Thursday, May 22, 2008

روستای تاریخی ابیانه دراستان اصفهان






در ۴۰ کیلومتری شمال غربی نطنز از استان اصفهان در دامنه کوه کرکس روستایی بس کهن به نام ابیانه

(Abyaneh)

واقع است. این روستا را به اعتبار آثار و بناهای تاریخی پرتنوعش باید از زمره استثنایی ‏ترین روستاهای ایران به شمار آورد. شکوه معماری بومی و سرشار از زیبایی این روستا، آن را در شمار نمونه‏ های کم نظیر دیدنی‏های جهان درآورده است.ابیانه آثار گوناگونی از دوره ساسانیان تا قاجاریان، یعنی نزدیک به هزار و پانصد سال، را مانند موزه ای در خود حفظ کرده است. ویرانه قلعه‌های باستانی، بازمانده دو آتشکده از زمان ساسانیان، سه مسجد قدیمی و خانه هایی بازمانده از دوره صفویان تا قاجاریان، نمونه هایی از آثار کهن در این روستا هستند. در مسجد جامع ابیانه منبری را میتوان دید که در سال 466 هـ. ق. و محرابی چوبی که در سال 477 هـ. ق. ساخته شده است.ابیانه نقطه ‏ای خوش منظره و خوش آب و هوا و دارای موقعیت طبیعی مساعدی است. شمار خانه ‏های ابیانه در سرشماری سال ۱۳۶۱ برابر با ۵۰۰ واحد برآورد شده ( شاید حالا بیشتر شده باشند!!!)؛ این خانه‏ ها تماماً بر روی دامنه پرشیبی در شمال رودخانه برزرود بنا شده است به صورتی که پشت بام مسطح خانه‏ های پایین دست، حیاط خانه‏ های بالادست را به وجود آورده است و هیچ دیواری هم آنها را محصور نمی‏سازد. در نتیجه، ابیانه در وهله اول روستایی چند طبقه به نظر می‏آید که در بعضی موارد تا چهار طبقه آن را می‏ توان مشاهده کرد. اتاقهای ابیانه به پنجره‏های چوبی ارس مانند مجهزند و اغلب دارای ایوانها و طارمیهای چوبی پیش آمدهٔ مشرف بر کوچه ‏های تنگ و تاریک‏اند که خود به صورت مناظر جالبی درآمده‏اند. نمای خارجی دیوارهای خانه‏ های ابیانه با خاک سرخی که معدن آن در مجاورت روستاست پوشیده شده است. از آنجا که در دامنه ‏های شیبدار ابیانه فضای کافی برای ساختن خانه‏ های موردنیاز وجود ندارد در این روستا چنین رسم شده است که هر خانواده انبار غار مانندی در تپه‏های یک کیلومتری روستا، در کنار جاده و نرسیده به ابیانه ایجاد نماید. این غارها که در دل تپه‏ ها حفر شده‏اند و از بیرون تنها درهای کوتاه و محقر آن نمودار است برای نگهداری دامها و نیز آذوقه زمستانی و اشیای غیرضروری مورد استفاده قرار می‏گیرد.زندگی مردم ابیانه کشاورزی و باغداری و دامداری است که با روشهای سنتی اداره می‏شود. بیشتر زنان در امور اقتصادی با مردان همکاری دارند. ابیانه دارای هفت رشته قنات است که برای آبیاری مزارع و باغات مورد استفاده قرار می‏گیرد. گندم، جو، سیب‏ زمینی و انواع میوه به خصوص سیب، آلو، گلابی، زردآلو، بادام و گردو در ابیانه به دست می‏آید. در سالهای اخیر قالی‏بافی در ابیانه رواج پیدا کرده و نزدیک به ۳۰ کارگاه قالی‏بافی در آنجا دایر شده است. در گذشته گیوه ‏بافی از جمله مشغله‏ های پردرآمد زنهای ابیانه بوده است که امروزه تا حدی متروک شده است.مردم ابیانه به سبب کوهستانی بودن منطقه و دور بودن محل آنها از مراکز پر جمعیت و راههای ارتباطی، قرنها در انزوا زیسته و در نتیجه بسیاری از آداب و رسوم قومی و سنتی و از جمله زبان و لهجه قدیم خود را حفظ کرده ‏اند. زبان مردم ابیانه فارسی با لهجه خاص ابیانه ‏ای است که با لهجه‏ های متداول در جاهای دیگر تفاوت اساسی دارد. لباس سنتی آنها، هنوز هم میان آنها رواج دارد و در حفظ آن تاکید و تعصب از خود نشان می‏دهند، در مردان شلوار گشاد و درازی از پارچه سیاه و در زنها پیراهن بلندی از پارچه‏ های گلدار و رنگارنگ است.علاوه بر این، زنهای ابیانه معمولاً چارقدهای سفیدرنگی بر سر دارند. قدیم‏ترین اثر تاریخی ابیانه آتشکده‏ای است که مانند دیگر بناهای ده در سراشیبی قرار گرفته است. آتشکده ابیانه را نمونه ‏ای ازمعابد زردشتی دانسته‏اند که در جوامع کوهستانی ساخته می‏شد. مهم‏ترین بنا و اثر تاریخی این روستا یک باب مسجد جامع و قدیم‏ترین اثر تاریخی این مسجد منبر چوبی منبت‏کاری آن است که در سال ۴۶۶ هجری قمری ساخته شده است. مسجد قدیمی دیگر ابیانه مسجد برزله است که دارای فضای دلبازی است و روی لنگه در شرقی آن سال ۷۰۱ هـ. ق. نوشته شده است که مربوط به دوره ایلخانان است.مسجد تاریخی دیگر ابیانه مسجد حاجتگاه است که کنار صخره‏ای در کوهستان بنا شده و بر در ورودی شبستان آن تاریخ ۹۵۲هـ. ق. مشاهده می‏شود. روستای ابیانه دارای دو زیارتگاه است: یکی مرقد شاهزاده عیسی و شاهزاده یحیی در جنوب روستا که به گفته اهالی فرزندان امام موسی کاظم بوده‏اند؛ و زیارتگاه دیگر ابیانه قدمگاه نامیده می‏شود. از جمله جاها و اماکن دیدنی دیگر ابیانه می‏توان از خانه غلام نادرشاه و خانه نایب حسین کاشی نام برد.——————————ساعت 4:30 صبح جمعه 20 اردیبهشت 1387 خانه را به قصد کاشان (Kashan) ترک کردیم، سه خانواده بودیم (فامیل)، پراید، تندر نود، پیکان 57 (رخش بی همتا و وفادار خودمان) ماشین هایی بودند که ما را همراهی می کردند. بعد از 3 ساعت به کاشان رسیدیم و در یکی ار پارک های کاشان صبحانه را با لطف و صفای خاصی خوردیم و به راهمان ادامه دادیم، وقتی به کاشان رسیدیم فرصت را غنیمت شمردیم و بلافاصله به حمام فین (محل به قتل رسیدن امیرکبیر) رفتیم.خلاصه بگذریم که در آن همه شلوغی چگونه و با چه دردسر هایی و چه کلک هایی وارد موزه حمام فین کاشان شدیم.بعد از دیدن کاشان به قمصر رفتیم. گلابگیری ها را دیدیم ولی بی انصاف ها گران فروشی می کردند، به هر حال از انجا به سمت اصفهان راهی شدیم و از جاده قدیم کاشان-اصفهان راندیم تا به دوراهی نطنز - ابیانه رسیدیم؛ (قبل از آن دوراهی از کنار یک منطقه‌ی خیلی بزرگ نظامی با خاکریزهای بلند و برجهای متعدد نظامی با فاصله های نزدیک رد شدیم که هر چقدر سعی کردیم بفهمیم چیست و در آن چه می کنند، نشد که نشد، نه تابلوای داشت و نه جاده ای. (الله و اعلم!)از آن دو راهی تا نطنز 20 کیلومتر و تا ابیانه هم حدود 22 کیلومتر فاصله بود. جاده بعد از آن دوراهی خیلی زیباتر شد، دره هایی پر از درختان سپیدار و تبریزی، هوای خنک، پیچ های تند و جاده باریک و کوهستانی آدم را به یاد جاده چالوس می انداخت.بگذریم که در جاده پر پیچ و خم ابیانه چند بار خدا جان دوباره به من و همراهانم داد و گرنه در ته دره ها بودیم!!!در طول راه و نزدیکی های خود ابیانه به چیزهایی برخوردیم که بعدا فهمیدیم به آنها ” زاغه ” می گویند. زاغه ها حفره هایی هستند که روستاییان و باغبانان در دل زمین (معمولا داخل تپه ها) حفر می کنند و اکثرا درب های چوبی دارند. به گفته اهالی ابیانه کسانی که در آن منطقه (بادخیز) درخت می کارند در طرفین درخت چوبهایی دوشاخه، قرار می دهند تا درخت به آنها تکیه کند و خم نشود. این افراد در زمانهای مختلف این چوبها را پیدا می کنند و در داخل این زاغه ها قرار می دهند تا هنگام نیاز (درختکاری) از آنها استفاده کنند. چون زمینهای زراعی اهالی ابیانه چند کیلومتری با روستا فاصله دارد، اهالی ترجیح می دهند زاغه هایی در دل کوه داشته باشند تا هر بار مجبور نباشند چوبهای بلند دوشاخه را از روستا تا زمین هایشان حمل کنند.به دلیل جاذبه های گردشگری ابیانه شواری اسلامی ابیانه برای هر خودرو مبلغ 5،000 ریال ورودی تعیین کرده بود که برای ما جالب بود، منبع درآمدی! پس از ورود به روستا، اولین چیزی که توجه آدم رو جلب می کند، رنگ یکدست و قرمز رنگ خانه های روستایی ابیانه است. خانه ها اکثرا با کاهگل و به رنگ قرمز ساخته شده اند! خاک منطقه ابیانه قرمز رنگ است برای همین خانه های کاهگلی هم قرمز هستند. ترافیک در خیابان اصلی روستایی که جاذبه های گردشگری دارد غیرمنتظره ولی قابل حدس بود.روستا روی شیب ساخته شده است و به همین دلیل ابیانه را می شود شبیه روستای ماسوله در گیلان دانست(البته با مقیاس کوچکتر).لباسهای محلی و یکدست اهالی روستا (به خصوص زنان) دومین چیزی بود که جلب توجه می کرد: روسری های سفید بلند با گل های درشت صورتی و قرمز، پیراهن و جلیقه قرمز، صورتی و نارنجی، شلیته های کوتاه (تا زانو) و جوراب شلواری های مشکی و بلند.ابتدا سراغ کوچه باغ های روستا رفتیم که به مراتب از مسیر اصلی که توریستها در آن رفت و آمد می کردند، خلوت تر بود.مسجد جامع، امامزاده (از نوادگان امام موسی کاظم)، آب انباری که آب نداشت و آتشکده ای که نیافتیم، تمام چیزی بود که باید می دیدیم. تمام این اماکن در قسمتی از روستا بود که مشخص بود بیشتر به آن رسیدگی می شود. مسیر پهن با کف پوش سنگی، آدم های زیادی که در رفت و آمد بودند و دیوار تازه کاهگل شده منازل نشان می داد که این قسمت از روستا بیشتر از بقیه جاها بازدید کننده دارد.نکته ای که خیلی جالب بود، حضور دستفروشها در کناره همین مسیر اصلی بود. زنان روستایی با همان لباسهای محلی، در کنار درب منازل خود نشسته بودند و حاصل دسترنج خود را به توریست ها می فروختند. منبع درآمد جدیدی غیر از دامپروری و کشاورزی. فروش لواشک، سیب خشک شده، آلو و … ( من هم لواشک و آلو خریدم، بسیار خوشمزه بودند!)پیشرفت روستای ابیانه قابل ملاحظه است،دو هتل رستوران، موزه مردم شناسی، بانک و تعداد زیادی سوپر مارکت، در هر روستایی وجود ندارد ولی در روستای کوچک ابیانه وجود داشت.در برگشت حدود 10 کیلومتر مانده به نطنز و پمپ بنزین، رخش بنزین تمام کرد و خوشبختانه همراهان یاری کردند و تا پمپ بنزین رفتند و با بنزین آمدند و ما به یاری خدا به خیر و سلامت به منزل رسیدیم. ( امان از وطن! )در مجموع بازدید از ابیانه را به عنوان یه سفر یک روزه توصیه می کنم، اما یادتان باشد حتما از اتوبان بروید، خروجی نظنز در اتوبان کاشان - اصفهان راه را خیلی نزدیکتر می کند.عکسهایی از حمام فین کاشان و روستای تاریخی و دیدنی و سرخ ابیانه و گلابگیری قمصر کاشان گرفته ام که همه را در فتوبلاگ گذاشته ام، دیدن این عکس ها خالی از لطف نیست.——————————برای نوشتن این مطالب از سایتهای زیر نیز کمک گرفتم.www.abyaneh.co.ccwww.abyaneh.irhttp://fa.wikipedia.org/wiki
وب لاگ خاطرات یک آسمانی

Sunday, May 18, 2008

پنجاه گذشت و پنج هم بر سر آن!ا

پنجاه گذشت و پنج هم بر سر آن!ا
تبدیل به تردید بشد،هر چه یقین ***تغییر پذیرفت مرا حتی دین
جز این ایمان!که آخرالامر فقیه***افتد ز قیام خلق با سر به زمین
***
تنها نه جهانخواره جهان میسوزد ***کز سلطه ی دینباره زمان میسوزدشرمی ای شیخ! کاخر ازآتش خاک***با ریش تو ریش آسمان میسوزد
***
تو رفته ای شیخ! نمیدانی هیچ***جز رو به سرابها نمیرانی هیچ
در هر نگهی مرگ تو اعلان شده است***نابینائی! هیچ نمیخوانی هیچ!ا
***
من کافر مطلقم به دین تو،فقیه***در شک دمادم به یقین تو، فقیه
من عاشق و مهرورزو بی آزارم*** یعنی که کمر بسته به کین تو فقیه
***
مسموم شده ست مغزها از دینت*** معلول شده عواطف از آئینت
با نام خدا چه شیطنتها کردی*** کابلیس پدرسوخته شرماگینت
***
روزی آید که کشتگان برخیزند***خونخواه خود از قعر زمان برخیزند
بینی روزی که مرده و زنده خلق*** رویا رویت زهر کران برخیزند
***
پنجاه گذشت و پنج هم بر سر آن***در رزم گذشت قسمت اکثر آن
این قسمت مختصر که باقی مانده***بادا که شود اضافه هم بر سر آن
***
نی شاه ونه شیخ ونی شهنشیخ امام***این است مرا به زندگی رسم و مرام
ای آزادی به غیر قید تو مرا*** نی قید و نه بند و نی حصار و نه لگام
***
شادا!که مرا عمر بشد بربادا***در رزم علیه رسم استبدادا
آخر سخن ای شیخ! مرا جز این نیست***تف برتووبرریش خدایت بادا
.هفده می دو هزار و هشت.پایان پنجاه و پنجسالگی. اسماعیل

Monday, May 12, 2008

اینجاشهرتهران است - امیر از تهران


اینجاشهرتهران است




اینجا شهر تهران است ---------------------تگرگ بهاری کلامت
سقف خاطر گرد گرفته ام را کوبید.
ونور از روزن گشوده بر ذهن تیره ام تابید
یادت در طاقچه ی غبارآلود خاطرم هویدا شد
بهین باران وازه های پاکت چشم ذهنم را شست
گرد از یادت می گیرم و می بینم
تو هنوز در کشاکش راه بهشت
بذر آزادی میکاری بی هیچ کینه ای از یاران پار وپیرارزره گشته
.من اما اینجا در کنار یاد یاران
خاطراتی سخت زخمی به جان دارم
خاطراتی چاک چاک و غرقه در خون .
اینجا هنوز ظهر عاشوراست
یک نفر اینجا حسین را یک لحظه حتی در خواب هم نمی بیند
یک نفر از راه راستینش حرفی نمی گوید
اینجا سربازان شیطان آزاد می گردند
ویاران حسین زیر سقف تیره ی شب ها می میرند
کسی از موسی نمی گوید
کسی از اشرف نمی داند
.اینجا تمام هستی مردی
به نامردی به تاراج خون رفته است
تمام هستی مردی که آزادی
در دشت دستانش سرخ و سپید و سبز می خندید
.اینجا اسیران را
آن پر در زنجیر یاران را
بردار توحش برکشیدند و کسی یک آخ کوچک هم بر زبان ناورد
اینجا در عصر اینترنتپ
ول خون ملتی غافل
خرج بازیافت دایناسور های مرده ی تاریخ می گردد
.اینجا کسی مارا نمی بیند
کسی مارا نمی فهمد
کسی آواز درد مارا هم نمی خواند
دردی که در قلب تمام خلق غده ی چرکین می کارد
.اینجا همیشه سایه ای در پشت گوش ات در کمین است
و هیولاوار تمام هستی ات را سخت می کاود
مبادا حرفی از جنس حسین گویی
مبادا رنگی از خون حسین بر سر در این زندگی پاشی
.اینجا لاله هم رنگ شبق دارد
سیاهی از در و دیوار می بارد
اینجا آرزوهای بزرگ آدمی حبس است
اینجا هرچه دارد رنگ و بوی آدمی حبس است
تا بخواهی دردو چرک و بیماری
تا بخواهی خفتگانی مرده در ظاهر به بیداری
تابخواهی مترسک های پوشالی
تا بخواهی حاکمانی دیو گونه در کهنسالی
اینجا رشته ی نیرنگ پولادیست
سیره ی قدرتمدارانش جلادیست
اینجا دشت سرخ عاشقی در گیر بی آبی ست
نام تمام کوچه ها حتی قلابی ست
اینجا اوین اش بوی چرک و بوی خون دارد
دربندش هزاران نقشه ی مکر و جنون دارد
اینجا آسمان را دود هراران فتنه پوشانده است
اینجا بهارش زیر برف سرد بی مهری درمانده است
این جا انجمن هرگز نمی یابی
جمع مردمان پاک و یکرنک و مصفا را نمی یابی
هرچه هست جمع شاگردان شیطان است
اجتماع های و هوی جمع دیوان است
اینجا پیرمردانش هوسرانان ننگین عصر جهل تاریخ اند
جوانانش گرفتار نقشه های شوم آنانند
.اینجا نور امید بردلها نمی تابد
مرغ شب هم در شباهنگام همزادی نمی یابد
اینجا برکه ها آرامش قبل از طوفانند
نگهبان تمام برکه ها سوسمارانند
چشم خسته ات اینجا آب پاک وساز و آوازی نمی بیند
گوش هایت به جز صوت نفیر مار و افعی و هیولاها صدایی را نمی نوشد
اینجا چشمه هارا سمی کرده اند
پیچ و تاب دره هارا مین گذاری کرده اند
این جا جان آدمی ارزان ترین کالاست باور کن
برسر هر چارراهی می پرسند قلوه ی انسان سیخی چند ؟
اینجا نرخ جاسوسی ملایان فقط بالاست باور کن
.اینجا صحبت از شعر و شور وآزادی مشئوم است
اینجا شیره ی اندیشه ی انسان مسموم است
من اینجا مانده ام تنها و می گریم
باران تلخ چشمانم روی وازه های روشنت را سخت می شویند
ودستانم عطر گل های کلامت را می جویند
.تو اما نکته پرداز وضع بی سامان ما باش حتی به تنهایی
صدایت عاقبت روزی چو خورشید فروزان پخش می گردد

Saturday, May 03, 2008

ساحر مار - اثر: وارلام ت. شالامُف - ترجمۀ الکس. الف





ساحر مار

اثر: وارلام ت. شالامُف
ترجمۀ الکس. الف


این داستان در سال 1954 نوشته شده، اما نخستین بار در سال 1967 انتشار یافته است. رابرت چاندلر و نی‌ثن ویلکینسان داستان را به انگلیسی ترجمه کرده‌اند و ترجمۀ فارسی نیز از روی متن انگلیسی صورت گرفته است.
عکس‌هایی که می‌بینید، جز آن که تصویر واقعی خود نویسنده است، عکس‌هایی هستند که، اگرچه حقیقی‌اند، ارتباط مستقیم با داستان پیش روی شما ندارند. به عبارت دیگر آن دو تصویر (آسایشگاه و اسب) شبیه به آن واقعیت‌های

خیالی هستند که نویسنده توصیف کرده است.

ساحر مار
روی تنۀ کاج بزرگی نشسته بودیم. درخت را توفان انداخته بود. وقتی که دل خاک یخ می‌زند، ریشه دیگر نمی‌تواند زمین مهمان‌گریز را در بغل بگیرد؛ آن وقت توفان خیلی ساده درخت را ریشه کن می‌کند و بر زمین می‌کوبد. پلاتونوف همین‌جا داشت داستان زندگی‌اش را، که زندگی دوم ‌ما در این دنیا بود، برایم تعریف می‌کرد. وقتی که میان صحبت‌هایش به معدن «جانکارا» گریز زد، پکر شدم. من خودم گاهی جاهای سخت و بد بوده‌ام، ولی شهرت وحشتناک جانکارا چیزی بود که اینجا و آنجا پیچیده بود.
پرسیدم: "زیاد توی جانکارا بودی؟"
آرام، گفت: "یه سال." پلک‌هایش را در هم کشید؛ چین‌های دور چشم‌هایش بیش‌تر شد – مقابل من پلاتونوف دیگری نشسته بود: ناگهان ده سال پیرتر. ادامه داد:
"ولی فقط اولش بود که سخت بود، دو ماه یا سه ماه اولش. اونجا همه جانی و تبهکارند. من توشون تنها آدم ... باسواد بودم. براشون قصه می‌گفتم. براشون، به قول خودشون، یعنی به زبان مخصوص زندانی‌های دزد، "قصه جور می‌کردم". عصرها قصه‌هایی از «دوما»، «کانـُن» و «ادگار والاس» می‌گفتم. در عوض کمتر کار می‌کردم و به‌ام غذا و لباس می‌دادند. توی یه همچین جایی تنها فایدۀ بلد بودن خوندن و نوشتن همینه - فکر می‌کنم واسه تو هم احتمالا ً همین فایده رو داشته."
گفتم: "نه، نه. واسه من سواد همیشه نهایت خفت بوده- آخرش، ته‌اش. من هیچ‌وقت واسه سوپ قصه نگفته‌ام. اما می‌فهمم چی میگی. ماجرای این «قصه‌گوها» رو شنیده‌ام."
پلاتونوف پرسید: "یعنی که محکوم و رسواییم؟"
گفتم: "نه، اصلا ً. بخشیدن آدم گرسنه خیلی جا داره – خیلی."
"اگه زنده بمونم،" - این حرف ترجیع‌بند بی چون و چرایی بود که همیشه در مورد روز بعد و پس از آن به کار برده می‌شد – " اگه زنده بمونم ... یه داستان در باره‌اش می‌نویسم. راجع به اسمش هم فکرشو کرده‌ام: «ساحر مار».
خوشت میاد؟"
"آره. دوست دارم. فقط باید زنده بمونی. مهمش اینه."
آندره فیودورویچ پلاتونوف، متن‌نویس دورۀ اول زندگی خویش، حدود سه هفته بعد از این گفتگو مرد. همان جوری که خیلی‌ها می‌میرند – تبرش را دور سرش چرخاند و کمانه کرد، تعادلش را از دست داد و با صورت روی تخته سنگ‌ها افتاد و پهن شد. سِرُم قندی و داروهای قوی شاید نجاتش می‌داد و به زندگی برش می‌گرداند – یک ساعت، یک ساعت و نیم از درد نالید – ولی قبل از این که از بیمارستان برانکار برسد در سکوت فرو رفته بود. گماشته‌ها جسد آن بیچاره را بردند به سردخانه – یک کیسه پوست و استخوان پرپرکی بود.

پلاتونوف را دوست داشتم، چون علاقه‌اش را به زندگی آن سوی آب‌های آبی و کوه‌های بلند از دست نداده بود، آن زندگی یی که دست ما را از آن قطع کرده بودند و میانمان کیلومترها و کیلومترها، و سال‌ها و سال‌ها فاصله انداخته بودند، زندگی یی که دیگر به سختی به وجودش باور داشتیم – یا بهتر است بگویم فقط آن جور باورش می‌کردیم که بچه‌ها یک آمریکای دور و خیالی را. پلاتونوف، خدا می‌داند چطور، حتی چند تا کتاب هم داشت، و وقتی هوا زیاد سرد نبود، مثلا ً در وسط تابستان، در جولای، در حرف‌هایی که ما را مشغول می‌کرد – مثلا ً این که شام چه جور سوپی داریم یا خواهیم داشت، یا چند دفعه قراره به ما نان بدهند، سه دفعه یا فقط یک دفعه، آن هم فقط صبح – هیچ وقت شرکت نمی‌کرد و ... .
پلاتونوف را دوست داشتم، و حالا می‌خواهم داستانش را بنویسم: "ساحر مار".

آخر کار اصلا ً آخر کار نیست. وقتی سوت می‌زنند، باید وسایلتان را جمع و جور کنید، ببرید تحویل انبار بدهید، صف بکشید و دو دفعه در حاضر و غایب شرکت کنید که تعدادش روزی ده بار است. همراه این حضور و غیاب‌ها باید فحش‌هایی را که نگهبان‌ها به رفقاتان می‌دهند، فریادهای درشتی را که سرشان می‌کشند و توهین‌هایی را که به آنان می‌کنند نوش جان کنید؛ همان رفقایی که هنوز به اندازۀ شما ضعیف نشده‌اند، اما مثل شما خسته‌اند، مثل شما عجله دارند که برگردند و عین شما هر تأخیری عصبانی‌شان می‌کند. تازه باید در یک حضور غیاب دیگر هم شرکت کنید، صف بکشید و پنج کیلومتر پیاده تا جنگل گز کنید و هیزم جمع کنید – درخت‌های قلمستان بغلی را مدت‌هاست که انداخته، سوزانده‌اند. الوارشکن‌ها هیزم را آماده می‌کنند ولی معدنچی‌ها باید هرکدام یک کنده هیزم با خودشان ببرند خانه. خدا می‌داند که این کنده‌های سنگین و نکره را چه طور می‌شود به خانه برد: آن‌قدر سنگین هستند که برای حمل هرکدامشان حتی دو نفر هم کفایت نمی‌کند. برای این الوارها هیچ وقت تراکتور نمی‌فرستند، اسب‌ها هم آن قدر ضعیف اند که از توی اسطبل نمی‌توانند بیرون بیایند. اگرچه تفاوت بین زندگی قبلی و فعلی اسب از تفاوت زندگی قبلی و فعلی انسان بی اندازه کمتر است، اما اسب‌ خیلی زودتر از آدم‌ ضعیف می‌شود. اغلب به نظر می‌رسد، و احتمالا ً درست هم هست، که انسان از درون دنیای حیوانات برخاسته، که انسان انسان شده، و این موجود توانسته به چیزهایی مثل مجمع‌الجزایر کنونی و زندگی ناممکن ما در اینجا فکر کند و آن را بسازد، صرفا ً به این دلیل که تحمل جسمی‌اش بیشتر از هر جانور دیگری بوده. آنچه که میمون را مبدل به آدم کرده دستش نبوده، مغز رویانی‌اش هم نبوده، روحش هم نبوده – سگ‌ها و خرس‌هایی هستند که خیلی از آدم‌ها هوشمندانه‌تر و اخلاقی‌تر عمل می‌کنند. موضوع به استفاده از آتش و انرژی هم– که عاملی ثانوی است - ربطی ندارد. انسان در این مرحله هیچ گونه برتری نسبت به حیوانات نداشته، جز این که خیلی قوی‌تر از آب در آمده بوده. معلوم شده که انسان تحمل بدنی و بردباری‌اش خیلی بیش‌تر است. حرف دقیقی هم نزده‌ایم اگر بگوییم که آدم مثل گربه هفت تا جان دارد. درست‌تر این است که بگوییم گربه مثل آدم هفت تا جان دارد. اسب هم حتی نمی‌تواند یک ماه زندگی زمستان را در این جا تحمل کند، توی زمهریر این منطقه و با این همه کار طولانی روزانه در جنگل؛ مگر این که آدم اسب ِ یاکوت* باشد. ولی از طرف دیگر اسب یاکوت اسب حمالی و کاری نیست. قبول دارم که علیق به‌اش نمی‌دهند، و این حیوان مثل گوزن برف‌ها را سُم‌روب می‌کند و از زیر آن‌ها علف‌های خشک سال قبل را بیرون می‌‌آورد و می‌خورد. با این حال این آدم است که زنده می‌ماند. فکر می‌کنید خوراکش امید باشد؟ اما این جا که کسی امیدی ندارد. هیچ کس، جز آدم خل، نمی‌تواند دل به امید ببندد و زنده باشد. به همین دلیل است که در این جا این همه خودکشی هست. نه؛ آن چیزی که آدم را نجات می‌دهد حس صیانت نفس است، مقاومت و سرسختی – سرسختی جسمی – که با آن به زندگی می‌چسبد و تازه عقل و آگاهی‌اش هم تابع آن است. آنچه که او را زنده نگه می‌دارد، همان است که سنگ و خزنده، و درخت و پرنده را زنده نگه می‌دارد. اما انسان محکم‌تر از آن‌ها به زندگی چسبیده است. و تحمل انسان بیش‌تر از هر حیوانی است.
پلاتونوف، در همان حال که کنده به دوش در کنار دروازه انتظار نوبت دوم حضور و غیاب را می‌کشید، به همۀ این چیزها فکر می‌کرد. کنده‌های‌ هیزم تو آمده، ‌تلنبار شده بود، و آدم‌ها ناسزاگویان و تنه‌زنان با عجله به درون آسایشگاه‌های تاریک و چوبی برگشته بودند.
وقتی که چشم‌های پلاتونوف به تاریکی عادت کرد، متوجه شد آن‌ طور هم نبوده که کارگرها همه برای کار بیرون رفته باشند. در ته آسایشگاه، در یک گوشه، بالای تخت‌های چوبی یا بهتر است بگویم چوب‌تخت‌ها، جایی که چراغ نفتی بدون حباب برده شده بود، هفت-هشت نفر دور دو نفر دیگر که مثل سلاطین چهارزانو نشسته بودند، جمع شده بودند و آن دو نفر داشتند ورق بازی می‌کردند؛ وسطشان هم یک متکای چرک و کثیف بود. شعلۀ دودناک و لرزان چراغ بالا آمده بود و لرزه بر سایه‌های دراز انداخته بود.
پلاتونوف بر لبۀ چوبتخت‌ها نشست. شانه‌ها و پاهایش درد می‌کرد و رعشه بر عضلات و اندامش حاکم بود. او را همان روز صبح به جانکارا آورده بودند و اولین روز کارش هم بود. هیچ جای ِ خواب خالی برای او نبود. با خود فکر کرد: "همین الآن بازی تموم میشه و من می‌تونم سرم رو یه جایی پایین بذارم."
بازی تمام شد و مرد سبیلوی سیاه‌مویی که ناخن انگشت کوچک دست چپش را بلند کرده بود به طرف کنارۀ چوبتخت‌ها آمد.
"خوب ... حالا، بذار ببینیم این ایوان ایوانویچ که اونجاس کیه!" و پلاتونوف با سقلمه‌ای که به کمرش خورده بود از جا پرانده شده بود:
"هی! صدات می‌کنن!"
بعد، از دور صدایی بلند شده بود: "خب، پس این ایوان ایوانویچ کوش؟"
پلاتونوف، که چشم‌هایش را در هم کشیده بود، گفت: "من ایوان ایوانویچ نیستم."
"نمیاد، فدچکا!"
"نمیاد!؟"
پلاتونوف هل داده شده بود بیرون به طرف روشنایی.
فدیا، که انگشت کوچک ناخن‌دارش را جلوی چشم پلاتونوف می‌گرداند، از او پرسیده بود: "دوست داری نفس بکشی؟"
پلاتونوف گفته بود: "کی دوست نداره؟"
مشتی قوی و محکم خورده بود توی صورت پلاتونوف و او را از پای در آورده بود. کمی بعد پلاتونوف خودش را جمع و جور و خون را با سر آستین از صورتش پاک کرده بود.
فدیا با مهربانی پاسخ داده بود: "ایوان ایوانویچ، این طرز جواب دادن نیست. حتم دارم تو مدرسه به ات یاد نداده اند اینجوری جواب بدی!"
پلاتونوف جوابی نداده بود.
فدیا گفته بود: "حالا گورتو گم کن برو اونجا کنار سطل ترکمون بکپ. فعلا ً جات اونجاست. کافیه جیکت در بیاد تا خرخره ات رو بچلونیم."
توپ تو خالی نبود. پلاتونوف قبلا ً هم دیده بود که چطور دو نفر را با هوله خفه کرده بودند – در تسویه حساب با چندتا دزد. پلاتونوف همان‌جا روی تخته‌های نمور و گندبوی دراز شده بود.
فدیا خمیازه‌کشان گفته بود: "برادرها حوصله‌ام سر رفته. هیچی نباشه یکی باید کونۀ پاهامو بخارونه."
"ماشکا، آهای ماشکا، بیا پاهای فدیا رو بخارون."
ماشکا، "دزد" خوشروی هیژده ساله، آمده بود جلو و درون باریکۀ نور نمایان شده بود. کفش‌های زرد و پارۀ فدیا را از پای او در آورده بود. جوراب‌های کثیفش را هم با احتیاط بیرون کشیده بود، و، با خنده‌ای ملایم، شروع کرده بود به خاراندن پاشنۀ پای فدیا. فدیا قلقلکی بود، می خندید و می‌جنبید.
فدیا یکدفعه گفته بود: "گم شو. نمی‌تونی بخارونی، بلد نیستی چطوری بخارونی."
"ولی فدیا، من ..."
"گفتم گمشو! پنجول می‌کشی پامو، پوستمومی‌خراشونی. بلد نیستی، نمی‌فهمی."
اطرافیان سر جنبانده، تصدیق ‌کرده بودند.
فدیا ادامه داده بود: "توی کوزوی* که بودم یه یارو «اید» بودش که خاروندن خوب بلد بود. آره داداش. الحق وارد بود که چیکار کنه. یه مهندس."
و فدیا غرق در خاطرات «اید» شده بود که زمانی پاشنه‌های پایش را خارانده بود.
"فدیا، این یارو جدیده چی؟ نمی‌خوای یه امتحانش بکنی؟"
"هه! این سنخ آدم سرش نمیشه چطور بخارونه. ولی باشه ورش دارین بیارینش."
پلاتونوف را آورده بودند جلو، توی روشنایی.
فدیا دستور داده بود: "هی، ایوان ایوانویچ، تو از این به بعد چراغو می‌پایی! شب‌ها هم چوب میذاری تو آتیشدون. آره، صبح‌ها سطل گـُه رو خالی می‌کنی. گماشته نشونت میده کجا خالی کنی."
پلاتونوف مطیع و ساکت گوش مانده بود.
"عوضش، یه کاسه سوپ می‌خوری. یه مشت آشغال سبزی و آب زیپو رو می‌خوام چیکار. خب، حالا برو بخواب."
پلاتونوف در جای قبلی‌اش دراز کشیده بود. کارگران تقریبا ً همه خواب بودند. دوتا دوتا یا سه تا سه تا توی هم چپیده بودند تا سردشان نشود.

فدیا گفته بود: "حوصله‌ام سر رفته؛ شب‌ها خیلی درازند. یکی نیست یه قصه جور کنه واسه مون. توی کوزوی که بودم ... "
"آخه فدیا، این پسره جدیده چی؟ نمیخوای امتحانش کنی؟"
فدیا از دنیای خیالاتش بیرون آمده بود و گفته بود: "بد فکری نیس. بیارش اینجا."
پلاتونوف را آورده بودند جلو.
فدیا با چرب‌زبانی گفته بود: "گوش کن. الآنه یه کم اختیارم دستم نبود."
پلاتونوف از پشت آرواره‌های به هم فشرده‌اش گفته بود: "عیب نداره."
"گوش کن؛ می‌تونی یه قصه جور کنی؟"
برقی در درون چشم‌های مات و گرفتۀ پلاتونوف درخشیده بود. می‌تونست- چه جور هم! در زندان موقع بازجویی تمام هم‌سلولی‌هایش را با قصه‌های «دراکولا» طلسم کرده بود. آن‌ها آدم شده بودند، اما این‌ها؟ حالا مثلا ً باید مثل دلقک درباری دوک ِ میلان می‌شد که اگر خوب لودگی می‌کرد آش می‌خورد و اگر بد کتک؟ ولی یک راه دیگر هم بود. ادبیات واقعی. باید از ادبیات واقعی برایشان تعریف می‌کرد. روشنشان می‌کرد. باید در درونشان علاقه به هنر، علاقه به ادبیات، را زنده می‌کرد؛ حتی این جا، در این اسفل السافلین، باید وظیفه‌اش را انجام می‌داد، به رسالتش عمل می‌کرد. همان گونه که روش همیشگی‌اش بود، نمی‌‌خواست به خود بقبولاند که مسأله، مسألۀ غذا نیست، موضوع، موضوع یک کاسه آش یا سوپ اضافه خوردن نیست، قضیۀ خالی نکردن سطل شاش و گـُه نیست؛ موضوع چیز دیگری است؛ کار، کاری است که ارجمند است. نه نمی‌شد به آن شکل یک فرد روشنگر شد، نه نمی‌شد که دیگر مثل یک کسی شد که پاشنۀ چرک پای یک جانی را می‌خاراند. اما، سرما، کتک‌ها، گرسنگی ... .
فدیا، عصبی، منتظر جواب بود.
پلاتونوف گفته بود: "آررر...ه، می‌تونم." و بعد برای اولین بار در طول آن روز، که روزی سخت بود، تبسمی کرد: "آره. می‌تونم قصه جور کنم."
فدیا، که حالا کیفور‌ شده بود، گفته بود: "خوب پس بیا اینجا؛ بیا بالا؛ بیا یک کمی نون بخور؛ فردا چیزهای بهتر گیرت میاد. بیا این جا؛ بشین اینجا روی پتو، یه سیگار چاق کن."
پلاتونوف، که یک هفته می‌شد سیگار نکشیده بود، پک عمیق، لذت بخش و سوزانی به ته ماندۀ سیگار ماخورکا* زده بود.
"خوب، اسمش چیه؟"
پلاتونوف گفته بود: "آندره."
"خوب، پس که آندره؛ چطوره یه قصه‌ی با حال و دراز بگی که تند وتیز باشه؟ یه چیزی مثل کنت ِ مونت کرستو. از اون آشغالای مربوط به تراکتور نمی‌خوام."
پلاتونوف گفته بود: "مثلا ً بینوایان؛ چطوره؟"
"همون که راجع به ژان والژانه؟ اونو قبلا ً تو کوزوی شنیده‌ام."
" باشگاه سربازان دل* چی، خوبه؟ یا اصلا ً دراکولا؟"
"همون یکی خوبه، همون سربازها ... ساکت، بوگندوها!"
پلاتونوف گلویش را صاف کرده بود.
"در سال هزار و هشتصد و نود و سه، در شهر سنت پطرزبورگ، جنایت اسرارآمیزی اتفاق افتاد... "
وقتی که پلاتونوف دیده بود دیگر نایی ندارد، و دارد صبح می‌شود، گفته بود: "خوب، اینجا فصل اول قصۀ ما تمام می‌شه."
فدیا گفته بود: "عالیه! حال داره، زنده‌س! بیا حالا اینجا پیش ما بخواب. زیاد وقتی واسه خوابیدنت نمونده. سفیده زده. بیرون موقع کار باس یه کمک چشم رو هم بذاری و چرتکی بزنی – باس واسه برگشتن تاب داشته باشی بقیه رو امشب برامون تعریف کنی."
پلاتونوف همان موقع اش هم خوابش برده بود.
کمی بعد همه را برده بودند بیرون سر کار. یک جوانک دهاتی قدبلند شرور، که در تمام طول قصۀ سربازان دل خوابیده بود، هنگام عبور از در، یک سقلمه حوالۀ پلاتونوف کرده و گفته بود: "چشاتو واز کن ببین کجا میری، جونور پست!"
اما یک نفر فورا ً یک چیزی در گوش جوانک نجوا کرده بود.
بعد، وقتی که داشتند به صف می شدند، جوانک قد بلند به سوی پلاتونوف رفته بود و گفته بود: "به فدیا نگو که تو رو زدم. از روی قصدی نبود، برادر. نمی دونستم که تو همون قصه‌گویی."
پلاتونوف گفته بود: "باشه."

*- اسب یاکوت (Yakut)
اسب منطقۀ «یاکوتیا» در سیبری است که تصویرش را می‌بینید.
*- کوزوی (Kosoy)
ظاهرا ً در اوکرائین است.
* - بدترین نوع سیگار، ظاهرا ً سیگار ماخورکاست که حتی از اشنو هم سوزنده تر و بدتر است.
* - باشگاه سربازان دل ... دراکولا
(The Club of the knaves of Hearts … The Vampire) : نخستین "قصه" از
مجموعه ای داستانی اثر پی‌یر آلکسی پونسو گرفته شده که در سال‌های 1857 تا 1870 در تحت عنوان درام پاریس یا باورنکردنی منتشر شد و ضد-قهرمان آن مغز متفکر تشکیلاتی جنایت‌پیشه به نام "باشگاه سربازان دل" بود؛ این که پلاتونوف زمان ماجراها را به سال 1893 و مکان را به سنت پطرزبورگ منتقل می کند، نشان‌دهندۀ این است که "قصه‌گویان" اردوگاه کار در این مورد احساس آزادی می‌کرده‌اند. احتمالا ً شالامف اشاره‌ای غیرمستقیم به اثر پوشکین، "بی بی پیک"هم دارد. دومین "قصه" از ومپایر یا دراکولا گرفته شده که جان پولیدوری نوشته است. این اثر زمانی که در سال 1819 چاپ شد، موفقیت عظیمی یافت. ابتدا تصور می‌شد که داستان پولیدوری توسط لرد بایرون نوشته شده است- مترجمان انگلیسی.

Tuesday, April 29, 2008

میلان کوندرا- هیچ وقت از جوهره رمان دور نشده ام -نگاهی به ادبیات اروپا در گفت وگو با

هیچ وقت از جوهره رمان دور نشده ام

نگاهی به ادبیات اروپا در گفت وگو با

-میلان کوندرا
ترجمه راحله فاضلی


برخلاف عقیده بسیاری از منتقدان، میلان کوندرا را می توان یکی از برجسته ترین نویسنده های معاصر دانست. هرچند او این اواخر کمتر تن به گفت وگوهای مطبوعاتی می دهد، اما حضور او در پایان نامه های متعدد دانشجویی و بحث درباره آثارش در محافل ادبی اروپا و امریکا نشان می دهد که ترجمه تقریباً همه آثار این نویسنده و استقبال از آنها در ایران، چندان نیز اتفاقی نبوده است. کوندرا در این گفت وگو به نویسندگان موفق اروپای مرکزی اشاره می کند و معتقد است آنها تاثیر چندانی بر او نداشته اند در حالی که شاید حرفش درست نباشد. او به جای آنکه فلسفه را وارد رمان هایش کند، به جایی می رود که قبلاً جولانگاه فلسفه بوده است و این کاری است که نویسندگان مهم اروپای مرکزی مثل کافکا پیش گرفته اند. مثال این نکته را می توان در رمان سبکی تحمل ناپذیر هستی جست وجو کرد، همان رمانی که �نیویورکر� بخش های فلسفی آن را هنگام چاپ در نشریه حذف کرد و صدای کوندرا را درآورد.

---

به نظر می رسد با محدود کردن مصاحبه هایی که می تواند توسط شما دوباره ویرایش شود تا حدی دیگران را نیز محروم می کنید.

در مصاحبه های مطبوعاتی تقریباً همان چیزی که مصاحبه شونده گفته است نسخه برداری می شود. اگر صحبت های شما توسط منتقدان، دانشگاهیان و هرکس دیگری بازگو شود چندان مهم نیست اما درستی و دقت صحبت ها در شباهت زیاد گم می شود. من یک بار ناچار شدم نادرستی گفته هایم را در یک مصاحبه اصلاح کنم و علاوه بر آن عقایدی را اصلاح کنم که به هیچ وجه به من تعلق نداشت. من اعتراض کردم اما جواب این بود که خبرنگار جان کلام من را حفظ کرده است و من به یک حقیقت ساده رسیدم.

وقتی یک نویسنده با یک خبرنگار گفت وگو می کند دیگر مالک حرف هایش نیست و این قابل قبول نیست. راه حل بسیار ساده است، ما با هم ملاقات می کنیم. در مورد موضوعات موردنظر شما بحث می کنیم. بعد شما سوال ها را می نویسید و من جواب ها را و در نهایت برای آن کپی رایت تعیین می کنیم. این یک راه خوب و منصفانه است.

این به نظر من هم منطقی است. هیچ چیز بیشتر از کپی رایت نمی تواند اعتبار آن را تضمین کند. شما در بحث های تان بارها به اروپای مرکزی اشاره کرده اید. همه آثار داستانی شما در جمهوری چک رخ می دهد و حتی در اثر تئوریک شما، یعنی �هنر رمان� اروپای مرکزی اهمیت بسیاری دارد. ممکن است تصورتان را از اروپای مرکزی بیشتر توضیح دهید و بگویید نمود واقعی آن کجاست؟

بهتر است برای حل کردن این مشکل موضوع بحث را به رمان محدود کنیم. چهار رمان نویس بزرگ وجود دارد. کافکا، بروخ، موزیل و گومبروویچ. من آنها را قله های اروپای مرکزی می دانم.

از رمان پروست به بعد، در تاریخ رمان کسی را مهمتر از آنها ندیده ام و بدون شناخت آنها، نمی توان چیز زیادی از رمان مدرن فهمید. این نویسندگان مدرنیست هایی هستند که اشتیاق زیادی برای جست وجوی فرم های جدید دارند، اما در آن واحد آنها کاملاً از هرگونه ایدئولوژی آوانگارد عاری هستند. هرگز از ضرورت شکست های بنیادین حرف نمی زنند. احتمالات رسمی و صوری رمان را تمام شده نمی دانند، بلکه تنها می خواهند به صورت بنیادین آنها را گسترش دهند. از چنین موضوعی رابطه یی دیگر با گذشته رمان شکل می گیرد. این نویسندگان به هیچ وجه به سنت توهین نمی کنند بلکه از آن انتخاب دیگری دارند. آنها همه مجذوب رمانی شده اند که از قرن 19 پیشی می گیرد. من این برهه از زمان را نیمه اول تاریخ رمان می دانم. در طول قرن نوزده، این برهه از زمان به دست فراموشی سپرده شده است. این اتفاق موجب شده است رمان نیمه اول از جوهره نمایش خود محروم شود و آنچه من از آن به عنوان تفکر نویسندگی نام می برم، نقش کم رنگ تری ایفا کند. برای اجتناب از هرگونه سوءتفاهم، اجازه بدهید تفکر نویسندگی را توضیح دهم. منظور من رمان فلسفی نیست که رمان را تابع فلسفه می کند و افکار و عقاید نویسنده را به تصویر می کشد. این کار سارتر است یا حتی کامو. اینگونه اخلاقی کردن رمان از آن مدل هایی است که من آن را دوست ندارم. محتوای آثار موزیل و بروخ کاملاً متفاوت است. یعنی به جای آنکه در خدمت فلسفه باشد، عرصه یی را از آن خود می کند که تا پیش از آن در اختیار فلسفه بوده است. مشکلات متافیزیک و مشکلات وجود بشر، مسائلی است که فلسفه با تمام واقعی بودنش از درک آن عاجز بوده است و تنها رمان است که می تواند به این مهم دست یابد. از این رو این رمان نویسان از رمان یک ترکیب شاعرانه و روشنفکرانه عالی ساخته اند و در فرهنگ جایگاهی رفیع و برجسته به آن بخشیده اند. در امریکا که من همیشه آن را یک رسوایی روشنفکرانه تصور می کنم، این نویسندگان کمتر شناخته شده اند. اما حقیقت این است که این یک سوءتفاهم زیبایی شناسانه است که وقتی سنت ویژه رمان امریکایی را در نظر بگیرید، کاملاً قابل درک است. زمانی که نویسندگان بزرگ اروپای مرکزی شاهکارهای شان را خلق می کردند، امریکا نویسنده های خودش را داشت که دنیا را تحت تاثیر قرار داده بودند. نویسندگانی نظیر همینگوی، فاکنر و دوس پاسوس. اما مباحث زیباشناختی آنها کاملاً در نقطه مقابل موزیل قرار داشت. به عنوان مثال مداخله تفکرآمیز نویسنده در روایت رمان در این نوع زیبایی شناسی، مانند خردگرایی که از موقعیت خود خارج شده است، ظاهر می شود؛ مانند یک جسم خارجی نسبت به جوهره رمان.

بد نیست در اینجا به یک خاطره شخصی اشاره کنم. زمانی که نیویورکر سه بخش اول �سبکی تحمل ناپذیر هستی� را منتشر کرد، عبارت های مربوط به بازگشت درونی نیچه را حذف کرد. هنوز هم به نظر خودم آنچه من در مورد بازگشت درونی نیچه گفتم یک سخنرانی فلسفی نبود بلکه تداوم پارادوکس هایی بود که نمی توان گفت کمتر از توصیف یک عمل یا یک دیالوگ دارای ابعاد داستانی بود. اما برخلاف دیدگاه آنها از جوهره رمان دور نشده بود.

آیا این نویسندگان شما را تحت تاثیر قرار داده اند؟

نه. رابطه ما شکل دیگری دارد. نه من از لحاظ زیباشناختی با آنها زیر یک سقف هستم و نه با پروست یا جویس یا حتی همینگوی (با وجود اینکه او را بسیار می ستایم). نویسندگانی که من درباره آنها صحبت می کنم یکدیگر را تحت تاثیر قرار نمی دهند. آنها حتی یکدیگر را دوست ندارند. بروخ خیلی از موزیل انتقاد می کرد. موزیل از بروخ متنفر بود. گومبروویچ کافکا را دوست نداشت و هرگز در مورد بروخ و موزیل حرفی نمی زد و شاید هیچ کدام از آن سه نویسنده دیگر، او را نمی شناختند. شاید اگر می فهمیدند من آنها را در یک گروه قرار داده ام از دست من خشمگین می شدند و شاید هم حق با آنها باشد. شاید من این اتحاد را ساخته ام که خودم سقفی بالای سرم داشته باشم.

مفهوم اروپای مرکزی چطور با مفاهیم دنیای اسلاو و فرهنگ اسلاو ارتباط پیدا می کند؟

بدون شک وحدت زبان شناسی میان زبان های اسلاو وجود دارد اما چیزی با عنوان یکپارچگی فرهنگی اسلاو وجود ندارد. ادبیات اسلاو هم وجود ندارد. هر چند کتاب های من در یک فضا و مکان اسلاو واقع شده است، خودم آنها را نمی شناسم زیرا یک فضا و مکان ساختگی و دروغین است. اروپای مرکزی مدنظر من که در کتاب هایم به آن اشاره شده است، بخشی است که به لحاظ زبان شناسی آن را ژرمن - اسلاو - مجار تقسیم بندی می کنند. با این حال اگر بخواهید معنا و ارزش رمان را درک کنید دانستن این زمینه، کمک چندانی نمی کند زیرا من همیشه گفته ام که تنها با دانستن زمینه و فضای تاریخ رمان اروپا می توان معنا و ارزش یک رمان را فهمید.

شما دائماً به رمان اروپا اشاره می کنید. آیا این بدان معناست که به طور کلی رمان امریکایی برای تان کم اهمیت تر است؟

شما درست اشاره کردید. ناتوانی من در پیدا کردن یک اصطلاح مناسب آزاردهنده است. اگر بگویم رمان غربی آن وقت رمان روسیه از قلم می افتد. اگر بگویم رمان جهان این مساله مورد غفلت قرار گرفته است که من در مورد آثاری که به اروپا مربوط می شود صحبت می کنم. به همین دلیل رمان اروپایی را به کار می برم. البته این یک اصطلاح جغرافیایی نیست، بلکه باید آن را معنوی به حساب آورد. این جغرافیای معنوی می تواند امریکا را نیز شامل شود. آنچه من به عنوان رمان اروپایی از آن نام می برم تاریخی است که از سروانتس به فاکنر می رسد.

این طور که به نظر می رسد نه در میان نویسندگان بزرگی که شما به عنوان مشاهیر تاریخ رمان از آنها نام بردید و نه کسانی که قبلاً از آنها به عنوان تاثیرگذاران پیشرفت رمان و ارتباط آن با فرهنگ نام برده اید، نشانی از زن ها نیست. در مصاحبه ها و مقاله های شما هرگز از زنان نویسنده یاد نشده است. می توانید این موضوع را توضیح دهید؟

جنسیت رمان ها باید برای ما جالب باشد و نه نویسندگان آن. همه رمان های خوب آنهایی هستند که از هر دو جنس برخوردارند. یعنی رمان هایی که هر دو دیدگاه زنانه و مردانه جهان را اظهار کرده اند. جنسیت نویسنده مانند شرایط جسمانی از مسائل خصوصی افراد است.

بدون شک کتاب هنر رمان شما یک گواهی شخصی جذاب است. به نظرم با وجود اینکه این اثر به شکل قابل توجهی داشتن دیدگاه زیباشناختی با ابعاد جهانی را به خواننده توصیه می کند اما ورای این، یک تئوری بسیار شخصی در مورد رمان ارائه می دهد.

این حتی یک تئوری هم نیست. شاید من در مورد انتخاب نام این کتاب اشتباه کردم زیرا به نظر می رسد عمومیت آن می تواند نشانگر رساله یی در مورد جاه طلبی های تئوریک باشد. من عنوان �هنر رمان� را به دلیلی شخصی و احساسی نگه داشتم. زمانی که 27 یا 28 ساله بودم کتابی نوشتم در مورد یکی از نویسندگان چک با نام ولادیسلاو وانکورا، که اهمیت زیادی برایش قائل بودم. عنوان این کتاب �هنر رمان� بود اما به دلیل اینکه مورد توجه قرار گرفت خیلی زود نایاب شد و تجدید چاپ هم نشد. خواستم با انتخاب این عنوان خاطره گذشته را زنده کرده باشم.

آیا هیچ نقطه تغییر مهم و قابل توجهی در عقایدتان در مورد ادبیات، رابطه آن با جهان، فرهنگ و افراد پیش بینی می کنید؟ ممکن است تفکرات خطی شما یا دیدگاه زیباشناختی تان دستخوش تغییر و تحولات مهم شود؟

تا 30 سالگی چیز های زیادی نوشتم. بیش از همه در مورد موسیقی نوشتم. شعر گفتم و حتی یک نمایشنامه هم نوشتم. در مسیرهای مختلفی حرکت می کردم زیرا به دنبال سبک و صدای خودم بودم و می خواستم خودم را پیدا کنم. با نوشتن اولین داستان مجموعه �عشق های خنده دار� در سال 1959 مطمئن شدم که خودم را پیدا کرده ام. من نویسنده و رمان نویس شدم و جز این هیچ نیستم. از آن زمان به بعد دیدگاه زیباشناختی ام نیز تغییری نکرده است. این دیدگاه ظاهر می شود تا شما از واژه های تان به صورت خطی استفاده کنید.

و چرا آخرین رمان تان را در نخستین بار به زبان اسپانیایی منتشر کردید؟

می خواستم خودم را محک بزنم. می خواستم بدانم که اگر از دنیای زبان اسپانیایی وارد ادبیات شوم، به چه چشمی به من نگاه می شود. از طرفی، اسپانیایی زبان ادبی نویسندگانی همچون مارکز، فوئنتس و کورناسارا است. چه کسی بدش می آید رمانش به زبان این نویسندگان منتشر شود.

نقل از اعتماد

Monday, April 28, 2008

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
محمدکاظم کاظمی

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد‌شد
و سفره‌ای که تهی بود، بسته خواهد‌شد

و در حوالی شب‌های عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌
و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت‌
**
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه‌، تصویری از شکست منست‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست منست‌

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌

من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

***
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهدشد

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌
***
چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه بازنگردم که مسجد و محراب‌
و تیغ‌ منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آن‌چه اینجا بود
قیام‌بستن و الله‌اکبرم آنجاست‌

شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌
کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌
مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌

***
شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌
شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی‌

تویی که کوچه‌ی غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

***
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بوته‌ی مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه‌ی‌تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه‌ی‌تان‌

اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد
و مایه‌ی نگرانی برای مردم شد

اگرچه متّهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌

دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل کنید مرا

تمام آن‌چه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد

Sunday, April 27, 2008

نامه فرزاد کمانگر / معلم و فعال حقوق بشر اعدامی


نامه فرزاد کمانگر / معلم و فعال حقوق بشر اعدامی
بنويسيد درد و رنج ، بخوانيد زندگي
نامه فرزاد کمانگر / معلم و فعال حقوق بشر اعدامی به مناسبت روز معلم
بنويسيد درد و رنج ، بخوانيد زندگيآنکه از رگ و ریشه آموزگار است همه چیز را تنها در ارتباط با شاگردانش جدی میگیرد(نیچه)به آن روزها فکر میکنم ،باید معلم بچه هایی میشدم که در کودکی درد و رنج بزرگسالی را به دوش میکشیدند و در بزرگسالی آرزوهای برآورده نشده کودکیشان را از فرزندانشان پنهان میکردند ، معلم دخترانی که با دستانی پر نقش و نگار سوی چشمشان را پای دار قالی میگذاشتند تا هنرشان زینت بخش خانه های دیگران باشد و مژده نان برای سفره خانواده .معلم کودکانی که زاده رنج و درد بودند اما امید و حرکت سرود جاری لبانشان بود ، کسانی که سخت کوشی و سخاوت را از طبیعت به ارث برده بودند . آنها کسی را میخواستند از جتس خودشان ، کسی که بوی خاک بدهد ، کسی که معنی نابرابری و فقر را بداند ، رفیقی که همبازیشان شود و آرزوهایشان را باور کند . با آنها بخندد و با آنها بگرید . آنها یک دوست ، یک سنگ صبور ، یک هم راز میخواستند که مثل خودشان بیقرار ساعتهای مدرسه باشد کسی که به ماندن فکر کند نه رفتن .دیری نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلی دیدم که خیلی دیر راه مکتبش را یافته بود .کتابها را بستم که مبادا مرگ و ناامیدی از لای سطور سیاهشان به حلقه شادی و دنیای آرزوهایشان رسوخ کند ، هر روز کلاس را به دست آروزها و رویاها میسپردیم و با داستانهای مختلف صفا میکردیم . همراه با " ماهی سیاه کوچولو " این بار نه از راه "ارس" بلکه از مسیر سیروان دریای زندگی و حقیقت را جستجو میکردیم . همراه با داستان " مسافر کوچولو " برای یافتن دوست به سفر میرفتیم تا آنها لذت سفر را در رویا تجربه کنند و من با مردم بودن را در میان آنها تمرین نمایم . هر داستانی را که میخواندم نقش قهرمانانش را به آنها میدادم غافل از اینکه هرکدام از آنها قهرمانان داستان پررنج و درد زندگی خود بودند . هر روز برای چند ساعت ، رنج نابرابری ها و درد ناملایمات را پشت دیوارهای مدرسه به دست فراموشی میسپردیم و روبروی هم مینشستیم . گرمی کلاسمان بوی نان گرمی بود که دسترنج پدر بود و مادر آن را در طبق " اخلاص و سادگی " میگذاشت و به مدرسه می آورد تا ظهر ، سیر از دیدار هم ، کوچه های پر فراز و نشیب زندگی را برای انجام تکالیفمان بپیمائیم و تا فردای دیدار هر کدام به دنبال مشق و تکلیف زندگی پی راه خود میرفتیم . "کاوه" با آن جثه نحیف اما استوارش نهار نخورده به جای پدر بیمارش چوپان میشد و غروب هنگامی که گوسفندان را به روستا برمیگرداند ، مادر با لبخندی به پیشواز نان آور خانه میرفت تا خستگی کاوه و کرم طبیعت را برکت نام دهد و از پستانهای گوسفندان بدوشد و برای فروش راهی شهر کند و کاوه سرمست از رضایت مادر لبخندی میزد و به کیف مدرسه و تکالیف فرداهایش چشم میدوخت و لبخند زیبایش رنگ میباخت.و .... "لیلا" با آن چشمان پرسشگر و نگاهی که تا اعماق وجود فکر آدمی را برای جواب رویاهایش جستجو میکرد کیف مدرسه را که زمین میگذاشت ، دوک نخ ریسی را برمیداشت تا او هم کمکی کرده باشد به مادر ، برای یافتن نان فردا ، و دوک را همراه با آرزوهای کوچک و بزرگش در دست میچرخاند تا ته اش باریک شود چون رشته های لطیف خیال او و باز دوک را میچرخاند و میچرخاند تا شاید روزی دنیا به کام او و مادر تنهایش بچرخد .و ... "فریاد" با دیدن تکه ابری به پشت بام خانه میرفت و کاهگل آماده میکرد تا مبادا چکه های باران قالی کهنه اشان را بی رنگ و رو تر کند . آنچنان مهارت یافته بود که همراه پدر پشت بام خانه های همه روستا را مرمت میکرد تا چکه های باران مژده نان فردایشان باشد ، فقط گاهی میماند از میان سوز سرما و نان فردا برای باریدن باران و برف دعا کند یا نه .و .... یاسر پس از مرگ پدر کار میکرد تا جای خالی او را پر کند و بتواند برای برادرش مداد رنگی و آبرنگ بخرد تا شاید آرزوی نقاش شدن خودش را برادرش برآورده کند .و ... ادریس غایب فصل بهار کلاسمان هر روز با کوله باری بر دوش ، خوشحال از اینکه طبیعت او را از سفره گشاده اش نا امید نکرده بود ، چند کیلو گیاه برای فروش میافت و به روستا بر میگشت و من نیز جریمه شده بودم تا هر روز بیقرار از نابرابریها و بیزار از آنچه تقدیر و سرنوشت می نامیدنش در برابرشان بایستم و بارقه های کم سوی امید را در چشمانشان به نظاره بنشینم ، در برابر کاوه سرم را به زیر می انداختم و دفترش را از زیر صورت آفتاب خورده اش که روی آن به خواب رفته بود بیرون میکشیدم و زیر دیکته نانوشته اش مینوشتم "چوپان کوچولو بیست هم برای تو کم است " و در کنار لیلا شرمنده از خستگی دیروزش ، دستان زبر و ترک خورده اش را در دست میگرفتم تا لطافت دست فرشته ای را لمس کنم و قبل از اینکه حرفی بزنم نگاه نافذ و معصومانه اش هزاران سئوال را همراه داشت و من سکوت میکردم ، و در کنار ادریس ، عاصی از تکلیف دوباره فردایش دستان تاول زده او را مینگریستم و همراه او از پنجره به دور دستها چشم میدوختم و او از رفتن بهار غمگین میشد و من از رنگ پریده او .و امروز با یک دنیا غرور ، خوشحالی ، بغض ، حسرت و کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین به آن روزها فکرمیکنم . روز معلم بود که گرانبهاترین هدیه های زندگیم را آنروز از آموزگاران بزرگ زندگی ام دریافت نمودم ؛ لیلا ، سه عدد تخم مرغ ، ادریس ، دو کیلو کنگر ، دسترنج یکروزش ، فرشته ، دوشاخه آلاله کوهی ، ندا ، یک عروسک از چوب و پارچه ساخته بود و یاسر یک نقاشیو برای اینکه آن روز را در خاطراتمان جاودانه کنیم قرار شد که آرزوهایشان را با مدادهای رنگین نقاشی کننند .کاوه در حالی که به پدرش فکر میکرد بیمارستانی کشید و زیرش نوشت این بیمارستان مجانی همه بیمارهای فقیر دنیا را مداوا میکند . " فریاد " که همیشه آسمانی صاف و بدون ابر نقاشی میکرد تا دیگر دست و پای کسی یخ نزند دوباره آسمانی کشید و تا میتوانست خانه های زیبا و کوچک بر آن نقاشی کرد و زیرش نوشت این خانه ها برای کسانی است که خانه ندارند ، آسمان هم بزرگ و جادار است مثل زمین نیست که کوچک باشد و مجبور باشیم برای زندگی روی آن پول بدهیم در آسمان برای همه جا هست و من باز هم میتوانم در آن خانه بکشم .فرشته هم که همیشه برای خودش و خواهرهایش برادری کوچک نقاشی میکرد اینبار به او گفتم که فرشته دنیا را از نو نقاشی کن بدون اینکه کسی تو را بخاطر دختر بودنت کم نبیند ، تو را مثل خودت و با خودت ببیند و او یک عالمه عروسک دخترانه کشید که بدور دنیا دست گرفته اند و میخواندند و یاسر مثل همیشه آرزوی پدرش را نقاشی میکرد یک وانت آبی رنگ تا شاید در رویا پدرش کول بری نکند و قرار شد یاسر نیز سرزمینمان را از نو نقاشی کند بدون فقر و نابرابری ، بدون اینکه کول برهای بانه ، سردشت ، مریوان و کامیاران مجبور شودند برای جابجایی 10 کیلو چای برای دوهزار تومان جانشان را بدهند ، او یک منظره زیبا از طبعیت کشید که مردم مشغول کارند و زیر آن نوشت " کاش دیگر مرگ به کمین نان نمی نشست " .
فرزاد کمانگرفرعی 5 زندان رجائی شهر کرج – 8/2/87- کول بر کسی که کالا رو روی کول خود حمل میکند ، این افراد که برای مزد ناچیزی تن به این امر میدهند . سالانه دهها تن از آنان بر اثر کمینهای نیروی انتظامی ، سرما و تصادفات جاده ای جان خود را از دست میدهند
.

صبح آزادی
م. ساقی

«به کارگران و دانشجویان مبارز»



به شادی شب سحر کردم بنام صبح آزادی
شراب عشق نوشیدم زجام صبح آزادی

به میدان آمدم شادان غزلخوانان و پاکوبان
لب خورشید بوسیدم زبام صبح آزادی

زمرغان چمن آری سرودی نو زبَر کردم
به گوش شهر سر دادم ؛ پیام صبح آزادی

بسر شوری دگر دارم بلب شعری دگر خوانم
به سینه گوهری دیگر کلام صبح آزادی

دل و جانی جوان دارم به سر تاج نهان دارم
امیدی بیکران دارم مرام صبح آزادی

نه در اندیشه ی نامم ، نه زنجیری ِ زلف یار
همان مرغ ِ سبکبالم بدام صبح آزادی

چو طوفانم به صحراها چنان موجم به دریاها
بسان آذرخشم من بشام صبح آزادی

صفای چشمه سارانم پر از خورشید تابانم
نسیم نوبهارانم پیام صبح آزادی

به میدانها شهیدانم به زندانها اسیرانم
خروش خلق ایرانم ، قیام صبح آزادی

مسلمانان عالم را، مقدس شرع و پیغمبر
من امّا پاس می دارم مقام صبح آزادی

برو ای شیخ دیوانه ، نه در مسجد نه در کعبه
نخواهی یافت سرداری چو مام صبح آزادی

بهاران را خزان کردی ستم ها بر وطن کردی
نه بر خاص آمدت رحمی نه عام صبح آزادی

بریدی دست و پای ما شکستی استخوان ما
به زهری تلخ آلودی طعام صبح آزادی

برآید چون نفیر خلق ز کوی و برزن میهن
گریزت نیست می دانم ز سام صبح آزادی

چنان بر سنگ می کوبیم سیاهِ شیشه ی عمرت
مگر زینسان رها سازی لگام صبح آزادی

براندازیم بنیادت، سحر چون بال و پَر گیرد
جهان گستر شود آری ؛ نظام صبح آزادی

مُزَوّر پاسدارانت بدست داد بسپاریم
و یا از خویش می رانیم بنام صبح ازادی

سخن کوتاه کن "ساقی" که در فردای پیروزی
خدای مردمان باشد امام صبح آزادی

Saturday, April 12, 2008

م. ساقی

کبوترهای خونین بال



به غارت می رود اموال این مُلک
نمی پرسد کسی احوال این مُلک

یکی می نالد از نامردمی ها
یکی از حاکم دجال این ملک

به دل گفتم طبیبی هست آیا
بپرسد لحظه ای احوال این ملک

جهان رخت شکوفایی بتن کرد
سیه روزی چرا شد مال این ملک!؟

دلم گفتا: زبندش می رهانند
کبوترهای خونین بال این ملک

اگر چه پای آزادی به بند است
و در خواب است استقلال این ملک

اگر چه تیغ استبداد هر دم
پریشان می کند احوال این ملک

اگر چه شیخ با سرکوب و سالوس
دمادم می کشد آمال این ملک

اگر چه زخم دارد صد هزاران
نخواهد مرد شور و حال این ملک

وگر چه شب سیاه و قیرگون است
بر آید خور* زرین بال این ملک

شود خلق و وطن آزاد و آباد
زخشم و کین مالامال این ملک

درخشد نور آزادی ز هر سو
شکوفا می شود اقبال این ملک

فرو ریزد خروش و خشم سرکش
سرای حاکم دجال این ملک.


* خور: خورشید

.................................................................................................................................

این سروده ، مدتی بعد از دزدی 123 میلیارد تومانی در دهه هفتاد خورشیدی ، توسط فاضل خداداد و مرتضی رفیقدوست، برادر حاج محسن رضایی ، رییس پیشین سپاه پاسداران رژیم سراسر فاسد جمهوری فاشیسم مذهبی حاکم بر میهنمان از بانک صادرات سروده شد که ، البته همه دزدیها و چپاول های نجومی و غیر نجومی این قوم نا ایرانی ، این جرثومه های تاریکی و تباهی را در بر می گیرد
.

Sunday, March 30, 2008

سِتِه -داستان کوتاه، اثر و. ت. شالامُف - ترجمۀ الکس. الف

سِتِه*

داستان کوتاه، اثر و. ت. شالامُف

ترجمۀ الکس. الف


فادایو گفت: "صبر کن، خودم یه کلمه باهاش حرف دارم." آمد به طرفم. بعد کونۀ تفنگش را گذاشت زیر گوشم.
افتاده بودم روی برف‌ها و کنده را، که از روی شانه‌ام سر خورده بود پایین، چسبیده بودم. تابم تمام شده بود و نا نداشتم باز بگذارمش روی شانه‌ام و برگردم سر جایم توی صف و به بقیه ملحق بشوم. همه داشتیم از کمرکش کوه پایین می‌رفتیم. هرکدام‌مان هم "یک تکه هیزم" – و گاهی یک کندۀ گنده یا شاید یک کمی کوچک‌تر، روی دوشمان بود. همه‌شان – هم پاسدارها و هم زندانی‌ها- عجله داشتند بروند خانه. همه تو فکر بودند که زودتر بخورند و بخوابند؛ یک روز بی‌پایان زمستانی بود و همه هم بیش‌تر از حد کار کرده بودند – و حالا این وضع من بود: ولو شده بودم روی برف‌ها.
فادایو، انگار که به همۀ زندانی‌ها ‌بگوید، با احترام و با استفاده از کلمۀ شما، رو کرد به من و گفت: "گوش کن پیرمرد!" و ادامه داد: "می‌دونی، غیرممکنه غولی که شما باشی نتونه یه تیکه کنده، یا اصلا ً بگو یه تیکه چوب رو به اون کوچیکی، از زمین ور داره. معلومه که داری از زیر کار در میری، فاشیست. ملت داره واسه مملکت با دشمن می‌جنگه، حالا تو یکاره داری چوب لا چرخ اونا می‌چپونی."
گفتم: "فاشیست کجا بود. من یه آدم زار گرسنه‌ام. فاشیست خودتی. توی همۀ روزنومه‌ها نوشته‌ن فاشیست‌ها چطوری پیرها رو می‌کشند. امشب که برگشتی خونه به نومزدت چی میگی؟ چطور به‌اش میگی توی کولیما چه‌ کارها که نکرده‌یی؟"
برایم دیگر هیچ فرقی نداشت. نمی‌توانستم او را با آن لپ‌های سرخ، شکم سیر و سر و وضع مرتب، سر و مر و گنده، تحمل کنم. پشتم را قوز کردم و شکمم را تو کشیدم تا ضربه توی شکمم نخورد؛ تازه همینش هم غریزی و بی‌اراده بود. از زدن توی شکمم هیچ ابایی نداشتم. فادایو با پوتین خواباند توی کمرم. یکهو داغ شدم. دردم نگرفت. اگر می‌مردم، چه بهتر.
فادایو وقتی با پنجۀ پوتین من را بر‌گرداند تا آن را توی صورتم در زمینۀ آبی آسمان ببینم گفت: "قبلا ً آدم‌هایی مثل تو دیده‌م. آره. با لنگۀ تو هم قبلا ً کار کرده‌م."
یک پاسدار دیگر از آن طرف آمد بالای سرم – سروشکا.
"بذار خوب نیگات کنم تا قیافه‌ات یادم نره. جونور بدذات، اکبیری هم هستی. خودم فردا یه گوله خرجت می‌کنم. حالیت شد؟"
گفتم: "شد." سرم را کشیدم بالا و خونابۀ شور را تف کردم بیرون.
شروع کردم کنده را به کشیدن روی زمین. به طرف رفقا که غر و لند و لعن و نفرین می‌کردند – من که کتک می‌خورده‌ام آن‌ها هم یخ می‌زده ‌اند.
صبح روز بعد سروشکا ما را به جنگلی برد که یک سال قبل درخت‌هایش را ‌انداخته بودند. وظیفه ما این بود که هرچیز سوختنی را که در زمستان برای استفاده در بخاری و اجاق آهنی مناسب باشد جمع کنیم. جنگل را معمولا ً در زمستان درخت اندازی می‌کنند. تنه‌ها و کنده‌ها بلند بودند. زیرشان اهرم می‌زدیم و بالا می‌آوردیم، اره و بعد کپه کپه جمع‌شان می‌کردیم.
سروشکا خط منطقۀ عبور ممنوع را مشخص کرد: شاخ‌برگها و شرابه‌های آویخته، علف‌ها و الیاف خشکیدۀ زرد و خاکستری که از معدود درختان ِ باقی‌مانده در اطراف جایی که ما کار می‌کردیم آویزان بودند.
رئیس گروه ما برای سروشکا یک آتش کوچک روی یک تل کوتاه روشن کرد و مقداری هیزم هم برایش برد – فقط نگهبان‌ها حق داشتند موقع کار آتش درست کنند.
باد برف‌های روی زمین را از مدت‌ها پیش پخش و پلا کرده بود. علف‌های یخزده و چاییده از میان دست لیز می‌خورد و وقتی دست انسان لمسشان می‌کرد رنگشان عوض می‌شد. بوته‌های کوتاه گل سرخ وحشی نیز بر پشته‌ها یخ کرده بودند. عطر سته‌های یخزدۀ بنفش که رنگشان به تیرگی می‌زد، غوغا کرده بود. روباه‌سته‌ها که سرمازده شده و به رنگ سبز کبوتری در آمده بودند، هنوز هم از سرخ‌سته‌ها خوشمزه‌تر بودند. سیاه‌سته‌ها به رنگ آبی روشن، درست مثل کیسه‌های چرمی چروکیده و پیچ‌خورده، از شاخه‌های صاف و کلفت و کوتاه آویزان بودند؛ با این حال درونشان هنوز آبدار بود، به رنگ آبی تیره و چنان خوشمزه که نمی‌شود توصیف کرد.
سته‌ها، در این فصل که یخزده و سرمازده اند، اونقدرها شبیه فصل نوبر و تر و تازه شان نیستند. طعمشان خیلی رمنده و گریزان است.
رفیقم، ریباکوف، موقع سیگار کشیدن، و حتی لحظه‌هایی که سروشکا نگاهش به سوی دیگر بود، داخل یک قوطی حلبی از این میوه‌ها جمع می‌کرد. اگر می‌توانست یک قوطی پر از این‌ سته‌ها جمع کند، آشپز دستۀ پاسداران کمی نان به او می‌داد. این عمل جسورانۀ ریباکوف یکدفعه خیلی اهمیت پیدا کرده بود.
من چنین مشتری‌هایی نداشتم و سته‌ها را خودم می‌خوردم. با ولع و آهسته دانه دانه میوه‌ها رو با زبانم به سقف دهانم می‌چسباندم و آهسته فشار می‌دادم و له‌شان می‌کردم. عطر و طعمشان گیجم می‌کرد. به دوستم در جمع کردن سته‌ها کمکی نمی‌کردم؛ او هم اصلا ً نمی‌خواست که من کمکش کنم. اگر می‌کردم آن وقت باید نانش را با من تقسیم می‌کرد.
قوطی ریباکوف داشت یواش یواش پر می‌شد؛ همزمان، سته‌ها هم نادرتر و نادرتر می‌شدند و ما هم بدون این که بفهمیم به خط عبور ممنوع رسیده بودیم و شاخ و برگ‌های علفی حالا درست بالای سرمان بودند!
"هی! ریباکوف، نیگا کن! بهتره برگردیم!"
اما درست روبه‌روی ما پشته‌ای بود پر از سته‌های رنگوارنگ. پشته‌ها را از خیلی قبل هم دیده بودیم. کمتر از دو متر با درخت و علامت ‌های رویش فاصله داشتیم.
ریباکوف به قوطی‌اش، که هنوز پر نشده بود، اشاره کرد؛ همین طور به خورشید که سرش را در دامن افق فرو می‌کرد، و در همان حال آهسته به میوه‌های جادویی نزدیک می‌شد.
ناگهان صدای خشک و خش دار گلوله در فضا ترکید، و ریباکوف با صورت روی پشته افتاد. سروشکا تفنگ را گرد سر گرداند و فریاد زد: "همونجا ولش کن. نزدیکش نرو!"
سروشکا یک گلولۀ دیگر خرج گذاشت و خالی کرد. خوب می‌دانستیم که معنی‌ گلولۀ دوم چیست. همیشه باید دو تا شلیک کرد: اولی برای اخطار بود.
ریباکوف، که میان پشته‌ها به صورت افتاده بود، یکدفعه کوچک دیده می‌شد. آسمان، رودخانه و کوه‌ها بزرگ بودند؛ خدا می‌داند که این کوه‌ها چه تعداد آدم‌ را که میان کوره‌ راه‌های این پشته‌ها افتاده بودند می‌توانند در دلشان جا بدهند.
قوطی کوچک ریباکوف راه زیادی قل خورده بود و رفته بود. به هر زحمتی بود برداشتمش و توی جیبم پنهان کردم. شاید می‌توانستم به جایش کمی نان بگیرم. گفته بودم که ریباکوف میوه ها را برای چه جمع می‌کرد.
سروشکا آهسته کشید بالا و به طرف گروه ما آمد؛ شمردمان و دستور داد برگردیم. به من که رسید با کونۀ تفنگ یک ضربۀ محکم به شانه‌ام زد که من برگشتم؛ گفت:
"تو رو می‌خواستم بزنم، ولی از خط نگذشتی حرومزاده."

*-
این داستان در سال 1959 نوشته شده و اولین بار در سال 1973 چاپ شده و مترجم کنونی داستان را از متن انگلیسی (که ظاهرا ً بسی دیرتر از تاریخ اخیر صورت گرفته) ترجمه کرده است. قرار بود ترجمۀ داستان را با نام "توت" تقدیم کنم. عنوان انگلیسی داستان (Berries) است که نام عمومی دسته‌ای از توتسانان یا تمشکیان است. این میوه‌ها عبارتند از:
1- Rosehips, 2 - Fox-berries (Cowberries), 3 - Whortleberries, etc.

متأسفانه بنده نام فارسی آن‌ها را نمی‌دانم، و در جایی هم نتوانستم پیدا کنم. در این جا و آنجا چیزهایی دیده‌ام که قابل اعتماد نیستند، از جمله: توت روباه، لبیده و قره‌قاط یا جـُی‌قاط که همه پیشنهادی‌اند. با ابتکار شخصی از کلمۀ "سته" به جای (Berries) استفاده کرده‌ام و ترکیباتی نظیر : 1 - "سرخ‌سته" 2 – "روباه‌سته" (و یا "گاوسته") و 3 – "سیاه‌سته" را در متن ترجمه گنجانده‌ام. از تمامی خوانندگان تقاضا دارم در صورت اطلاع از نام‌های مقبول و جا افتادۀ این نوع میوه‌ها بنده را مطلع و از نا‌آگاهی خارج نمایند و آن جسارت را نیز بر بنده ببخشایند – مترجم.








Thursday, March 27, 2008

دیالوگ حاجی و خدا

تا بهاری شدن راهی نیست



دست‌های غم شمار تقویم من
به دلهره‌ ای سبز آبستن است
به نوید حریر تن پوش بهار

ای کاش می‌دانستی
چندین پاییز در این دست‌ها خشکیده شد
و چندین زمستان در این دست‌ها بلرزید
جوانه‌های شکفته در من امٌا ،
هنوز بوی سبزینه امید تو می‌دهد

حاشا که از خارهای هرز و شوره زار بی علف نمی‌ترسم
خروارها خاکستر ققنوس بی صدا در این دست‌ها حک شده
دست‌هایم را یک‌دست می‌کنم
و بهار را بلند آواز می‌کنم

تا دستان اشتیاق بهار در دست تمنای من است ،
سرشار هسنم و پر امید
تا بهاری شدن راهی نیست

ح مقدم ( بادبان
)

Wednesday, March 26, 2008

ای فصل خوب خاطرم ، ای نازنین بهار

ای فصل خوب خاطرم ، ای نازنین بهار
جمشید پیمان
اکنون چراغ ها همه خاموش و خفته اند
در متن آسمان اثری از ستاره نیست
رخسار ماه ، گم شده در ژرفی ِ ظلام .
یک قوم خسته جان
یک کاروانِ به جا مانده در خزان
اینجا گلی نماند و شاخه ی نسرین شکسته شد
من ماندم و غم و یک آرزوی ناب
ـ آن ترس محتسب چشیده ی پنهان ز چشم شیخ ـ
با یک دل شکسته ی لبریز ِ انتظار .
چشمان من به راه تو بیدار مانده اند
من هم شنیده ام که دست تو سرشاراز گلست
در قصه ها حکایت رویِ تو خوانده ام
من هم شنیده ام ؛
وقتی که قطره قطره اشکِ تو برخاک می چکد
گل می دهد بنفشه و پر می کشد چمن
بار دگر به جلوه می آید عروس دشت
بر گونه های باغ بوسه زند قمری و هزار .
ما شاهدان لحظه یِ معراج آفتاب
در ازدحام حادثه ، خاموش مانده ایم
از جاده هایِ بهمن ِ غمگین گذشته ایم
ما ، در منازلِ امن ِ امید خویش
بر گرد شعله هایِ یاد ِ تو اتراق کرده ایم
تا بشکند شب و بـِگشاید دوباره چشم
در آسمان چشم ِ تو خورشیدِ بی قرار .
ای خاطرت پراز شکوفه یِ گیلاس و نسترن
ای دامنت پر از شقایق و نیلوفر و سمن
ای سینه ات شده پر،از شمیم یاس
دیرینه آرزویِ جوان مانده در دلم !
با من بگو به کجا پر کشیده ای ؟
با من بگو که آشیانه کجا برگزیده ای؟
شد جاودانه فصل ِ خزان در دیار ِ من
دیگر سفر بس است
درهم شکن حصار زمستان و باز گرد
ای فصل خوب خاطرم ، ای نازنین بهار !
* * * * * * * * * *
با به ترین درودها
فرا رسیدن بهار و آغاز سال1387 را به شما شادباش می گویم .
به امید پیروزی بر نظام مردم کش و ایران ستیز جمهوری اسلامی .
جمشید پیمان

Tuesday, March 25, 2008

برف بکر - داستان کوتاه اثر و. ت. شالامُف - ترجمۀ الکس. الف





برف بکر

داستان کوتاه اثر و. ت. شالامُف

ترجمۀ الکس. الف

وارلام تیخونویچ شالامف (1982-1907) در وُلـُگدا به دنیا آمد. فرزند یک روحانی و معلم بود، و خود را از خردسالی نویسنده می‌دانست. شالامف تحت تأثیر مایاکوفسکی قرار داشت. هنگامی که در سال 1920 در دانشگاه مسکو به تحصیل در رشتۀ حقوق مشغول بود، به این دلیل که سعی کرده بود نامۀ ممنوع الانتشار لنین را در مورد استالین توزیع کند، دستگیر و به سه سال زندان در منطقۀ کوهستانی اورال محکوم شد. در آن نامه لنین نوشته بود که استالین باید از مقام دبیرکلی حزب برکنار شود. شالامف در سال 1932 به مسکو بازگشت و به عنوان روزنامه‌نگار آغاز به کار و در عین حال شروع به نوشتن داستان کوتاه و انتشار آن‌ها کرد. پنج سال بعد، دوباره بازداشت و محکوم به پنج سال زندان در "کولیما" شد. کولیما، در شمال شرق سیبری، بزرگ‌ترین اردوگاه کار اجباری و در واقع نوعی امپراتوری در میان زندان‌هاست. در سال 1942 مدت محکومیت شالامف تمدید و در سال 1943 ده سال دیگر به طول محکومیت او افزوده شد. او را متهم کردند که "تبلیغات ضد شوروی" می‌کند. گویا شالامف آثار ایوان بونین، پناهندۀ سیاسی در فرانسه، را در زمرۀ "آثار کلاسیک روسی" شمرده بود. در سال 1953 وی را رها کردند و سه سال بعد او به مسکو بازگشت.
سولژنیتسین می‌گوید که تجربۀ شالامف در مورد زندان‌ها و اردوگاه‌ها از تجربۀ او تلخ‌تر و طولانی‌تر است. وی با خضوع اعلام می‌کند "بر عهدۀ شالامف است که عمق سبعیت حاکم بر آن‌ اردوگاه‌ها و یأس نهایی ناشی از زندگی در آن اماکن را به خواننده نشان دهد." با این حال شالامف در نگارش مجمع الجزایر گولاک شرکت نکرد. وی از اوایل دهۀ شصت سدۀ بیستم در محفل خانگی نادژدا مندلستام شرکت می‌کرد، اما به تدریج منزوی‌تر و دچار پارانویا (خیالات و بدبینی) شد. در اواخر همان سده داستان‌های کولیما را قاچاقی به غرب بردند که در آغاز توجه چندانی را جلب نکرد؛ و این ظاهرا ً نشانۀ نهایی یأس بود. در عین حال نویسنده به اصول اکید اخلاق دگراندیشی بی‌توجهی و بر مشکلات خود اضافه کرد. در سال 1972 تنها در تحت فشار ناچیزی از سوی مقامات، نامه‌ای (اگرچه تا حدی مبهم) را امضا کرد که در آن حقیقت داستان‌هایش را رد کرده بود؛ در عوض اجازه یافت مجموعۀ کوچکی از شعرهایش را منتشر کند. مدتی بعد مقبولیتی را که عده‌ای از نویسندگان با توصیف گولاک حاصل کرده بودند رد کرد و سال‌های پایانی زندگی را در فقر و گمنامی گذراند. در سال 1979 به خانۀ سالمندان فرستاده شد و سرانجام سه سال بعد، کوتاه زمانی پس از انتقال به یک بیمارستان روانی، در سرمای گزندۀ ژانویه زندگی را وداع گفت.

خواننده‌ای که تنها معدودی از داستان‌های شالامف را خوانده باشد چنین تصور می‌کند که داستان‌های کولیما شرح ساده و مستقیم تجربیات نویسنده است. حوادث توصیف شده در این داستان‌ها، اگر به صورت منفرد خوانده شوند، کاملا ً واقعی می‌نمایند. تنها هنگامی که همۀ این داستان‌های قهرمانی را بخوانیم و کل آن‌ها را در نظر مجسم کنیم متوجه می‌شویم که تشخیص حقیقت این داستان‌ها ناممکن است. و بالاخره کم کم غیرواقعی بودن سترگ دنیای راوی را در می‌یابیم. سرنوشت راوی در داستان‌های پیاپی یکسان است؛ ماجراهای هریک به صورتی ناممکن در هم تنیده و زمان در آن‌ها متوقف شده است. این نوع ترکیب واقع‌گرایی و فراواقع‌گرایی (سوررئالیزم) قدرتی خارق‌العاده به داستان‌های کولیما ‌بخشیده است.
شالامف در آغاز از خوشباوری خواننده به این که خاطرات واقعی نویسنده را می‌خواند استفاده می‌کند و او را به شیوه‌های مختلف به بازی می‌گیرد. یک نمونه‌ از شگردهای ادبی شالامف این است که از نام‌های اشخاص واقعی برای نامیدن اشخاص داستان‌هایش استفاده می‌کند. بعضی از این نام‌ها به نویسندگان روس تعلق دارند، از جمله آندره‌یو، فادایو، پلاتونوف و زامیاتین که هرگز دستگیر و به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده نشدند. گاه انتخاب این نام‌ها دلیل روشنی دارند، مثلا فادایو، نام مأمور سنگدل و بی‌رحم داستان "سته" یا "توت" همان نام "دبیر کل اتحادیۀ نویسندگان شوروی" در میان سال‌های 1946 تا 1953 و بازتابی از آنست. روشن نیست که چرا شالامف نام قصه‌گو را در "ساحر مار" آندره پلاتونف نهاده است. احتمالا ً شالامف در این جا از پلاتونف به این دلیل که، در نیمۀ دوم دوران خدمت، تن به درخواستهای مقامات داده بود، انتقاد می‌کند؛ درست همان‌ گونه که پلاتونف خیالی و قصه‌گوی داستان، دلایل دروغینی در مورد علت داستان گویی‌هایش به جنایتکاران صاحب قدرت اردوگاه ذکر و خودفریبی می‌کند، پلاتونف واقعی نیز- بنا به ادعای شالامف- داستان‌ها و دلایل دروغینی تحویل زمامداران جنایتکار شوروی می‌دهد و خود را می‌فریبد. مع‌هذا شالامف برای پلاتونف احترام، و حتی چیزی بیش از آن، قائل است. در دنیای تهی از عشق داستان‌های کولیما این جمله را بکرات می‌خوانیم و یکه می‌خوریم: "پلاتونف را دوست داشتم." ، "دلبستۀ پلاتونف بودم."

نخستین داستان از مجموعۀ داستان‌های کولیما که به بسیاری از زبان‌های دنیا ترجمه شده "از میان برف‌ها" نام دارد. در زیر ترجمه‌ای از این داستان بسیار کوتاه را با نام "برف بکر" می‌خوانید. گزینش این عنوان ثانوی از متن خود داستان گرفته شده و به نظر نمی‌رسد که به پیام اصلی داستان و نحوۀ اثر آن در خواننده لطمه‌ای وارد آورد. در آینده نیز ترجمۀ داستان "توت" و "ساحر مار" تقدیم خواهد شد. از اشاره به نکته‌ای هم ناگزیرم: ترجمۀ این داستان‌ها به معنی رد یا پذیرش آراء شالامف نیست. هدف تنها معرفی آثار او به عنوان یک نویسنده و دگراندیش است.

* - نام‌ها به ترتیب: "سته" یا "توت" Berries ،"ساحر مار" the Snake Charmer و "از میان برف‌ها" Through the Snow


برف بکر

چه طور می‌شود از میان برف‌های بکر راه باز کرد؟ مردی جلوتر راه می‌افتد، عرق‌ریزان و دشنام‌گویان؛ به زحمت می‌تواند قدمی جلوتر بگذارد؛ مرتب در برف، در درون برف نوباریده که به پودر می‌ماند، فروتر و فروتر می‌رود. راه درازی را طی می‌کند و ردی ناصاف از حفره‌های سیاه در پس به جا می‌گذارد. خسته می شود. روی برف‌ها می‌افتد؛ سیگاری آتش می‌زند؛ دود آبی سیگار که از اشنو هم بدتر است روی برف‌های سفید و براق پهن می‌شود. حالا مرد خود خیلی جلوتر رفته است، اما دود آبی هنوز همان‌جا که او برای استراحت افتاده بود آویزان مانده- هوا تقریبا ً بی‌حرکت است. راه‌ها همیشه در روزهای آرام و راکد کافته و کوفته می شوند – در روزهایی که زحمت آدم به باد نمی‌رود. مرد در میان بی‌کرانگی برف نشانه‌هایی برای خود پیدا می‌کند: صخره‌ای، یا درخت بلندی. مرد خود را، تن خود را، درست مانند قایقرانی که در میان رودخانه‌ای پارو می‌زند، می‌راند و به جلو می‌برد، از این سنگپوز (دماغه) تا آن سنگپوز*. در صفی، شانه به شانه، پنج یا شش تن از دوستان یا همگروهان مرد، راه باریک و نامطمئنی را که مرد رفته دنبال می‌کنند. در کنار و به موازات آن رد، نه در همان راستا. وقتی که به نقطۀ از پیش معین شده‌ای می‌رسند، همان راه را برمی‌گردند و برف بکر را در زیر پا درست به همان شکل قبل فرو می‌کوبند، جایی که تا کنون پای انسان به آن نرسیده است. راه باز شده است. آدم‌ها، سورتمه‌ها و تراکتورها می‌توانند از این راه بروند. اگر قرار می‌بود بقیه هم درست همان راه را پشت سر مرد اول بروند، و قدم‌هاشان را در جای پای او بگذارند، آن وقت باریکه راهی درست می‌شد که اگرچه دیدنی اما قابل رفتن نبود؛ ردی بود از جای پاهایی که از خود برف هم غیرقابل عبورتر می‌بود. دشوارترین وظیفه از آن مرد اول است؛ وقتی که توانش تمام می‌شود، فرد دیگری از گروه پنج‌ نفری ِ پیشروان جایش را می‌گیرد. تک تک این‌ها، حتی کوچک‌ترینشان، یا ضعیف‌ترینشان، باید کمی از این برف بکر را در زیر پا بکوبند و راه باز کنند – نه درست در جای پای دیگری. اما کسانی که با تراکتور و یا اسب این راه را خواهند رفت نه نویسنده که خواننده خواهند بود.

*- سنگپوز معادل (headland) است که شاید بتوان به آن دماغه هم گفت.




بنده سنت شده ام - ستار لقایی

بنده سنت شده ام

نمایشنامه

نوشته ی: ستار لقایی

خبرگزاری رویتر اول سپتامبر 2001 از ایران گزارش داده است:
یک مرد ارمنی به نام آرمیناک در دادگاه شرع حکومت اسلامی ایران، به تحمل 50 ضربه شلاق و پرداخت یکصد شتر (معادل 1000 سکه ی طلا) به عنوان دیه (خون بهایی که وسیله ی قاتل غیر مسلمان باید به خانواده‌ی مقتول مسلمان پرداخت شود) محکوم شده است. مرد ارمنی مرتکب قتل نشده است، بلکه جرم او این بوده است که ماه محرم به مردی مسلمان، مشروب الکلی فروخته است.... و مرد مسلمان پس از نوشیدن مشروب مست کرده و فرد مسلمان دیگری را به قتل رسانده است. چون قتل در ماه محرم اتفاق افتاده است، ارمنی محکوم شده است که مبلغ دیه را یک سوم بیشتر از میزان شرعی بپردازد.

آدم های این نمایش:
حاکم شرع، مرد ارمنی، نیروی انتظامی 1، نیروی انتظامی 2، نیروی انتظامی 3 و قاتل و خانواده ی مقتول

صحنه ی اول:
محکمه ی شرع.
حاکم شرع پشت میز نشسته است و پرونده ی قاتل را ورق می زند.
مقتول رو به روی حاکم ایستاده است و نیروی انتظامی یک و دو در دو طرف او ایستاده اند. حاکم شرع پس از حدود یک دقیقه مطالعه ی پرونده، قاتل را نگاه می کند.

حاکم شرع: رحمت الله جمیلی!؟
قاتل: تعظیم و خایه مالی عرض می کنم، حضرت آیت الله.
(حاکم شرع از شنیدن عنوان آیت الله، آشکارا لذت می برد و لبخند می زند)
حاکم شرع: لازم نکرده با اون ریش سفیدت از آن کارها بکنی! به جای آن یک دختر شانزده ساله ی باکره پیدا کن تا من صیغه اش بکنم.
قاتل: حکم آزادی غلام را صادر بفرمایین تا اطاعت امر بکنم.
حاکم شرع: تو متهمی که روز تاسوعای حسینی مرتکب قتل شده یی. عرق هم خورده بوده یی. به جرم خوردن عرق باید تعزیر بشوی و به خاطر قتل عمد، قصاص به نفس.
قاتل: (با تواضع) حضرت آیت الله. برادران نیروی انتظامی شهادت دادن که غلام بی گناهه. تقصیر اصلی با بنده نبوده حضرت آیت الله. خانواده ی مرحوم ِ مقتول هم حاضرند شهادت بدن.
حاکم شرع: تو با مقتول اختلافِ ناموسی داشته یی. درست است!؟
قاتل: بله حضرت آیت الله. آن شخص در غیاب من وارد خانه ام شده و با مادر زنم شوخی های نامربوط کرده بود. وقتی فهمیدم، از ارمنی عرق خریدم و رفتم سراغش. و با چند ضربه ی کارد تنیه اش کردم. ولی اگه اون سگ ارمنی نجس به من عرق نفروخته بود، این اتفاق نمی افتاد.
حاکم شرع: (با عصبانیت) مرتیکه! مگر مملکت بی صاحب است. پس بنده بی خود این جا نشسته ام!؟ برادران نیروی انتظامی بوق اند.
نیروی انتظامی 2 دست قاتل را آشکارا فشار می دهد و به او هشدار می دهد که مواظب حرف زدن اش باشد.
قاتل: گوه خوردم حضرت آیت الله. اگه این ارمنی نجس به امت اسلام عرق نفروخته بود این اتفاق دلخراش نمی افتاد.
حاکم شرع: پرداخت پول دیه بر ذمه ی توست. اما ممکن است ورثه ی مقتول، طالب قصاص هم باشند. در این صورت با ضربات کارد قصاص می شوی.
نیروی انتظامی1: حاج آقای منشی محکمه ی شرع با این حاج آقا (به قاتل اشاره می کند) صحبت کردن و به توافق رسیدن که ایشان مبلغ دیه را به عنوان سهم امام وجه نقد تقدیم شما بکنه. برای این که مقصر اصلی اون سگ ارمنی یه حاج آقا.
حاکم شرع: (با خونسردی) ارمنی آدم نکشته است، ولی تقصیر دارد.
نیروی انتظامی1: بله حاج آقا. ارمنی مقصره. این حاج آقا آدم محترمی است. 50 میلیون بابت سهم امام تقدیم می کنه، حاج آقا!
حاکم شرع: (لبخند می زند) بسیار خوب. این قاتل همین امروز بابت سهم امام مبلغ یکصد هزار دلار واریز بکند به حساب من در بلژیک. رسیدش را هم بیاورد بدهد به خودِ من. آدرس بانک و شماره ی حساب را از حاج آقا منشی ِ محکمه بگیرد. این پول را من ارسال می دارم برای برادران و خواهران مستضعف، در اقصی نقاط جهان.
قاتل: (تا کمر خم می شود و زاویه 90 درچه می سازد.) اطاعت می شود حضرتِ آیت الله. خدا انشاءالله عمرتان را دراز کند که به فکر مستضعفان جهان هستین. الهی به حق پنج تن، این ارمنی ِ نجس که مسبب قتل هس، به زمین گرم بخوره.
حاکم شرع: (خطاب به پاسدار 1) آن ارمنی نجس کجاست!؟
نیروی انتظامی1: حاج آقا رییس کمیته آزادش کردن.
حاکم شرع: (بلند فریاد می زند) چرا آزادش کردند!؟ رییس کمیته چقدر کاسب شده است!؟
نیروی انتظامی1: نمی دونم حاج آقا! ولی به شکایت و حرفای این حاج آقا گوش ندادن. یکی از بچه ها به من خبر داد، حاج آقا.
حاکم شرع: وقتی این قاتل رسید سهم امام را آورد، بعداً ارمنی را دستگیر بکنید و بیاورید به محکمه ی شرع.
قاتل: شماره فسکتونو (فکس) رو مرحمت بفرمایین تا بگم واسه تون فسک کنند حضرت آیت الله.
حاکم شرع: لازم نیست. وقتی وجه واریز شد، قاتل خبر بدهد. من خودم تلفنی از رییس بانک می پرسم.
قاتل: (تعظیم می کند) به چشم حضرتِ آیت الله. ما رو آزاد نمی کنین حضرتِ آیت الله.
حاکم شرع: به هر حال باید مدتی زندانی بشوی. به جرم خوردن ِ نجسی هم باید با هشتاد ضربه ی شلاق، تعزیر بشوی!
قاتل: شلاق رو هم به ما برفوشین (بفروشین) حضرتِ آیت الله. (و تعظیم می کند.)
حاکم شرع: (با عصبانیت) خفه شو. قاتل ِ خبیث. تعزیر حکم خداوند قاصم الجبارین است. حکم شرع مبین است. تو مشروب خورده یی. مرتکبِ قتل هم شده یی. (و به پاسدار اشاره می کند) این قاتل را تا از او رفع اتهام نشده است، دستبند بزنید و بفرستید به زندان. وقتی سهم امام به حساب من واریز شد، او و آن ارمنی خبیث عرق فروش را بیاورید این جا.

نیروی انتظامی 1 و 2 به دست های قاتل دستبند می زنند و هر سه از صحنه خارج می شوند.
صحنه تاریک می شود.

صحنه ی دوم:
نیروی انتظامی 1 و 2 و 3 و قاتل جلوی میز حاکم شرع ایستاده اند.

حاکم شرع: (خطاب به قاتل) به تحمل 80 ضربه شلاق تعزیری محکوم می شوی. به خاطر ِ خوردن ِ نجسی. 80 ضربه حکم شرعی است و باید حد جاری بشود. ولی با برادران نیروی انتظامی مذاکره بکن، شاید با پرداخت پنج میلیون تومان جریمه، بشود اجرای حکم را برای مدتی نامعلوم به تأخیر انداخت. در ضمن بانک نود و نه هزار و هفتصد دلار به حسابِ این جانب واریز کرده است و تو سیصد دلار بدهکار هستی، از بابت سهم امام. معادل آن را وجه نقد به ریال، بیاور در خانه. آدرس خانه را از پاسدار رجبعلی بگیر. این پول سهم امام است. نباید کمبود داشته باشد....
قاتل: امر مبارک را رو چشمام می ذارم حضرت آیت الله.
حاکم شرع: برادران ِ نیروی انتظامی، آن ارمنی نجس و خبیث را بیاورید، به داخل محکمه ی شرع...
نیروی انتظامی 1 و 2 از صحنه خارج می شوند و چند لحظه بعد به همراه مردِ ارمنی داخل می شوند. به دست های مرد ارمنی دستبند زده شده است و به پاهاش زنجیر بسته اند.
حاکم شرع: (با دیدن ِ ارمنی بلند فریاد می زند) سگ ارومنی ِ ملعون! نجس ِ عرق خور ِ کثیف! ولدالزنای ِ کافر! چرا به امت مسلمان عرق فروخته بوده یی و سبب قتل یک بنده ی خدای مسلمان بی گناهی شده بوده یی.
ارمنی: (با صدایی عصبی و با لهجه ی ارمنی) آقا چرا فحش می دی؟
حاکم شرع: فحش می دهم، برای این که حق ات است. به جرم فروختن ِ نجسی به امت مسلمان، خایه هات را هم جفت می کنم، پشت کونت را هم بالا می آوریم، بعد هم به جرم قتل یک مسلمان قصاص ات هم می کنیم.
ارمنی: گناه کرد در بلخ آهنگری. به شوشتر زدن...
حاکم شرع: (جیغ می کشد) خفقاااان بگییییییر! خبیث عرق فروش. تو در همین شهر گناه کرده یی، در همین شهر عرق فروخته بوده یی، در همین شهر موجبِ قتل شده یی و در همین شهر هم قصاص به نفس خواهی شد. کسی در بلخ عرق نفروخته بوده است. تو هم در شوشتر زندگی نمی کنی. ملعون! خبیث! نجس! کافر!
ارمنی: (با صدای بلند) آقا به این امتِ مسلمانتان بگو نیایند با هزار کلک و حیله از ما عرق بدزدند!
حاکم شرع: (جیغ می زند) گفتم خفقان بگیر! ملاعین! (و با صدای آرام تر. خطاب به نیروی ِ انتظامی) برادر نیروی انتظامی! یکی محکم بزن توی دهان ِ این ارمنی ِ خبیثِ عرق فروش ِ نجس.
نیروی انتظامی 1 سیلی محکمی به گوش ارمنی می زند. نیروی ِ انتظامی 2 چهره در هم می کشد.
ارمنی: (مستأصل) آقا می خواهی ِ بکشی!؟ خب بکُش! ولی گوش کن چی می گم.
حاکم شرع: باعث قتل شده یی. اعتراف بکن. و بار گناهانت را سبک بکن. دردسر ما را هم کم بکن.
ارمنی: خیر. این جور نیست آقا!
حاکم شرع: ای ارمنی ِ نجس! ای عرق فروش ِ مسبب قتل! به حاکم شرع و چهار تن از امتِ مسلمان افترا می زنی!؟
ارمنی: آقا ما کی افترا زدیم!؟ ما گفتیم این جور نیست!
حاکم شرع: منظورت این است که استغفرالله، استغفرالله ما دروغ می گوییم!؟
ارمنی: آقا شما واقعیت را نمی دانی!؟
حاکم شرع: (خشمگین) پدرت نمی داند! نجس! کافر! ملاعین!
ارمنی: آقا یک دقیقه گوش کن، ببین چی می گم!؟ اگر حق با ما نبود، اعداممان بکن!
حاکم شرع: البته که حق با تو نیست. نجس ِ عرق فروش!
ارمنی: شما که هنوز حرف های ما را نشنیدی! چطور قضاوت می کنی!؟
حاکم شرع: بگو ببینم چه جوری می خواهی خودت را از اتهام به قتل تبرئه بکنی!؟ زود باش بگو. زود باش تند بگو. بگو.
ارمنی: آقا مگه شاش داری. خب زود می باشم...
حاکم شرع: خفه بشو. زود باش دیگر. حاشیه نرو. بگو حرف ات را.
ارمنی: ما عرق درست می کنیم برای ارامنه...
حاکم شرع (با صدای بلند) گوه می خوری در مملکت اسلام عرق درست می کنی!
ارمنی: آقا در دین ما که شما هم آن را قبول دارید، عرق درست کردن و فروختن به ارامنه، مجاز است.
حاکم شرع: (با صدایی آرام تر) ولی در مملکتِ اسلام، جرم است و حدّ شرعی دارد. ولی فروش عرق به امت مسلمان جرم اش بیشتر است.
ارمنی: گوش کن به حرف من آقا! ما به امت شما عرق نفروختیم. بلکه او با کلک از ما عرق دزدیده...
حاکم شرع: به خاطر تهمت به امت مسلمان، علاوه بر همه ی مجازات ها، به تحمّل بیست ضربه شلاق هم محکوم می شوی!
ارمنی: باشد! قبول دارم. ولی به حرف من گوش کن آقا! حاضرم هزار ضربه شلاق بخورم، ولی حرفم را هم بزنم.
حاکم شرع: ولی رخصت نمی دهم به امت مسلمان توهین بکنی و افتراء بزنی!
ارمنی: توهین نیست آقا! می خواهیم بگوییم، چطور به امت شما عرق فروختیم.
حاکم شرع: بگو. ولی زود.
ارمنی: به چشم!
حاکم شرع: بگو! زود بگو!
ارمنی: این آقا آمد پیش ما و خواست عرق بخرد...
قاتل: به سر مبارک دروغ می گه، حضرتِ آیت الله. این سگ ارمنی ِ نجس اومد سُراغ ِ ما و گفت عرق داره و می خواد برفوشه...
حاکم شرع: خفقان بگیر قاتل. به سر نا مبارکِ خودت و دهان نجس ِ عرق خورده ات قسم بخور! بگذار ببینم چه می گوید، ارمنی. حجت الاسلام و المسلمین کلینی فتوایی صادر فرموده است، به این مضمون، که هرگاه یک کافر مرتکبِ قتل شخص مسلمانی شد، اول به اظهاراتش گوش بکنید، بعد اعدام اش کنید. حالا ارمنی دروغ هایش را ببافد.
ارمنی: این آقا خواست از ما عرق بخرد. ما گفتیم به فرد مسلمان عرق نمی فروشیم. او گفت من ارمنی هستم. گفتیم اگر ارمنی هستی، چرا ارمنی حرف نمی زنی!؟ گفت تازه از ارمنستان آمده، روس ها آن جا زبان ِ ارمنی را از بین بردند. گفتیم پس چرا زبان ایرانی را به این خوبی حرف می زنی!؟...
قاتل: حضرت آیت الله، این ارمنی ِ خبیث همین جور داره دروغ می گه.
حاکم شرع: خفه شو تا دروغ هایش را بگوید، بعد به جرم افتراء تعزیرش می کنیم. ارمنی ِ نجس ادامه بدهد.
ارمنی: به او گفتیم، روسی حرف بزن! من روسی می دانیم. اما او روسی هم بلد نبود. گفتیم به شما عرق نمی فروشیم. چون دروغگو هستی!
قاتل: دروغگو پدرته. ارمنی نجس.
حاکم شرع: گفتم ساکت باشد، قاتل.
قاتل: چشم!
ارمنی: گفت نه دروغ نمی گویم. من مسیحی هستم. پدر و مادرم هم مسیحی هستند.
حاکم شرع: (با فریاد خطاب به قاتل) این یعنی الحاد. قتل تو واجب است.
قاتل: به این قبله دروغ می گه حضرت آیت الله. من گوه می خورم با همه ی اهل و بیتم که مسیحی کافر باشم.
حاکم شرع: قاتل خفقان بگیرد. ارمنی ادامه بدهد.
ارمنی: به او گفتیم اگر راست می گویی و مسیحی هستی، پس باید ختنه نشده باشی. گفت ختنه نشده است. و بعد دکمه ی شلوارش را بازکرد...
قاتل: (با التهاب) ای به گور پدر ِ دروغگو! حضرت آیت الله به جدّتان من ختنه شدم. اجازه می دین، نشونتون بدم که مطمئن...
حاکم شرع: (با عصبانیت) خفقان بگیرد، قاتل. برود به عمه اش نشان بدهد. ارمنی ادامه بدهد، دارد به جاهای ِ با مزه اش می رسد.
ارمنی: بله. او چند لحظه فلان اش را نشان داد. ختنه نشده بود.
قاتل: حضرت آیت الله به دست های قلم شده ی ابو...
حاکم شرع: (با عصبانیت) اگر خفقان نگیری، فرمان می دهم، خفه ات کنند.
قاتل: به چشم حضرتِ آیت الله. ولی این ارمنی ِ نجس همین جور داره دروغ می گه.
حاکم شرع: ارمنی ادامه بدهد.
ارمنی: ما قبول کردیم و عرق ها را بهش دادیم. پولش را هم گرفتیم. هنوز نرفته بود که زنم از سر پله ها داد زد، خاک بر سرت آرمیناک. کلاه سرت گذاشت. رو فلانش کاپوت ضخیم کشیده بود. من از این بالا دیدم. تو چطور ندیدی!؟
حاکم شرع: (با تمسخر) همه ی زن های ارمنی آلت رجال غریبه را رؤیت می کنند یا زن بی غیرت تو این جور است!؟
قاتل: می بینید حضرت آیت الله! این ها غیرت و ناموس که ندارند.
حاکم شرع: پس تو نشان داده یی، بله!؟
قاتل: به جدم حاج اصغر آقا، دروغ می گه حضرت آیت الله.
حاکم شرع: خفقان بگیر. ارمنی ادامه بدهد.
ارمنی: ما گفتیم حاج آقا پولت را بگیر، عرق ها را بگذار زمین. او پول را گرفت، ولی عرق ها را نگذاشت زمین، و با مشت محکم به چانه ی من زد و فرار کرد.
قاتل: حضرت آیت الله، این ارمنی ِ نجس همین جور داره به امت اسلام تهمت می زنه.
حاکم شرع: (به مأموران انتظامی) این قاتل را خفه کنید.
قاتل: گوه خوردم حضرت آیت الله. دیگه ساکت می شم.
حاکم شرع: (به مأموران انتظامی) این بار رأفت. اگر دیگر بار نظم دادگاه را رعایت نکرد، خفه اش کنید. ارمنی ادامه بدهد.
ارمنی: ما رفتیم دنبالش. او رفت توی ماشین. در را هم از داخل قفل کرد. هر چه داد زدیم پول ِ عرق ها را بده، گوش نکرد و فرار کرد. نزدیک بود ما را هم زیر بگیرد.
حاکم شرع: اگر تصادمی واقع می شد، معضلی پیش نمی آمد، بلکه یک ارمنی ِ نجس از مملکت اسلام، کم می شد. حالا برادران نیروی ِ انتظامی به اولیاء دم بگویند، داخل بشوند.
یک زن، دو کودک، یک پیرمرد و یک مرد جوان داخل می شوند. زن زار می زند و بر سر می کوبد. بچه ها چسبیده اند به چادر مادرشان. پیر مرد با دستمال صورت اش را گرفته است و به ظاهر گریه می کند.
حاکم شرع: (خطاب به اولیاء دم) قیّم و سرپرست این ضعیفه و اطفال او چه کسی است؟
مرد جوان: سرپرستی شان با حاج آقا ابوی است. (وپیرمرد را نشان می دهد.)
حاکم شرع: تو چه کاره یی؟
مرد جوان: بنده برادر خواهرم هستم. (و زن را نشان می دهد.)
حاکم شرع: چون اطفال صغیر هستند، سرپرستی آن ها و عیال مقتول، بر عهده ی پدر این زن است. غیر از قیّم، نیروی انتظامی بقیه را به بیرون از دادگاه هادی شوند.
سه نیروی انتظامی دو کودک، مرد جوان و زن را بازور از جلسه ی دادگاه بیرون می کنند. آن ها اعتراض می کنند. ولی بی فایده است.
حاکم شرع: (بی توجه به اعتراض ها) در حقیقت قاتل اصلی در این پرونده، مسبب قتل است. و آن مرد (اشاره به قاتل) گر چه مرتکبِ قتل شده است، و تقصیر هم دارد، ولی در شمول قصاص، قرار نمی گیرد.
ارمنی: (با اعتراض) ما یک ساعت سخنرانی کردیم، حالا شما می گویی قاتل مقصر نیست و گناه را می اندازی به گردن ِ ما.
حاکم شرع: اگر رعایت جلسه ی دادگاه را نکنی، برادران نیروی ِ انتظامی، دهانت را می بندند.
ارمنی: حضرت آقا، این همان داستان بلخ و شوشتر است.
حاکم شرع: (با فریاد) خفقان بگیر.
ارمنی: حضرتِ آقا، عادلانه قضاوت کنید. امت شما عرق دزدیده، عرق هم خورده، آدم هم کش...
حاکم شرع: برادران نیروی انتظامی ِ دهان ارمنی را ببندند.
یکی از مأموران دستمال کثیفی از جیب اش بیرون می آورد و با کمکِ دو مأمور دیگر، دهان ارمنی را می بندد. ارمنی تلاش می کند که نگذارد ولی زورش نمی رسد.
حاکم شرع: من امروز بسیار مصروف هستم. عصر باید به ساحتِ مبارکِ حضرت رهبر شرفیاب بشوم. این قضیه باید به فوریت تمام بشود به نحوی که حقوق شرعی ِهمه ی طرف های دعوا، ملحوظ بشود. آن مرد یعنی قاتل، به خاطر خوردن عرق به تحمل هشتاد ضربه، تازیانه ی تعزیری، محکوم می شود، که در آینده که زمانش بعد تعیین می شود، بر پشت او زده خواهد شد. ارمنی از اتهام قتل به نفس مبرا است. زیرا شخصاً آدم نکشته است. اما مسبب قتل است. و این قتل مشمول قصاص ِ به نفس نمی شود. با این برهان او را محکوم می کنیم به پرداخت دیه. در رساله ی شریف حضرت امام راحل (ره) مندرج است: اگر غیر مسلمانی سبب قتل مسلمانی بشود، باید معادل یکصد شتر به ورثه ی مقتول دیه بدهد. اما چون قتل در روز تاسوعای حسینی اتفاق افتاده است، ارمنی باید سی در صد بیشتر بدهد. و گرنه قصاص می شود. و نیز ارمنی به خاطر فروش عرق به امت مسلمان به پنجاه ضربه تازیانه ی تعزیری محکوم می شود که در اسرع وقت باید اجرا بشود. ختم جلسه ی دادگاه.
قاتل : (با لبخند) حق به حق دار رسید.

حاکم شرع از جایش بلند می شود و از صحنه بیرون می رود. نیروهای انتظامی، ارمنی و قاتل را به بیرون از صحنه می فرستند، پدر زن ِ مقتول مبهوت میانه ی
صحنه می ایستد. چراغ ها خاموش می شود.

Tuesday, March 11, 2008

خدا حقیقت را می داند ولی منتظر می ماند -اثر لئو تولستوی ترجمۀ الکس. الف










خدا حقیقت را می‌داند ولی منتطر می‌ماند



اثر لئو تولستوی ترجمۀ الکس. الف





تولستوی (1910-1828) در استان "تولا" در دامن خانواده‌ای اشرافی به دنیا آمد و در سال 1837 یتیم شد. سرپرستان بعدی او مادربزرگ و عمه‌اش بودند که آن دو نیز بزودی فوت کردند. آنگاه تولستوی را به همراه سه برادر و تنها خواهرش نزد عمۀ دیگری به کازان (قازان) فرستادند. تولستوی در دانشگاه کازان ابتدا در دانشکدۀ زبان‌های خاوری به خواندن زبان‌های عربی و ترکی آغاز کرد، اما این رشته‌ها با طبع او سازگار نبود؛ لذا تغییر رشته داد و به دانشکدۀ حقوق منتقل شد. اما، به دلایلی، نتوانست تحصیلاتش را تمام کند. از سال 1852 تا 1856 در ارتش خدمت کرد و شاهد عملیات قفقاز و کریمه بود؛ در خلال محاصرۀ سواستوپول فرماندهی یک واحد آتشبار سنگین را به عهده داشت و "داستان‌های ستواستوپول" (6-1855) که ملهم از همین حوادث بود، نخستین بار نام او را بر سر زبانها انداخت. لئو در سال 1862 با دختری به نام "سوفیا بهرز" ازدواج و از آن زمان به بعد عمدتا ً در املاک خانوادگی‌ در یاسنایا پولیانا زندگی و آنجا را اداره کرد.تولستوی آدمی سخت اخلاقی و درعین حال بسیار کامجو بود. اما چون در عین حال با‌وجدان بود و احساس مسئولیت هم می‌کرد مدرسه‌ای برای دهقانانش ساخت و کتابی مقدماتی نیز برای آموزش آنان نوشت که در طول زندگی وی بیست و هشت بار تجدید چاپ شد. در فاصلۀ سال‌های 1879 و 1881 "شرح اقاریر" را به رشتۀ تحریر کشید، که توصیف مکاشفه‌یی روحانی بود و نویسنده در طی آن اعلام نمود که تمامی آثار پیشین او غیر اخلاقی بوده‌اند. طرز برخورد ناباورانۀ همسرش با شیوۀ جدید پرهیزگاری او مشکلاتی را که از قبل بین آن دو موجود و شدید بود، وخیم‌تر کرد؛ در نتیجه تولستوی در سال 1884 کوشید که خانواده را ترک کند اما موفق نشد. در سال 1885 یک خانۀ نشر به نام "پوزردنیک"، به معنای "واسطه" بنیانگذاری کرد، که هدفش انتشار کتب آموزشی و اخلاقی ارزان برای فقرا بود. این انتشارات تنها در سال 1889 سه میلیون جلد کتاب فروخت. در میان سال‌های 1891 و 1893 در استان ریازان برای درماندگان و گرسنگان یک آسایشگاه ایجاد کرد. بنیاد بین‌المللی تولستوی در آغاز قرن بیستم بدین قصد ایجاد شد که به باورهای پارسامنشی و آرامشدوستی وی گسترش بخشد. در سال 1901 کلیسای ارتدوکس (که تولستوی آن را به دلیل عدم انطباقش با مسیحیت بی‌اعتبار اعلام کرده بود) او را طرد و تکفیر کرد. تولستوی در پی جستجویی نامعلوم و اندکی پس از ترک خانه، در ایستگاه راه آهن آستاپوو، چشم از جهان فرو بست. شاید هم خروج وی از خانه به قصد رهایی از ازدواجی صورت گرفت که روز به روز برای او غم‌انگیزتر می‌شد.در حوالی آغاز سدۀ بیستم هیچ فردی بیش‌تر از تولستوی از نعمت فضایل اخلاقی و روحانی بهره‌مند نبود. ماکسیم گورکی زمانی به شوخی و مزاح گفته بود "دنیا یا جای خداست و یا جای تولستوی چون این دو به خرس‌ می‌مانند که با هم توی یک قفس جا نمی‌گیرند." آموزه‌های تولستوی، به غیر از دیگران، مهاتما گاندی و بنیانگذاران جنبش ایجاد مزارع اشتراکی، از جمله جنبش ایجاد کالخوز و کیبوتز، را هم تحت تأثیر قرار داده است که نوعی زندگی آرمان‌شهری با اقتصاد کشاورزی تلقی می‌گردد.مشهورترین رمان‌های تولستوی جنگ و صلح (9-1865) و آنا کارنینا (7-1875) هستند که در میان آثار برجستۀ او قرار دارند. مجموعۀ سه جلدی خودزیستنامۀ او در تحت عناوین کودکی، نوجوانی و جوانی جذابیت یگانه‌ای دارند. رمان کوتاه مرگ ایوان ایلیچ آرزوی رد واقعیت مرگ را به نمایش می‌گذارد. رمان بلند رستاخیز اعلان لزوم تولد دوبارۀ فرد و جامعه هردوست. حاجی مراد آخرین اثر مهم تولستوی نیز تصویری است از همدردی با رهبر مشهور چچن.تولستوی، دست کم پس از سپری شدن بحران روحی‌اش، بدین باور بود که هنر وظیفه‌ای جز هدایت و آموزش اخلاقی ندارد. او در کتاب هنر چیست؟ (1897) تنها به دو نمونه از آثار خویش اشاره کرده و داستان کوتاه حاضر را که نسخۀ کامل شده حکایتی منقول از زبان پلاتون کارا‌تایف، یکی از اشخاص جنگ و صلح، در صفحات پایانی آن، می‌باشد، همچنان به عنوان "هنر خوب" برگزیده است. این داستان در سال 1872 برای نخستین بار چاپ شد. تنش موجود میان تولستوی، به عنوان هنرمند، و تولستوی، به عنوان معلم اخلاق، را در تاریخچۀ تحول متن این داستان می‌توان مشاهده کرد. تولستوی در متنی مقدم بر متن حاضر که نسخۀ استاندارد داستان "خدا حقیقت را می‌داند، ولی منتظر می‌ماند" شناخته شده، از زبان آکسیونوف در پاسخ به پرسشی که از او شده دروغی مصلحت‌آمیز می‌گوید که این است: "من هیچی ندیدم، هیچی نمی‌دونم." ولی در سال 1885 چرتکوف، یارغار و مبلغ افکار تولستوی، به او نوشت که از این بابت دچار مشکل شده و این گونه توضیح داد: "آکسیونوف به گفتن دروغی عمدی متشبث می‌شود تا رفیقش، یا در واقع همبندش، را نجات دهد، به‌علاوه، این عمل آن گونه که فهمیده می شود بزرگ‌ترین کار زندگی اوست. اما او می‌توانست این دروغ را نگوید و همان کار بزرگ را هم انجام داده باشد. آکسیونوف می‌توانست بگوید که او نقب را نکنده است و در مورد این هم که آیا می‌داند چه کسی آن را کنده یا نه می توانست سکوت کند.٭ از قرار معلوم تولستوی در تحت تأثیر این بحث قانع شد و قول آکسیونوف را در ویراست بعدی داستان حاضر بازنویسی و دیگر کرد.ترجمۀ انگلیسی این داستان بر اساس متن تجدید نظر شده و توسط رابرت چاندلر صورت گرفته است. انتشارات پنگوئن آن را به همراه مجموعه‌ای از دیگر داستان‌های کوتاه روسی در سال 2005 منتشر کرده و ویراستار کل داستان‌ها نیز همان مترجم است. ترجمۀ فارسی نیز بر اساس ترجمۀ اخیر قرار دارد؛ مع هذا لازم است گفته شود این داستان از این پیش دست کم دو ترجمۀ دیگر به فارسی پذیرفته است: "خداوند حقیقت را می‌بیند اما صبر می‌کند"، ترجمۀ پریسا خسروی سامانی، و ترجمۀ جدیدتر توسط صادق سرابی در تحت عنوان "سرانجام حقیقت آشکار خواهد شد." با تأسف باید خدمت خوانندگان عرض کنم که به هیچ یک از این دو متن دسترسی نداشته‌ام.خدا حقیقت را می‌داند ولی منتظر می‌مانددر شهری به نام ولادمیر تاجر جوانی زندگی می‌کرد به نام آکسیونوف که برای خودش صاحب دو مغازه و یک خانه بود.آکسیونوف مردی بود جذاب با موهای مجعد به رنگ خرمایی روشن و، تا زمانی که ازدواج نکرده بود، در میان همالان خود شادترین و سرزنده‌ترین گل سر سبد و دلبستۀ خوانندگی بود. جوان که بود تا دلتان بخواهد شادخواری و بزن بهادری کرده بود، اما بعد از ازدواج دست از نوشیدن کشیده بود، و جز گهگاه دم به خمره نزده بود.روزی از روزهای یک تابستان، وقتی که حاضر شده بود به نیژنی نوگورود، به بازار عمده‌فروشان، برود، و می خواست که از زن و فرزند خداحافظی کند، زن به او گفت: " ایوان دمیتریویچ امروز جایی نرو؛ یک خواب بد دیده‌‌م که به تو مربوطه."آکسیونوف خندید و گفت: "هنوز می‌ترسی که توی بازار سراغ مشروب خوری و عیاشی برم؟"زن گفت: "من خودم نمی‌دونم که از چی می‌ترسم. فقط می‌دونم که یه خواب بد دیده‌م. خواب دیده‌م که تازه از بازار برگشته‌ای و کلاهت رو که بر می‌داری، می‌بینم که موهات همه سفید شده."آکسیونوف خندید و گفت: "تعبیرش خوبه. خوشبختی یه. صبر داشته باش– من همۀ جنس‌ها رو می‌فروشم و با سوغاتی‌های گرون گرون برای تو برمی‌گردم."و بعد با زن خداحافظی کرد و راه افتاد.به نیمه‌های راه که رسید، تاجری آشنا دید. دو تاجر شب را هردو در یک کاروانسرا ماندند. آن شب با هم چای خوردند و بعد هرکدام برای خوابیدن به اتاق خود رفت. اتاق‌ها پهلو به پهلوی هم بودند. آکسیونوف دوست نداشت زیاد بخوابد؛ هوا هنوز تاریک بود که از جا بلند شد و، چون می‌خواست که پیش از گرم شدن هوا راه بیفتد، مهترش را هم بیدار کرد و به او گفت که اسب‌ها را زین کند. بعد ترتیب حساب و کتاب را با مهماندار، که در کلبه‌ای در پشت مهمانخانه زندگی می‌کرد، داد و راه افتادند.شش فرسخی که رفتند، جلوی یک کاروانسرا ایستادند تا به اسب‌ها علیق بدهند. آکسیونوف نیز کمی در اتاق ورودی استراحت کرد و بعد خود به ایوان رفت تا چیزهایی برای خوردن و نوشیدن بگیرد. در عین حال گفت که سماور را گرم کنند و بعد گیتارش را بیرون آورد و شروع به زدن کرد.ناگهان یک ارابۀ زنگدار با سه نفر مأمور، یکی لباس شخصی و دو تای دیگر نظامی، به داخل محوطه آمدند. از ارابه بیرون پریدند و آن که لباس شخصی داشت به طرف آکسیونوف رفت و پرسید که کیست و از کجا آمده است. آکسیونوف به سوؤال‌ها جواب داد و متقابلا ً از او پرسید که دوست دارد با او چای بخورد یا نه. اما مأمور به پرس و جو ادامه داد: "دیشب کجا بودی؟ تنها یا با یک تاجر؟ اون تاجر رو امروز صبح دیدی؟ چرا صبح خیلی زود راه افتادی؟"آکسیونوف در تعجب بود که چرا آن سوؤال‌ها را از او می‌پرسند. هر آنچه را که اتفاق افتاده بود باز شمرد و بعد گفت: "چرا از من سوؤال‌هایی می کنین که انگار دزدم؟ من تاجرم و در حال انجام کارم هستم. دلیلی نداره که شما از من چنین سوؤال‌هایی بکنین."بعد مأمور لباس شخصی سربازها را صدا کرد و رو به آکسیونوف گفت: "من فرماندۀ پلیس این ناحیه هستم و سوؤال‌ها رو برای این از تو می‌پرسم چون گلوی تاجری رو که تو دیشب باهاش بوده‌ای بریده‌اند. باید خودت و وسایلت رو بازرسی کنیم."و بعد داخل رفتند و شروع کردند به گشتن چمدان و بسته های مرد و هرچه را که داشت بازرسی کردند. ناگهان افسر پلیس از داخل کیسه‌ای چاقویی بیرون کشید و داد زد: "این چاقو مال کیه؟"چاقو خونی بود: آکسیونوف ترسید.افسر ادامه داد: "چرا این چاقو خونیه؟"آکسیونوف خواست جواب بدهد ولی به تته پته افتاد: "من ... نمی‌دونم ... من ... چاقو ... من ... نیست... مال من نیست... ."بعد افسر پلیس گفت: "تاجر رو امروز صبح توی رختخواب گلوش رو بریده‌اند و کشته‌اند. هیچ کس جز تو ممکن نیست ای کارو کرده باشه. کلبه درش از پشت قفل بوده و جز تو کسی اونجا نبوده. حالا ما این چاقوی خونی رو هم از توی بارو بندیل تو پیدا کرده ایم. تازه قیافه‌ات هم نشون میده که کار خودته. خوب بگو چطور کشتیش و چه قدر پول دزیده‌ی؟"آکسیونوف قسم می‌خورد که هیچ کاری نکرده‌، و بعد از این که با او شام خورده دیگر او را ندیده است. ضمنا ً مبلغ هشت هزار روبل دارد که مال خودشه است و چاقو هم مال او نیست. اما صدایش می‌لرزید، رنگش پریده بود و، انگار که گناهکار باشد، سرتا پایش از ترس به رعشه افتاده بود.فرمانده دستور داد آکسیونوف را توقیف کنند، دست و پایش را ببندند و به داخل ارابه بیندازند. در داخل ارابه اکسیونوف زانوهایش را در بغل گرفت و گریستن آغاز کرد. اجناس و وسایل و پول‌هایش را هم از او گرفتند. او را به نزدیک‌ترین شهر بردند و به زندان انداختند. پلیس در ولادمیر به تحقیق در بارۀ او پرداخت و تمام تاجران و دیگر ساکنان در پاسخ به پرسش‌ها گفتند که ممکن است او در جوانی شرابخواری و سیاه‌مستی کرده باشد، ولی مرد بسیار خوبی است. چند روزی بعد محاکمه آغاز و آکسیونوف متهم شد که تاجری از اهالی ریازان را کشته و پول‌هایش را هم، که بیست هزار روبل بوده، دزدیده است.زن آکسیونوف مأیوس و مستأصل شده بود. نمی‌دانست که حرف چه کسی را باور کند. بچه‌ها همه کوچک بودند و آن که از همه کوچک‌تر بود هنوز به نگهداری و مواظبت نیاز داشت. بچه‌ها را برداشت و، برای ملاقات، با خود به شهری برد که شوهر در آن جا در حبس بود. ابتدا به او اجازۀ ملاقات ندادند، اما بعد پس از التماس به افسر فرمانده، او را به درون سلول همسرش بردند. وقتی که زن او را در لباس زندان و در زنجیر دید که مثل جانیان بسته‌اند، از حال رفت. مدتی طول کشید تا به هوش آید. بعد بچه ها را به دور خود جمع کرد و در کنار شوهر نشست؛ او را از امور خانه آگاه کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است. آکسیونوف همه چیز را برای او تعریف کرد. زن پرسید: "خوب حالا باید چه کنیم؟"آکسیونوف گفت: "باید به تزار شکایت و از او فرجام‌خواهی کنیم. او نمی‌تواند ببیند که آدم بی‌گناهی در زندان بپوسد!"زن گفت او این کار را انجام داده و قبلا ً از تزار درخواست استیناف کرده، اما تزار نپذیرفته است. آکسیونوف چیزی نگفت؛ فقط سرش را پایین انداخت. بعد زنش گفت: "بیخودی نبود که خواب دیدم موهات سفید شده. یادته؟ حالا واقعا ً از غصه همه سفید شده‌ن. نباید اون روز از خونه می‌رفتی بیرون." و همان طور که چنگ در موهای شوهرش می‌زد و نوازش می‌داد، افزود: "وانیا، عزیزم، راستش را به زنت بگو. تو نبودی که این کارو کردی؟"آکسیونوف گفت: "پس تو هم به من مشکوکی." آن وقت صورتش را در دست‌ها پوشاند و شروع به گریستن کرد. اندکی بعد سربازی به درون آمد و گفت که وقت به پایان رسیده و آن‌ها باید بروند. این گونه بود که آکسیونوف با زن و فرزند برای همیشه خداحافظی کرد.پس از رفتن زن، آکسیونوف به همه چیز فکر کرد و چون ‌دید که حتی زنش در مورد فتل تاجر به او مشکوک است، با خود گفت: "انگار که هیچ کس جز خدا حقیقت را نمی‌داند و تنها از اوست که من باید بخشش بخواهم." و بدین ترتیب دست از نوشتن نامه و درخواست‌ فرجام کشید و امید از دست داد. از آن پس تنها خدا را دعا و از او درخواست کمک می‌کرد.آکسیونوف به شلاق و زندان با اعمال شاقه محکوم شد. در نتیجه با قنوط شلاق خورد و، پس از آن که زخمهایش خوب شد، همراه با دیگر گروه محکومان پیاده به سیبری فرستاده شد.آکسیونوف به عنوان محکوم به مدت بیست و شش سال آزگار در زندان بود. موهایش مثل برف سفید و ریش‌هایش بسیار بلند و نازک و خاکستری شده بود. شادی از چهره‌اش ناپدید گشته بود. کوژ در آورده، کندپا شده بود. کم سخن می گفت و هرگز نمی‌خندید. در عوض خدا را نیایش می‌کرد.در زندان یاد گرفته بود که پوتین بدوزد. پس با پولی که به دست آورده بود، کتاب سرگذشت قدیسان را خرید، و آن را، هرگاه که در داخل زندان به اندازۀ کافی نور بود، می‌خواند. روزهای یکشنبه و اعیاد مسیحی، به نیایشگاه زندان می‌رفت، نامه‌های حواریون را می‌خواند و، چون هنوز صدایش خوب مانده بود، با گروه کر همخوان می‌شد. ملایمت و افتادگی آکسیونوف را زندان‌بانان دوست داشتند و همبندان او به او احترام می‌گذاشتند و او را "مرد خدا" و "پدربزرگ" می‌خواندند. هر گاه زندانیان می‌خواستند درخواست تجدید نظر کنند، آکسیونوف را به عنوان نماینده و سخنگوی خود همراه می‌بردند و هر وقت نزاعی در میانشان در می‌گرفت او را حکم قرار می‌دادند.در تمام این مدت آکسیونوف هیچ نامه‌ای از خانه دریافت نکرد و حتی نمی‌دانست که زن و فرزندانش زنده‌اند یا نه.یک روز چند زندانی تازه به بند آوردند. غروب، زندانیان قدیمی گرد تازه‌واردان جمع شدند و از آنان می‌پرسیدند که اهل کدام شهر یا ده هستند و چه کار کرده‌اند که محکوم شده‌اند. آکسیونوف هم که سرش را پایین انداخته بود روی تخت چوبی کنار تازه‌واردان نشسته بود و گوش می‌داد. در آن میان مرد بلند قدی با موهای کوتاه و خاکستری که حدود شصت ساله و قوی می‌نمود، داشت علت دستگیر شدنش را تعریف می‌کرد.می‌گفت: "خب برادرها، راستش رو بخواین به خاطر هیچ و پوچ گرفتار شده‌م. یه اسب رو که به درشکه بسته بودن برداشتم. بعدش گرفتنم و متهمم کردن که دزدم. گفتم که عجله داشته‌م برم خونه و اسب رو هم ولش کرده‌م بره. آره. به شون گفتم که درشکه‌رون هم دوستم بوده – پس همه چیز صاف و پوست‌کنده معلوم بود. ولی اونا گفتن که نه. تو دزدی. خب، بگو چی دزدیم و کجا بردم، هیچوقت نفهمیدن." حقش این بود که خیلی وقت پیش تو این هلفدونی میوفتادم، ولی خوب هیچ وقت معلوم نشد. جخ حالا واسه هیچی انداخته‌نم اینجا. ولی چاخانش اینجاست که درسته که قبلا هم سیبری بوده‌ام، ولی خوب پاتوقم که نشده بود." یکی پرسید: "اهل کجایی؟""خونواده‌ام خرده کاسبکارهای اهل ولادمیرند. اسم خودم ماکاره. اسم بابام سمیون بود."آکسیونوف سرش را بلند کرد و پرسید: "ماکار بگو ببینم تو هیچ خبری از خونوادۀ آکسیونوف نداری؟ تاجر اهل ولادمیر؟ هنوز زنده اند؟""چطور میشه خبر نداشته باشم. درسته که باباهه تو سیبریه ولی خونوادۀ ثروتمندی هستن. انگار خود بابا مثه ما خاطیه. خودت چه طور پدربزرگ؟ چرا کارت به زندون کشیده؟"آکسیونوف دلش نمی‌خواست از بدبختی‌هایش حرف بزند. آهی کشید و گفت: "به خاطر گناهانی که کرده‌ام، بیست و شش ساله که اینجام و کار اجباری می‌کنم."ماکار سمیونوویچ پرسید: "چه گناه‌هایی؟"آکسیونوف گفت: "گناهان بزرگ، وگرنه موندن در اینجا دیگه معنی نداره." دوست نداشت در این باره حرف بزند، اما دیگر زندانیان به طور کامل ماجرا را تعریف کردند و گفتند که هنگامی که آکسیونوف در راه سفر بوده فردی تاجری را به قتل رسانده و چاقویی را در کیسۀ آکسیونوف گذاشته، و اکنون او نابه‌حق به زندان سیبری افتاده است.وقتی که ماکار به این حرف‌ها گوش ‌کرد به آکسیونوف نگاهی کرد و با دست بر سر زانو زد و گفت: "کی می‌تونه باور کنه؟ آخه کی ممکنه باور کنه؟ ولی پدربزرگ تو که پیر شده‌یی!"دیگران از ماکار پرسیدند که به خاطر چه آنقدر متعجب شده و قبلا ً اکسیونوف را کجا دیده بوده؛ اما ماکار فقط می‌گفت، "کی میتونه باور کنه که ما اینجا همو ببینیم؟"در این لحظه آکسیونوف شک کرد که آیا این مرد از قاتل تاجر خبری دارد یا نه. پس پرسید: "تو قبلا ً در این مورد چیزی می‌دونستی؟ منو قبلا ً جایی دیده بودی؟""چطور میشه من چیزی نشنیده باشم. داستانش همه جا پر شده. ولی مال خیلی وقت پیشه. چیزهایی رو که شنیده‌م فراموش کرده‌م."آکسیونوف گفت: "شاید تو بدونی که قاتل تاجر کیه. می‌دونی؟"ماکار خندید و گفت: "باید همون مردی باشه که صاحب کیسه و چاقوی توش بوده. اگه واقعا ً یه نفر دیگه چاقو رو توی کیسۀ تو گذاشته باشه – خوب، تا وقتی که کسی رو نگرفته‌ن، دزد نیست. خلاصه‌اش، چطور یکی می‌تونه یه چاقو توی کیسۀ تو بذاره اونم وقتی که زیر سرت بوده؟ خب بیدار می‌شدی حتما ً."وقتی آکسیونوف این حرف را شنید، مطمئن شد که همین مرد بوده که تاجر را کشته است. برخاست و دور شد. تمام آن شب را بیدار بود. آن شب غم سرا پایش را گرفت و در خیالش چیزها دید. زنش را دید که، قبل از رفتن او به بازار، با او خداحافظی می‌کند. دید که زنش انگار مقابل اوست؛ چهره و چشم‌هایش را دید. دید زنش دارد حرف می‌زند و می‌خندد. بعد بچه‌هایش را دید در زمانی که خیلی کوچک بودند – و آن را که از هم کوچک‌تر بود، با یک کت خز کوچولو در بغل مادرش که شیر می‌خورد. مردی را به یاد آورد که زمانی جوان و شاد بود. زمانی را به خاطر دید که در ایوان کاروانسرایی نشسته بود و داشت بدون دغدغۀ دنیا گیتار می‌زد که در آنجا دستگیر شد. بعد میدان شهری را به یاد آورد که در آنجا او را شلاق زدند. مرد شلاق به دست را در چشم خاطرش هم دید و مردمی را که در اطراف به او نگاه می‌کردند. زنجیرهایش را و دیگر محکومان را و بیست و شش سال از زندگی‌اش را که در زندان گذشته بود و پیرش کرده بود. و آن‌قدر غمگین شد که می‌خواست خود را بکشد.با خود گفت: "همه‌اش هم به خاطر این جانی تبهکاره." و چنان خشمی از ماکار سمیونوف در دلش پیدا شد که فکر کرد حتی اگر به قیمت سیاهروزی خودش هم تمام ‌شود، باید خودش انتقام بگیرد. در تمام شب نیایش کرد، اما این کار او را آرام نکرد. روز که شد نزدیک ماکار نشد و حتی نگاهش هم نکرد.دو هفته بدین منوال گذشت. آکسیونوف شب‌ها خواب نداشت و روزها حالش چنان بد و اسفناک بود که نمی‌دانست با خود چه کند.یک روز غروب وقتی که داشت در اطراف زندان قدم می‌زد، دید که در جایی در زیر تختی مقداری خاک پاشیده شده. ایستاد و نگاه کرد. ناگهان ماکار بیرون خزید و نگاه ترسناکی به آکسیونوف انداخت. آکسیونوف خواست رد شود تا نبیند که او کیست، اما ماکار دستش را گرفت و گفت که در زیر دیوار نقب زده و خاک‌ها را در داخل پوتینش به بیرون حمل و آن‌ها را هنگامی که صبح‌ها برای بیگار برده می‌شوند در میان راه خالی می‌کند و اضافه کرد: "صدات در نیاد، پیرمرد تا تو رو هم با خودم ببرم. اما اگه جیکت در بیاد، با شلاق میان سراغم. اونوقته که مجالت نمی‌دم و می‌کشمت."چون آکسیونوف مطمئن شد که این مرد دشمن اوست، سراپایش از خشم به لرزه افتاد. دستش را از دست او بیرون کشید و گفت: "احتیاجی به فرار ندارم و تو هم نیازی نیست که منو بکشی. تو منو متهاست که کشته‌ای. و در مورد این هم که بگم یا نگم که چی دیده‌ام، اون هم خواست خداست."روز بعد وقتی که زندانیان را به بیگار می‌بردند، سربازان خاک‌هایی را که ماکار از پوتین خالی کرده بود دیده بودند. بعد زندان را گشته و سوراخ را پیدا کرده بودند. رئیس زندان خود به داخل آمده بود و از زندانیان سوؤال کرده بود که چه کسی سوراخ را کنده است. همه دهانشان را بسته بودند. آن‌ها که می‌دانستند ماکار را لو نداده بودند – می دانستند که تا حد مرگ شلاق خواهد خورد. بعد رئیس رو به آکسیونوف، که می دانست مرد درستکاری است، کرده بود و گفته بود: "تو مرد راستگویی هستی. خدا ناظر است، بگو چه کسی این کار را کرده؟"ماکار سمیونوف طوری آنجا ایستاده بود که انگار این مسائل ربطی به او ندارد، تنها به رئیس نگاه می‌کرد و حتی لحظه‌ای هم به آکسیونوف نظری نینداخت. اما لب‌ها و دست‌های آکسیونوف می‌لرزید و مدت زمانی طولانی قدرت نداشت کلمه‌ای بگوید. با خود می‌اندیشید: "چرا باید به او کمک کنم؟ چرا باید کسی رو ببخشم که زندگیم رو از بین برده؟ بذار تقاص هرچی رو که به سرم اومده پس بده. ولی اگه بگم، اونوقت با شلاق می‌کشندش. اگه اشتباه کرده باشم چی؟ در هر حال، چه تفاوتی به حال من می‌کنه؟ بهتر میشم؟"رئیس یک بار دیگر گفت: " خب، پیرمرد، حقیقت رو بگو، کی داشته زیر دیوار نقب می‌زده؟"آکسیونوف نگاهی به ماکار انداخت و گفت: "نمی‌تونم بگم، قربان. خدا به‌ام اجازه نمی‌ده که بگم. و من هم نمی‌گم. هرکاری که دوست دارین با من بکنین؛ مختارین."و هرقدر که فرمانده با او کلنجار رفت، آکسیونوف چیزی نگفت. بدین شکل هرگز نفهمیدند که کندن نقب کار چه کسی بوده.آن روز عصر، وقتی که آکسیونوف داشت چرت می‌زد و آهسته به خواب می‌رفت، صدای پایی شنید؛ کسی به او نزدیک شد و پیش پای او نشست. در تاریکی نگاه کرد و ماکار را تشخیص داد. پرسید: "حالا دیگه چی می‌خوای؟ اینجا چیکار می‌کنی؟"ماکار چیزی نگفت. آکسیونوف خودش را بالا کشید. بر آرنجی یله کرد و گفت: "چی میخوای؟ برو، وگرنه نگهبان رو خبر می‌کنم!"ماکار رو به پیرمرد خم شد و نجواکنان گفت: "ایوان دمیتریوویچ، منو ببخش."آکسیونوف پرسید: "برای چی؟"ماکار گفت: "تاجر رو من کشتم، من چاقو رو توی کیسه‌ات گذاشتم. تو رو هم باید ‌کشته باشم، اما قبلش یکهو یه صدایی از بیرون بلند شد. اونوقت چاقو رو گذاشتم توی کیسه‌ات و از پنجره پریدم بیرون."آکسیونوف ساکت بود. نمی‌دانست چه بگوید. ماکار از لب تخت رفت پایین، زانو زد و گفت: "ایوان دمیتریوویچ منو عفو کن، منو به خاطر خدا عفو کن! میرم اعتراف می‌کنم که تاجرو من کشته‌م تا از تو عذر بخوان. بعد میری خونه."آکسیونوف گفت: "حرف‌های قشنگیه. ولی می‌دونی که من چه زجری کشیده‌م؟ زنم مرده، بچه‌هام فراموشم کرده‌ن. حالا کجا می‌تونم برم؟"ماکار، که هنوز زانو زده بود، پیشانی به زمین کوبید و گفت: "ایوان دمیتریوویچ منو ببخش! اگه شلاق می‌خوردم برام راحت‌تر بود تا توی صورت تو نگاه کنم. هنوز هم با من دلرحم و مهربونی. به اونها هیچ چی نگفتی. منو عفو کن، به خاطر مسیح عفوم کن. لعنت بر من. چه آدم خبیثی هستم!" و بعد شروع کرد به گریستن.چون آکسیونوف گریه ماکار را دید، او هم به گریه افتاد و گفت: "خداوند تو را ببخشاید. شاید من صد بار از تو بدتر باشم." و در این موقع احساس کرد که بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده. دیگر دلش برای خانه تنگ نبود. دیگر نمی‌خواست که زندان را ترک کند و تنها آرزویش مرگ بود.آکسیونوف به ماکار گفت که چیزی نگوید، ولی او به جنایت خویش اعتراف کرد. اما قبل از این که دستور آزادی آکسیونوف برسد، پیرمرد مرده بود.



٭ - هیو مک لین: "آیا استاد خطا می‌کند" در مجلۀ بررسی آثار تولستوی، دانشگاه تورنتو، 2005

 
Copyright 2009 ادبیات