگشتم شکسته
توانی نیست سر بردارم از خاک
غم بی مادری شتم شکسته

۶
اگر شب بود بی یاور نبودم
اگر تب بود بی بستر نبودم
میان این همه تنهایی و غم
دلم خوش بود بی مادر نبودم

۷

من این سوی و تو آن سو مانده در گل
کی آخر می رسد بارم به منزل
نه ط.وفان می برد رختش ز دریا
نه دریا می کشد پایش ز ساحل

۸
نه صیقل می زنم این واژه ها را
نه قیچی بال الفاظ رها را
برای آنکه با باران برویم
به شعرم می کشم پای خدا را

من و تو ، درخت و بارون…- شاملو

من و تو ، درخت و بارون…



من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‎كنه
ميون جنگلا تاقم مي‎كنه



تو بزرگي مث شب
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي
مث شب



خود مهتابي تو اصلا، خود مهتابي تو
تازه، وقتي بره مهتاب و هنوز
شب تنها
بايد
راه دوري رو بره تا دم دروازه‎ي روزـ
مث شب گود و بزرگي
مث شب



تازه، روزم كه بياد
تو تميزي
مث شبنم
مث صبح



تو مث مخمل ابري
مث بوي علفي
مث اون ململ مه نازكي:
اون ململ مه
كه رو عطر علفا، مثل بلاتكليفي
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون مرگ و حيات



مث برفايي تو
تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه
مث اون قله‎ي مغرور بلندي
كه به ابراي سياهي و به باداي بدي مي‎خندي…



من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‎كنه
ميون جنگلا تاقم مي‎كنه



احمد شاملو

نمایش ملکوتی نظام - ملیحه رهبری



نمایش ملکوتی نظام
ملیحه رهبری
28 ، یونی ، 2008

29 تیر اعدام
29 پایه سرکوب
29 عمود نظام
نشان 29 سال حکومت
بر پا می گردد.
29 جوان،
29 قربانی،
زاده گان نظام خامنه ای
پرورده در دامن این نظام
به دار آویخته می شوند.
تا حقوق بشر،
تا حقوق خلق ایران،
در برابر دیدگان جهانیان
عریان تر
و زبان فاشیستی
و حرف آخرآن،
با چنین نمایشی ملکوتی!
برای متحدین شرقی و غربیش
روشن بیان شود.

چه باک!
ابلیسٍ ساجد
عمامه و عبا
و نعلنگ خود
اینگونه
در خونی تازه غسل می دهد.

29 اعدام شروران در یک روز
29 سال اعدام روزانه شروران!
یعنی آینه ای
در برابر واقعیت عریان این نظام
که با دفن کردن آن
نه خاک
و نه پاک می شود.

29 جان رقصان بر طناب دار
29 قلب لبریز از نفرت
29 روح یکپارچه کینه
29 زبان خاموش
آیا می میرند؟
آری اما نه برای همیشه!

ابلیس ساجد
خوب می داند که
سرنوشت خود و نظامش
نه بر 29 تیر اعدام
یا بر شاخه درختان کهنٍ 29 خیابان
یا در میدان های 29 شهر ایران
که تمامیت بساطش
بر پایه یک تیر
از کله نظام
در برزن تاریخ
بدار آویخته خواهد شد.
و خوب می داند
که 29 سال است
در سینه خلق ایران
دفن و به گور سپرده شده است،
و تنها انتظار است که
باقی مانده است.
انتظارٍ روز انتقام
انتظار روز رستاخیز.

تاریخ این سرزمین 7000 ساله
با پایان سلطه اهریمن و ابلیس
و با طلوع نور جاودان اهورایی
تا به ابدیت
پیوند خورده است.
رنگین کمان حکومت ها می گذرند،
گل سرخ ایران زمین جاودان می ماند!

Tuesday, July 22, 2008

فروغ فرخزاد

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگهای مرده هم آغوش می کنی
گمراه تر ز روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟
(فروغ فرخزاد

Sunday, July 20, 2008

صبح خواهد آمد - اسماعیل وفا یغمایی


شب بپایان خواهد رسید
و صبح خواهد آمد
این را شعرهای شعله ور شاعران میگویند
وقتی که حتی تفنگها خاموشند


***
شب بپایان خواهد رسید
و صبح خواهد آمد
و ارواح هزار شاعر مقتول
هزار شاعر مرده
از میان مردم باز خواهند آمد
تا در پایکوبی زیباترین دختران این سرزمین
شعرهایشان را بسرایند و بخوانند و به مردمان بسپارند
***
شب بپایان خواهد رسید
و صبح خواهد آمد
در غرش دفها و ضربان ضربها و بارش زخمه ها
و در زیر وزن دل انگیز ترین ساقهای رقصان آزاد
استخوانهای ارتجاع و کهنگی خرد خواهد شد
این را دستهای هزار شاعر مقتول
هزار شاعر مرده
به رنگ صبح
بر دیوارهای شب نوشته اند
این را دستهای هزار شاعر بیدار

بر دیوارهای شب می نویسند

و بر پیشانی مقدس مرتجعان
بیست.ژوئیه.دوهزار و هشت

Tuesday, July 15, 2008

نصیب های من - کاظم مصطفوی



نصيب من از اين همه تنهايي
نگاهي است قليل تر از آب
در باديه بي آب و امتداد عطش.
نصيب من ولع ديدن است
از پس ديواري كه سر در آسمان دارد.
و اگر كه اين ديوار،
آوار شود در لايه‌هاي زمان
بايد كه دور، نزديك شود
مثل صبح
به صبح.
و روز بريزد در روز
و فردا پر شود از ديروز
مثل امروز كه پر از فرداست.
اگر كه اين آوار فرو بريزد
نصيبهاي من باز هم شكوه تنهايي‌ست
و به آسمان خواهم گفت
آن چه را ديده‌ام از پس ديوار حسرت

سرودها راشاعران نمینویسند




پس از شنیدن مارسیز
اسماعیل وفا یغمائی


سرودها را شاعران نمینویسند
سرود وقتی زاده میشود
که ملت می خواهد بمیرد
تا زاده شود
وقتی که مردان و زنان
به انتهای سنگ و تاریکی می رسند.
به انتهای نومیدی و امید
به انتهای اشک وسکوت
***
ملت
آخرین جرعه آب و شرابش را می نوشد
آخرین تکه نانش را می بلعد
کمربند و بند کفشهایش را می بندد
از شلیک سوزنده تفنگ و تیزی درنده تیغه شمشیرش اطمینان میابد
برای آخرین بار در آینه می نگرد
ولی چیزی نمی بیند
نه چیزی میبیند و نه نامش را به یاد می آورد
و از خانه بیرون می آید
بر تکه های پاره شده شناسنامه اش
بی نام، بی چهره و مسلح
بی آنکه درها و پنجره ها را ببندد
و بگوید به امید دیدار
***
نه خدا و نه شیطان
نه مقدسانی که قرار است از فراز تنگه ها
با در لباده هاشان افتد
و نه فرشتگان محافظ
یاکمکهای دولتهای دور دست
در خیابان یا بیابان
تنها خشم است و اراده و پولاد
جوشنده از اعماق ناشناس ترین مویرگهای مردم و فقط مردم
مردمی که ناتوانی هایشان پایان یافته است
تنها خروش همگانی است
جویبارهائی از گلوگاه بیشماران
و چرخان
چون توفانی، گرد بادی، دریائی خروشان بر فراز سرها
برخیزید! فرزندن میهن
بر خیزید له شدگان،غارت شدگان، دریده شدگان
برخیزید به سخره گرفته شدگان،تحقیر شدگان، به هیچ گرفته شدگان
بازیچه شدگان ماهها و سالها و دهه ها
اینک فرا رسیدن صبح زندگی یا غروب مرگ
بامداد شکست یا شامگاه پیروزی
برگورهای ستمدیدگان یا ستمگران
و سرود، سرودها زاده میشوند
بیرحم و سرخ و قاطع
شعله ور وبی هراس ومهاجم
تا آخرین نفر و آخرین واژه
سرودها را شاعران نمینویسند
چهارده ژوئیه دو هزار و هشت
 
Copyright 2009 ادبیات