
در ۴۰ کیلومتری شمال غربی نطنز از استان اصفهان در دامنه کوه کرکس روستایی بس کهن به نام ابیانه
وب لاگ خاطرات یک آسمانی



خوشت میاد؟"



برف بکر
داستان کوتاه اثر و. ت. شالامُف
ترجمۀ الکس. الف
وارلام تیخونویچ شالامف (1982-1907) در وُلـُگدا به دنیا آمد. فرزند یک روحانی و معلم بود، و خود را از خردسالی نویسنده میدانست. شالامف تحت تأثیر مایاکوفسکی قرار داشت. هنگامی که در سال 1920 در دانشگاه مسکو به تحصیل در رشتۀ حقوق مشغول بود، به این دلیل که سعی کرده بود نامۀ ممنوع الانتشار لنین را در مورد استالین توزیع کند، دستگیر و به سه سال زندان در منطقۀ کوهستانی اورال محکوم شد. در آن نامه لنین نوشته بود که استالین باید از مقام دبیرکلی حزب برکنار شود. شالامف در سال 1932 به مسکو بازگشت و به عنوان روزنامهنگار آغاز به کار و در عین حال شروع به نوشتن داستان کوتاه و انتشار آنها کرد. پنج سال بعد، دوباره بازداشت و محکوم به پنج سال زندان در "کولیما" شد. کولیما، در شمال شرق سیبری، بزرگترین اردوگاه کار اجباری و در واقع نوعی امپراتوری در میان زندانهاست. در سال 1942 مدت محکومیت شالامف تمدید و در سال 1943 ده سال دیگر به طول محکومیت او افزوده شد. او را متهم کردند که "تبلیغات ضد شوروی" میکند. گویا شالامف آثار ایوان بونین، پناهندۀ سیاسی در فرانسه، را در زمرۀ "آثار کلاسیک روسی" شمرده بود. در سال 1953 وی را رها کردند و سه سال بعد او به مسکو بازگشت.
سولژنیتسین میگوید که تجربۀ شالامف در مورد زندانها و اردوگاهها از تجربۀ او تلختر و طولانیتر است. وی با خضوع اعلام میکند "بر عهدۀ شالامف است که عمق سبعیت حاکم بر آن اردوگاهها و یأس نهایی ناشی از زندگی در آن اماکن را به خواننده نشان دهد." با این حال شالامف در نگارش مجمع الجزایر گولاک شرکت نکرد. وی از اوایل دهۀ شصت سدۀ بیستم در محفل خانگی نادژدا مندلستام شرکت میکرد، اما به تدریج منزویتر و دچار پارانویا (خیالات و بدبینی) شد. در اواخر همان سده داستانهای کولیما را قاچاقی به غرب بردند که در آغاز توجه چندانی را جلب نکرد؛ و این ظاهرا ً نشانۀ نهایی یأس بود. در عین حال نویسنده به اصول اکید اخلاق دگراندیشی بیتوجهی و بر مشکلات خود اضافه کرد. در سال 1972 تنها در تحت فشار ناچیزی از سوی مقامات، نامهای (اگرچه تا حدی مبهم) را امضا کرد که در آن حقیقت داستانهایش را رد کرده بود؛ در عوض اجازه یافت مجموعۀ کوچکی از شعرهایش را منتشر کند. مدتی بعد مقبولیتی را که عدهای از نویسندگان با توصیف گولاک حاصل کرده بودند رد کرد و سالهای پایانی زندگی را در فقر و گمنامی گذراند. در سال 1979 به خانۀ سالمندان فرستاده شد و سرانجام سه سال بعد، کوتاه زمانی پس از انتقال به یک بیمارستان روانی، در سرمای گزندۀ ژانویه زندگی را وداع گفت.
خوانندهای که تنها معدودی از داستانهای شالامف را خوانده باشد چنین تصور میکند که داستانهای کولیما شرح ساده و مستقیم تجربیات نویسنده است. حوادث توصیف شده در این داستانها، اگر به صورت منفرد خوانده شوند، کاملا ً واقعی مینمایند. تنها هنگامی که همۀ این داستانهای قهرمانی را بخوانیم و کل آنها را در نظر مجسم کنیم متوجه میشویم که تشخیص حقیقت این داستانها ناممکن است. و بالاخره کم کم غیرواقعی بودن سترگ دنیای راوی را در مییابیم. سرنوشت راوی در داستانهای پیاپی یکسان است؛ ماجراهای هریک به صورتی ناممکن در هم تنیده و زمان در آنها متوقف شده است. این نوع ترکیب واقعگرایی و فراواقعگرایی (سوررئالیزم) قدرتی خارقالعاده به داستانهای کولیما بخشیده است.
شالامف در آغاز از خوشباوری خواننده به این که خاطرات واقعی نویسنده را میخواند استفاده میکند و او را به شیوههای مختلف به بازی میگیرد. یک نمونه از شگردهای ادبی شالامف این است که از نامهای اشخاص واقعی برای نامیدن اشخاص داستانهایش استفاده میکند. بعضی از این نامها به نویسندگان روس تعلق دارند، از جمله آندرهیو، فادایو، پلاتونوف و زامیاتین که هرگز دستگیر و به اردوگاههای کار اجباری فرستاده نشدند. گاه انتخاب این نامها دلیل روشنی دارند، مثلا فادایو، نام مأمور سنگدل و بیرحم داستان "سته" یا "توت" همان نام "دبیر کل اتحادیۀ نویسندگان شوروی" در میان سالهای 1946 تا 1953 و بازتابی از آنست. روشن نیست که چرا شالامف نام قصهگو را در "ساحر مار" آندره پلاتونف نهاده است. احتمالا ً شالامف در این جا از پلاتونف به این دلیل که، در نیمۀ دوم دوران خدمت، تن به درخواستهای مقامات داده بود، انتقاد میکند؛ درست همان گونه که پلاتونف خیالی و قصهگوی داستان، دلایل دروغینی در مورد علت داستان گوییهایش به جنایتکاران صاحب قدرت اردوگاه ذکر و خودفریبی میکند، پلاتونف واقعی نیز- بنا به ادعای شالامف- داستانها و دلایل دروغینی تحویل زمامداران جنایتکار شوروی میدهد و خود را میفریبد. معهذا شالامف برای پلاتونف احترام، و حتی چیزی بیش از آن، قائل است. در دنیای تهی از عشق داستانهای کولیما این جمله را بکرات میخوانیم و یکه میخوریم: "پلاتونف را دوست داشتم." ، "دلبستۀ پلاتونف بودم."
نخستین داستان از مجموعۀ داستانهای کولیما که به بسیاری از زبانهای دنیا ترجمه شده "از میان برفها" نام دارد. در زیر ترجمهای از این داستان بسیار کوتاه را با نام "برف بکر" میخوانید. گزینش این عنوان ثانوی از متن خود داستان گرفته شده و به نظر نمیرسد که به پیام اصلی داستان و نحوۀ اثر آن در خواننده لطمهای وارد آورد. در آینده نیز ترجمۀ داستان "توت" و "ساحر مار" تقدیم خواهد شد. از اشاره به نکتهای هم ناگزیرم: ترجمۀ این داستانها به معنی رد یا پذیرش آراء شالامف نیست. هدف تنها معرفی آثار او به عنوان یک نویسنده و دگراندیش است.
* - نامها به ترتیب: "سته" یا "توت" Berries ،"ساحر مار" the Snake Charmer و "از میان برفها" Through the Snow
برف بکر
چه طور میشود از میان برفهای بکر راه باز کرد؟ مردی جلوتر راه میافتد، عرقریزان و دشنامگویان؛ به زحمت میتواند قدمی جلوتر بگذارد؛ مرتب در برف، در درون برف نوباریده که به پودر میماند، فروتر و فروتر میرود. راه درازی را طی میکند و ردی ناصاف از حفرههای سیاه در پس به جا میگذارد. خسته می شود. روی برفها میافتد؛ سیگاری آتش میزند؛ دود آبی سیگار که از اشنو هم بدتر است روی برفهای سفید و براق پهن میشود. حالا مرد خود خیلی جلوتر رفته است، اما دود آبی هنوز همانجا که او برای استراحت افتاده بود آویزان مانده- هوا تقریبا ً بیحرکت است. راهها همیشه در روزهای آرام و راکد کافته و کوفته می شوند – در روزهایی که زحمت آدم به باد نمیرود. مرد در میان بیکرانگی برف نشانههایی برای خود پیدا میکند: صخرهای، یا درخت بلندی. مرد خود را، تن خود را، درست مانند قایقرانی که در میان رودخانهای پارو میزند، میراند و به جلو میبرد، از این سنگپوز (دماغه) تا آن سنگپوز*. در صفی، شانه به شانه، پنج یا شش تن از دوستان یا همگروهان مرد، راه باریک و نامطمئنی را که مرد رفته دنبال میکنند. در کنار و به موازات آن رد، نه در همان راستا. وقتی که به نقطۀ از پیش معین شدهای میرسند، همان راه را برمیگردند و برف بکر را در زیر پا درست به همان شکل قبل فرو میکوبند، جایی که تا کنون پای انسان به آن نرسیده است. راه باز شده است. آدمها، سورتمهها و تراکتورها میتوانند از این راه بروند. اگر قرار میبود بقیه هم درست همان راه را پشت سر مرد اول بروند، و قدمهاشان را در جای پای او بگذارند، آن وقت باریکه راهی درست میشد که اگرچه دیدنی اما قابل رفتن نبود؛ ردی بود از جای پاهایی که از خود برف هم غیرقابل عبورتر میبود. دشوارترین وظیفه از آن مرد اول است؛ وقتی که توانش تمام میشود، فرد دیگری از گروه پنج نفری ِ پیشروان جایش را میگیرد. تک تک اینها، حتی کوچکترینشان، یا ضعیفترینشان، باید کمی از این برف بکر را در زیر پا بکوبند و راه باز کنند – نه درست در جای پای دیگری. اما کسانی که با تراکتور و یا اسب این راه را خواهند رفت نه نویسنده که خواننده خواهند بود.
*- سنگپوز معادل (headland) است که شاید بتوان به آن دماغه هم گفت.
خدا حقیقت را میداند ولی منتطر میماند
اثر لئو تولستوی ترجمۀ الکس. الف
تولستوی (1910-1828) در استان "تولا" در دامن خانوادهای اشرافی به دنیا آمد و در سال 1837 یتیم شد. سرپرستان بعدی او مادربزرگ و عمهاش بودند که آن دو نیز بزودی فوت کردند. آنگاه تولستوی را به همراه سه برادر و تنها خواهرش نزد عمۀ دیگری به کازان (قازان) فرستادند. تولستوی در دانشگاه کازان ابتدا در دانشکدۀ زبانهای خاوری به خواندن زبانهای عربی و ترکی آغاز کرد، اما این رشتهها با طبع او سازگار نبود؛ لذا تغییر رشته داد و به دانشکدۀ حقوق منتقل شد. اما، به دلایلی، نتوانست تحصیلاتش را تمام کند. از سال 1852 تا 1856 در ارتش خدمت کرد و شاهد عملیات قفقاز و کریمه بود؛ در خلال محاصرۀ سواستوپول فرماندهی یک واحد آتشبار سنگین را به عهده داشت و "داستانهای ستواستوپول" (6-1855) که ملهم از همین حوادث بود، نخستین بار نام او را بر سر زبانها انداخت. لئو در سال 1862 با دختری به نام "سوفیا بهرز" ازدواج و از آن زمان به بعد عمدتا ً در املاک خانوادگی در یاسنایا پولیانا زندگی و آنجا را اداره کرد.تولستوی آدمی سخت اخلاقی و درعین حال بسیار کامجو بود. اما چون در عین حال باوجدان بود و احساس مسئولیت هم میکرد مدرسهای برای دهقانانش ساخت و کتابی مقدماتی نیز برای آموزش آنان نوشت که در طول زندگی وی بیست و هشت بار تجدید چاپ شد. در فاصلۀ سالهای 1879 و 1881 "شرح اقاریر" را به رشتۀ تحریر کشید، که توصیف مکاشفهیی روحانی بود و نویسنده در طی آن اعلام نمود که تمامی آثار پیشین او غیر اخلاقی بودهاند. طرز برخورد ناباورانۀ همسرش با شیوۀ جدید پرهیزگاری او مشکلاتی را که از قبل بین آن دو موجود و شدید بود، وخیمتر کرد؛ در نتیجه تولستوی در سال 1884 کوشید که خانواده را ترک کند اما موفق نشد. در سال 1885 یک خانۀ نشر به نام "پوزردنیک"، به معنای "واسطه" بنیانگذاری کرد، که هدفش انتشار کتب آموزشی و اخلاقی ارزان برای فقرا بود. این انتشارات تنها در سال 1889 سه میلیون جلد کتاب فروخت. در میان سالهای 1891 و 1893 در استان ریازان برای درماندگان و گرسنگان یک آسایشگاه ایجاد کرد. بنیاد بینالمللی تولستوی در آغاز قرن بیستم بدین قصد ایجاد شد که به باورهای پارسامنشی و آرامشدوستی وی گسترش بخشد. در سال 1901 کلیسای ارتدوکس (که تولستوی آن را به دلیل عدم انطباقش با مسیحیت بیاعتبار اعلام کرده بود) او را طرد و تکفیر کرد. تولستوی در پی جستجویی نامعلوم و اندکی پس از ترک خانه، در ایستگاه راه آهن آستاپوو، چشم از جهان فرو بست. شاید هم خروج وی از خانه به قصد رهایی از ازدواجی صورت گرفت که روز به روز برای او غمانگیزتر میشد.در حوالی آغاز سدۀ بیستم هیچ فردی بیشتر از تولستوی از نعمت فضایل اخلاقی و روحانی بهرهمند نبود. ماکسیم گورکی زمانی به شوخی و مزاح گفته بود "دنیا یا جای خداست و یا جای تولستوی چون این دو به خرس میمانند که با هم توی یک قفس جا نمیگیرند." آموزههای تولستوی، به غیر از دیگران، مهاتما گاندی و بنیانگذاران جنبش ایجاد مزارع اشتراکی، از جمله جنبش ایجاد کالخوز و کیبوتز، را هم تحت تأثیر قرار داده است که نوعی زندگی آرمانشهری با اقتصاد کشاورزی تلقی میگردد.مشهورترین رمانهای تولستوی جنگ و صلح (9-1865) و آنا کارنینا (7-1875) هستند که در میان آثار برجستۀ او قرار دارند. مجموعۀ سه جلدی خودزیستنامۀ او در تحت عناوین کودکی، نوجوانی و جوانی جذابیت یگانهای دارند. رمان کوتاه مرگ ایوان ایلیچ آرزوی رد واقعیت مرگ را به نمایش میگذارد. رمان بلند رستاخیز اعلان لزوم تولد دوبارۀ فرد و جامعه هردوست. حاجی مراد آخرین اثر مهم تولستوی نیز تصویری است از همدردی با رهبر مشهور چچن.تولستوی، دست کم پس از سپری شدن بحران روحیاش، بدین باور بود که هنر وظیفهای جز هدایت و آموزش اخلاقی ندارد. او در کتاب هنر چیست؟ (1897) تنها به دو نمونه از آثار خویش اشاره کرده و داستان کوتاه حاضر را که نسخۀ کامل شده حکایتی منقول از زبان پلاتون کاراتایف، یکی از اشخاص جنگ و صلح، در صفحات پایانی آن، میباشد، همچنان به عنوان "هنر خوب" برگزیده است. این داستان در سال 1872 برای نخستین بار چاپ شد. تنش موجود میان تولستوی، به عنوان هنرمند، و تولستوی، به عنوان معلم اخلاق، را در تاریخچۀ تحول متن این داستان میتوان مشاهده کرد. تولستوی در متنی مقدم بر متن حاضر که نسخۀ استاندارد داستان "خدا حقیقت را میداند، ولی منتظر میماند" شناخته شده، از زبان آکسیونوف در پاسخ به پرسشی که از او شده دروغی مصلحتآمیز میگوید که این است: "من هیچی ندیدم، هیچی نمیدونم." ولی در سال 1885 چرتکوف، یارغار و مبلغ افکار تولستوی، به او نوشت که از این بابت دچار مشکل شده و این گونه توضیح داد: "آکسیونوف به گفتن دروغی عمدی متشبث میشود تا رفیقش، یا در واقع همبندش، را نجات دهد، بهعلاوه، این عمل آن گونه که فهمیده می شود بزرگترین کار زندگی اوست. اما او میتوانست این دروغ را نگوید و همان کار بزرگ را هم انجام داده باشد. آکسیونوف میتوانست بگوید که او نقب را نکنده است و در مورد این هم که آیا میداند چه کسی آن را کنده یا نه می توانست سکوت کند.٭ از قرار معلوم تولستوی در تحت تأثیر این بحث قانع شد و قول آکسیونوف را در ویراست بعدی داستان حاضر بازنویسی و دیگر کرد.ترجمۀ انگلیسی این داستان بر اساس متن تجدید نظر شده و توسط رابرت چاندلر صورت گرفته است. انتشارات پنگوئن آن را به همراه مجموعهای از دیگر داستانهای کوتاه روسی در سال 2005 منتشر کرده و ویراستار کل داستانها نیز همان مترجم است. ترجمۀ فارسی نیز بر اساس ترجمۀ اخیر قرار دارد؛ مع هذا لازم است گفته شود این داستان از این پیش دست کم دو ترجمۀ دیگر به فارسی پذیرفته است: "خداوند حقیقت را میبیند اما صبر میکند"، ترجمۀ پریسا خسروی سامانی، و ترجمۀ جدیدتر توسط صادق سرابی در تحت عنوان "سرانجام حقیقت آشکار خواهد شد." با تأسف باید خدمت خوانندگان عرض کنم که به هیچ یک از این دو متن دسترسی نداشتهام.خدا حقیقت را میداند ولی منتظر میمانددر شهری به نام ولادمیر تاجر جوانی زندگی میکرد به نام آکسیونوف که برای خودش صاحب دو مغازه و یک خانه بود.آکسیونوف مردی بود جذاب با موهای مجعد به رنگ خرمایی روشن و، تا زمانی که ازدواج نکرده بود، در میان همالان خود شادترین و سرزندهترین گل سر سبد و دلبستۀ خوانندگی بود. جوان که بود تا دلتان بخواهد شادخواری و بزن بهادری کرده بود، اما بعد از ازدواج دست از نوشیدن کشیده بود، و جز گهگاه دم به خمره نزده بود.روزی از روزهای یک تابستان، وقتی که حاضر شده بود به نیژنی نوگورود، به بازار عمدهفروشان، برود، و می خواست که از زن و فرزند خداحافظی کند، زن به او گفت: " ایوان دمیتریویچ امروز جایی نرو؛ یک خواب بد دیدهم که به تو مربوطه."آکسیونوف خندید و گفت: "هنوز میترسی که توی بازار سراغ مشروب خوری و عیاشی برم؟"زن گفت: "من خودم نمیدونم که از چی میترسم. فقط میدونم که یه خواب بد دیدهم. خواب دیدهم که تازه از بازار برگشتهای و کلاهت رو که بر میداری، میبینم که موهات همه سفید شده."آکسیونوف خندید و گفت: "تعبیرش خوبه. خوشبختی یه. صبر داشته باش– من همۀ جنسها رو میفروشم و با سوغاتیهای گرون گرون برای تو برمیگردم."و بعد با زن خداحافظی کرد و راه افتاد.به نیمههای راه که رسید، تاجری آشنا دید. دو تاجر شب را هردو در یک کاروانسرا ماندند. آن شب با هم چای خوردند و بعد هرکدام برای خوابیدن به اتاق خود رفت. اتاقها پهلو به پهلوی هم بودند. آکسیونوف دوست نداشت زیاد بخوابد؛ هوا هنوز تاریک بود که از جا بلند شد و، چون میخواست که پیش از گرم شدن هوا راه بیفتد، مهترش را هم بیدار کرد و به او گفت که اسبها را زین کند. بعد ترتیب حساب و کتاب را با مهماندار، که در کلبهای در پشت مهمانخانه زندگی میکرد، داد و راه افتادند.شش فرسخی که رفتند، جلوی یک کاروانسرا ایستادند تا به اسبها علیق بدهند. آکسیونوف نیز کمی در اتاق ورودی استراحت کرد و بعد خود به ایوان رفت تا چیزهایی برای خوردن و نوشیدن بگیرد. در عین حال گفت که سماور را گرم کنند و بعد گیتارش را بیرون آورد و شروع به زدن کرد.ناگهان یک ارابۀ زنگدار با سه نفر مأمور، یکی لباس شخصی و دو تای دیگر نظامی، به داخل محوطه آمدند. از ارابه بیرون پریدند و آن که لباس شخصی داشت به طرف آکسیونوف رفت و پرسید که کیست و از کجا آمده است. آکسیونوف به سوؤالها جواب داد و متقابلا ً از او پرسید که دوست دارد با او چای بخورد یا نه. اما مأمور به پرس و جو ادامه داد: "دیشب کجا بودی؟ تنها یا با یک تاجر؟ اون تاجر رو امروز صبح دیدی؟ چرا صبح خیلی زود راه افتادی؟"آکسیونوف در تعجب بود که چرا آن سوؤالها را از او میپرسند. هر آنچه را که اتفاق افتاده بود باز شمرد و بعد گفت: "چرا از من سوؤالهایی می کنین که انگار دزدم؟ من تاجرم و در حال انجام کارم هستم. دلیلی نداره که شما از من چنین سوؤالهایی بکنین."بعد مأمور لباس شخصی سربازها را صدا کرد و رو به آکسیونوف گفت: "من فرماندۀ پلیس این ناحیه هستم و سوؤالها رو برای این از تو میپرسم چون گلوی تاجری رو که تو دیشب باهاش بودهای بریدهاند. باید خودت و وسایلت رو بازرسی کنیم."و بعد داخل رفتند و شروع کردند به گشتن چمدان و بسته های مرد و هرچه را که داشت بازرسی کردند. ناگهان افسر پلیس از داخل کیسهای چاقویی بیرون کشید و داد زد: "این چاقو مال کیه؟"چاقو خونی بود: آکسیونوف ترسید.افسر ادامه داد: "چرا این چاقو خونیه؟"آکسیونوف خواست جواب بدهد ولی به تته پته افتاد: "من ... نمیدونم ... من ... چاقو ... من ... نیست... مال من نیست... ."بعد افسر پلیس گفت: "تاجر رو امروز صبح توی رختخواب گلوش رو بریدهاند و کشتهاند. هیچ کس جز تو ممکن نیست ای کارو کرده باشه. کلبه درش از پشت قفل بوده و جز تو کسی اونجا نبوده. حالا ما این چاقوی خونی رو هم از توی بارو بندیل تو پیدا کرده ایم. تازه قیافهات هم نشون میده که کار خودته. خوب بگو چطور کشتیش و چه قدر پول دزیدهی؟"آکسیونوف قسم میخورد که هیچ کاری نکرده، و بعد از این که با او شام خورده دیگر او را ندیده است. ضمنا ً مبلغ هشت هزار روبل دارد که مال خودشه است و چاقو هم مال او نیست. اما صدایش میلرزید، رنگش پریده بود و، انگار که گناهکار باشد، سرتا پایش از ترس به رعشه افتاده بود.فرمانده دستور داد آکسیونوف را توقیف کنند، دست و پایش را ببندند و به داخل ارابه بیندازند. در داخل ارابه اکسیونوف زانوهایش را در بغل گرفت و گریستن آغاز کرد. اجناس و وسایل و پولهایش را هم از او گرفتند. او را به نزدیکترین شهر بردند و به زندان انداختند. پلیس در ولادمیر به تحقیق در بارۀ او پرداخت و تمام تاجران و دیگر ساکنان در پاسخ به پرسشها گفتند که ممکن است او در جوانی شرابخواری و سیاهمستی کرده باشد، ولی مرد بسیار خوبی است. چند روزی بعد محاکمه آغاز و آکسیونوف متهم شد که تاجری از اهالی ریازان را کشته و پولهایش را هم، که بیست هزار روبل بوده، دزدیده است.زن آکسیونوف مأیوس و مستأصل شده بود. نمیدانست که حرف چه کسی را باور کند. بچهها همه کوچک بودند و آن که از همه کوچکتر بود هنوز به نگهداری و مواظبت نیاز داشت. بچهها را برداشت و، برای ملاقات، با خود به شهری برد که شوهر در آن جا در حبس بود. ابتدا به او اجازۀ ملاقات ندادند، اما بعد پس از التماس به افسر فرمانده، او را به درون سلول همسرش بردند. وقتی که زن او را در لباس زندان و در زنجیر دید که مثل جانیان بستهاند، از حال رفت. مدتی طول کشید تا به هوش آید. بعد بچه ها را به دور خود جمع کرد و در کنار شوهر نشست؛ او را از امور خانه آگاه کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است. آکسیونوف همه چیز را برای او تعریف کرد. زن پرسید: "خوب حالا باید چه کنیم؟"آکسیونوف گفت: "باید به تزار شکایت و از او فرجامخواهی کنیم. او نمیتواند ببیند که آدم بیگناهی در زندان بپوسد!"زن گفت او این کار را انجام داده و قبلا ً از تزار درخواست استیناف کرده، اما تزار نپذیرفته است. آکسیونوف چیزی نگفت؛ فقط سرش را پایین انداخت. بعد زنش گفت: "بیخودی نبود که خواب دیدم موهات سفید شده. یادته؟ حالا واقعا ً از غصه همه سفید شدهن. نباید اون روز از خونه میرفتی بیرون." و همان طور که چنگ در موهای شوهرش میزد و نوازش میداد، افزود: "وانیا، عزیزم، راستش را به زنت بگو. تو نبودی که این کارو کردی؟"آکسیونوف گفت: "پس تو هم به من مشکوکی." آن وقت صورتش را در دستها پوشاند و شروع به گریستن کرد. اندکی بعد سربازی به درون آمد و گفت که وقت به پایان رسیده و آنها باید بروند. این گونه بود که آکسیونوف با زن و فرزند برای همیشه خداحافظی کرد.پس از رفتن زن، آکسیونوف به همه چیز فکر کرد و چون دید که حتی زنش در مورد فتل تاجر به او مشکوک است، با خود گفت: "انگار که هیچ کس جز خدا حقیقت را نمیداند و تنها از اوست که من باید بخشش بخواهم." و بدین ترتیب دست از نوشتن نامه و درخواست فرجام کشید و امید از دست داد. از آن پس تنها خدا را دعا و از او درخواست کمک میکرد.آکسیونوف به شلاق و زندان با اعمال شاقه محکوم شد. در نتیجه با قنوط شلاق خورد و، پس از آن که زخمهایش خوب شد، همراه با دیگر گروه محکومان پیاده به سیبری فرستاده شد.آکسیونوف به عنوان محکوم به مدت بیست و شش سال آزگار در زندان بود. موهایش مثل برف سفید و ریشهایش بسیار بلند و نازک و خاکستری شده بود. شادی از چهرهاش ناپدید گشته بود. کوژ در آورده، کندپا شده بود. کم سخن می گفت و هرگز نمیخندید. در عوض خدا را نیایش میکرد.در زندان یاد گرفته بود که پوتین بدوزد. پس با پولی که به دست آورده بود، کتاب سرگذشت قدیسان را خرید، و آن را، هرگاه که در داخل زندان به اندازۀ کافی نور بود، میخواند. روزهای یکشنبه و اعیاد مسیحی، به نیایشگاه زندان میرفت، نامههای حواریون را میخواند و، چون هنوز صدایش خوب مانده بود، با گروه کر همخوان میشد. ملایمت و افتادگی آکسیونوف را زندانبانان دوست داشتند و همبندان او به او احترام میگذاشتند و او را "مرد خدا" و "پدربزرگ" میخواندند. هر گاه زندانیان میخواستند درخواست تجدید نظر کنند، آکسیونوف را به عنوان نماینده و سخنگوی خود همراه میبردند و هر وقت نزاعی در میانشان در میگرفت او را حکم قرار میدادند.در تمام این مدت آکسیونوف هیچ نامهای از خانه دریافت نکرد و حتی نمیدانست که زن و فرزندانش زندهاند یا نه.یک روز چند زندانی تازه به بند آوردند. غروب، زندانیان قدیمی گرد تازهواردان جمع شدند و از آنان میپرسیدند که اهل کدام شهر یا ده هستند و چه کار کردهاند که محکوم شدهاند. آکسیونوف هم که سرش را پایین انداخته بود روی تخت چوبی کنار تازهواردان نشسته بود و گوش میداد. در آن میان مرد بلند قدی با موهای کوتاه و خاکستری که حدود شصت ساله و قوی مینمود، داشت علت دستگیر شدنش را تعریف میکرد.میگفت: "خب برادرها، راستش رو بخواین به خاطر هیچ و پوچ گرفتار شدهم. یه اسب رو که به درشکه بسته بودن برداشتم. بعدش گرفتنم و متهمم کردن که دزدم. گفتم که عجله داشتهم برم خونه و اسب رو هم ولش کردهم بره. آره. به شون گفتم که درشکهرون هم دوستم بوده – پس همه چیز صاف و پوستکنده معلوم بود. ولی اونا گفتن که نه. تو دزدی. خب، بگو چی دزدیم و کجا بردم، هیچوقت نفهمیدن." حقش این بود که خیلی وقت پیش تو این هلفدونی میوفتادم، ولی خوب هیچ وقت معلوم نشد. جخ حالا واسه هیچی انداختهنم اینجا. ولی چاخانش اینجاست که درسته که قبلا هم سیبری بودهام، ولی خوب پاتوقم که نشده بود." یکی پرسید: "اهل کجایی؟""خونوادهام خرده کاسبکارهای اهل ولادمیرند. اسم خودم ماکاره. اسم بابام سمیون بود."آکسیونوف سرش را بلند کرد و پرسید: "ماکار بگو ببینم تو هیچ خبری از خونوادۀ آکسیونوف نداری؟ تاجر اهل ولادمیر؟ هنوز زنده اند؟""چطور میشه خبر نداشته باشم. درسته که باباهه تو سیبریه ولی خونوادۀ ثروتمندی هستن. انگار خود بابا مثه ما خاطیه. خودت چه طور پدربزرگ؟ چرا کارت به زندون کشیده؟"آکسیونوف دلش نمیخواست از بدبختیهایش حرف بزند. آهی کشید و گفت: "به خاطر گناهانی که کردهام، بیست و شش ساله که اینجام و کار اجباری میکنم."ماکار سمیونوویچ پرسید: "چه گناههایی؟"آکسیونوف گفت: "گناهان بزرگ، وگرنه موندن در اینجا دیگه معنی نداره." دوست نداشت در این باره حرف بزند، اما دیگر زندانیان به طور کامل ماجرا را تعریف کردند و گفتند که هنگامی که آکسیونوف در راه سفر بوده فردی تاجری را به قتل رسانده و چاقویی را در کیسۀ آکسیونوف گذاشته، و اکنون او نابهحق به زندان سیبری افتاده است.وقتی که ماکار به این حرفها گوش کرد به آکسیونوف نگاهی کرد و با دست بر سر زانو زد و گفت: "کی میتونه باور کنه؟ آخه کی ممکنه باور کنه؟ ولی پدربزرگ تو که پیر شدهیی!"دیگران از ماکار پرسیدند که به خاطر چه آنقدر متعجب شده و قبلا ً اکسیونوف را کجا دیده بوده؛ اما ماکار فقط میگفت، "کی میتونه باور کنه که ما اینجا همو ببینیم؟"در این لحظه آکسیونوف شک کرد که آیا این مرد از قاتل تاجر خبری دارد یا نه. پس پرسید: "تو قبلا ً در این مورد چیزی میدونستی؟ منو قبلا ً جایی دیده بودی؟""چطور میشه من چیزی نشنیده باشم. داستانش همه جا پر شده. ولی مال خیلی وقت پیشه. چیزهایی رو که شنیدهم فراموش کردهم."آکسیونوف گفت: "شاید تو بدونی که قاتل تاجر کیه. میدونی؟"ماکار خندید و گفت: "باید همون مردی باشه که صاحب کیسه و چاقوی توش بوده. اگه واقعا ً یه نفر دیگه چاقو رو توی کیسۀ تو گذاشته باشه – خوب، تا وقتی که کسی رو نگرفتهن، دزد نیست. خلاصهاش، چطور یکی میتونه یه چاقو توی کیسۀ تو بذاره اونم وقتی که زیر سرت بوده؟ خب بیدار میشدی حتما ً."وقتی آکسیونوف این حرف را شنید، مطمئن شد که همین مرد بوده که تاجر را کشته است. برخاست و دور شد. تمام آن شب را بیدار بود. آن شب غم سرا پایش را گرفت و در خیالش چیزها دید. زنش را دید که، قبل از رفتن او به بازار، با او خداحافظی میکند. دید که زنش انگار مقابل اوست؛ چهره و چشمهایش را دید. دید زنش دارد حرف میزند و میخندد. بعد بچههایش را دید در زمانی که خیلی کوچک بودند – و آن را که از هم کوچکتر بود، با یک کت خز کوچولو در بغل مادرش که شیر میخورد. مردی را به یاد آورد که زمانی جوان و شاد بود. زمانی را به خاطر دید که در ایوان کاروانسرایی نشسته بود و داشت بدون دغدغۀ دنیا گیتار میزد که در آنجا دستگیر شد. بعد میدان شهری را به یاد آورد که در آنجا او را شلاق زدند. مرد شلاق به دست را در چشم خاطرش هم دید و مردمی را که در اطراف به او نگاه میکردند. زنجیرهایش را و دیگر محکومان را و بیست و شش سال از زندگیاش را که در زندان گذشته بود و پیرش کرده بود. و آنقدر غمگین شد که میخواست خود را بکشد.با خود گفت: "همهاش هم به خاطر این جانی تبهکاره." و چنان خشمی از ماکار سمیونوف در دلش پیدا شد که فکر کرد حتی اگر به قیمت سیاهروزی خودش هم تمام شود، باید خودش انتقام بگیرد. در تمام شب نیایش کرد، اما این کار او را آرام نکرد. روز که شد نزدیک ماکار نشد و حتی نگاهش هم نکرد.دو هفته بدین منوال گذشت. آکسیونوف شبها خواب نداشت و روزها حالش چنان بد و اسفناک بود که نمیدانست با خود چه کند.یک روز غروب وقتی که داشت در اطراف زندان قدم میزد، دید که در جایی در زیر تختی مقداری خاک پاشیده شده. ایستاد و نگاه کرد. ناگهان ماکار بیرون خزید و نگاه ترسناکی به آکسیونوف انداخت. آکسیونوف خواست رد شود تا نبیند که او کیست، اما ماکار دستش را گرفت و گفت که در زیر دیوار نقب زده و خاکها را در داخل پوتینش به بیرون حمل و آنها را هنگامی که صبحها برای بیگار برده میشوند در میان راه خالی میکند و اضافه کرد: "صدات در نیاد، پیرمرد تا تو رو هم با خودم ببرم. اما اگه جیکت در بیاد، با شلاق میان سراغم. اونوقته که مجالت نمیدم و میکشمت."چون آکسیونوف مطمئن شد که این مرد دشمن اوست، سراپایش از خشم به لرزه افتاد. دستش را از دست او بیرون کشید و گفت: "احتیاجی به فرار ندارم و تو هم نیازی نیست که منو بکشی. تو منو متهاست که کشتهای. و در مورد این هم که بگم یا نگم که چی دیدهام، اون هم خواست خداست."روز بعد وقتی که زندانیان را به بیگار میبردند، سربازان خاکهایی را که ماکار از پوتین خالی کرده بود دیده بودند. بعد زندان را گشته و سوراخ را پیدا کرده بودند. رئیس زندان خود به داخل آمده بود و از زندانیان سوؤال کرده بود که چه کسی سوراخ را کنده است. همه دهانشان را بسته بودند. آنها که میدانستند ماکار را لو نداده بودند – می دانستند که تا حد مرگ شلاق خواهد خورد. بعد رئیس رو به آکسیونوف، که می دانست مرد درستکاری است، کرده بود و گفته بود: "تو مرد راستگویی هستی. خدا ناظر است، بگو چه کسی این کار را کرده؟"ماکار سمیونوف طوری آنجا ایستاده بود که انگار این مسائل ربطی به او ندارد، تنها به رئیس نگاه میکرد و حتی لحظهای هم به آکسیونوف نظری نینداخت. اما لبها و دستهای آکسیونوف میلرزید و مدت زمانی طولانی قدرت نداشت کلمهای بگوید. با خود میاندیشید: "چرا باید به او کمک کنم؟ چرا باید کسی رو ببخشم که زندگیم رو از بین برده؟ بذار تقاص هرچی رو که به سرم اومده پس بده. ولی اگه بگم، اونوقت با شلاق میکشندش. اگه اشتباه کرده باشم چی؟ در هر حال، چه تفاوتی به حال من میکنه؟ بهتر میشم؟"رئیس یک بار دیگر گفت: " خب، پیرمرد، حقیقت رو بگو، کی داشته زیر دیوار نقب میزده؟"آکسیونوف نگاهی به ماکار انداخت و گفت: "نمیتونم بگم، قربان. خدا بهام اجازه نمیده که بگم. و من هم نمیگم. هرکاری که دوست دارین با من بکنین؛ مختارین."و هرقدر که فرمانده با او کلنجار رفت، آکسیونوف چیزی نگفت. بدین شکل هرگز نفهمیدند که کندن نقب کار چه کسی بوده.آن روز عصر، وقتی که آکسیونوف داشت چرت میزد و آهسته به خواب میرفت، صدای پایی شنید؛ کسی به او نزدیک شد و پیش پای او نشست. در تاریکی نگاه کرد و ماکار را تشخیص داد. پرسید: "حالا دیگه چی میخوای؟ اینجا چیکار میکنی؟"ماکار چیزی نگفت. آکسیونوف خودش را بالا کشید. بر آرنجی یله کرد و گفت: "چی میخوای؟ برو، وگرنه نگهبان رو خبر میکنم!"ماکار رو به پیرمرد خم شد و نجواکنان گفت: "ایوان دمیتریوویچ، منو ببخش."آکسیونوف پرسید: "برای چی؟"ماکار گفت: "تاجر رو من کشتم، من چاقو رو توی کیسهات گذاشتم. تو رو هم باید کشته باشم، اما قبلش یکهو یه صدایی از بیرون بلند شد. اونوقت چاقو رو گذاشتم توی کیسهات و از پنجره پریدم بیرون."آکسیونوف ساکت بود. نمیدانست چه بگوید. ماکار از لب تخت رفت پایین، زانو زد و گفت: "ایوان دمیتریوویچ منو عفو کن، منو به خاطر خدا عفو کن! میرم اعتراف میکنم که تاجرو من کشتهم تا از تو عذر بخوان. بعد میری خونه."آکسیونوف گفت: "حرفهای قشنگیه. ولی میدونی که من چه زجری کشیدهم؟ زنم مرده، بچههام فراموشم کردهن. حالا کجا میتونم برم؟"ماکار، که هنوز زانو زده بود، پیشانی به زمین کوبید و گفت: "ایوان دمیتریوویچ منو ببخش! اگه شلاق میخوردم برام راحتتر بود تا توی صورت تو نگاه کنم. هنوز هم با من دلرحم و مهربونی. به اونها هیچ چی نگفتی. منو عفو کن، به خاطر مسیح عفوم کن. لعنت بر من. چه آدم خبیثی هستم!" و بعد شروع کرد به گریستن.چون آکسیونوف گریه ماکار را دید، او هم به گریه افتاد و گفت: "خداوند تو را ببخشاید. شاید من صد بار از تو بدتر باشم." و در این موقع احساس کرد که بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده. دیگر دلش برای خانه تنگ نبود. دیگر نمیخواست که زندان را ترک کند و تنها آرزویش مرگ بود.آکسیونوف به ماکار گفت که چیزی نگوید، ولی او به جنایت خویش اعتراف کرد. اما قبل از این که دستور آزادی آکسیونوف برسد، پیرمرد مرده بود.
٭ - هیو مک لین: "آیا استاد خطا میکند" در مجلۀ بررسی آثار تولستوی، دانشگاه تورنتو، 2005