Wednesday, July 30, 2008

بمانی - شعرو آهنگ از همای

شعر گیلکی است وترجمه اش درانتهای صفحه است
بمانی بمانی بمانی بمانی
تو تی جا سر نیشتا نتانی بمانی

صب که تی چومان واکونی بمانی
بجار سرانا را کونی بمانی

تی دختره کان دوخانی
بجار سرانا دوانی

بجار کار کییا سیر کود بمانی
تی دختره کانا پیر کود بمانی

پول تی را آوارا کود بمانی
چول تی را بیچارا کود بمانی

بمانی بمانی بمانی بمانی
تو تی جا سر نیشتا نتانی بمانی

شعر و آهنگ از همای
ترجمه:
بمانی بمانی بمانی بمانی
تو نمی توانی سر جای خود بنشینی و آرام بگیری

از صبح که چشم هایت را باز می کنی
در شالیزار ها راه می روی

دخترهایت را صدا میزنی
و به شالیزار روانه می کنی

(دستمزد)شالیکاری چه کسی را سیر کرد بمانی؟
دختر هایت را پیر کرد بمانی

پول آواره ات کرد بمانی
گل(گل شالیزار)بیچاره ات کرد بمانی

بمانی بمانی بمانی بمانی
تو نمی توانی سر جای خود بنشینی وآرام بگیری
برگرفته از وب لاگ همای مستان

Tuesday, July 29, 2008

یک غزل نو - از وب لاگ زمستان است -وقتی از التهاب سرشاری ؛ به سرت می زند که بگریزی



وقتی از التهاب سرشاری ؛ به سرت می زند که بگریزی
بشکنی اضطراب آینه را با زمین و زمانه بستیزی
گوشه ای می گزینی و خاموش ؛ سایه ات را به قهر می رانی
ناگهان بی دلیل می خندی ؛ گاه بی وقفه اشک می ریزی
هی به اصرار از تخیل خویش - میله می سازی و پرنده و ...آه
یا قدم می زنی خیابان را زیر باران و باد پائیزی
استحاله دوباره می شوی از ؛ ذکرهای مدام مولانا
رقص پنهان کیمیا خاتون ؛ اعترافات شمس تبریزی
دود سیگارهای پی در پی می کند وهم خلسه را افزون
به خودت هی مدام می گویی : چه قدر از حضور لبریزی
به خودت فکر می کنی که چرا ! بودنت را دوباره می سنجی
از همین شعر دار می بافی و خودت را به آن می آویزی

تا چند قطره قطره در گذرم
م.ساقی

می خواهم
آخرین سروده ی امروز را بسرایم
می خواهم
درهم بکوبم این همه دیوار و برج و بارو را

می خواهم آشنا کنم این دل ناهموار را
با خنده های آنسوی پنجره

می خواهم تا صفای سبزه زاران
و نسیم کوهساران
بهار را جستجو کنم

می خواهم بیاشامم از سپیده دم صبح
طراوت و شادی ها را

و بر گونه های خود بچسبانم
گلهای مخملین بوسه های تو را

می خواهم شوری بپا کنم
شوری سراسر و یگانه و لبالب
شوری از جنس آدمیانی نو
و جهانی به وسعت فرداها

می خواهم
آخرین سروده ی امروز را بسرایم

می خواهم
به سامان برسانم این عشق ناتمام را

می خواهم بپایان ببرم این غم نانجیب را

می خواهم در کوچه های شهر
چون کولیان دشتهای دور
برقص درآیم و غوغا بپاکنم

تا چند قطره قطره در گذریم
تا چند چکه چکه فرو ریزیم
تا چند ذره ذره آب شویم

تا چند سکوت و اشک
تا چند طناب دار
چو مار
چنبر زند بر گردن پیر و جوان خلق
تا چند رنج و شکنج و گرسنگی
تا چند سنگسار

تا چند در کوچه های بی نور و چراغ
روشنایی و نور آرزو کنیم

رنج است این سپیده ناتمام
درد است این سکوت بی فریاد

این مزرعه ی اِدبار ناروشن
دیرزمانی است
تشنه ی باران است

برخیز
برخیز
برخیز
برخیز و تندر خشم ناب شو
کوبنده و خروشان

شور و شرر و فریاد شو
بنام نامی ایران

برخیز ای مانند من منتظر براه
بشکف ای ناشکفته بر دفترم
بال بگشای ای پرنده ی آزادی

.برخیز

بیست و هفتم خرداد 1378

چند دوبیتی از : حبیب الله بخشوده


چند دوبیتی تازه از : حبیب الله بخشوده
۱
نه سنگم تا قیامت بد بمانم
نه بارانم که پشت سد بمانم
نمی دانم چه هستم هر چه هستم
دلم اینجا نمی خواهد بمانم

۲
من از اول سفالی ساده بودم
میان آب و گل افتاده بودم
به طاهر می رسد اجداد روحم
که درویشی دوبیتی زاده بودم

۳

غزل خوب است از آن بهتر دوبیتی
رفیق اول و آخر دوبیتی
برایم خانه ی سبزی بسازید
دوبیتی در دوبیتی در دوبیتی

۴

گره از روسری را باز کردی
شبی افسونگری را باز کردی
بر ابرو سرکه بر لب ها شکر خند
دری بستی دری را باز کردی

۵
به هر در می زنم مشتم شکسته
اشارات سرانگشتم شکسته
توانی نیست سر بردارم از خاک
غم بی مادری شتم شکسته

۶
اگر شب بود بی یاور نبودم
اگر تب بود بی بستر نبودم
میان این همه تنهایی و غم
دلم خوش بود بی مادر نبودم

۷

من این سوی و تو آن سو مانده در گل
کی آخر می رسد بارم به منزل
نه ط.وفان می برد رختش ز دریا
نه دریا می کشد پایش ز ساحل

۸
نه صیقل می زنم این واژه ها را
نه قیچی بال الفاظ رها را
برای آنکه با باران برویم
به شعرم می کشم پای خدا را

من و تو ، درخت و بارون…- شاملو

من و تو ، درخت و بارون…



من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‎كنه
ميون جنگلا تاقم مي‎كنه



تو بزرگي مث شب
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي
مث شب



خود مهتابي تو اصلا، خود مهتابي تو
تازه، وقتي بره مهتاب و هنوز
شب تنها
بايد
راه دوري رو بره تا دم دروازه‎ي روزـ
مث شب گود و بزرگي
مث شب



تازه، روزم كه بياد
تو تميزي
مث شبنم
مث صبح



تو مث مخمل ابري
مث بوي علفي
مث اون ململ مه نازكي:
اون ململ مه
كه رو عطر علفا، مثل بلاتكليفي
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون مرگ و حيات



مث برفايي تو
تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه
مث اون قله‎ي مغرور بلندي
كه به ابراي سياهي و به باداي بدي مي‎خندي…



من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‎كنه
ميون جنگلا تاقم مي‎كنه



احمد شاملو

نمایش ملکوتی نظام - ملیحه رهبری



نمایش ملکوتی نظام
ملیحه رهبری
28 ، یونی ، 2008

29 تیر اعدام
29 پایه سرکوب
29 عمود نظام
نشان 29 سال حکومت
بر پا می گردد.
29 جوان،
29 قربانی،
زاده گان نظام خامنه ای
پرورده در دامن این نظام
به دار آویخته می شوند.
تا حقوق بشر،
تا حقوق خلق ایران،
در برابر دیدگان جهانیان
عریان تر
و زبان فاشیستی
و حرف آخرآن،
با چنین نمایشی ملکوتی!
برای متحدین شرقی و غربیش
روشن بیان شود.

چه باک!
ابلیسٍ ساجد
عمامه و عبا
و نعلنگ خود
اینگونه
در خونی تازه غسل می دهد.

29 اعدام شروران در یک روز
29 سال اعدام روزانه شروران!
یعنی آینه ای
در برابر واقعیت عریان این نظام
که با دفن کردن آن
نه خاک
و نه پاک می شود.

29 جان رقصان بر طناب دار
29 قلب لبریز از نفرت
29 روح یکپارچه کینه
29 زبان خاموش
آیا می میرند؟
آری اما نه برای همیشه!

ابلیس ساجد
خوب می داند که
سرنوشت خود و نظامش
نه بر 29 تیر اعدام
یا بر شاخه درختان کهنٍ 29 خیابان
یا در میدان های 29 شهر ایران
که تمامیت بساطش
بر پایه یک تیر
از کله نظام
در برزن تاریخ
بدار آویخته خواهد شد.
و خوب می داند
که 29 سال است
در سینه خلق ایران
دفن و به گور سپرده شده است،
و تنها انتظار است که
باقی مانده است.
انتظارٍ روز انتقام
انتظار روز رستاخیز.

تاریخ این سرزمین 7000 ساله
با پایان سلطه اهریمن و ابلیس
و با طلوع نور جاودان اهورایی
تا به ابدیت
پیوند خورده است.
رنگین کمان حکومت ها می گذرند،
گل سرخ ایران زمین جاودان می ماند!

Tuesday, July 22, 2008

فروغ فرخزاد

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگهای مرده هم آغوش می کنی
گمراه تر ز روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟
(فروغ فرخزاد

Sunday, July 20, 2008

صبح خواهد آمد - اسماعیل وفا یغمایی


شب بپایان خواهد رسید
و صبح خواهد آمد
این را شعرهای شعله ور شاعران میگویند
وقتی که حتی تفنگها خاموشند


***
شب بپایان خواهد رسید
و صبح خواهد آمد
و ارواح هزار شاعر مقتول
هزار شاعر مرده
از میان مردم باز خواهند آمد
تا در پایکوبی زیباترین دختران این سرزمین
شعرهایشان را بسرایند و بخوانند و به مردمان بسپارند
***
شب بپایان خواهد رسید
و صبح خواهد آمد
در غرش دفها و ضربان ضربها و بارش زخمه ها
و در زیر وزن دل انگیز ترین ساقهای رقصان آزاد
استخوانهای ارتجاع و کهنگی خرد خواهد شد
این را دستهای هزار شاعر مقتول
هزار شاعر مرده
به رنگ صبح
بر دیوارهای شب نوشته اند
این را دستهای هزار شاعر بیدار

بر دیوارهای شب می نویسند

و بر پیشانی مقدس مرتجعان
بیست.ژوئیه.دوهزار و هشت

Tuesday, July 15, 2008

نصیب های من - کاظم مصطفوی



نصيب من از اين همه تنهايي
نگاهي است قليل تر از آب
در باديه بي آب و امتداد عطش.
نصيب من ولع ديدن است
از پس ديواري كه سر در آسمان دارد.
و اگر كه اين ديوار،
آوار شود در لايه‌هاي زمان
بايد كه دور، نزديك شود
مثل صبح
به صبح.
و روز بريزد در روز
و فردا پر شود از ديروز
مثل امروز كه پر از فرداست.
اگر كه اين آوار فرو بريزد
نصيبهاي من باز هم شكوه تنهايي‌ست
و به آسمان خواهم گفت
آن چه را ديده‌ام از پس ديوار حسرت

سرودها راشاعران نمینویسند




پس از شنیدن مارسیز
اسماعیل وفا یغمائی


سرودها را شاعران نمینویسند
سرود وقتی زاده میشود
که ملت می خواهد بمیرد
تا زاده شود
وقتی که مردان و زنان
به انتهای سنگ و تاریکی می رسند.
به انتهای نومیدی و امید
به انتهای اشک وسکوت
***
ملت
آخرین جرعه آب و شرابش را می نوشد
آخرین تکه نانش را می بلعد
کمربند و بند کفشهایش را می بندد
از شلیک سوزنده تفنگ و تیزی درنده تیغه شمشیرش اطمینان میابد
برای آخرین بار در آینه می نگرد
ولی چیزی نمی بیند
نه چیزی میبیند و نه نامش را به یاد می آورد
و از خانه بیرون می آید
بر تکه های پاره شده شناسنامه اش
بی نام، بی چهره و مسلح
بی آنکه درها و پنجره ها را ببندد
و بگوید به امید دیدار
***
نه خدا و نه شیطان
نه مقدسانی که قرار است از فراز تنگه ها
با در لباده هاشان افتد
و نه فرشتگان محافظ
یاکمکهای دولتهای دور دست
در خیابان یا بیابان
تنها خشم است و اراده و پولاد
جوشنده از اعماق ناشناس ترین مویرگهای مردم و فقط مردم
مردمی که ناتوانی هایشان پایان یافته است
تنها خروش همگانی است
جویبارهائی از گلوگاه بیشماران
و چرخان
چون توفانی، گرد بادی، دریائی خروشان بر فراز سرها
برخیزید! فرزندن میهن
بر خیزید له شدگان،غارت شدگان، دریده شدگان
برخیزید به سخره گرفته شدگان،تحقیر شدگان، به هیچ گرفته شدگان
بازیچه شدگان ماهها و سالها و دهه ها
اینک فرا رسیدن صبح زندگی یا غروب مرگ
بامداد شکست یا شامگاه پیروزی
برگورهای ستمدیدگان یا ستمگران
و سرود، سرودها زاده میشوند
بیرحم و سرخ و قاطع
شعله ور وبی هراس ومهاجم
تا آخرین نفر و آخرین واژه
سرودها را شاعران نمینویسند
چهارده ژوئیه دو هزار و هشت

Sunday, June 22, 2008

موضوع زن دغدغه جدي جامعه ماست -نگاه و ارزيابي كنشگران حوزه ي زنان به افكار شريعتي

موضوع زن دغدغه جدي جامعه ماست
نگاه و ارزيابي كنشگران حوزه ي زنان به افكار شريعتي - یکشنبه 2 تیر 1387 [2008.06.22]
‏کيان آشنا ‏
‏"امروز موضوع زنان در جامعه‌ ما طرح مدل‌برداري شده از سرزمين ديگر نيست، بلكه موضوعي است كه به يك ‏دغدغه جدي تبديل شده و درون‌جوش جامعه ايران است و تا زماني كه به يك دستاورد جديد نرسد و با معدل مورد ‏قبول، تاييد خرد جمعي را نگيرد اين موضوع در گفتمان‌ها و گرايش‌هاي گوناگون جامعه مطرح خواهد بود."‏‎ ‎
با اين سخنان خسرو آذربايجاني، مسوول دبيرخانه سي‌ و يكمين يادمان دكتر علي شريعتي، مراسم بزرگداشت سي ‏و يكمين سالگرد درگذشت دكتر شريعتي فرصتي شد تا برخي از دغدغه‌هاي فكري و اجتماعي جامعه ايران مورد ‏بررسي قرار گيرد.‏
از همين رو به گزارش دبيرخانه سي‌ و يكمين يادمان دكتر علي شريعتي موضوع "زن و شريعتي" كه عنوان ‏مراسم سي و يكمين سالگرد درگذشت دكتر شريعتي در روز پنج‌شنبه 29 خرداد بود، توانست ادامه طرح موضوع ‏زنان و طرح ديدگاه‌ها و ارائه راهكارهايي شود كه درون‌گفتماني و بيرون‌گفتماني، پس‌زمينه تفكر نوانديشي ديني با ‏گرايش ديدگاه شريعتي باشد. بنابراين پروين بختيارنژاد فعال در حوزه زنان و روزنامه‌نگار به عنوان اولين ‏سخنران سمينار زن و شريعتي در اين جلسه که درحسينيه ارشاد برگزار شد به مسئله نوانديشي ديني و مسائل ‏امروز زنان پرداخت.‏
‎‎پرهيز از كلي گويي‎‎
پروين بختيارنژاد ضمن سخناني با استناد به آثار دكتر شريعتي گفت: به‌رغم آنكه زنان يكي از مخاطبان جدي و نه ‏دست دومي شريعتي بودند ولي پرسش‌ها و موضوع‌هاي خاص آنها پس از سه دهه از رفتن شريعتي امكان طرح ‏پيدا مي‌كند، به‌راستي چه اتفاقي شرايط چنين پرسش‌گري در مورد زنان را فراهم آورده است؟ آيا اين اتفاق، تغيير ‏و تحولات عميق ذهني و عيني در حوزه زنان نيست؟ ‏
بختيارنژاد در ادامه با اشاره به حضور گسترده زنان در عرصه آموزش و آموزش عالي در سال‌هاي آغازين دهه ‏‏70 كه به يك‌باره جامعه ايراني را با يك رخداد بزرگ مواجه ساخت، گفت: پيشي گرفتن زنان در مراكز آموزش ‏عالي از مردان يك خبر جدي بود.‏
او با اشاره به گزارش سال 2008 ديده‌بان اجتماعي‎ (socialwatch) ‎در خصوص تساوي حقوق جنسيتي در ‏بررسي سه بعد، از جمله تحصيلات، مشاركت در اقتصاد و مشاركت سياسي، گفت: در ايران نرخ برابري آموزش ‏و تحصيل زنان 95 درصد، نرخ مشاركت اقتصادي 46 درصد و نرخ برابري در مشاركت سياسي 21 درصد ‏عنوان شده است كه در مجموع نرخ برابر جنسيتي در ايران را به 54 درصد مي‌رساند، مي‌بينيم كه در اين ‏گزارش هم نرخ رشد زنان در آموزش و تحصيل تحسين‌برانگيز است.‏
بختيارنژاد در ادامه با اشاره به رشد حضور زنان در شوراهاي شهر و روستا، تعداد كتاب‌هاي منتشره شده توسط ‏زنان، تعداد آثار زنان فيلم‌ساز، تعداد زنان ورزشكار و تعداد زنان كارآفرين، يادآور شد: سهم زنان از مديريت ‏بخش دولتي و غيردولتي 8/2 درست است.‏
به اين ترتيب بختيارنژاد نتيجه گرفت كه اگر امروز پس از سه دهه امكان سخن در مورد زنان وجود دارد به يمن ‏تحولات در حوزه زنان است. او سپس گريزي گذرا به وضعيت زنان در 150 ساله اخير داشت‎.‎‏ به اين ترتيب ‏طرح مسائل زنان توسط نوانديشان ديني چون سيد احمدخان، محمد اقبال، شيخ‌محمد عبده و سپس متفكراني چون ‏قاسم امين مواردي بود كه بختيارنژاد به تبيين آنان پرداخت‎. ‎
وي سپس پرونده نوانديشان وطني را در خصوص زنان مورد بررسي قرار دادو گفت: گرچه همدلي‌هاي موردي ‏از سوي برخي از آنان مطرح شده ولي تنها كسي كه با جديت و از سر اعتقاد عميق فكري خود، زنان را هم ‏موضوع و هم مخاطب خود قرار داد، شريعتي بود. او بارها درباره زنان و با زنان سخن گفت، شريعتي به عنوان ‏يك مصلح و جامعه‌شناس به زنان جامعه خود نگاه كرد و دو چهره زن آن روز توجه او را به خود جلب كرد؛ زني ‏كه اسير سنت‌هاي موهوم و خرافي سنت‌هاست، كه او از آنها به عنوان زنان مقلد فاقد آگاهي ياد مي‌كند و نيز زني ‏كه اندك شناختي از غرب ندارد و فقط مصرف‌كننده كالاهاي آنهاست.‏
به اعتقاد بختيارنژاد، شريعتي زن سومي را ياد مي‌كند كه او "نه چهره موروثي را مي‌پذيرد و نه چهره تحميلي."‏بختيارنژاد در ادامه گفت كه اگر بخواهيم از روش شريعتي به عنوان يك الگوي گفت‌وگو با زنان و در مورد زنان ‏استفاده كنيم، از جمله مواردي كه در مورد زنان مي‌توان حرف زد، اشكال مختلف خشونت است. او افزود: ‏خشونت عليه زنان به مفهوم هر گونه عملي است كه مبناي جنسيتي داشته و فرآيند آن منجر به آسيب جسماني، ‏جنسي، رواني يا رنج و محنت زنان شود.‏‎ ‎
او در بخش ديگري از سخنان خود با اشاره به بيانيه جهاني رفع هرگونه خشونت عليه زنان در سال 1993 و با ‏بيان اينكه در 102 كشور از 192 كشور عضو سازمان ملل هيچ قانوني براي مجازات خشونت عليه زنان وجود ‏ندارد، گفت: در كشور ما نيز پديده خشونت در خانواده باز‌توليد و رشد سرطاني شديد در عرصه سياست، اجتماع، ‏فرهنگ و هنر دارد. اما هيچ‌گونه تمهيدي چه دولتي و چه غيردولتي براي مقابله با خشونت‌هاي خانگي پيش‌بيني ‏نشده است.‏
او سپس به مصاديقي از خشونت عليه زنان اشاره كرد. ماده 1133 ماده 1130 و 1108 قانون مدني از جمله ‏مواردي بود كه اين سخنران به تبيين آنها پرداخت‎. ‎
قتل‌هاي ناموسي، اختلافات خانوادگي و همسركشي از مواردي بود كه بختيارنژاد در پرونده خشونت در خانواده به ‏آنها اشاره كرد و بر اين اساس گفت كه ازدواج‌هاي تحميلي و زودرس، وجود اختلاف سني زن و شوهر، عدم‌ ‏آشنايي با مسائل قانوني و عدم‌توانايي در امر طلاق و عدم‌پذيرش طلاق در خانواده آن زنان و صرف زمان و ‏هزينه زياد در امر دادرسي از طريق مراجع قضايي و ناآشنايي با اين مراجع و مراكز حمايتي و عدم‌اعتماد به نفس ‏كافي اين زنان را به سمت همسركشي سوق داده است. او افزود: اين افراد در سنين پايين خشونت را تجربه كرده و ‏شاهد خشونت در خانواده‌هاي خود بوده‌اند. اين زنان كه داراي تحصيلات پايين و درآمد متوسطي هستند، خشونت ‏فيزيكي، رواني و جنسي و مالي را شاهد بوده‌اند. ‏
عدم حضانت فرزندان، نداشتن حق قضاوت، وزارت و رياست‌جمهوري نيز از ديگر مواردي بود كه اين سخنران ‏به تبيين آنها پرداخت.‏
كلام آخر بختيارنژاداين بود: "نوانديشان ديني اعم از زن و مرد بهتر است از گفتن سخنان كلي پرهيز كنند و به ‏جزءجزء پرسش‌هاي جامعه زنان در خصوص ابعاد مختلف حقوقي آنها بپردازند. بيشتر اشكال خشونت كه در ‏عرايضم به آنها اشاره كردم ريشه در تفكرات سنتي و ديدگاه‌هاي كلاسيك دارد كه نوانديشان مي‌بايد با پاسخ‌هاي ‏صريح و شفاف همچون برخي پيشگامان تاريخي خود با جديت به آنها بپردازند و سوالات و مشكلات حقوقي زنان ‏را پاسخ دهند و متاسفانه نوانديشان ديني در ايران، در حوزه زنان، از بسياري از نوانديشان ديني جهان اسلام كمتر ‏‏‌سخن‌ گفته و غيرفعال‌تر و عقب‌تر هستند."‏
سخنران بعدي اين جلسه هاله سحابي پژوهشگر بود كه در مورد "نوانديشي ديني و قرآن" سخن گفت.‏
‎‎بازگشت به قران‎‎
هاله سحابي در سخنان خود با اشاره به تلاش‌هاي جريان نوانديشي ديني براي بازگشت به قرآن ونقش شريعتي ‏گفت كه از اين پس فهم قرآن ملي شد و همه به اندازه خود از چشمه زلال آن برداشت كردند:امروز اما آن ايده ‏بازگشت به قرآن ما را در برابر پرسش جدي‌تري قرار مي‌دهد؟ بازگشت به كدام قرآن و چگونه؟ چگونه بايد از ‏اين كتاب كه 1400 سال پيش نوشته شده، راهنمايي گرفت؟ آيا روشمندي را بايد آموخت و با آيات، برخوردي ‏تاريخي داشت؟ نسبت ما با اين متن و جزئيات و آيات آن چيست؟
سحابي در پاسخ به اين سئوال توجه به دو پرسش اساسي را ضروري ديد: نخست آنكه آيا همه چيز در قرآن هست؟ ‏آيا همه آنچه بشر بدان نيازمند است و آن حكمتي كه از آغاز تاريخ تا قيامت انسان بايد بداند در قرآن خلاصه شده ‏است؟ و ديگر بشر چيزي بر آن نمي‌افزايد؟ دوم آنكه آيا اين كلمات، عبارات و آيه‌هايي كه در قرآن آمده است ‏جاوداني است؟ آيا اين جمله‌ها در اين زمينه با هم تفاوت ندارند و هم‌سنگند؟ آيا اساسا برخي از اين آيات از همان ‏آغاز براي جاودانگي آمده‌اند و يا براي پاسخ به نيازي خاص؟‏
او در ادامه در خصوص بازگشايي پرسش دوم خود، پرسش ديگري را مطرح كرد: آيا هر آنچه در اين كتاب ‏درباره موضوع زنان آمده، براي هميشه بوده است؟ يا از همان آغاز هم تعدادي از اين آيات موقتي بوده‌اند و يا در ‏مدت كوتاهي به آيه ديگري تبديل يافته‌اند؟
او به نكته ديگري هم اشاره داشت: بحث ما فقهي، كلامي و روايتي و حتي عقلاني و فلسفي نيست. مي‌خواهيم ‏ادعاي خود قرآن را در اين‌باره بدانيم. بنابراين استدلال ما فقط درون قرآني است.‏
سحابي افزود: در اين پژوهش ساده، به عبارات گوناگوني در قرآن برخورد مي‌كنيم كه تحت هر يك از اين ‏عناوين، موضوعي درباره زنان مطرح شده است، مثل زوج، ازدواج، بنت، امرأة، اناث يا انثي، نساء و يا صفاتي ‏مونث مثل طيبات، مؤمنات ومحصنات تحت هر يك از اين لغات با نگاه متفاوتي به موضوع زنان پرداخته شده ‏است. در اين ميان لغت‌هاي بالا پراكندگي يكساني در ميان آيات مكي و مدني دارند و در همه سال‌هاي بعثت در ‏ميان آيات وحي آمده‌اند. ولي كلمه نساء از 60 مورد كه آمده 56 مورد آن در مدينه و آن هم از سال پنجم هجري به ‏بعد آمده است. چند موردي هم كه در آيات مكي است مربوط به نساء قوم بني‌اسرائيل و قوم لوط است، صفات ‏مونث نيز در سال‌هاي 8 و 9 هجري آمده است‎. ‎
بنابراين او بحث‌هاي قرآني زنان را حول سه محور مشخص تقسيم‌بندي كرد:موضوع آفرينش انسان و سرشت زن ‏و مرد و هدف و آرمان ‌آفرينش زن، داستان‌هاي تاريخي درباره تعدادي از زنان متعين و احكام و دستورات قرآن ‏درباره زنان.‏
هاله سحابي در ادامه فقط به بخش احكام پرداخت و چند نكته را يادآوري كرد‏‎:‎‏1-‏‎ ‎بيشترين كلمه به‌كار رفته در اين بخش كلمه نساء است. زوج و انثي و امرأة نادراست‏‎. ‎‏2- در اين بخش به نقش زن در خانواده و تنها و تنها در رابطه با مرد، اشاره شده است. نقش و مسووليت ديگري، ‏حتي خانه‌داري و مادري، تربيت فرزند و كار توليدي براي او ترسيم نشده است‎. ‎‏3- در اين آيات هرگز خطابي به "زن" صورت نگرفته و از زنان كاري خواسته نشده است. (تنها آيه 22 احزاب ‏خطاب به زنان پيامبر است) در تمامي اين آيات از نيمه ديگر جامعه خواسته شده است كه نكاتي را درباره زنان ‏رعايت كنند يا درباره ايشان تصميمي بگيرند.‏
مثال‌هايي در مورد خطاب مردانه موضوع ديگري بود كه اين سخنران به آن اشاره كرد: در ميان اين آيات يك ‏تعريف موضوعي به چشم مي‌خورد كه خطاب به مردان است و نساء را به‌لحاظ بيولوژيك، توصيفي از آنان ارائه ‏مي‌دهد.‏
‏ او در ادامه با بيان اينكه در قرآن توصيف حقوقي نيز از وضعيت نساء شده است كه همراه با توصيفي از يتيمان ‏آمده و با موضوع آنان تلفيق شده است، به آيه سوم سوره نساء اشاره كرد و گفت:در اين آيه محور، عدالت و ستم ‏ناكردن قرارداده شده است.‏
سخنران سپس باز هم به آيات ديگري از قرآن اشاره كرده و گفت:غير از اين توصيف‌ها درباره بيشتر موضوعات ‏به مردان خطاب شده است، پرداختن مهر زنان (چهارم نساء) حلاليت ازدواج با چه كسان (24 و 25 نساء) ‏وجوب غسل و تيمم و ( ششم مائده) موضوع ارث. او در ادامه به موضوع طلاق اشاره كرد و گفت: بيشترين ‏آيات مربوط به مسائل خانواده را آيات طلاق تشكيل مي‌دهد، بيشترين كاربرد كلمه معروف و تقوي در اين مورد ‏آمده است.‏
او افزود: در قرآن طلاق به عنوان جايگزيني بر جدال و آزار زنان در صورت عدم‌تفاهم مطرح شده است. ‏
هاله سحابي با اشاره به آيه 20 سوره نساء گفت كه براي اراده طلاق از سوي مرد شرطي گذاشته نشده است‎.‎او ‏سپس افزود: در جاي ديگر (231 و 232 بقره) درباره زناني كه طلاق داده شده‌اند نه به خود آنان بلكه به شوهران ‏آنها دستور داده مي‌شود‎.‎
ازدواج با مشركان، شير دادن نوزادان و مسئله تنبيه زنان موضوع‌هاي ديگري بود كه اين سخنران به آن اشاره ‏كرد و در صدد تبيين آن برآمد‎.‎
او در ادامه با بيان اينكه در اينگونه آيات خطاب بيشتر مردان هستند، به نکات ديگري درباره عبارات مرتبط با ‏بخش احكام پرداخت: اولا كلمه نساء از ريشه سني يا نيسان يا نسيه به معناي فراموش كردن يا به تاخير افتادن ‏است. به قول آقاي طهماسبي بنابراين نساء مي‌تواند به معني فراموش‌شدگان يا طبقه فراموش شده باشد. با توجه به ‏توصيف همراه با يتيمان اين سخن قابل توجيه است. برعكس كلمه مذكر كه به معناي بسيار به ياد آورده شده ‏مي‌باشد. البته كلمه مقابل نساء، رجال است كه به معناي مرد سياسي يا مردي كه از محسوسات مرد بودن عبور ‏كرده باشد و متعين شده باشد،است.‏
او سپس با اين فرض، فهم خود را اين‌گونه بيان كرد: قرآن با توجه به فضاي موجود به طبقه مطرح و بسيار به ياد ‏آورده شده، درباره گروه فراموش شده به ويژه يتيمان و مستضعفان آنان توصيه‌هايي و حقوقي را يادآوري مي‌كند‎. ‎در واقع اين احكام با آنچه در جامعه عرب جاهلي حاكم بوده سه نوع برخورد داشته، يا آنكه آن احكام را پذيرفته و ‏امضا كرده، يا آن سنت‌ها را به كلي برانداخته و سنت جديدي پايه‌گذاري كرده و يا آنكه در پروسه‌اي درازمدت و ‏تدريجي تغيير داده است.‏
او در ادامه گفت: در مورد زنان آنچه در قرآن كاملا برانداخته شده، كشتن فرزندان و زنده به گوري دختران است، ‏ديگر به ارث رفتن زنان پس از مرگ همسر، به‌زور شوهر دادن زنان و ديگر دادن استقلال مالي به زنان و حق ‏تصرف در اموال خودشان كه پيش از آن اصلا رسم نبود. اين حقوق مالي به ويژه در آيات طلاق خيلي آشكار ‏است. در مورد كشتن دختران بايد گفت كه نخستين سنت كه پس از جاهليت همزمان با مبارزه با بت‌پرستي (يعني ‏سال آغاز بعثت) برانداخته شد همين به گور سپردن دختران بود كه به شفافي و قاطعيت با آن برخورد شد. تغييرات ‏ديگري هم ايجاد شد كه محتواي آن رويكرد درازمدت داشت، مانند احترام و خوش‌رفتاري با زنان، پرداختن مهريه ‏به خود آنان، نگهداري آنها پس از طلاق و مرگ شوهر، رعايت عدالت بين زوجات، بسنده كردن به يك همسر و ‏آنچه در قرآن پذيرفته و امضا شده به حق سرپرستي و قيموميت مردان بر زنان آن هم مقيد به شرط و قيدي ‏مشخص (فضل و انفاق).‏
هاله سحابي در ادامه سخنان خود با اشاره به برخي از آيات قرآن كه در آن سفارش‌هايي به صاحبان روزي بيشتر ‏و آزادي بيشتر شده است، گفت: اينها نشان از آن دارد كه متن قرآن متني شورشي يا انقلابي نيست اگر چه روح آن ‏روح توحيدي و برهم‌زننده امتيازي‌‌بندهاي شرك‌آلود است ولي لفظ آن و بيان آيه به آيه آن اصلاحگر است. يعني ‏خطاب به قدرت مي‌كند كه كارها را اصلاح كن، نه آنكه به ضعيف با بيان صريح بگويد قيام كن و حق خود بگير، ‏بلكه تكليف و مسووليت را بر دوش صاحبان فضيلت قرار مي‌دهد. و البته با اين شرط قيموميت مرداني كه برتري ‏امكانات دارند را بر نساء فراموش‌شده مي‌پذيرد، بي‌هيچ شرط ايماني حتي‎.‎
او سپس با اين وصف براي جمع‌بندي آيات بخش احكام گفت‎: ‎‏1-‏‎ ‎احكام قرآني در مورد زنان نگاهي قيموميتي و سرپرست‌واره دارد‎.‎‏2- رويكرد احكام در جهت حفظ كرامت زنان و خوش‌رفتاري است‏‎.‎‏3- در اين احكام بر استقلال مالي و با نستاندن مهر از آنان تاكيد شده است‎. ‎‏4-‏‎ ‎طلاق امري قانوني است و جايگزيني براي دعوا و تشنج ولي اصل بر بقاي پيوند زناشويي قراردارد.‏
هاله سحابي در ادامه با اشاره به تعديل برخي احكام در دوران حيات پيامبر، بخش ديگر سخنان خود يعني دو ‏محور داستان‌هاي حقيقي و تاريخي از زنان و بخش فلسفه آفرينش را به طور فشرده مرور كرد. او در بحث نقل ‏تاريخي به عنوان 14 تن اشاره كرد كه تنها يك تن (مريم) با نام خود اوست و بقيه نام مادر موسي، دختران شعيب ‏وهمسر فرعون دارند و كلمه به‌كار رفته در اين بخش امرأة است كه نام زني متعين را مي‌رساند. يكي هم از سما به ‏عنوان امرأة تمليكهم زني كه بر آنان فرمان‌روايي مي‌كرد نام برده شده است.‏
هاله سحابي گفت: در اين بخش بر خلاف بخش احكام نقش‌ها و مسووليت‌هاي ديگري هم غير از رابطه زناشويي ‏براي زن مي‌بينيم. مسووليت‌هايي مثل مادري، دعاي مادرانه، مادر‌خواندگي و تربيت فرزند، شيردادن فرزند با ‏وحي كه مادر موسي را در اوج محبت مادرانه قرار مي‌دهد و اين با اجرت‌المثل گرفتن بخش احكام خيلي تفاوت ‏دارد. عشق زميني و شيدايي (كه با كامجويي مردمحور فرق دارد) و يا حتي دانايي و مديريت يك ملكه كه حتي در ‏برابر يك نبي ممتاز و قدرقدرت كم نمي‌آورد و در سوره نمل به گونه ظريفي بدون داوري كه شيوه قرآن است، تنها ‏صفات يك طرف را در برابر صفات طرف ديگر قرار مي‌دهد‎. ‎
هاله سحابي در ادامه افزود: با توجه به آيه 32 نساء هم راه خروجي بر سلسله دور سنت، جامعه و قانون وجود ‏دارد و اكتساب است. يعني آن فضائل را كه موجب نصيب مي‌شد تنها با اكتساب و به‌دست آوردن مي‌توان تغيير ‏داد. اكتساب علم،‌ هنر، معرفت و مهارت. همه اينها نصيب را بالا مي‌برد. براي زنان آن نصيبي باقي مي‌ماند كه ‏خود كسب كرده‌اند. با اين اكتساب‌هاست كه زنان از نساء نوعي به امرأة و زني متعين تبديل و تحول مي‌يابند و ‏مستقل مي‌شوند و آزاد. حد و نهايتي هم ندارد. منعي بر آن نمي‌تواند زد، اگرچه راه سخت و پرفراز و نشيب است. ‏هاله سحابي در پايان نتيجه گرفت: با اين حساب آنچه به عنوان احكام در قرآن درباره نساء آمده و از مردان و ‏ديگران خواسته شده تا در مورد زنان رعايت كنند، توصيه‌ها و دستوراتي است براي رسيدن به شرايط حداقل، ‏براي كشاندن طبقه‌اي از زير صفر به صفر و صفر خطي است كه از آنجا خود به اكتساب مي‌تواند بپردازد. از ‏زناني كه زنده به گور در كودكي يا در خانه شوهر اجباري در بزرگي به گور مي‌شدند يا به ارث مي‌رفتند، يا ‏توانايي مالي و استقلال مالي نداشتند، نمي‌توان توقع اكتساب داشت. بنابراين آيات احكام قرآن براي ارتقاي نسبي ‏سطح شرايط حداقلي است براي رسيدن به حد اكتساب با ايجاد حقوق حداقل مثل احكام مي‌شود به سكويي رسيد و ‏از آن پس پله‌پله اين خود زنان هستند كه درجاتي را به‌دست مي‌آورند. جمله پاياني نتيجه‌گيري سحابي چنين بود: ‏اين اكتساب فضائل صفت جمعي است، تا وقتي هر زن به طور فردي به درجات خود برسد، نصيب جمعي پيدا ‏نمي‌شود ولي اگر زنان با هم باشند و در به دست آوردن فضائل به هم كمك كنند، حتما اين ارتقاي حقوق درجه به ‏درجه اتفاق خواهد افتاد. به اين ترتيب نوبت به مرضيه مرتاضي‌لنگرودي از فعالان حوزه زنان رسيد تا او از ‏نسبت خود و شريعتي بگويد.‏
‎‎شريعتي و ارائه مدل نو از زن‏‎‎
مرضيه مرتاضي‌لنگرودي كه عنوان سخنان خود را در اين نشست "من و شريعتي" قرار داده بود، با بازخواني ‏شرايط دوران جواني خود گفت: در ان دوران در برابر و در واكنش به "نوگرايي" سطحي تقليدي، مدل ديگري از ‏تفكر مطرح شده بود كه نوگرايي نقادانه، مردمي و به اصطلاح ملي بود كه مجموعه‌اي از نوگرايي‌ها را در بر ‏مي‌گرفت. مثل نوگرايي در شعر و عبور از سنت‌هاي كلاسيك شعري كه با نيما شروع شده بود. اما زمان ما زمان ‏فروغ بود. تقريبا همه همكلاسي‌هاي من،‌اي شب از روياي تو رنگين شده را، از برداشتند و يا‌اي آدم‌ها كه در ‏ساحل نشسته شاد و خندانيد، نيمايوشيج و آيداي شاملو را‏‎.‎
اين سخنران با بيان اينكه نسل من، نسلي نوگرا بود كه سابقه 50 سال تجددخواهي از مشروطه به اين طرف را به ‏دنبال خود داشت از نفوذ و گسترش تجددخواهي مشروطه خواهان نخبه، در نسل او و به لايه‌هاي متوسط و پايين‌تر ‏اجتماع ياد كرد.‏
مرتاضي‌لنگرودي در ادامه با بيان اينكه شريعتي براي ما از "حق متفاوت بودن" سخن گفت، افزود: شريعتي ‏كوشش داشت از شاگردانش انسان‌هاي مدرن با رفتار عقلاني و انديشمند بسازد. او بحث بازگشت به خويشتن ‏خويش را مطرح مي‌كرد و اين بازگشت را به نفع حق متفاوت بودن و انديشيدن در دين تبيين مي‌كرد‎. ‎
او با بيان اينكه انسان ديني مدل شريعتي، بي‌شك انسان مدرني است كه به مدد "شك" پوسته‌اش را، تو بخوان چهار ‏زندانِ طبيعت، جامعه، تاريخ و خويش را مي‌تركاند و از بهشت "امن" در "خود" ماندن به كوير حيرت و پرسش ‏هبوط مي‌كند، گفت كه، اين بار "خود" را به مدد شناخت عناصر سازنده خويش (علم و وحي) چنان كه مي‌خواهد و ‏مي‌فهمد و مي‌شناسد، مي‌سازد. هر انسان تنها در بازگشت به خويشتن خويش است كه به راستي "نو" مي‌شود و از ‏انسان در خود، به انسان براي "خود" ارتقا مي‌يابد‎.‎
مرتاضي لنگرودي در ادامه گفت: حق متفاوت بودن، انسان مدل شريعتي را تشويق به كندوكاو و جست‌وجوي در ‏خويش و نهايتا بازگشت به خويش مي‌كند. اين‌چنين است كه انسان مدل شريعتي، تبديل به انسان خودآگاه عامل و ‏كارگزار رستاخيز مي‌شود‎.‎
مرتاضي‌لنگرودي با بيان اينكه مكانيزم پوسته‌شكني و رفت و برگشت و خوديابي و خودآگاهي براي زن و مرد ‏تفاوتي ندارد، تفاوت در خويشتن خويش است، گفت: زن آرماني و دلخواه شريعتي بيش از آنكه شاد، اهل زندگي و ‏بگو بخند باشد، زني مبارز و دل شكسته است.‏
مرتاضي‌لنگرودي با مقايسه شريعتي با "كي يركه گارد" كه عقيده داشت فقط مي‌شود از كساني چيزي آموخت كه ‏رنج كشيده باشند و يا در برابر مرگ قرار گرفته باشند، زيرا تنها در آن لحظه است كه فرد به معناي واقعي فرد ‏مي‌شود و به دور از هر نقاب، گفت كه براي شريعتي نياز به خوديابي و خودآگاهي همواره در موقعيت‌هاي ‏بحراني و تراژيك مطرح مي‌شود، نه در آرامش. براي همين شريعتي زن امل را از سنت و زن آلامد را از "نو" ‏پوشي‌اش خارج مي‌كند و آنها را در بحران برهنگي و سراسيمگي و از زندگي و زنده بودن شرمنده مي‌سازد.‏پايان سخنان مرتاضي‌لنگرودي ذكر چند نكته بود: "دريغ كه پس از جنگ پس از شهريور بيست، بيست سال ‏اختناق را كه مي‌توانست بزرگترين عامل بيداري و آگاهي و حركت و نجات و سرچشمه آموزش‌ها و تجربه‌هاي ‏بزرگ باشد گذرانديم و از آزادي تنها به بازگشت به ارتجاع عصر قاجاري را شعار خويش كرديم‎.‎‏ ‏‎ ‎دريغ آنگاه كه ‏به سياست رو كرديم، نفت، مليت، نفي امپرياليسم، استعمار غربي، اما اي‌كاش به جاي شعار نفت ما يك شعار ‏فكري داشتيم به جاي تلاش براي بازستاندن نفت از دست غرب،‌اي كاش به بازستاندن آنچه از نفت عزيزتر است ‏بر مي‌خاستيم و آن باز گرفتن ايمانمان، آگاهي و انديشه‌مان و خويشتن انساني‌مان بود كه از ما گرفتند و به دنبال آن ‏خيلي چيزهاي ديگر از جمله نفت را‎.‎‏ افسوس كه در اين هر دو راه، چه نيروهايي كه به مهلكه افتادند و چه ‏امكاناتي كه از دست رفت. اگر در آن سو به جاي مشتي نيرومند و كوبنده بر روي ظلم، مشتي نيرومند و كوبنده بر ‏اين ديوارهاي شرك قرون وسطايي كه گرداگرد عقل و دين و انديشه ما كشيده شده‌اند فرود مي‌آمد، راه براي تابش ‏نور به خلوتگاه و تكيه‌گاه‌ها و حجره و حوزه و انديشه و احساس ديني ما باز مي‌شد، آنگاه مذهب ما هزاران ‏آموزگار شهادت در ميان توده داشت و در اين سو به جاي آنكه نهضتي تنها روي سرش راه برود در حالي كه ‏دست‌هايش در جيب است و پاهايش در هوا معلق و رها، كاري مي‌كرد كه اين «مرد»؟! بر روي پاهايش راه برود ‏و با دست‌هايش كار كند و با سرش بينديشد‎.‎‏"‏
افسوس‌هايي كه مرضيه مرتاضي‌لنگرودي از هدر رفتن امكانات و به مهلكه افتادن نيروها در اين دو راه ذكر كرد، ‏آغازگر سخنان ناهيد توسلي پژوهشگر و مدير مسؤول نشريه نافه شد تا او سخنان خود را با عنوان "شريعتي، ‏عقلانيت و اشراق فراجنسي" ارائه دهد‏‎.‎
‎‎دغدغه اصلي شريعتي "انسان" بود‏‎‎
ناهيد توسلي با بيان اينكه موضوع زن، كه در اين دو دهه اخير در ايران يكي از موضوعات محوري و بحث‌انگيز ‏در حوزه اجتماعي/ فرهنگي/ سياسي/ اقتصادي شده در دوراني كه شريعتي به فعاليت‌هاي نوانديشانه دين و ‏اسلامي جامعه ايران مشغول بود، موضوع محوري نبود، گفت كه شريعتي در آن زمان به "انسان" مي‌انديشد، به ‏پديده‌اي فراجنسي.‏
او گفت: اكنون كه اين پديده يعني "وضعيت انساني زن" در ايران به مسئله‌اي جدي و كلان و بسيار حياتي در همه ‏حوزه‌ها بدل شده و بسياري از روشنفكران ما بر اين عقيده‌اند كه "شرط لازم روشنفكري در ايران امروز دفاع از ‏آزادي زنان و پشتيباني قاطع از بايستگي برابري حقوق است"، باورمند هستيم مي‌خواهيم نسبت خودمان را در ‏حوزه حقوق انساني برابر و عادلانه زن در يك چنين جامعه‌اي تعريف كنيم‎.‎
به اين ترتيب توسلي با بيان اينكه در بينش و باور شريعتي پديده‌اي به نام جنس، نژاد، رنگ، با ارزش‌گذاري‌هاي ‏جنسيتي، نژادي و رنگي غيرانساني مردانه حاكم بر جهان علم و فلسفه، قرآن و دين، شعر و ادبيات وجود نداشت، ‏در عين اينكه در انديشه او مذكر/ مونث و كاركردهاي متفاوت طبيعي و غيرذات‌انگارانه (بي هيچ‌گونه ‏ارزش‌گذاري) ديده مي‌شد، گفت: ما به عنوان روشنفكر نوانديش، با توجه به شرايط زماني خود برخي از ‏مولفه‌هاي انديشواري او نمي‌توانيم با او همدلي و همراهي كنيم بنابراين در آن حوزه‌ها منتقد شريعتي خواهيم بود، ‏اما منتقدي سازنده‏‎.‎
او با بيان اينكه نگاه شريعتي به جهان هم نگاهي تاريخي اسطوره‌اي بود و هم نگاهي اجتماعي، گفت: اين هر دو ‏نگاه در تجميع زيستي خود در شريعتي او را به "انساني" چندبعدي تبديل كرده بود. او انسان را بيرون از طبيعت ‏و طبيعت را جدا از انسان مفهوم نمي‌كرد. نوعي توحيدنگري يا يكپارچه‌نگري در بينش او مشهود بود. يعني آن ‏دوانگاري و دوآليسمي را كه در جهان طبيعي وجود دارد موجود او توحيدي و يكپارچه مي‌ديد. شريعتي مانند همه ‏روشنفكران دوران‌هاي تاريخي، از جمله پيامبران بر اين باور بود كه بايد ميان اين شقاق و دوگانگي فرهنگي- ‏تاريخي- اسطوره‌اي و در پي آن شقاق در ارزشگذاري نسبت به پديده‌هاي برآمده از قدرت (كه من آن را اقتدار ‏مردپدرانه مي‌نامم) ايجاد وحدت و يكپارچگي كرد، زيرا اين دوآليسم موجود در طبيعت چون به گونه ديالكتيكي ‏عمل مي‌كند و هيچگاه ايستا و متصلب نيست و بلكه پويا و ديناميك است در نمودش در هستي يگانه و يكپارچه و ‏توحيدي است. توسلي سپس چنين نتيجه گرفت: شريعتي نوانديشي را در واسازي و بازسازي دوباره از هر پديده ‏مي‌دانست‎.‎
توسلي در ادامه ذكر اين نكته‌ را ضروري ديد که: فراموش نكنيم شريعتي در دوران تاريخي زيستي‌اش هم به ‏مسائل در زماني و هم به مسائل همزماني مي‌پرداخت. شريعتي و متن او بايد با همان ابزار ساخت‌شكني و ‏بازسازي تفسير و تاويل شود‎.‎
او گفت: شريعتي به عنوان نوانديشي ديني كه به ساخت‌شكني متن آن‌سان كه دريدا مي‌گويد و بازسازي و نوسازي ‏انديشه‌اي متن آنچه اقبال لاهوري مي‌گويد در زيرمجموعه فرهنگي، كه خودآگاهي دادن به جامعه است، بر مبناي ‏اصلاح ديني، به نوعي به پروتستانيسم اسلامي در جامعه ديني ايران باورمند بود. در انديشه او نگاه تشكيلاتي كه ‏نوعي نگاه متصلب است بسيار ضعيف بود. شريعتي نوانديشي ديني را با توليد انديشه و نقد سازنده روشنفكري ‏است، مدنظر داشت.‏
او در ادامه با طرح اين پرسش كه آيا انسان به معني خاص و انيس با خدا بودن‌اش فراجنسي نيست؟ گفت: از ‏ويژگي‌هاي انديشواري جامع‌نگر شريعتي كه در بحث امروز، در مورد "زنان" مي‌تواند بسط پيدا كند بحث سنت و ‏مدرنيسم است و برزخ ميان اين دو. شريعتي هم سنت را نقد مي‌كند و هم مدرنيسم را. او سنت‌هاي متصلب دين و ‏دينداري همزمان با عقلانيت مذكر مدرنيته نقد مي‌كند. در عين اينكه در همان حال متهم به ايدئولوژيك كردن دين، ‏گوني‌پوش كردن زنان، خراب كردن وضعيت اقتصادي ايران، بي‌توجهي به جنبش مشروطيت، رمانتيك بودن و ‏خلاصه بسيار اتهامات ديگر نيز مي‌شود. اين نيست مگر آنكه شريعتي از عقلانيت خود همراه با اشراق درونه ‏خويش كه در او فعال و زنده است و حيات دارد نيز هزينه مي‌كند‎.‎
او با بيان اينكه دغدغه اصلي شريعتي "انسان" بود، گفت: شريعتي را چه در حوزه اجتماعي چه در حوزه ديني و ‏چه در حوزه كويري و نيز اجتماعي هرگز نبايد از زماني‌كه در آن مي‌زيسته است جدا كنيم‎.‎‏ ‏
او گفت: انسان، براي شريعتي مجموعه واحدي از زن و مرد انگاشته مي‌شد‎.‎توسلي با اشاره به "ابژه" شدن زن از سوي حاكميت مردانه، گفت كه شريعتي در دوراني مي‌زيست كه كم‌كم ‏مدرنيته گفتمان مسلط مي‌شد. اين مدرنيته كه بر عقلانيت مردمحور استوار بود انسان را از منشاء قدسي‌اش جدا ‏مي‌كند و خودبنياد مي‌شود. اينجا عقل غربي و مدرن عقلي مذكر مي‌شود و به همين دليل است كه از درون ‏عقلانيت مذكر مدرنيته، كه پاسخ سرگشتگي انسان را نمي‌دهد پست‌مدرنيسم بي‌تعريف بيرون مي‌جهد‎.‎
او با بيان اينكه شريعتي، هميشه از "انسان" و از آزادي و برابري و دموكراسي و عدالت و عشق و هنر و زيستن ‏‏"انسان فراجنسي" سخن مي‌گفت، افزود: شريعتي، انسان را سوژه‌اي ديناميك، پويا و در حال شدن مي‌ديد؛ الي‌الله ‏المصير- شدن به سوي خدا به سوي كل هستي، اگر به سه نوع "زن" در فاطمه فاطمه است اشاره مي‌كند، مقصود ‏زناني‌اند كه در حاكميت مرد/ پدر‌سالارانه پس از دوران كشاورزي جهاني به ابژه تبديل شده و با خويشتن انساني ‏خويش بيگانه‌اند، اينجاست كه به زن نوع سوم اشاره مي‌كند‎.‎
او در ادامه با بيان اينكه در اين روند انسان خود مسوول ساختن "سرنوشت" انساني خود است گفت كه انديشه ‏ژرف‌ساز كلان و عمده شريعتي بر پايه‌هاي "دين" يعني اسلام استوار است و او از اين مولفه - كه در جامعه‌اش ‏گفتماني نه تنها غالب بلكه فراغالب است – استفاده مي‌كند. اينجاست كه متهم به ايدئولوژيك كردن دين يا اسلام ‏مي‌شود. در حالي كه اساسا شريعتي چون نگاه ديناميك و پويا و زنده به دين يا به اسلام دارد، اين اتهام در ‏چارچوب ساختار انديشه‌اي شريعتي جايي براي توجيه ندارد مگر آنكه اتهامي عكس‌العملي در رابطه با زمان‌ حال ‏باشد. در غير اين صورت ايستا كردن دين كه از پايه پديده‌اي ديناميك و روشنگرايانه است ناگزير به ذهنيت و ‏تفسير و تاويل خوانش گوينده باز مي‌گردد و بي‌شك ناشي از عدم‌درك نگاه سيال و غير‌متصلب شريعتي به هر ‏پديده‌اي است‏‎. ‎
او افزود: شريعتي عقل و عشق را با هم مي‌آميزد و برآيند هر دو را در انسان تجميع مي‌كند. اينجاست كه عقل و ‏اشراق در شريعتي فراجنسي و فراجنسيتي مي‌شود و "انسان"، كه مجموعه عقل و اشراق است پديده‌اي نه مرد و ‏نه زن بلكه پديده‌اي دوگانه واحد تلقي مي‌شود‎.‎‏ با پايان سخنان ناهيد توسلي، نوبت به آخرين سخنران اين نشست ‏رسيد. ‏
‎‎چرا بحث زن‎‎
رضا عليجاني پژوهشگر در حوزه زنان كه سخنان خود را با عنوان زن‌شناسي شريعتي ارائه كرد، ابتدا به اين ‏موضوع اشاره كرد كه چرا بحث زن؟
او گفت: "انسان" دو نيمه است اما، يك نيمه آن (زن) همواره "ديده" نشده است. و امروز در جامعه ايران به ‏عنوان يك حركت و جنبش "واقعا موجود" كه مدير و سخنگوي خويش است، در حال ديده شدن است. عليجاني ‏افزود: هابرماس و آلن تورن، هر دو، درك آينده ايران را موكول به ادراك وضعيت زنان ايراني كه سازنده فرداي ‏ايران خواهند بود، دانسته‌اند‎.‎
عليجاني در ادامه توسعه همه‌جانبه بدون حضور و مشاركت زنان را غيرممكن دانست و به اين موضوع پرداخت ‏كه چرا زن و شريعتي؟ براين اساس او گفت: "جريان چپ نوانديشي مذهبي، برخلاف ديگر طيف‌ها و بيشتر از ‏بسياري از انديشمندان «زن» را ديده‌ و در اين‌باره سخن گفته و يا موضع مترقي داشته ‌است. شريعتي سرسلسله ‏آنهاست. و ديگراني چون طالقاني، محمدتقي شريعتي، طاهر احمدزاده، ابوذر ورداسبي، پيمان، اشكوري، موحدين ‏‏(از تشكل‌هاي هوادار شريعتي)، مجيد شريف"‏
عليجاني در ادامه بحث خود مدل شريعتي را در حوزه زنان در تاريخ متاخر، اثرگذارتر از ديگر مدل‌ها، همچون ‏مدل اشرف دهقاني (زن چريك "فاقد جنسيت") و مدل اشرف پهلوي (فمينيسم دولتي "فقط جنسيت")، ارزيابي كرد‏‎.‎روش برخورد با مقوله "شريعتي و زنگ، محور ديگر سخنان عليجاني بود‏‎.‎‏ "زمانه ما با زمانه شريعتي ‏تفاوت‌هايي جدي دارد. بين ما و او يك انقلاب (و يك نظام و حاكميت) فاصله است. ما يك مرحله جلو آمده‌ايم و با ‏پرسش‌ها و مشكلات جديدتري مواجهيم." او افزود: امروز با ايجاد شكاف در ديوار ستبر سنت، زنان به بحث ‏حقوق مساوي با مردان در همه حوزه‌ها و حتي به طرح مباحثي چون خرد مذكر و خرد مؤنث رسيده‌اند‎.‎
بر اين اساس او گفت: با شريعتي و ميراث او، از جمله در مورد زن، برخورد "تاريخي – الهامي" و "راهبردي – ‏كاربردي" مي‌كنيم. ميراث او در اين‌باره، همچنان داراي عناصر و مولفه‌هاي بسياري براي درس‌آموزي و ‏الهام‌گيري است. و البته اين برخورد مستلزم رجوع مجدد و دقيق به متن شريعتي و شناخت تحليلي و نقد ‏‏(درون‌پارادايمي) براي تداوم آن پروژه براي نوزايي و تغيير اجتماعي در جامعه است.‏
او سپس با اشاره به ديدگاه‌هاي شريعتي در سال‌هاي مختلف1351 در خصوص مسائل زنان به مباني فكري و ‏تحليلي شريعتي درباره زنان پرداخت:‏‏- انديشمندان و مصلحان بشري به‌جز استثنائاتي چون محمد(ص) در تاريخ معمولا زن را يا نديده‌اند و يا به تحقير ‏در او نگريسته‌اند‎.‎
‏- شريعتي معتقد به نگاه تاريخي به مسائل زنان است و بر اين اساس معتقد است: مذكرنگري عمدتا ريشه در ‏مسائل اقتصادي داشته و بر اين اساس "سود" به "ارزش" تبديل شده است. وضعيت تاريخي رابطه زن و مرد نيز ‏شكل ارباب – رعيتي داشته است‏‎.‎
‏- علت عقب افتادن زن اين بوده كه زن بر اساس مناسبات مردسالار عقب نگه داشته شده و اين وضعيت نگذاشته ‏است زن رشد كند. پس ريشه وضعيت تبعيض‌آميز زنان سلطه تاريخي است، نه نقض و نقصان در زنان‏‎.‎
‏- در طول تاريخ مرد نيز خواسته است بر زن تسلط مستبدانه‌اي داشته باشد. در خانواده پدرسالار زن "ابزار ‏جنسي" و "كلفت بي‌جيره و مواجب" است‏‎. ‎
‏- "زن‌شناسي" انديشمندان سنتي نه‌تنها تحت‌الشعاع مناسبات و سلطه جنسيتي حاكم بر جامعه، بلكه تحت تاثير منافع ‏جنسيتي فردي خود آنان نيز بوده است. آنان طبق منافع و مصالحشان تمايل دارند وضعيت زنان همچنان در همين ‏وضعيت سلطه‌آميز باقي بماند. در زن‌شناسي ديني (متوليان دين)، تمايلات و منافع فردي آنان نيز دخيل است ‏‏(همانند منافع طبقاتي‌شان در قرائت اقتصادي‌شان از دين). و آنچه به نام سنت اسلامي از طريق اينها بر زنان ‏تحميل مي‌شود مربوط به سنت‌هاي دوره پدرسالاري و حتي برده‌داري است‏‎. ‎
‏- از نظر شريعتي كه هم معلم دبيرستان‌هاي دخترانه و هم استاد دانشجويان دختر و پسر بوده است، هوش و ‏تيزبيني عقلي دختران و زنان هيچ تفاوتي با مردان ندارد. به علاوه آنكه زنان از احساس و لطافتي افزون‌تر نيز ‏برخوردارند كه هميشه در فرهنگ مردسالار، با بدفهمي، به ضعف و لوسي و سطحي بودن تعبير مي‌شده است‎. ‎بر اين اساس او ضمن اعتقاد به تساوي ذاتي و انساني زن و مرد و "نقش، حق و شخصيت" هم‌ارز مردان براي ‏زنان؛ اما به سرشت خاص زنانه نيز اعتقاد دارد و آن را نه‌تنها نقطه ضعف بلكه مميزه مثبت زن مي‌داند‎. ‎
‏- يك منظر مهم نگرش شريعتي به جامعه و پديده‌هاي اجتماعي، از جمله در مورد زنان، "جماعت‌گرايي" و نه ‏‏"فردمحوري" و من‌گرايي است (عشق فراحقوق نه عشق مادون حقوق). او از اين منظر به نقد خانواده اتميزه شده ‏در غرب مدرن مي‌پردازد.‏
اما بن‌مايه‌هاي تحليل جامعه‌شناختي و استراتژيك شريعتي درباره وضعيت زنان در جامعه خويش نيز حاوي چنين ‏نكاتي است‏‎:‎‏- زن در جوامع شرقي و اسلامي بيش از همه از مذهب سنتي رنج كشيده است‎. ‎
‏- چهره زن در جامعه جديد دچار تغييري سريع و جبري شده است. هيچ چيز هم نمي‌تواند جلوي اين تغيير را ‏بگيرد‎. ‎
‏- تفكيك سه چهره از زن در جامعه جديد: زن سنتي – زن متجدد (شبه‌مدرن) و زن روشنفكر (آگاه و مسوول)‏
‏- شريعتي در رابطه با زن اروپايي تحليلي دولايه دارد. در يك لايه معتقد است قرون وسطي ضدزن بود. زن ‏موجود منفوري بود كه از وجودش در فضاي گناه پراكنده مي‌شد. اما اين فشارها عكس‌العمل ايجاد كرد. اما وي ‏زن امروز اروپايي را زني مي‌داند كه بر اساس آگاهي، تلاش و مبارزه و فرهنگ به آزادي رسيده است. او زني ‏صاحب فرهنگ، اهل كار مولد و آزاد و صاحب‌ حقوق است. هر چند فردگرايي منفعت‌محور حاكم بر فرهنگ ‏جديد او را دچار "تنهايي" نيز كرده است (تنهايي زن مدرن).‏
شريعتي در لايه دوم، به برخورد سرمايه‌داري با مسئله زن توجه كرده است. سرمايه‌داري به زن به عنوان نيروي ‏كار جديد خود؛ از منظر تفنن و مصرف نگريسته است. و به ويژه در كشورهاي تحت سلطه زن را مظهر سكس و ‏عامل تنوع در مصرف‌زدگي ديده است. در اين راستا تلاش شده آزادي به آزادي جنسي تقليل داده شود. اينك عشق ‏را از بين برده است. اما در معبد سكس اولين قرباني خود زن است. زن به كنيزي مدرن براي مرد تبديل شده ‏است‎. ‎
‏- شريعتي بين "تمدن" و "تجدد" فاصله‌گذاري و تفكيك مي‌كند. زن شبه‌مدرن و متجدد در ايران نيز با زن اروپايي ‏آزاد، كه آزادي‌اش را از تلاش فرهنگي و مبارزه و تغيير شخصيت و نقش اجتماعي‌اش به دست آورده، متفاوت ‏است. آزادي او ناشي از قيچي آجان! است نه تغيير و مبارزه خود او. زن شبه‌مدرن و آلامد در ايران نه دچار ‏تغيير تفكر شده است و نه تحول شخصيت. او تنها به كار توسعه مصرف و تحريك شهوت آمده است و تمامي ‏ارزش او در لباس‌ها و اسافل اعضايش است. او نه "احساس" زن ديروز را دارد نه "شعور" زن امروز را‏‎. ‎‏- شريعتي بر شناخت نادرست "زن غربي" در جامعه ما تاكيد مي‌كند. "چهره زن غربي" كه ما مي‌شناسيم ساخت ‏ايران است و زنان غربي انديشمند، محقق، اهل كار مولد، فرهنگ، مبارزه سياسي در اينجا شناسانده نمي‌شوند و ‏تنها زن "بار" معرفي و شناسانده مي‌شود. استبداد نيز به شدت مروج آزادي جنسي، به جاي همه آزادي‌هاست‎. ‎
‏- شريعتي به فاصله‌گذاري و تفكيك "مذهب" و "سنت"‌هاي تاريخي و قومي نيز مي‌پردازد. او معتقد است زن در ‏صدر اسلام شخصيت يافته بود. اما بعدا در سنت تاريخي به "ضعيفه" تبديل شد. زني كه به جرم زن بودن، زنداني ‏خانه است و مثل جنس قاچاقي است كه بايد سخت از آن مراقبت شود‎. ‎
‎‎تجليل از بانويي كهنسال‏‎‎
با پايان سخنان رضا عليجاني نوبت به بخش ويژه اين سمينار رسيد. تجليل از بانوي كهنسالي كه سال‌هاست ‏كتاب‌هاي شريعتي را در بساط خود در پياده‌روهاي مقابل دانشگاه تهران به فروش مي‌رساند. كبري قدسي نظام ‏آبادي زن 85 ساله در طول 31 سال گذشته در آن زمان‌ها كه كتاب‌هاي شريعتي بيشتربا نام علي خراساني، ‏سبزواري و سربداري وجود داشت و چه آن سال‌هايي كه مجموعه آثار شريعتي با جلدي مشكي به چاپ مي‌رسيد، ‏اقدام به فروش اين كتاب‌ها كرده است. اين زن كه همسر كارگر خود را حدود 30 سال پيش از دست داده است، ‏روز پنج‌شنبه با شاخه‌هاي گل دوستداران راه شريعتي مورد تقدير خاص قرار گرفت.‏
به اين ترتيب احسان شريعتي كه براي تجليل از اين زن كهنسال به پشت تريبون دعوت شده بود پس از ايراد ‏سخنان كوتاهي، لوح يادبودي را از طرف بنياد فرهنگي دكتر علي شريعتي و دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي دكتر ‏شريعتي كه دو نهاد برگزار كننده اين سمينار بودند به وي تقديم كرد‎.‎

شب گیلانشاهان -نوشتۀ گابریل گارسیا مارکز - ترجمۀ الکس. الف


در دنیایی زندگی می‌کنی که در واقع چشم‌هایت نه جایی را می‌بیند و نه از موقعیت خود باخبری؛ گویی حس جهت‌یابی خود را از دست داده‌ای. دیوار ظلمت و تاریکی گردت را گرفته‌اند و تو مثل قهرمانان داستان در دامی گریز ناپذیر گرفتار آمده‌ای. آری؛ در این دنیای نادیدنی، بر خلاف هیجان‌ها و الوان جذابی که دارد، نه در محیطی غیر انسانی، که در محیطی انسانی، که در آن هیچ کس حرفت را باور نمی‌کند، به دام افتاده‌ای. آدم‌ها در اطراف تو اند، اما در دامت به حال خویشت رهایت کرده‌اند و دردت را در نمی‌یابند. انسان‌هایی که، تو گویی، اغلب تنها با گوش‌هاشان می‌شنوند و خود کورمال به سویی نامعلوم می‌روند: تنها و تنها و تنها.

در این داستان مارکز ظاهرا ًاز یک افسانۀ محلی الهام گرفته و راز تنهایی انسان را به آن زبان نقل کرده است، داستانی که اگرچه جادویی نیست، عجیب است. در آن افسانه آمده است که اگر آواز گیلانشاه را مخصوصا ً نابهنگام، تقلید کنند چشمهای مقلد را از کاسه در می‌آورند. آیا این تقلید می‌تواند تقلید زشتی باشد از آواز اصیل و نغمۀ پاک و بی‌ریای انساندوستی، تقلیدی که هر روز شاهدش هستیم؟ آیا هنوز باید همچنان در تنهایی و ظلمت و تاریکی این روزگار ذلیل‌پسند و ضد انسانی زندگی کنیم؟

شاید مارکز جز این چیزی نگفته باشد.

شب گیلانشاهان

نوشتۀ گابریل گارسیا مارکز

ترجمۀ الکس. الف

سه‌تایی نشسته بودیم دور میز که یک نفر یک سکه انداخت توی قلک ماشین، صدای "وورلیتزر" بلند شد و نواری را که تمام شب پخش شده بود دوباره پخش کرد. مابقی چنان با سرعت اتفاق افتاد که فرصت فکر کردن برامان نگذاشت. تا بیاییم بفهمیم کجاییم و کجا به کجاست، شده بود آنچه که شد. یکی از ما کورمال دستش را به پیشخوان رساند (دست را نمی‌دیدیم، صدا را می‌شنیدیم)، دستش به یک گیلاس خورد، و بعد آرام، دست‌هایش را گذاشت روی پیشخوان. بعد هر سه تامان توی تاریکی دنبال هم گشتیم و خودمان را پیدا کردیم، یعنی سی‌تا انگشتی را که روی پیشخوان روی هم سوار شده بودند. یکی از ما گفت:
"بریم."
و ما ایستاده بودیم که انگار هیچی نشده. هنوز وقت پیدا نکرده بودیم که ناراحت شویم.
توی کریدور که داشتیم می‌ر‌فتیم، صدای موزیک هنوز می‌پیچید و به گوشمان می‌زد. بوی زن پکری را که منتظر نشسته بود شنیدیم. به طرف در که می‌رفتیم، پیش از آن که بوهای دیگری به استقبالمان بیایند و بوی تند و ترشیدۀ زنی را که در کنار در نشسته بود حس کنیم، خلوت طولانی کریدور را در برابرمان احساس کردیم. گفتیم:
"داریم میریم."
زن هیچ جوابی نداد. صدای جرق یک صندلی گردان را شنیدیم که وقتی زن ایستاد بلند شد. صدای قدم‌ها را روی کف‌پوش چوبی شل، و، بعد، برگشتن دوبارۀ زن را شنیدیم، دوباره لولاها جرق صدا دادند و در پشتمان بسته شد.
برگشتیم. درست همانجا، پشت سرمان، صدایی در سوز تند و تیز سحری نامرئی گفت:
"از اونجا برین کنار. دارم با این‌ها میام."
رفتیم عقب. صدا دوباره گفت:
"هنوز جلوی در رو گرفته‌ین."
و تازه آنوقت بود که بعد از این که به هر طرفی رفتیم و باز صدا را شنیدیم، گفتیم:
"نمی‌تونیم از اینجا بریم بیرون. گیلانشاه‌ها چشمامونو در آورده‌ ن."
بعد صدای چند تا در را شنیدیم که باز شدند. یکی از ما دست بقیه را ول کرد و شنیدیم که پا کشان توی تاریکی جلو رفت، کج و کوله، و خورد به چیزهایی که دور و برمان بود و از یک جایی توی تاریکی گفت:
"باید نزدیک باشیم. بوی صندوق‌ تلنبار شده میاد."
باز تماس دستش را حس کردیم. به دیوار تکیه دادیم و صدای دیگری از آنجا رد ‌شد، اما از جهت مقابل.
یکی از ما گفت: "شاید تابوت باشن."
یکی که خودش را به یک گوشه کشیده بود و حالا داشت کنار ما نفس می‌کشید، گفت:
"صندوق‌اند. از همون بچگی‌هام همیشه بوی کهنه لباس انباری شده رو تشخیص داده‌ام."
بعد به آن طرف رفتیم. زمین زیر پامان نرم و صاف بود، خاک نرم قدم‌کوفته. یک نفر دستش را دراز کرد. تماس پوست زنده و دراز را حس کردیم، ولی دیگر دیوار مقابلمان را حس نکردیم.
گفتیم: "این زنه."
آن یکی، آن که حرف از صندوق زده بود، گفت:
"فکر می‌کنم خوابه."
تن زیر دست‌هامان تکان خورد، لرزید، احساس کردیم سُر خورد رفت، نه جوری که انگار از دسترس‌مان بیرون رفته باشد، جوری که انگار دیگر وجود نداشته باشد. بعد از یک لحظه که به همدیگر ساکت تکیه داده بودیم، بی‌حرکت مانده بودیم و خشکمان زده بود، صدایش را ‌شنیدیم.
صدا گفت: "اونجا کیه؟"
بدون حرکت گفتیم: "ماییم."
صدای حرکت تخت را می‌شد شنید، صدای جرق و جرق را، و صدای لخ لخ پا را که در تاریکی به دنبال دمپایی می‌گشت. بعد توی خیالمان زن نشسته را دیدیم که، هنوز خوب بیدار نشده، و به ما نگاه می‌کند.
زن پرسید: "اینجا چه کار می‌کنین؟"
و ما جواب دادیم:
"نمی‌دونیم. گیلانشاه‌ها چشمای مارو در آورده‌اند."
صدا گفت که یک چیزی راجع به آن شنیده؛ شنیده که روزنامه‌ها گفته‌اند سه تا مرد توی یک حیاط مشروب می‌خورده‌اند و توی آن حیاط پنج شش تا گیلانشاه بوده؛ هفت ‌تا گیلانشاه. یکی از مردها شروع کرده بود به تقلید آواز آن مرغ‌ها.
زن گفت: "بدتر از همه این که یه ساعت هم دیر؛ اونوقت گیلانشاه‌ها پریده‌اند روی میز و چشم‌های آن‌ها را از حدقه در آورده‌اند".
گفت که این‌ها حرف‌های روزنامه‌هاست، ولی هیچ کس آن‌ها را باور نمی‌کند. ما گفتیم:
"اگه مردم می‌رفتند اونجا، گیلانشاه‌ها رو میدیدن."
و زن گفت:
" فرداش رفته بودند. محوطۀ حیاط پر بوده از آدم، ولی زنه قبلش اون گیلانشاه‌ها رو برده بوده یه جای دیگه."
وقتی رویمان را برگرداندیم، زن سکوت کرد. دوباره دیوار بود. تا رویمان را بر می‌گرداندیم جلومان دیوار بود. دور و برمان، اطرافمان، همیشه دیوار بود. یکی از ما دستش را باز ول کرد. شنیدیم که دوباره روی زمین چاردست و پا می‌رفت و آن را بو می‌کرد؛ گفت:
"نمی‌دونم حالا صندوق‌ها کجان. فکر می‌کنم الآن یه جای دیگه هستیم."
و ما گفتیم:
"بیا اینجا. یکی اینجا پیش ماست."
شنیدیم نزدیک آمد. احساس کردیم که بلند شد و کنارمان ایستاد. نفس گرمش باز توی صورتمان می‌خورد.
به او گفتیم: "خودت رو برسون اونور. یکی اونجاست که می‌شناسیم."
باید به آن طرف رفته بوده باشد، باید به طرف جایی که گفتیم حرکت کرده بوده باشد، چون یک لحظه بعد برگشت به ما بگوید:
"فکر می‌کنم یه پسره."
و ما به او گفتیم:
"خوب. ازش بپرس مارو می‌شناسه."
سؤال را پرسید. صدای هراسان و سادۀ آن پسر را شنیدیم که گفت:
"آره. می‌شناسمتون. شماها همون سه تا مردی هستین که گیلانشاه‌ها چشماتون رو در آورده‌ان."
"بعد صدای یک آدم بزرگ آمد؛ صدای یک زن که انگار پشت یک در بسته ایستاده بود؛ گفت:
"دارین باز با خودتون حرف میزنین."
و صدای بچه، بدون ترس، آمد که گفت:
"نه. اون مردهایی که چشماشون رو گیلانشاه‌ها در آورده‌ان دوباره اومده‌ان اینجا."
صدای گردش لولا آمد و بعد صدای آن آدم بزرگ، نزدیک‌تر از دفعۀ قبل.
گفت: "ببرشون خونه."
و پسر گفت:
"نمیدونم کجا زندگی میکنن."
و صدای آدم بزرگ گفت:
"بد جنسی نکن. همه از اون شبی که مرغها چشمای اینارو در آورده‌ان میدونن اینا کجا زندگی میکنن."
بعد با یک لحن دیگر، انگار دارد با ما حرف می‌زند، ادامه داد:
"ماجرا اینه که هیچکی نمیخواد اونو باور کنه و مردم میگن این یه خبر قلابیه که روزنامه‌ها ساخته‌ان تا فروش داشته باشن. هیچ‌کس گیلانشاه‌ها رو ندیده."
و پسر گفت:
"ولی اگه من اینارو ببرم، توی خیابون هیشکی حرفمو باور نمیکنه."
ما تکان نمی‌خوردیم. هنوز تکیه داده بودیم به دیوار و ایستاده بودیم و به زن گوش می‌کردیم. گفت:
"اگه این شما رو ببره یه چیز دیگه‌س. آخه، هیچکی به حرف یه بچه توجه نمی‌کنه ببینه چی میگه."
صدای بچه حرفش را قطع کرد:
"اگه با اینا برم بیرون تو خیابون و بگن که همونهایی‌اند که چشاشونو گیلانشاه در آورده، بچه ها به‌ام سنگ پرت میکنن. همۀ اهالی میگن این اتفاق غیرممکنه."
یک آن سکوت شد. بعد باز در بسته شد و پسر گفت:
"تازه، من دارم داستان تری و دزدهای دریایی رو میخونم."
یکی در گوشمان گفت:
"راضی‌اش می‌کنم."
چار دست و پا به آن جا که صدا بود، رفت.
گفت: "اون داستانو من هم دوست دارم. اقلا ً بگو این هفته چه اتفاقی واسه تری افتاد؟"
خیال کردیم که دارد راضی‌اش می‌کند، ولی پسر گفت:
"واسه من جالب نیست. تنها چیزی که دوست دارم هیجان و آب و تابه."
ما گفتیم: "تری توی یه هزارتوس."
و پسر، با صدایی سرد، لاقید و بی‌خیال گفت:
"اون جمعه بود. امروز یه‌شنبه‌س و منم از هیجان خوشم میاد."
وقتی آن یکی برگشت، گفتیم:
"تقریبا ً سه روزه که گم شده‌ایم و یه لحظه هم استراحت نکرده‌ایم."
و یکی گفت:
"باشه. یه کمی استراحت کنیم. ولی دستهای هم رو ول نمی‌کنیم."
نشستیم. خورشیدی نامرئی شروع کرد به گرم کردن شانه‌هامان. اما وجود خورشید هم حتی برامان جالب نبود. آنجا، همه جا، معنا و مفهوم مکان و زمان و جهت را از دست داده بودیم. چند صدا می‌گذشت.
گفتیم: "گیلانشاه‌ها‌ چشمای ما رو در آورده‌ان."
و یکی از صداها گفت:
"اینا حرفهای روزنومه‌ها رو جدی میگیرن."
صداها نیست شدند. ما همانطور نشسته بودیم، شانه به شانۀ هم، منتظر چیزی، صدایی، بویی آشنا در آن صداها و خیالات گذرنده. خورشید بالای سرمان بود و همچنان گرممان می‌کرد. بعد یک نفر گفت:
"بیاین بریم دوباره طرف دیوار."
و بقیه، بی‌حرکت، سرهاشان بالا، رو به سوی نور نامرئی:
"نه هنوز، صبر کنین درست تا وقتی خورشید شروع کنه به سوزاندن صورتهامون."

ترجمۀ الکس. الف
لندن، 20 ژوئن 2008
*******
گیلانشاه پرنده ای دریایی

Wednesday, June 18, 2008

و هنوز شريعتي

و هنوز شريعتي
مرتضي کاظميان - پنجشنبه 30 خرداد 1387 [2008.06.19]
سي و يکمين سالروز درگذشت دکتر علي شريعتي نيز فرارسيد. روشنفکر 44 ساله‌ي ايران، همچنان يکي از ‏برجسته‌ترين کانون‌هاي رجوع و مطالعه و نقد و بررسي است. موثرترين روشنفکر اين سرزمين با وجود اينکه از ‏همه سو در معرض تندترين و گزنده‌ترين انتقادها و طعن‌هاست، هنوز با اقبال اهل نظر و مطالعه و دانش‌آموزان و ‏دانش‌جويان و فعالان اجتماعي روبرو مي‌شود. اگر طرفداران و مبلغان و علاقه‌مندان او همچون تنوع "کشتي ‏نوح" گونه‌گون‌اند، منتقدان و مخالفان وي نيز بس متکثرند؛ از ليبرال‌هاي اقتصادي ـ وحتي سياسي ـ تا فاشيست‌ها، ‏و از متعصبان مذهبي و سنت‌گراها و بنيادگراها تا ضدمذهبي‌ها، و از استادان دانشگاه تا آنها که نسبتي با کتاب و ‏دانش ندارند، به‌گونه‌اي غريب، مخالفان و منتقدان شريعتي نيز حضور دارند و متنوع‌اند. جالب آنکه برخي آثارش ‏را نخوانده، به نفي و طعن نشسته‌اند، و جمعي نيز به‌اتکاي گزينش‌هاي ويژه، به مخالفت با او پرداخته‌اند. با اين ‏همه، آنچنان که ذکر شد، و آن‌گونه که فضاي عمومي جامعه شواهد متعددي را به‌دست مي‌دهد، شريعتي هنوز با ‏اقبالي قابل توجه روبروست. علت ـ علل ـ چيست و کدامست؟
در اين مختصر، به برخي از علل ـ بسيار مختصر و به اجمال ـ اشاره مي‌شود.‏
به‎ ‎‏‌نظر مي‌رسد شريعتي همچنان ـ و هنوزـ مورد رجوع و توجه است؛ چرا که او:‏‏1.‏‎ ‎با طرح مثلث "آزادي، برابري و خودآگاهي[يا عشق يا عرفان] نظريه‌اي را ارايه کرد که با وجود سپري شدن ‏سه دهه از آن هنوز ترسيم‌کننده‌ي افقي براي حرکت و راهنمايي براي تدوين راهبرد است.‏
‏2.‏‎ ‎با طرح توامان دموکراسي سياسي و دموکراسي اقتصادي، بر کليدي‌ترين مشکلات اين ديار، انگشت نهاد؛ ‏مشکلاتي که هنوز واقعي و عيني است و راه برون‌شد از آنها نيز تک‌سويه به‌نظر نمي‌رسد.‏
‏3.‏‎ ‎با نقد "طبقه مفسر رسمي و متولي دين" و با عنايت به تکوين يک حکومت ديني در ايران، پس از ‏درگذشت‌اش، ملاحظات و تاملات فراواني را در آثار خود به‌يادگار گذاشت که خواندني است.‏
‏4.‏‎ ‎پروژه‌ي "پروتستاتيسم اسلامي" و آراء نوگرايانه‌ي وي در حوزه‌ي انديشه‌ي ديني، با توجه به بافت جامعه‌ي ‏ايران و نيز حکومت ديني متکي بر قرائت سنتي و چهارچوب‌هاي فقاهتي، همچنان واجد جذابيت و محل توجه ‏است.‏
‏5.‏‎ ‎پرسش‌ها و تشکيک‌ها و نقدهاي او بر دين سنتي، براي نسل پرسش‌گر و نقاد، واجد جذابيت‌هاي انکارناپذير ‏است.‏
‏6.‏‎ ‎تبيين‌هاي ناسيوناليستي او و توضيح "هويت ايراني ـ اسلامي" براي مخاطب ايراني‌اش به‌قدر لازم خواندني ‏است.‏
‏7.‏‎ ‎جان پرشور و روح حساس و مشتعل و عاشق شريعتي، هرجا که فضايي و مجالي براي عرضه يافته، مخاطب ‏را هم شيفته ساخته است.‏
‏8.‏‎ ‎ادبيات و کلام سحرانگيز وي، هنوز کهنه نشده است...‏
‏9.‏‎ ‎پلي که او ميان دانشگاه و جامعه [توده] برپاساخت، هنوز از جمله ويژگي‌هاي منحصر به‌فرد وي ـ يا بس ‏کمياب ـ محسوب مي‌شود که اقبال به او را از منظري ديگر توضيح مي‌دهد.‏
‏10. سرانجام وجه اعتراضي و انتقادي نهفته در آثار مکتوب و شفاهي وي، دريچه‌اي براي تنفس و مجالي براي ‏همدلي "خسته‌گان از وضع موجود" فراهم مي‌آورد.‏
بي‌شک، بر اين فهرست مي‌توان افزود؛ آنچه که ذکر شد، تنها برخي از علل و دلايلي هستند که اقبال غريب و قابل ‏توجه به آثار صوتي و کتاب‌هاي دکتر شريعتي را توضيح مي‌دهند.‏
با وجود آنکه نسل نو ايران در عصر ارتباطات و زمانه‌ي انفجار اطلاعات و نيز در برابر حجم باورنکردني از ‏داده‌ها و نظريات قرار دارد ـ و ماهواره‌ها و اينترنت آن را به‌شکلي باورنکردني بسط مي‌دهند ـ اما جالب توجه ‏است که همچنان شريعتي، از منظرها و زواياي گوناگون، و با نقطه‌عزيمت‌ها و علل و دلايل متعدد و مختلف، ‏مورد مراجعه قرار مي‌گيرد و خوانده مي‌شود و "زندگي مي‌کند". ‏
‏31 سال از درگذشت شريعتي سپري مي‌شود، ولي روشنفکر 44 ساله همچنان به زندگي خود در ايران ـ و جهان ‏ـ ادامه مي‌دهد...

Thursday, May 22, 2008

روستای تاریخی ابیانه دراستان اصفهان






در ۴۰ کیلومتری شمال غربی نطنز از استان اصفهان در دامنه کوه کرکس روستایی بس کهن به نام ابیانه

(Abyaneh)

واقع است. این روستا را به اعتبار آثار و بناهای تاریخی پرتنوعش باید از زمره استثنایی ‏ترین روستاهای ایران به شمار آورد. شکوه معماری بومی و سرشار از زیبایی این روستا، آن را در شمار نمونه‏ های کم نظیر دیدنی‏های جهان درآورده است.ابیانه آثار گوناگونی از دوره ساسانیان تا قاجاریان، یعنی نزدیک به هزار و پانصد سال، را مانند موزه ای در خود حفظ کرده است. ویرانه قلعه‌های باستانی، بازمانده دو آتشکده از زمان ساسانیان، سه مسجد قدیمی و خانه هایی بازمانده از دوره صفویان تا قاجاریان، نمونه هایی از آثار کهن در این روستا هستند. در مسجد جامع ابیانه منبری را میتوان دید که در سال 466 هـ. ق. و محرابی چوبی که در سال 477 هـ. ق. ساخته شده است.ابیانه نقطه ‏ای خوش منظره و خوش آب و هوا و دارای موقعیت طبیعی مساعدی است. شمار خانه ‏های ابیانه در سرشماری سال ۱۳۶۱ برابر با ۵۰۰ واحد برآورد شده ( شاید حالا بیشتر شده باشند!!!)؛ این خانه‏ ها تماماً بر روی دامنه پرشیبی در شمال رودخانه برزرود بنا شده است به صورتی که پشت بام مسطح خانه‏ های پایین دست، حیاط خانه‏ های بالادست را به وجود آورده است و هیچ دیواری هم آنها را محصور نمی‏سازد. در نتیجه، ابیانه در وهله اول روستایی چند طبقه به نظر می‏آید که در بعضی موارد تا چهار طبقه آن را می‏ توان مشاهده کرد. اتاقهای ابیانه به پنجره‏های چوبی ارس مانند مجهزند و اغلب دارای ایوانها و طارمیهای چوبی پیش آمدهٔ مشرف بر کوچه ‏های تنگ و تاریک‏اند که خود به صورت مناظر جالبی درآمده‏اند. نمای خارجی دیوارهای خانه‏ های ابیانه با خاک سرخی که معدن آن در مجاورت روستاست پوشیده شده است. از آنجا که در دامنه ‏های شیبدار ابیانه فضای کافی برای ساختن خانه‏ های موردنیاز وجود ندارد در این روستا چنین رسم شده است که هر خانواده انبار غار مانندی در تپه‏های یک کیلومتری روستا، در کنار جاده و نرسیده به ابیانه ایجاد نماید. این غارها که در دل تپه‏ ها حفر شده‏اند و از بیرون تنها درهای کوتاه و محقر آن نمودار است برای نگهداری دامها و نیز آذوقه زمستانی و اشیای غیرضروری مورد استفاده قرار می‏گیرد.زندگی مردم ابیانه کشاورزی و باغداری و دامداری است که با روشهای سنتی اداره می‏شود. بیشتر زنان در امور اقتصادی با مردان همکاری دارند. ابیانه دارای هفت رشته قنات است که برای آبیاری مزارع و باغات مورد استفاده قرار می‏گیرد. گندم، جو، سیب‏ زمینی و انواع میوه به خصوص سیب، آلو، گلابی، زردآلو، بادام و گردو در ابیانه به دست می‏آید. در سالهای اخیر قالی‏بافی در ابیانه رواج پیدا کرده و نزدیک به ۳۰ کارگاه قالی‏بافی در آنجا دایر شده است. در گذشته گیوه ‏بافی از جمله مشغله‏ های پردرآمد زنهای ابیانه بوده است که امروزه تا حدی متروک شده است.مردم ابیانه به سبب کوهستانی بودن منطقه و دور بودن محل آنها از مراکز پر جمعیت و راههای ارتباطی، قرنها در انزوا زیسته و در نتیجه بسیاری از آداب و رسوم قومی و سنتی و از جمله زبان و لهجه قدیم خود را حفظ کرده ‏اند. زبان مردم ابیانه فارسی با لهجه خاص ابیانه ‏ای است که با لهجه‏ های متداول در جاهای دیگر تفاوت اساسی دارد. لباس سنتی آنها، هنوز هم میان آنها رواج دارد و در حفظ آن تاکید و تعصب از خود نشان می‏دهند، در مردان شلوار گشاد و درازی از پارچه سیاه و در زنها پیراهن بلندی از پارچه‏ های گلدار و رنگارنگ است.علاوه بر این، زنهای ابیانه معمولاً چارقدهای سفیدرنگی بر سر دارند. قدیم‏ترین اثر تاریخی ابیانه آتشکده‏ای است که مانند دیگر بناهای ده در سراشیبی قرار گرفته است. آتشکده ابیانه را نمونه ‏ای ازمعابد زردشتی دانسته‏اند که در جوامع کوهستانی ساخته می‏شد. مهم‏ترین بنا و اثر تاریخی این روستا یک باب مسجد جامع و قدیم‏ترین اثر تاریخی این مسجد منبر چوبی منبت‏کاری آن است که در سال ۴۶۶ هجری قمری ساخته شده است. مسجد قدیمی دیگر ابیانه مسجد برزله است که دارای فضای دلبازی است و روی لنگه در شرقی آن سال ۷۰۱ هـ. ق. نوشته شده است که مربوط به دوره ایلخانان است.مسجد تاریخی دیگر ابیانه مسجد حاجتگاه است که کنار صخره‏ای در کوهستان بنا شده و بر در ورودی شبستان آن تاریخ ۹۵۲هـ. ق. مشاهده می‏شود. روستای ابیانه دارای دو زیارتگاه است: یکی مرقد شاهزاده عیسی و شاهزاده یحیی در جنوب روستا که به گفته اهالی فرزندان امام موسی کاظم بوده‏اند؛ و زیارتگاه دیگر ابیانه قدمگاه نامیده می‏شود. از جمله جاها و اماکن دیدنی دیگر ابیانه می‏توان از خانه غلام نادرشاه و خانه نایب حسین کاشی نام برد.——————————ساعت 4:30 صبح جمعه 20 اردیبهشت 1387 خانه را به قصد کاشان (Kashan) ترک کردیم، سه خانواده بودیم (فامیل)، پراید، تندر نود، پیکان 57 (رخش بی همتا و وفادار خودمان) ماشین هایی بودند که ما را همراهی می کردند. بعد از 3 ساعت به کاشان رسیدیم و در یکی ار پارک های کاشان صبحانه را با لطف و صفای خاصی خوردیم و به راهمان ادامه دادیم، وقتی به کاشان رسیدیم فرصت را غنیمت شمردیم و بلافاصله به حمام فین (محل به قتل رسیدن امیرکبیر) رفتیم.خلاصه بگذریم که در آن همه شلوغی چگونه و با چه دردسر هایی و چه کلک هایی وارد موزه حمام فین کاشان شدیم.بعد از دیدن کاشان به قمصر رفتیم. گلابگیری ها را دیدیم ولی بی انصاف ها گران فروشی می کردند، به هر حال از انجا به سمت اصفهان راهی شدیم و از جاده قدیم کاشان-اصفهان راندیم تا به دوراهی نطنز - ابیانه رسیدیم؛ (قبل از آن دوراهی از کنار یک منطقه‌ی خیلی بزرگ نظامی با خاکریزهای بلند و برجهای متعدد نظامی با فاصله های نزدیک رد شدیم که هر چقدر سعی کردیم بفهمیم چیست و در آن چه می کنند، نشد که نشد، نه تابلوای داشت و نه جاده ای. (الله و اعلم!)از آن دو راهی تا نطنز 20 کیلومتر و تا ابیانه هم حدود 22 کیلومتر فاصله بود. جاده بعد از آن دوراهی خیلی زیباتر شد، دره هایی پر از درختان سپیدار و تبریزی، هوای خنک، پیچ های تند و جاده باریک و کوهستانی آدم را به یاد جاده چالوس می انداخت.بگذریم که در جاده پر پیچ و خم ابیانه چند بار خدا جان دوباره به من و همراهانم داد و گرنه در ته دره ها بودیم!!!در طول راه و نزدیکی های خود ابیانه به چیزهایی برخوردیم که بعدا فهمیدیم به آنها ” زاغه ” می گویند. زاغه ها حفره هایی هستند که روستاییان و باغبانان در دل زمین (معمولا داخل تپه ها) حفر می کنند و اکثرا درب های چوبی دارند. به گفته اهالی ابیانه کسانی که در آن منطقه (بادخیز) درخت می کارند در طرفین درخت چوبهایی دوشاخه، قرار می دهند تا درخت به آنها تکیه کند و خم نشود. این افراد در زمانهای مختلف این چوبها را پیدا می کنند و در داخل این زاغه ها قرار می دهند تا هنگام نیاز (درختکاری) از آنها استفاده کنند. چون زمینهای زراعی اهالی ابیانه چند کیلومتری با روستا فاصله دارد، اهالی ترجیح می دهند زاغه هایی در دل کوه داشته باشند تا هر بار مجبور نباشند چوبهای بلند دوشاخه را از روستا تا زمین هایشان حمل کنند.به دلیل جاذبه های گردشگری ابیانه شواری اسلامی ابیانه برای هر خودرو مبلغ 5،000 ریال ورودی تعیین کرده بود که برای ما جالب بود، منبع درآمدی! پس از ورود به روستا، اولین چیزی که توجه آدم رو جلب می کند، رنگ یکدست و قرمز رنگ خانه های روستایی ابیانه است. خانه ها اکثرا با کاهگل و به رنگ قرمز ساخته شده اند! خاک منطقه ابیانه قرمز رنگ است برای همین خانه های کاهگلی هم قرمز هستند. ترافیک در خیابان اصلی روستایی که جاذبه های گردشگری دارد غیرمنتظره ولی قابل حدس بود.روستا روی شیب ساخته شده است و به همین دلیل ابیانه را می شود شبیه روستای ماسوله در گیلان دانست(البته با مقیاس کوچکتر).لباسهای محلی و یکدست اهالی روستا (به خصوص زنان) دومین چیزی بود که جلب توجه می کرد: روسری های سفید بلند با گل های درشت صورتی و قرمز، پیراهن و جلیقه قرمز، صورتی و نارنجی، شلیته های کوتاه (تا زانو) و جوراب شلواری های مشکی و بلند.ابتدا سراغ کوچه باغ های روستا رفتیم که به مراتب از مسیر اصلی که توریستها در آن رفت و آمد می کردند، خلوت تر بود.مسجد جامع، امامزاده (از نوادگان امام موسی کاظم)، آب انباری که آب نداشت و آتشکده ای که نیافتیم، تمام چیزی بود که باید می دیدیم. تمام این اماکن در قسمتی از روستا بود که مشخص بود بیشتر به آن رسیدگی می شود. مسیر پهن با کف پوش سنگی، آدم های زیادی که در رفت و آمد بودند و دیوار تازه کاهگل شده منازل نشان می داد که این قسمت از روستا بیشتر از بقیه جاها بازدید کننده دارد.نکته ای که خیلی جالب بود، حضور دستفروشها در کناره همین مسیر اصلی بود. زنان روستایی با همان لباسهای محلی، در کنار درب منازل خود نشسته بودند و حاصل دسترنج خود را به توریست ها می فروختند. منبع درآمد جدیدی غیر از دامپروری و کشاورزی. فروش لواشک، سیب خشک شده، آلو و … ( من هم لواشک و آلو خریدم، بسیار خوشمزه بودند!)پیشرفت روستای ابیانه قابل ملاحظه است،دو هتل رستوران، موزه مردم شناسی، بانک و تعداد زیادی سوپر مارکت، در هر روستایی وجود ندارد ولی در روستای کوچک ابیانه وجود داشت.در برگشت حدود 10 کیلومتر مانده به نطنز و پمپ بنزین، رخش بنزین تمام کرد و خوشبختانه همراهان یاری کردند و تا پمپ بنزین رفتند و با بنزین آمدند و ما به یاری خدا به خیر و سلامت به منزل رسیدیم. ( امان از وطن! )در مجموع بازدید از ابیانه را به عنوان یه سفر یک روزه توصیه می کنم، اما یادتان باشد حتما از اتوبان بروید، خروجی نظنز در اتوبان کاشان - اصفهان راه را خیلی نزدیکتر می کند.عکسهایی از حمام فین کاشان و روستای تاریخی و دیدنی و سرخ ابیانه و گلابگیری قمصر کاشان گرفته ام که همه را در فتوبلاگ گذاشته ام، دیدن این عکس ها خالی از لطف نیست.——————————برای نوشتن این مطالب از سایتهای زیر نیز کمک گرفتم.www.abyaneh.co.ccwww.abyaneh.irhttp://fa.wikipedia.org/wiki
وب لاگ خاطرات یک آسمانی

Sunday, May 18, 2008

پنجاه گذشت و پنج هم بر سر آن!ا

پنجاه گذشت و پنج هم بر سر آن!ا
تبدیل به تردید بشد،هر چه یقین ***تغییر پذیرفت مرا حتی دین
جز این ایمان!که آخرالامر فقیه***افتد ز قیام خلق با سر به زمین
***
تنها نه جهانخواره جهان میسوزد ***کز سلطه ی دینباره زمان میسوزدشرمی ای شیخ! کاخر ازآتش خاک***با ریش تو ریش آسمان میسوزد
***
تو رفته ای شیخ! نمیدانی هیچ***جز رو به سرابها نمیرانی هیچ
در هر نگهی مرگ تو اعلان شده است***نابینائی! هیچ نمیخوانی هیچ!ا
***
من کافر مطلقم به دین تو،فقیه***در شک دمادم به یقین تو، فقیه
من عاشق و مهرورزو بی آزارم*** یعنی که کمر بسته به کین تو فقیه
***
مسموم شده ست مغزها از دینت*** معلول شده عواطف از آئینت
با نام خدا چه شیطنتها کردی*** کابلیس پدرسوخته شرماگینت
***
روزی آید که کشتگان برخیزند***خونخواه خود از قعر زمان برخیزند
بینی روزی که مرده و زنده خلق*** رویا رویت زهر کران برخیزند
***
پنجاه گذشت و پنج هم بر سر آن***در رزم گذشت قسمت اکثر آن
این قسمت مختصر که باقی مانده***بادا که شود اضافه هم بر سر آن
***
نی شاه ونه شیخ ونی شهنشیخ امام***این است مرا به زندگی رسم و مرام
ای آزادی به غیر قید تو مرا*** نی قید و نه بند و نی حصار و نه لگام
***
شادا!که مرا عمر بشد بربادا***در رزم علیه رسم استبدادا
آخر سخن ای شیخ! مرا جز این نیست***تف برتووبرریش خدایت بادا
.هفده می دو هزار و هشت.پایان پنجاه و پنجسالگی. اسماعیل

Monday, May 12, 2008

اینجاشهرتهران است - امیر از تهران


اینجاشهرتهران است




اینجا شهر تهران است ---------------------تگرگ بهاری کلامت
سقف خاطر گرد گرفته ام را کوبید.
ونور از روزن گشوده بر ذهن تیره ام تابید
یادت در طاقچه ی غبارآلود خاطرم هویدا شد
بهین باران وازه های پاکت چشم ذهنم را شست
گرد از یادت می گیرم و می بینم
تو هنوز در کشاکش راه بهشت
بذر آزادی میکاری بی هیچ کینه ای از یاران پار وپیرارزره گشته
.من اما اینجا در کنار یاد یاران
خاطراتی سخت زخمی به جان دارم
خاطراتی چاک چاک و غرقه در خون .
اینجا هنوز ظهر عاشوراست
یک نفر اینجا حسین را یک لحظه حتی در خواب هم نمی بیند
یک نفر از راه راستینش حرفی نمی گوید
اینجا سربازان شیطان آزاد می گردند
ویاران حسین زیر سقف تیره ی شب ها می میرند
کسی از موسی نمی گوید
کسی از اشرف نمی داند
.اینجا تمام هستی مردی
به نامردی به تاراج خون رفته است
تمام هستی مردی که آزادی
در دشت دستانش سرخ و سپید و سبز می خندید
.اینجا اسیران را
آن پر در زنجیر یاران را
بردار توحش برکشیدند و کسی یک آخ کوچک هم بر زبان ناورد
اینجا در عصر اینترنتپ
ول خون ملتی غافل
خرج بازیافت دایناسور های مرده ی تاریخ می گردد
.اینجا کسی مارا نمی بیند
کسی مارا نمی فهمد
کسی آواز درد مارا هم نمی خواند
دردی که در قلب تمام خلق غده ی چرکین می کارد
.اینجا همیشه سایه ای در پشت گوش ات در کمین است
و هیولاوار تمام هستی ات را سخت می کاود
مبادا حرفی از جنس حسین گویی
مبادا رنگی از خون حسین بر سر در این زندگی پاشی
.اینجا لاله هم رنگ شبق دارد
سیاهی از در و دیوار می بارد
اینجا آرزوهای بزرگ آدمی حبس است
اینجا هرچه دارد رنگ و بوی آدمی حبس است
تا بخواهی دردو چرک و بیماری
تا بخواهی خفتگانی مرده در ظاهر به بیداری
تابخواهی مترسک های پوشالی
تا بخواهی حاکمانی دیو گونه در کهنسالی
اینجا رشته ی نیرنگ پولادیست
سیره ی قدرتمدارانش جلادیست
اینجا دشت سرخ عاشقی در گیر بی آبی ست
نام تمام کوچه ها حتی قلابی ست
اینجا اوین اش بوی چرک و بوی خون دارد
دربندش هزاران نقشه ی مکر و جنون دارد
اینجا آسمان را دود هراران فتنه پوشانده است
اینجا بهارش زیر برف سرد بی مهری درمانده است
این جا انجمن هرگز نمی یابی
جمع مردمان پاک و یکرنک و مصفا را نمی یابی
هرچه هست جمع شاگردان شیطان است
اجتماع های و هوی جمع دیوان است
اینجا پیرمردانش هوسرانان ننگین عصر جهل تاریخ اند
جوانانش گرفتار نقشه های شوم آنانند
.اینجا نور امید بردلها نمی تابد
مرغ شب هم در شباهنگام همزادی نمی یابد
اینجا برکه ها آرامش قبل از طوفانند
نگهبان تمام برکه ها سوسمارانند
چشم خسته ات اینجا آب پاک وساز و آوازی نمی بیند
گوش هایت به جز صوت نفیر مار و افعی و هیولاها صدایی را نمی نوشد
اینجا چشمه هارا سمی کرده اند
پیچ و تاب دره هارا مین گذاری کرده اند
این جا جان آدمی ارزان ترین کالاست باور کن
برسر هر چارراهی می پرسند قلوه ی انسان سیخی چند ؟
اینجا نرخ جاسوسی ملایان فقط بالاست باور کن
.اینجا صحبت از شعر و شور وآزادی مشئوم است
اینجا شیره ی اندیشه ی انسان مسموم است
من اینجا مانده ام تنها و می گریم
باران تلخ چشمانم روی وازه های روشنت را سخت می شویند
ودستانم عطر گل های کلامت را می جویند
.تو اما نکته پرداز وضع بی سامان ما باش حتی به تنهایی
صدایت عاقبت روزی چو خورشید فروزان پخش می گردد

Saturday, May 03, 2008

ساحر مار - اثر: وارلام ت. شالامُف - ترجمۀ الکس. الف





ساحر مار

اثر: وارلام ت. شالامُف
ترجمۀ الکس. الف


این داستان در سال 1954 نوشته شده، اما نخستین بار در سال 1967 انتشار یافته است. رابرت چاندلر و نی‌ثن ویلکینسان داستان را به انگلیسی ترجمه کرده‌اند و ترجمۀ فارسی نیز از روی متن انگلیسی صورت گرفته است.
عکس‌هایی که می‌بینید، جز آن که تصویر واقعی خود نویسنده است، عکس‌هایی هستند که، اگرچه حقیقی‌اند، ارتباط مستقیم با داستان پیش روی شما ندارند. به عبارت دیگر آن دو تصویر (آسایشگاه و اسب) شبیه به آن واقعیت‌های

خیالی هستند که نویسنده توصیف کرده است.

ساحر مار
روی تنۀ کاج بزرگی نشسته بودیم. درخت را توفان انداخته بود. وقتی که دل خاک یخ می‌زند، ریشه دیگر نمی‌تواند زمین مهمان‌گریز را در بغل بگیرد؛ آن وقت توفان خیلی ساده درخت را ریشه کن می‌کند و بر زمین می‌کوبد. پلاتونوف همین‌جا داشت داستان زندگی‌اش را، که زندگی دوم ‌ما در این دنیا بود، برایم تعریف می‌کرد. وقتی که میان صحبت‌هایش به معدن «جانکارا» گریز زد، پکر شدم. من خودم گاهی جاهای سخت و بد بوده‌ام، ولی شهرت وحشتناک جانکارا چیزی بود که اینجا و آنجا پیچیده بود.
پرسیدم: "زیاد توی جانکارا بودی؟"
آرام، گفت: "یه سال." پلک‌هایش را در هم کشید؛ چین‌های دور چشم‌هایش بیش‌تر شد – مقابل من پلاتونوف دیگری نشسته بود: ناگهان ده سال پیرتر. ادامه داد:
"ولی فقط اولش بود که سخت بود، دو ماه یا سه ماه اولش. اونجا همه جانی و تبهکارند. من توشون تنها آدم ... باسواد بودم. براشون قصه می‌گفتم. براشون، به قول خودشون، یعنی به زبان مخصوص زندانی‌های دزد، "قصه جور می‌کردم". عصرها قصه‌هایی از «دوما»، «کانـُن» و «ادگار والاس» می‌گفتم. در عوض کمتر کار می‌کردم و به‌ام غذا و لباس می‌دادند. توی یه همچین جایی تنها فایدۀ بلد بودن خوندن و نوشتن همینه - فکر می‌کنم واسه تو هم احتمالا ً همین فایده رو داشته."
گفتم: "نه، نه. واسه من سواد همیشه نهایت خفت بوده- آخرش، ته‌اش. من هیچ‌وقت واسه سوپ قصه نگفته‌ام. اما می‌فهمم چی میگی. ماجرای این «قصه‌گوها» رو شنیده‌ام."
پلاتونوف پرسید: "یعنی که محکوم و رسواییم؟"
گفتم: "نه، اصلا ً. بخشیدن آدم گرسنه خیلی جا داره – خیلی."
"اگه زنده بمونم،" - این حرف ترجیع‌بند بی چون و چرایی بود که همیشه در مورد روز بعد و پس از آن به کار برده می‌شد – " اگه زنده بمونم ... یه داستان در باره‌اش می‌نویسم. راجع به اسمش هم فکرشو کرده‌ام: «ساحر مار».
خوشت میاد؟"
"آره. دوست دارم. فقط باید زنده بمونی. مهمش اینه."
آندره فیودورویچ پلاتونوف، متن‌نویس دورۀ اول زندگی خویش، حدود سه هفته بعد از این گفتگو مرد. همان جوری که خیلی‌ها می‌میرند – تبرش را دور سرش چرخاند و کمانه کرد، تعادلش را از دست داد و با صورت روی تخته سنگ‌ها افتاد و پهن شد. سِرُم قندی و داروهای قوی شاید نجاتش می‌داد و به زندگی برش می‌گرداند – یک ساعت، یک ساعت و نیم از درد نالید – ولی قبل از این که از بیمارستان برانکار برسد در سکوت فرو رفته بود. گماشته‌ها جسد آن بیچاره را بردند به سردخانه – یک کیسه پوست و استخوان پرپرکی بود.

پلاتونوف را دوست داشتم، چون علاقه‌اش را به زندگی آن سوی آب‌های آبی و کوه‌های بلند از دست نداده بود، آن زندگی یی که دست ما را از آن قطع کرده بودند و میانمان کیلومترها و کیلومترها، و سال‌ها و سال‌ها فاصله انداخته بودند، زندگی یی که دیگر به سختی به وجودش باور داشتیم – یا بهتر است بگویم فقط آن جور باورش می‌کردیم که بچه‌ها یک آمریکای دور و خیالی را. پلاتونوف، خدا می‌داند چطور، حتی چند تا کتاب هم داشت، و وقتی هوا زیاد سرد نبود، مثلا ً در وسط تابستان، در جولای، در حرف‌هایی که ما را مشغول می‌کرد – مثلا ً این که شام چه جور سوپی داریم یا خواهیم داشت، یا چند دفعه قراره به ما نان بدهند، سه دفعه یا فقط یک دفعه، آن هم فقط صبح – هیچ وقت شرکت نمی‌کرد و ... .
پلاتونوف را دوست داشتم، و حالا می‌خواهم داستانش را بنویسم: "ساحر مار".

آخر کار اصلا ً آخر کار نیست. وقتی سوت می‌زنند، باید وسایلتان را جمع و جور کنید، ببرید تحویل انبار بدهید، صف بکشید و دو دفعه در حاضر و غایب شرکت کنید که تعدادش روزی ده بار است. همراه این حضور و غیاب‌ها باید فحش‌هایی را که نگهبان‌ها به رفقاتان می‌دهند، فریادهای درشتی را که سرشان می‌کشند و توهین‌هایی را که به آنان می‌کنند نوش جان کنید؛ همان رفقایی که هنوز به اندازۀ شما ضعیف نشده‌اند، اما مثل شما خسته‌اند، مثل شما عجله دارند که برگردند و عین شما هر تأخیری عصبانی‌شان می‌کند. تازه باید در یک حضور غیاب دیگر هم شرکت کنید، صف بکشید و پنج کیلومتر پیاده تا جنگل گز کنید و هیزم جمع کنید – درخت‌های قلمستان بغلی را مدت‌هاست که انداخته، سوزانده‌اند. الوارشکن‌ها هیزم را آماده می‌کنند ولی معدنچی‌ها باید هرکدام یک کنده هیزم با خودشان ببرند خانه. خدا می‌داند که این کنده‌های سنگین و نکره را چه طور می‌شود به خانه برد: آن‌قدر سنگین هستند که برای حمل هرکدامشان حتی دو نفر هم کفایت نمی‌کند. برای این الوارها هیچ وقت تراکتور نمی‌فرستند، اسب‌ها هم آن قدر ضعیف اند که از توی اسطبل نمی‌توانند بیرون بیایند. اگرچه تفاوت بین زندگی قبلی و فعلی اسب از تفاوت زندگی قبلی و فعلی انسان بی اندازه کمتر است، اما اسب‌ خیلی زودتر از آدم‌ ضعیف می‌شود. اغلب به نظر می‌رسد، و احتمالا ً درست هم هست، که انسان از درون دنیای حیوانات برخاسته، که انسان انسان شده، و این موجود توانسته به چیزهایی مثل مجمع‌الجزایر کنونی و زندگی ناممکن ما در اینجا فکر کند و آن را بسازد، صرفا ً به این دلیل که تحمل جسمی‌اش بیشتر از هر جانور دیگری بوده. آنچه که میمون را مبدل به آدم کرده دستش نبوده، مغز رویانی‌اش هم نبوده، روحش هم نبوده – سگ‌ها و خرس‌هایی هستند که خیلی از آدم‌ها هوشمندانه‌تر و اخلاقی‌تر عمل می‌کنند. موضوع به استفاده از آتش و انرژی هم– که عاملی ثانوی است - ربطی ندارد. انسان در این مرحله هیچ گونه برتری نسبت به حیوانات نداشته، جز این که خیلی قوی‌تر از آب در آمده بوده. معلوم شده که انسان تحمل بدنی و بردباری‌اش خیلی بیش‌تر است. حرف دقیقی هم نزده‌ایم اگر بگوییم که آدم مثل گربه هفت تا جان دارد. درست‌تر این است که بگوییم گربه مثل آدم هفت تا جان دارد. اسب هم حتی نمی‌تواند یک ماه زندگی زمستان را در این جا تحمل کند، توی زمهریر این منطقه و با این همه کار طولانی روزانه در جنگل؛ مگر این که آدم اسب ِ یاکوت* باشد. ولی از طرف دیگر اسب یاکوت اسب حمالی و کاری نیست. قبول دارم که علیق به‌اش نمی‌دهند، و این حیوان مثل گوزن برف‌ها را سُم‌روب می‌کند و از زیر آن‌ها علف‌های خشک سال قبل را بیرون می‌‌آورد و می‌خورد. با این حال این آدم است که زنده می‌ماند. فکر می‌کنید خوراکش امید باشد؟ اما این جا که کسی امیدی ندارد. هیچ کس، جز آدم خل، نمی‌تواند دل به امید ببندد و زنده باشد. به همین دلیل است که در این جا این همه خودکشی هست. نه؛ آن چیزی که آدم را نجات می‌دهد حس صیانت نفس است، مقاومت و سرسختی – سرسختی جسمی – که با آن به زندگی می‌چسبد و تازه عقل و آگاهی‌اش هم تابع آن است. آنچه که او را زنده نگه می‌دارد، همان است که سنگ و خزنده، و درخت و پرنده را زنده نگه می‌دارد. اما انسان محکم‌تر از آن‌ها به زندگی چسبیده است. و تحمل انسان بیش‌تر از هر حیوانی است.
پلاتونوف، در همان حال که کنده به دوش در کنار دروازه انتظار نوبت دوم حضور و غیاب را می‌کشید، به همۀ این چیزها فکر می‌کرد. کنده‌های‌ هیزم تو آمده، ‌تلنبار شده بود، و آدم‌ها ناسزاگویان و تنه‌زنان با عجله به درون آسایشگاه‌های تاریک و چوبی برگشته بودند.
وقتی که چشم‌های پلاتونوف به تاریکی عادت کرد، متوجه شد آن‌ طور هم نبوده که کارگرها همه برای کار بیرون رفته باشند. در ته آسایشگاه، در یک گوشه، بالای تخت‌های چوبی یا بهتر است بگویم چوب‌تخت‌ها، جایی که چراغ نفتی بدون حباب برده شده بود، هفت-هشت نفر دور دو نفر دیگر که مثل سلاطین چهارزانو نشسته بودند، جمع شده بودند و آن دو نفر داشتند ورق بازی می‌کردند؛ وسطشان هم یک متکای چرک و کثیف بود. شعلۀ دودناک و لرزان چراغ بالا آمده بود و لرزه بر سایه‌های دراز انداخته بود.
پلاتونوف بر لبۀ چوبتخت‌ها نشست. شانه‌ها و پاهایش درد می‌کرد و رعشه بر عضلات و اندامش حاکم بود. او را همان روز صبح به جانکارا آورده بودند و اولین روز کارش هم بود. هیچ جای ِ خواب خالی برای او نبود. با خود فکر کرد: "همین الآن بازی تموم میشه و من می‌تونم سرم رو یه جایی پایین بذارم."
بازی تمام شد و مرد سبیلوی سیاه‌مویی که ناخن انگشت کوچک دست چپش را بلند کرده بود به طرف کنارۀ چوبتخت‌ها آمد.
"خوب ... حالا، بذار ببینیم این ایوان ایوانویچ که اونجاس کیه!" و پلاتونوف با سقلمه‌ای که به کمرش خورده بود از جا پرانده شده بود:
"هی! صدات می‌کنن!"
بعد، از دور صدایی بلند شده بود: "خب، پس این ایوان ایوانویچ کوش؟"
پلاتونوف، که چشم‌هایش را در هم کشیده بود، گفت: "من ایوان ایوانویچ نیستم."
"نمیاد، فدچکا!"
"نمیاد!؟"
پلاتونوف هل داده شده بود بیرون به طرف روشنایی.
فدیا، که انگشت کوچک ناخن‌دارش را جلوی چشم پلاتونوف می‌گرداند، از او پرسیده بود: "دوست داری نفس بکشی؟"
پلاتونوف گفته بود: "کی دوست نداره؟"
مشتی قوی و محکم خورده بود توی صورت پلاتونوف و او را از پای در آورده بود. کمی بعد پلاتونوف خودش را جمع و جور و خون را با سر آستین از صورتش پاک کرده بود.
فدیا با مهربانی پاسخ داده بود: "ایوان ایوانویچ، این طرز جواب دادن نیست. حتم دارم تو مدرسه به ات یاد نداده اند اینجوری جواب بدی!"
پلاتونوف جوابی نداده بود.
فدیا گفته بود: "حالا گورتو گم کن برو اونجا کنار سطل ترکمون بکپ. فعلا ً جات اونجاست. کافیه جیکت در بیاد تا خرخره ات رو بچلونیم."
توپ تو خالی نبود. پلاتونوف قبلا ً هم دیده بود که چطور دو نفر را با هوله خفه کرده بودند – در تسویه حساب با چندتا دزد. پلاتونوف همان‌جا روی تخته‌های نمور و گندبوی دراز شده بود.
فدیا خمیازه‌کشان گفته بود: "برادرها حوصله‌ام سر رفته. هیچی نباشه یکی باید کونۀ پاهامو بخارونه."
"ماشکا، آهای ماشکا، بیا پاهای فدیا رو بخارون."
ماشکا، "دزد" خوشروی هیژده ساله، آمده بود جلو و درون باریکۀ نور نمایان شده بود. کفش‌های زرد و پارۀ فدیا را از پای او در آورده بود. جوراب‌های کثیفش را هم با احتیاط بیرون کشیده بود، و، با خنده‌ای ملایم، شروع کرده بود به خاراندن پاشنۀ پای فدیا. فدیا قلقلکی بود، می خندید و می‌جنبید.
فدیا یکدفعه گفته بود: "گم شو. نمی‌تونی بخارونی، بلد نیستی چطوری بخارونی."
"ولی فدیا، من ..."
"گفتم گمشو! پنجول می‌کشی پامو، پوستمومی‌خراشونی. بلد نیستی، نمی‌فهمی."
اطرافیان سر جنبانده، تصدیق ‌کرده بودند.
فدیا ادامه داده بود: "توی کوزوی* که بودم یه یارو «اید» بودش که خاروندن خوب بلد بود. آره داداش. الحق وارد بود که چیکار کنه. یه مهندس."
و فدیا غرق در خاطرات «اید» شده بود که زمانی پاشنه‌های پایش را خارانده بود.
"فدیا، این یارو جدیده چی؟ نمی‌خوای یه امتحانش بکنی؟"
"هه! این سنخ آدم سرش نمیشه چطور بخارونه. ولی باشه ورش دارین بیارینش."
پلاتونوف را آورده بودند جلو، توی روشنایی.
فدیا دستور داده بود: "هی، ایوان ایوانویچ، تو از این به بعد چراغو می‌پایی! شب‌ها هم چوب میذاری تو آتیشدون. آره، صبح‌ها سطل گـُه رو خالی می‌کنی. گماشته نشونت میده کجا خالی کنی."
پلاتونوف مطیع و ساکت گوش مانده بود.
"عوضش، یه کاسه سوپ می‌خوری. یه مشت آشغال سبزی و آب زیپو رو می‌خوام چیکار. خب، حالا برو بخواب."
پلاتونوف در جای قبلی‌اش دراز کشیده بود. کارگران تقریبا ً همه خواب بودند. دوتا دوتا یا سه تا سه تا توی هم چپیده بودند تا سردشان نشود.

فدیا گفته بود: "حوصله‌ام سر رفته؛ شب‌ها خیلی درازند. یکی نیست یه قصه جور کنه واسه مون. توی کوزوی که بودم ... "
"آخه فدیا، این پسره جدیده چی؟ نمیخوای امتحانش کنی؟"
فدیا از دنیای خیالاتش بیرون آمده بود و گفته بود: "بد فکری نیس. بیارش اینجا."
پلاتونوف را آورده بودند جلو.
فدیا با چرب‌زبانی گفته بود: "گوش کن. الآنه یه کم اختیارم دستم نبود."
پلاتونوف از پشت آرواره‌های به هم فشرده‌اش گفته بود: "عیب نداره."
"گوش کن؛ می‌تونی یه قصه جور کنی؟"
برقی در درون چشم‌های مات و گرفتۀ پلاتونوف درخشیده بود. می‌تونست- چه جور هم! در زندان موقع بازجویی تمام هم‌سلولی‌هایش را با قصه‌های «دراکولا» طلسم کرده بود. آن‌ها آدم شده بودند، اما این‌ها؟ حالا مثلا ً باید مثل دلقک درباری دوک ِ میلان می‌شد که اگر خوب لودگی می‌کرد آش می‌خورد و اگر بد کتک؟ ولی یک راه دیگر هم بود. ادبیات واقعی. باید از ادبیات واقعی برایشان تعریف می‌کرد. روشنشان می‌کرد. باید در درونشان علاقه به هنر، علاقه به ادبیات، را زنده می‌کرد؛ حتی این جا، در این اسفل السافلین، باید وظیفه‌اش را انجام می‌داد، به رسالتش عمل می‌کرد. همان گونه که روش همیشگی‌اش بود، نمی‌‌خواست به خود بقبولاند که مسأله، مسألۀ غذا نیست، موضوع، موضوع یک کاسه آش یا سوپ اضافه خوردن نیست، قضیۀ خالی نکردن سطل شاش و گـُه نیست؛ موضوع چیز دیگری است؛ کار، کاری است که ارجمند است. نه نمی‌شد به آن شکل یک فرد روشنگر شد، نه نمی‌شد که دیگر مثل یک کسی شد که پاشنۀ چرک پای یک جانی را می‌خاراند. اما، سرما، کتک‌ها، گرسنگی ... .
فدیا، عصبی، منتظر جواب بود.
پلاتونوف گفته بود: "آررر...ه، می‌تونم." و بعد برای اولین بار در طول آن روز، که روزی سخت بود، تبسمی کرد: "آره. می‌تونم قصه جور کنم."
فدیا، که حالا کیفور‌ شده بود، گفته بود: "خوب پس بیا اینجا؛ بیا بالا؛ بیا یک کمی نون بخور؛ فردا چیزهای بهتر گیرت میاد. بیا این جا؛ بشین اینجا روی پتو، یه سیگار چاق کن."
پلاتونوف، که یک هفته می‌شد سیگار نکشیده بود، پک عمیق، لذت بخش و سوزانی به ته ماندۀ سیگار ماخورکا* زده بود.
"خوب، اسمش چیه؟"
پلاتونوف گفته بود: "آندره."
"خوب، پس که آندره؛ چطوره یه قصه‌ی با حال و دراز بگی که تند وتیز باشه؟ یه چیزی مثل کنت ِ مونت کرستو. از اون آشغالای مربوط به تراکتور نمی‌خوام."
پلاتونوف گفته بود: "مثلا ً بینوایان؛ چطوره؟"
"همون که راجع به ژان والژانه؟ اونو قبلا ً تو کوزوی شنیده‌ام."
" باشگاه سربازان دل* چی، خوبه؟ یا اصلا ً دراکولا؟"
"همون یکی خوبه، همون سربازها ... ساکت، بوگندوها!"
پلاتونوف گلویش را صاف کرده بود.
"در سال هزار و هشتصد و نود و سه، در شهر سنت پطرزبورگ، جنایت اسرارآمیزی اتفاق افتاد... "
وقتی که پلاتونوف دیده بود دیگر نایی ندارد، و دارد صبح می‌شود، گفته بود: "خوب، اینجا فصل اول قصۀ ما تمام می‌شه."
فدیا گفته بود: "عالیه! حال داره، زنده‌س! بیا حالا اینجا پیش ما بخواب. زیاد وقتی واسه خوابیدنت نمونده. سفیده زده. بیرون موقع کار باس یه کمک چشم رو هم بذاری و چرتکی بزنی – باس واسه برگشتن تاب داشته باشی بقیه رو امشب برامون تعریف کنی."
پلاتونوف همان موقع اش هم خوابش برده بود.
کمی بعد همه را برده بودند بیرون سر کار. یک جوانک دهاتی قدبلند شرور، که در تمام طول قصۀ سربازان دل خوابیده بود، هنگام عبور از در، یک سقلمه حوالۀ پلاتونوف کرده و گفته بود: "چشاتو واز کن ببین کجا میری، جونور پست!"
اما یک نفر فورا ً یک چیزی در گوش جوانک نجوا کرده بود.
بعد، وقتی که داشتند به صف می شدند، جوانک قد بلند به سوی پلاتونوف رفته بود و گفته بود: "به فدیا نگو که تو رو زدم. از روی قصدی نبود، برادر. نمی دونستم که تو همون قصه‌گویی."
پلاتونوف گفته بود: "باشه."

*- اسب یاکوت (Yakut)
اسب منطقۀ «یاکوتیا» در سیبری است که تصویرش را می‌بینید.
*- کوزوی (Kosoy)
ظاهرا ً در اوکرائین است.
* - بدترین نوع سیگار، ظاهرا ً سیگار ماخورکاست که حتی از اشنو هم سوزنده تر و بدتر است.
* - باشگاه سربازان دل ... دراکولا
(The Club of the knaves of Hearts … The Vampire) : نخستین "قصه" از
مجموعه ای داستانی اثر پی‌یر آلکسی پونسو گرفته شده که در سال‌های 1857 تا 1870 در تحت عنوان درام پاریس یا باورنکردنی منتشر شد و ضد-قهرمان آن مغز متفکر تشکیلاتی جنایت‌پیشه به نام "باشگاه سربازان دل" بود؛ این که پلاتونوف زمان ماجراها را به سال 1893 و مکان را به سنت پطرزبورگ منتقل می کند، نشان‌دهندۀ این است که "قصه‌گویان" اردوگاه کار در این مورد احساس آزادی می‌کرده‌اند. احتمالا ً شالامف اشاره‌ای غیرمستقیم به اثر پوشکین، "بی بی پیک"هم دارد. دومین "قصه" از ومپایر یا دراکولا گرفته شده که جان پولیدوری نوشته است. این اثر زمانی که در سال 1819 چاپ شد، موفقیت عظیمی یافت. ابتدا تصور می‌شد که داستان پولیدوری توسط لرد بایرون نوشته شده است- مترجمان انگلیسی.

Tuesday, April 29, 2008

میلان کوندرا- هیچ وقت از جوهره رمان دور نشده ام -نگاهی به ادبیات اروپا در گفت وگو با

هیچ وقت از جوهره رمان دور نشده ام

نگاهی به ادبیات اروپا در گفت وگو با

-میلان کوندرا
ترجمه راحله فاضلی


برخلاف عقیده بسیاری از منتقدان، میلان کوندرا را می توان یکی از برجسته ترین نویسنده های معاصر دانست. هرچند او این اواخر کمتر تن به گفت وگوهای مطبوعاتی می دهد، اما حضور او در پایان نامه های متعدد دانشجویی و بحث درباره آثارش در محافل ادبی اروپا و امریکا نشان می دهد که ترجمه تقریباً همه آثار این نویسنده و استقبال از آنها در ایران، چندان نیز اتفاقی نبوده است. کوندرا در این گفت وگو به نویسندگان موفق اروپای مرکزی اشاره می کند و معتقد است آنها تاثیر چندانی بر او نداشته اند در حالی که شاید حرفش درست نباشد. او به جای آنکه فلسفه را وارد رمان هایش کند، به جایی می رود که قبلاً جولانگاه فلسفه بوده است و این کاری است که نویسندگان مهم اروپای مرکزی مثل کافکا پیش گرفته اند. مثال این نکته را می توان در رمان سبکی تحمل ناپذیر هستی جست وجو کرد، همان رمانی که �نیویورکر� بخش های فلسفی آن را هنگام چاپ در نشریه حذف کرد و صدای کوندرا را درآورد.

---

به نظر می رسد با محدود کردن مصاحبه هایی که می تواند توسط شما دوباره ویرایش شود تا حدی دیگران را نیز محروم می کنید.

در مصاحبه های مطبوعاتی تقریباً همان چیزی که مصاحبه شونده گفته است نسخه برداری می شود. اگر صحبت های شما توسط منتقدان، دانشگاهیان و هرکس دیگری بازگو شود چندان مهم نیست اما درستی و دقت صحبت ها در شباهت زیاد گم می شود. من یک بار ناچار شدم نادرستی گفته هایم را در یک مصاحبه اصلاح کنم و علاوه بر آن عقایدی را اصلاح کنم که به هیچ وجه به من تعلق نداشت. من اعتراض کردم اما جواب این بود که خبرنگار جان کلام من را حفظ کرده است و من به یک حقیقت ساده رسیدم.

وقتی یک نویسنده با یک خبرنگار گفت وگو می کند دیگر مالک حرف هایش نیست و این قابل قبول نیست. راه حل بسیار ساده است، ما با هم ملاقات می کنیم. در مورد موضوعات موردنظر شما بحث می کنیم. بعد شما سوال ها را می نویسید و من جواب ها را و در نهایت برای آن کپی رایت تعیین می کنیم. این یک راه خوب و منصفانه است.

این به نظر من هم منطقی است. هیچ چیز بیشتر از کپی رایت نمی تواند اعتبار آن را تضمین کند. شما در بحث های تان بارها به اروپای مرکزی اشاره کرده اید. همه آثار داستانی شما در جمهوری چک رخ می دهد و حتی در اثر تئوریک شما، یعنی �هنر رمان� اروپای مرکزی اهمیت بسیاری دارد. ممکن است تصورتان را از اروپای مرکزی بیشتر توضیح دهید و بگویید نمود واقعی آن کجاست؟

بهتر است برای حل کردن این مشکل موضوع بحث را به رمان محدود کنیم. چهار رمان نویس بزرگ وجود دارد. کافکا، بروخ، موزیل و گومبروویچ. من آنها را قله های اروپای مرکزی می دانم.

از رمان پروست به بعد، در تاریخ رمان کسی را مهمتر از آنها ندیده ام و بدون شناخت آنها، نمی توان چیز زیادی از رمان مدرن فهمید. این نویسندگان مدرنیست هایی هستند که اشتیاق زیادی برای جست وجوی فرم های جدید دارند، اما در آن واحد آنها کاملاً از هرگونه ایدئولوژی آوانگارد عاری هستند. هرگز از ضرورت شکست های بنیادین حرف نمی زنند. احتمالات رسمی و صوری رمان را تمام شده نمی دانند، بلکه تنها می خواهند به صورت بنیادین آنها را گسترش دهند. از چنین موضوعی رابطه یی دیگر با گذشته رمان شکل می گیرد. این نویسندگان به هیچ وجه به سنت توهین نمی کنند بلکه از آن انتخاب دیگری دارند. آنها همه مجذوب رمانی شده اند که از قرن 19 پیشی می گیرد. من این برهه از زمان را نیمه اول تاریخ رمان می دانم. در طول قرن نوزده، این برهه از زمان به دست فراموشی سپرده شده است. این اتفاق موجب شده است رمان نیمه اول از جوهره نمایش خود محروم شود و آنچه من از آن به عنوان تفکر نویسندگی نام می برم، نقش کم رنگ تری ایفا کند. برای اجتناب از هرگونه سوءتفاهم، اجازه بدهید تفکر نویسندگی را توضیح دهم. منظور من رمان فلسفی نیست که رمان را تابع فلسفه می کند و افکار و عقاید نویسنده را به تصویر می کشد. این کار سارتر است یا حتی کامو. اینگونه اخلاقی کردن رمان از آن مدل هایی است که من آن را دوست ندارم. محتوای آثار موزیل و بروخ کاملاً متفاوت است. یعنی به جای آنکه در خدمت فلسفه باشد، عرصه یی را از آن خود می کند که تا پیش از آن در اختیار فلسفه بوده است. مشکلات متافیزیک و مشکلات وجود بشر، مسائلی است که فلسفه با تمام واقعی بودنش از درک آن عاجز بوده است و تنها رمان است که می تواند به این مهم دست یابد. از این رو این رمان نویسان از رمان یک ترکیب شاعرانه و روشنفکرانه عالی ساخته اند و در فرهنگ جایگاهی رفیع و برجسته به آن بخشیده اند. در امریکا که من همیشه آن را یک رسوایی روشنفکرانه تصور می کنم، این نویسندگان کمتر شناخته شده اند. اما حقیقت این است که این یک سوءتفاهم زیبایی شناسانه است که وقتی سنت ویژه رمان امریکایی را در نظر بگیرید، کاملاً قابل درک است. زمانی که نویسندگان بزرگ اروپای مرکزی شاهکارهای شان را خلق می کردند، امریکا نویسنده های خودش را داشت که دنیا را تحت تاثیر قرار داده بودند. نویسندگانی نظیر همینگوی، فاکنر و دوس پاسوس. اما مباحث زیباشناختی آنها کاملاً در نقطه مقابل موزیل قرار داشت. به عنوان مثال مداخله تفکرآمیز نویسنده در روایت رمان در این نوع زیبایی شناسی، مانند خردگرایی که از موقعیت خود خارج شده است، ظاهر می شود؛ مانند یک جسم خارجی نسبت به جوهره رمان.

بد نیست در اینجا به یک خاطره شخصی اشاره کنم. زمانی که نیویورکر سه بخش اول �سبکی تحمل ناپذیر هستی� را منتشر کرد، عبارت های مربوط به بازگشت درونی نیچه را حذف کرد. هنوز هم به نظر خودم آنچه من در مورد بازگشت درونی نیچه گفتم یک سخنرانی فلسفی نبود بلکه تداوم پارادوکس هایی بود که نمی توان گفت کمتر از توصیف یک عمل یا یک دیالوگ دارای ابعاد داستانی بود. اما برخلاف دیدگاه آنها از جوهره رمان دور نشده بود.

آیا این نویسندگان شما را تحت تاثیر قرار داده اند؟

نه. رابطه ما شکل دیگری دارد. نه من از لحاظ زیباشناختی با آنها زیر یک سقف هستم و نه با پروست یا جویس یا حتی همینگوی (با وجود اینکه او را بسیار می ستایم). نویسندگانی که من درباره آنها صحبت می کنم یکدیگر را تحت تاثیر قرار نمی دهند. آنها حتی یکدیگر را دوست ندارند. بروخ خیلی از موزیل انتقاد می کرد. موزیل از بروخ متنفر بود. گومبروویچ کافکا را دوست نداشت و هرگز در مورد بروخ و موزیل حرفی نمی زد و شاید هیچ کدام از آن سه نویسنده دیگر، او را نمی شناختند. شاید اگر می فهمیدند من آنها را در یک گروه قرار داده ام از دست من خشمگین می شدند و شاید هم حق با آنها باشد. شاید من این اتحاد را ساخته ام که خودم سقفی بالای سرم داشته باشم.

مفهوم اروپای مرکزی چطور با مفاهیم دنیای اسلاو و فرهنگ اسلاو ارتباط پیدا می کند؟

بدون شک وحدت زبان شناسی میان زبان های اسلاو وجود دارد اما چیزی با عنوان یکپارچگی فرهنگی اسلاو وجود ندارد. ادبیات اسلاو هم وجود ندارد. هر چند کتاب های من در یک فضا و مکان اسلاو واقع شده است، خودم آنها را نمی شناسم زیرا یک فضا و مکان ساختگی و دروغین است. اروپای مرکزی مدنظر من که در کتاب هایم به آن اشاره شده است، بخشی است که به لحاظ زبان شناسی آن را ژرمن - اسلاو - مجار تقسیم بندی می کنند. با این حال اگر بخواهید معنا و ارزش رمان را درک کنید دانستن این زمینه، کمک چندانی نمی کند زیرا من همیشه گفته ام که تنها با دانستن زمینه و فضای تاریخ رمان اروپا می توان معنا و ارزش یک رمان را فهمید.

شما دائماً به رمان اروپا اشاره می کنید. آیا این بدان معناست که به طور کلی رمان امریکایی برای تان کم اهمیت تر است؟

شما درست اشاره کردید. ناتوانی من در پیدا کردن یک اصطلاح مناسب آزاردهنده است. اگر بگویم رمان غربی آن وقت رمان روسیه از قلم می افتد. اگر بگویم رمان جهان این مساله مورد غفلت قرار گرفته است که من در مورد آثاری که به اروپا مربوط می شود صحبت می کنم. به همین دلیل رمان اروپایی را به کار می برم. البته این یک اصطلاح جغرافیایی نیست، بلکه باید آن را معنوی به حساب آورد. این جغرافیای معنوی می تواند امریکا را نیز شامل شود. آنچه من به عنوان رمان اروپایی از آن نام می برم تاریخی است که از سروانتس به فاکنر می رسد.

این طور که به نظر می رسد نه در میان نویسندگان بزرگی که شما به عنوان مشاهیر تاریخ رمان از آنها نام بردید و نه کسانی که قبلاً از آنها به عنوان تاثیرگذاران پیشرفت رمان و ارتباط آن با فرهنگ نام برده اید، نشانی از زن ها نیست. در مصاحبه ها و مقاله های شما هرگز از زنان نویسنده یاد نشده است. می توانید این موضوع را توضیح دهید؟

جنسیت رمان ها باید برای ما جالب باشد و نه نویسندگان آن. همه رمان های خوب آنهایی هستند که از هر دو جنس برخوردارند. یعنی رمان هایی که هر دو دیدگاه زنانه و مردانه جهان را اظهار کرده اند. جنسیت نویسنده مانند شرایط جسمانی از مسائل خصوصی افراد است.

بدون شک کتاب هنر رمان شما یک گواهی شخصی جذاب است. به نظرم با وجود اینکه این اثر به شکل قابل توجهی داشتن دیدگاه زیباشناختی با ابعاد جهانی را به خواننده توصیه می کند اما ورای این، یک تئوری بسیار شخصی در مورد رمان ارائه می دهد.

این حتی یک تئوری هم نیست. شاید من در مورد انتخاب نام این کتاب اشتباه کردم زیرا به نظر می رسد عمومیت آن می تواند نشانگر رساله یی در مورد جاه طلبی های تئوریک باشد. من عنوان �هنر رمان� را به دلیلی شخصی و احساسی نگه داشتم. زمانی که 27 یا 28 ساله بودم کتابی نوشتم در مورد یکی از نویسندگان چک با نام ولادیسلاو وانکورا، که اهمیت زیادی برایش قائل بودم. عنوان این کتاب �هنر رمان� بود اما به دلیل اینکه مورد توجه قرار گرفت خیلی زود نایاب شد و تجدید چاپ هم نشد. خواستم با انتخاب این عنوان خاطره گذشته را زنده کرده باشم.

آیا هیچ نقطه تغییر مهم و قابل توجهی در عقایدتان در مورد ادبیات، رابطه آن با جهان، فرهنگ و افراد پیش بینی می کنید؟ ممکن است تفکرات خطی شما یا دیدگاه زیباشناختی تان دستخوش تغییر و تحولات مهم شود؟

تا 30 سالگی چیز های زیادی نوشتم. بیش از همه در مورد موسیقی نوشتم. شعر گفتم و حتی یک نمایشنامه هم نوشتم. در مسیرهای مختلفی حرکت می کردم زیرا به دنبال سبک و صدای خودم بودم و می خواستم خودم را پیدا کنم. با نوشتن اولین داستان مجموعه �عشق های خنده دار� در سال 1959 مطمئن شدم که خودم را پیدا کرده ام. من نویسنده و رمان نویس شدم و جز این هیچ نیستم. از آن زمان به بعد دیدگاه زیباشناختی ام نیز تغییری نکرده است. این دیدگاه ظاهر می شود تا شما از واژه های تان به صورت خطی استفاده کنید.

و چرا آخرین رمان تان را در نخستین بار به زبان اسپانیایی منتشر کردید؟

می خواستم خودم را محک بزنم. می خواستم بدانم که اگر از دنیای زبان اسپانیایی وارد ادبیات شوم، به چه چشمی به من نگاه می شود. از طرفی، اسپانیایی زبان ادبی نویسندگانی همچون مارکز، فوئنتس و کورناسارا است. چه کسی بدش می آید رمانش به زبان این نویسندگان منتشر شود.

نقل از اعتماد
 
Copyright 2009 ادبیات